تفسير دوم
ولى بعضى ديگر از مفسرين-كه اين نظر اخيرا خيلى رايجشده است-گفتهاند آيه كنايه نيست، بلكه يك جمله صريح است،كنايه از شدت خشم نيست،
بلكه بيان يك واقعيت است و آن واقعيت اين است كه در ميان آنها افرادى بودند كه به اصطلاح شور چشم بودند و چشم زخم مىزدند،و شخصى بود كه در ميان آنها به اين جهت معروف بود كه به اصطلاح چشمهايش شور است و هر چه را كه ببيند و نگاه كند،
بالخصوص اگر به نظر اعجاب نگاه كند،آفتى به آن شىء يا شخص مىرسد.اينها فكر كردند كه بهترين راه مبارزه با پيغمبر اين است كه ما پيغمبر را از بين ببريم بدون آنكه مسؤوليتى در مقابل بنىهاشم متوجه ما بشود،
چون مىدانستند بنىهاشم-اعم از آنها كه مسلمان بودند يا نبودند-و به طور كلى عرب براى مساله خونخواهى قبيلهاى به اعتبار وحدت قبيله اهميت قائل است،
يعنى اگر اينها مىخواستند پيغمبر را بكشند،همان ابو لهب كه دشمن پيغمبر بود ممكن بود كه بعد به خونخواهى برخيزد به اعتبار اينكه او فردى از قبيله است.گفتند:
يك كار ما مىتوانيم درباره پيغمبر بكنيم،پيغمبر را از بين ببريم بدون اينكه قاتل شناخته بشود،و آن اين است كه از وجود آن شخص استفاده كنيم،غافل از اينكه يك پيغمبر خدا را كه ديگر نمىشود با چنين كارها از بين برد.
و ان يكاد الذين كفروا نزديك بود كه اينها چنين كارى بكنند،يعنى اگر نبود عنايت الهى،اينها با اين وسيله تو را از بين برده بودند.
حال اگر[مقصود آيه]اين مطلب دوم باشد،آن وقت معنايش اين است كه قرآن تلويحا مساله چشم زخم را تاييد كرده است،و اين خود يك مسالهاى است كه آيا چشم زخم حقيقت استيا حقيقت نيست؟