از دلِ اساطیرو از آنسوی پردهٔ های نور ، نامی برخاسته بر بلندای سلسله جبال البرز و زاگرس، در میانِ زمزمهٔ آبهای اروند و کارون، در نغمهٔ بادهایی که از بلندای دماوند میوزند، و در خلوتِ شب زنده داران کویر. ایران... نه فقط سرزمینی بر پهنهٔ جغرافیا، که حماسهای ازلی است در خاطرهٔ مینوی. اینجا، فروهرِ نیاکان، بر بالِ سیمرغ، بر فرازِ تختِ جمشید سایه افکنده و ستونهای سنگی، رازهای هزارهها را با سایهه ای خورشید زمزمه میکنند. انوار الهی نه تنها نور که سوز و گدازِ عشق به این خاک را در دلِ سنگها نهادند. اینجا، آرشِ کمانگیر، تیرِ مهتابی را از جانِ خویش رهانید و مرزهایِ این سرزمین را با پیکانِ سیمینش بر تارکِ تاریخ نشاند؛ و رستمِ دستان، از دلِ سیستان، با گرزِ گاوسار و کمندِ آهنین، دیوِ سپید را در قلعهٔ اسرارآمیز کبود به بند کشید و نامِ ایران را تا کرانههایِ زمان فریاد زد. اینجا، گردآفرید، با گیسوانی چون پرچمِ باد، در برابرِ سهراب ایستاد تا نشان دهد که دلاوری، نه در مردانگی، که در عشق به وطن است. ای سرزمینِ چهارفصل، که در باغهای گیلان و مازندران، ابرهای باران زاده با شکوفههای بهاری همآغوشند و در دلِ کویر، کهکشانها بر ریگهای داغ، اسطورههای شب را میسرایند. معماریات، گنبدهای فیروزهایِ اصفهان، کاشیهای لاجوردیِ شیراز، گچبریهای ظریفِ یزد، منارههای سربلندِ تهران، بازارهای کهنِ تبریز، گنبدِ آجریِ سمنان، مساجدِ تاریخیِ قزوین، کوچههایِ بادگیردارِ کرمان، تپههای اسطورهایِ همدان، دشتهای حماسیِ سیستان، و نخلستانهای خوزستان، همه و همه آیینهایاند از آسمانی که بر زمین نشسته است. مردم این مرز و بوم، با خنیاگرانشان، حافظ و خیام و سعدی و عطار و مولانا و نظامی و رودکی و گنجوی و فردوسی و شمس و صائب، افسانهها را به نغمههایی بدل کردند که فراتر از زمان میپیچد. ایران، تو را با دستهای پینه بستهٔ کشاورزان، با شمشیرهای آبدیدهٔ پهلوانان، و با قلمهای اندیشهورزِ خردمندان و با چشمهای رازآلودِ عارفان و قیلسوفانی چون بوعلی و صدرا و شیخ اشرق، سرشتهاند. زنانِ دلاورت، مادرانی که با اشکِ شوق، پهلوانان را به میدان فرستادند و با دستانی خالی، سنگرهایِ عشق را استوار کردند؛ و کودکانِ معصومت، که فردا، خود، وارثانِ این حماسهاند و نامِ ایران را بر بلندایِ آسمان فریاد خواهند زد. و ای مردمِ همبسته، از ترک و فارس و بلوچ، از لر و کرد و عرب و ترکمن، همه یکدل و یکصدا، حافظِ این کهنبوم و برزناند. تو، ای کهندیار، چون سیمرغی عظیم، بر بلندای تاریخ بال گشودهای، و پرهایت، از گند مزارهای سرزمینِ ماد تا مساجدِ اصفهان، از آرامگاهِ کوروش در پاسارگاد، از حرمِ مطهرِ مشهد تا کویرِ اسرارآمیزِ لوت، از دشتهای سرسبزِ گرگان تا سبزینه های رشت، از نخلستانهای خوزستان تا دامنههای سربهفلککشیدهٔ البرزو برجهای تهران و از جنگلهای انبوه و آبیِ بیکرانِ دریای خزر تا کرانههای نیلگونِ خلیج همیشهفارس، داستانِ رستاخیزِ همیشگیست. ایران، تو نامی نیستی بر کاغذ؛ تو حماسهای در خونِ ما، آتشی در نیایشِ ما، و آیینهای در نگاهِ ما به فردایِ روشن. جاودان باد نامت، ای سرفرازِسرزمین اساطیر، که عشق به تو، خود بزرگ ترین حماسه است.