0

گهواره ی خالی

 
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

ناز و نوش


 تا خیال دلکشت گل ریخت در آغوش چشم
صد بهارم نقش زد بر پرده ی گل پوش چشم
 مردم بیگانه را یارای دیدار تو نیست
 خفته ای چون روشنایی گرچه در آغوش چشم
وقت آن آمد که ساغر پر کنیم از خون دل
 کز می لعلت تهی شد جام حسرت نوش چشم
چشم و دل ، نادیده ، بر آن حسم پنهان عاشق اند
 آفرین بر بینش دل ، آفرین بر هوش چشم
 آتش رخساره روشن کن شبی ، ای برق عشق
 تا چراغی بر کنم در خانه ی خاموش چشم
 مژده ی دیدار می آرند ؟ یا پیغام دوست ؟
 اشک شوق امشب چه می گوید نهان در گوش چشم ؟
 می رسد هر صبح بانگ دلنوازت ، ناز گوش
 می کشم هر شب شراب چشم مستت ، نوش چشم
 در غبار راه او ، ای سایه ! بینا شو ، که من
 منت صد توتیا دارم ازو بر دوش چشم

سه شنبه 28 دی 1389  11:02 PM
تشکرات از این پست
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

آینه در آینه


 مژده بده ، مژده بده ، یار پسندید مرا
 سایه ی تو گشتم و او برد به خورشید مرا
 جان دل و دیده منم ، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم ، یار پسندید مرا
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
 اینه در اینه شد ، دیدمش ودید مرا
اینه خورشید شود پیش رخ روشن او
 تاب نظر خواه و ببین کاینه تابید مرا
 گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق ملک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
 نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
 رشک سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا
 هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
 بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا
 چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
 باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
 پرتو بی پیرهنم ، جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

سه شنبه 28 دی 1389  11:03 PM
تشکرات از این پست
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

آینه ی شکسته


بیایید ، بیایید که جان دل ما رفت
 بگریید ، بگریید که آن خنده گشا رفت
برین خک بیفتید که آن آلاله فرو ریخت
 برین باغ بگریید که آن سرو فرا رفت
 درین غم بنشینید که غم خوار سفر کرد
 درین درد بمانید که امید دوا رفت
دگر شمع میارید که این جمع پرکند
 دگر عود مسوزید کزین بزم صفا رفت
لب جام مبوسید که آن ساقی ما خفت
 رگ چنگ ببرید که آن نغمه سرا رفت
 رخ حسن مجویید که آن اینه بشکست
 گل عشق مبویید که آن بوی وفا رفت
 نوای نی او بود که سوط غزلم داد
 غزل باز مخوانید که نی سوخت ، نوا رفت
 ازین چشمه منوشید که پر خون جگر گشت
بدین تشنه بگویید که آن آب بقا رفت
سر راه نشستیم و نشستیم و شب افتاد
 بپرسید ، بپرسید که آن ماه کجا رفت
 زهی سایه ی اقبال کزو بر سر ما بود
 سر و سایه مخواهید که آن فر هما رفت

سه شنبه 28 دی 1389  11:04 PM
تشکرات از این پست
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

آواز بلند


آواز بلند
 وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
 تا با تو بگویم غم شب های جدایی
 بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
 من عودم و از سوختنم نیست رهایی
 تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
 بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
 تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
 تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
 ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
 افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
 در اینه ات دید و ندانست کجایی
 آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
 بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
 در اینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
 هر در که براین خانه ی ایینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
 خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

سه شنبه 28 دی 1389  11:05 PM
تشکرات از این پست
sadra_sn
sadra_sn
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 302
محل سکونت : زنجان

بیداد همایون


 فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
 که شکیب دل من دامن فریاد گرفت
 آن که ایینه ی صبح و قدح لاله شکست
 خک شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخی چشم تو ، که خونریز فلک
 دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت
 منم و شمع دل سوخته ، یارب مددی
که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت
 شعرم از ناله ی عشاق غم انگیزتر است
داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت
سایه ! مکشته ی عشقیم ، که این شیرین کار
 مصلحت را ، مدد از تیشه ی فرهاد گرفت

سه شنبه 28 دی 1389  11:06 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها