0

با خشونت هرگز!

 
Realboy
Realboy
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 28
محل سکونت : آذربايجان غربي

با خشونت هرگز!

«بچه ها لال شوید، بی ادب ها ساکت»

سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم میگفتم: «بچه ها تنبل و بد اخلاقند ، دست کم میگیرند درس و مشق خود را ،
باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم و نخندم اصلاً تا بترسند از من و حسابی ببرند . .
. »

خط کشی آوردم در هوا چرخاندم

چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می چرخید

«مشق ها را بگذارید جلو ، زود ، معطل نکنید»

اولی کامل بود،خوب،دومی بد خط بود بر سرش داد زدم . سومی می لرزید ، خوب گیر
آوردم !

صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود . . .

دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت

«تو کجایی بچه ؟ »

«بله آقا اینجا ! »

همچنان می لرزید

«پاک تنبل شده ای بچه ی بد ! »

«به خدا دفتر من گمشده آقا همه شاهد هستند ، ما نوشتیم آقا »

«باز کن دستت را »

خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم

او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد

چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود

هق هقی کرد و سپس ساکت شد

همچنان می گریید ، مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله

ناگهان حمد الله در کنارم خم شد زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا شد

گفت : «آقا اینهاش پیدا شد ، دفتر مشق حسن !»

چون نگاهش کردم ، خوش خط و عالی بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد

سرخی گونه ی او به کبودی گروید . . .

صبح فردا دیدم که حسن با پدرش با یکی مرد دِگر سوی من می آیند

خجل و شرمزده ، دل نگران ، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ، شکوه ای یا گِله
ای ، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنها بودم

پدرش بعد سلام گفت : «لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما »

گفتمش :«چی شده آقا رحمان ؟ »

گفت : « دِ این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر میگشته به زمین افتاده ، بچه ی سر به
هوا ، یا که دعوا کرده ، قصّه ای ساخته است.

زیر ابرو و کنار چشمش متورّم شده است

درد سختی دارد، می بریمش دکتر ،با اجازه ، آقا ! ! »

چشمم افتاد به چشم کودک

غرق اندوه و تاثر گشتم

منِ شرمنده معلّم بودم

لیک این کودک خُرد و کوچک این چنین درس بزرگی میداد ، بی کتاب و دفتر !

من چه کودک بود! او چه اندازه بزرگ!

به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم !

عیب کار از خود من بود و نمی دانستم

من ار آن روز «معلّم» شده ام

بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق ، نه یکی تنبل بود

همه ساکت بودند تا حدود امکان

درس هم می خواندند

او به من یاد آورد این کلام از مولا (علی «ع») :

که به هنگامه ی خشم

نه به فکرم تصمیم ، نه به لب دستوری ، نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من عصبانی باشم ؟

با محبّت شاید گرهی بگشایم

با خشونت هرگز!

با خشونت هرگز!

با خشونت هرگز!
قايقي خواهم ساخت***دور خوام شد از اين خاک غريب
سه شنبه 5 آبان 1388  9:37 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها