همهمه فضای ایستگاه قطاررا پر کرده بود . مادرم از توی جیبش چند تا سکه در آورد وتوی مشتش دور سرم چرخاند؛
ان شاء ا... به سلامت برگردی . التماس دعا.
گفتم : محتاجیم به دعا . مگه دارم می رم سفر قندهار ، یه هفته دیگه بر می گردم.
سارا گوشه کتم را کشید:
بابا...بابایی....عروسک یادت نره ...ها.
بهش لبخند زدم . باشه گلم.
نگاهم بی اختیار برگشت طرف مردی که کمی آنطرفتر ایستاده بود و خیره ، داشت بچه هایی را نگاه می کرد که حدس زدم از طرف مدرسه می روند مشهد . زنی که پیش مرد ایستاده بود زد به شانه اش : یادت نره رسیدی زنگ بزن . باشه ؟
پسر ها خوشحال از زیر قرآن رد می شدند.
مرد یکدفعه برگشت .سرش را انداخت پایین وگفت : چی گفتی خانوم . گفتی زنگ بزنم ، باشه .
سوت قطار به صدا در آمد.خداحافظی کردم و سوارشدم .
کوپه 26.چمدان را گذاشتم کنارم و نشستم . سارا دست تکان داد . قطار آرام شروع به حرکت کرد . در نیمه باز کوپه کشیده شد. بر گشتم ،همان مردی که پایین دیده بودمش . سلامی داد . ساکش را گذاشت بالا ونشست روبرویم .
می خواستم سر حرف را باز کنم ولی هیچ چیزی برای گفتن به ذهنم نمی رسید . کیف پولش را از جیب کتش بیرون آورد و نگاهش لای کیف ماند . حدس زدم عکسی ، چیزی باید توش باشد . چشم هاش خیس شد. یکدفعه دلم بدجوری گرفت .
سرش را که آورد بالا متوجه نگاه من شد.
گفتم :بببخشید... . بقیه حرفم را خوردم.
گفت :مثل اینکه ناراحتتون کردم .
سرم را تکان دادم : نه! میشه بپرسم چی اینقدر ناراحتتون کرده .
کیفش را گرفت طرفم . عکس سه در چهار جوانی حدودا 22 ساله.
قطره اشک از چشمش افتاد پایین و لای موهای صورتش گم شد.
- دلم برا یوسف تنگ شده .
حدس زدم باید پسرش باشد.
گفت : دست خودم نیست . هر وقت می بینم یکی از زیر قرآن رد می شه ، دلم می گیره . می دونی یوسف هیچ کس رو غیر خدا نداشت ، تو طبقه دوم سپاه می موند. یه سری که اعزام نیرو بود؛ مادرا ، پدرا،همسرا، بچه ها ... همه جمع بودن . شیرینی ، آجیل و ساک های برزنتی ، خنده های رزمنده ها ، گریه مادرا....
همه رو از طبقه دوم سپاه می دیدم . یوسف هم با اون اعزام جبهه می رفت . گفتم برم ببینمش . وقتی دم در اتاقش رسیدم یه چیزی دیدم که بد جوری سوزوندم...
زد زیر گریه :
ازلای در نیمه باز اتاق دیدم یوسف ساکش رو انداخته روی دوشش . یه قرآن کوچیک بالای سرش گرفته و خودش رو از زیر قرآن رد می کنه ...! یه لحظه برگشت . منو که دید اشک هاش رو پاک کرد و پرسید : وقت حرکته؟.... .

مامور کنترل بلیط در زد وآمد تو.
او دیگر تا آخر سفرحرفی نزد .
حس کردم من هم دلم برای یوسف تنگ شده .
تکان های مداوم قطارچشم هایم را سنگین کرده بود .مرد تکیه داده بود به پشت وچشم هایش را بسته بود . چشم هایم بی اختیار بسته شد.
به قلم:فاطمه.ق
الهام گرفته ازکتاب”ماهی ماه”(خاطرات غواص شهید یوسف قربانی نوشته خانم معصومه اکبری)