بيژن کيا
غروب بود. همه جا تاريك بود و پنجرهها تهماندة روشنایي غروب را بر كف خيس خيابان ميريخت. مرد پالتو بلند و مندرسی به تن داشت كه دنبالهاش تا روی زمين كشيده ميشد. سر به زير انداخته بود وعجولانه گام بر ميداشت. زودتر از همه وقت به خانه رسيد، ايستاد و به اطراف نگاه كرد، هيچ جنبنده اي نديد جز همان اتومبيل سياهرنگي كه كنار موج گير توقف كرده بود. دريا امواج كدر را به بلوكهاي بتني ميكوبيد و باد غرش امواج را به هر طرف ميبرد.مرد به كفشهاي گل آلودش نگاهي انداخت و به آرامي كليد را چرخاند . صداي موسيقي و موج هواي گرم احاطهاش كرد. اسلحه را از جيب پالتو در آورد. صدا خفهكن را پيچاند تا محكم شد. ساعت ديواي شش ضربه زد. مرد در را به آرامي بست و از پلههای چوبي بالا رفت. حالا موسيقي بود و نجوایي گنگ كه سرش را به درد ميآورد. زن آوازي قديمي را زمزمه ميكرد، مرد ايستاد. نرده چوبي را چنگ زد، چشم بست و نفس عميقی كشيد. دوباره بهراه افتاد. به پاگرد پلهها رسيد. شرشر آب حمام را شنيد. زن چيزي گفت ميان آن همه سرو صدا. تخته چوبي كه لق شده بود زير پاي مرد صدا داد. حالا تنها صداي موسيقي بود و ضربان قلب مرد كه بيحركت مانده بود. زن از اتاق بيرون پريد. مرد اسلحه را زير پالتويش پنهان كرد.
- زود اومدي...
مرد نگاهش كرد. زن که خود را در حولهاي سفيد پيچيده بود، دست در جيب كرد و سيگاري بيرون آورد و مرد خيره بود به روشنائي سرخ سيگاري كه آرام دود ميشد .
- اون كجاس؟
زن پوزخند زد:
- كي؟ بازم زده به سرت؟
- ماشينش رو ديدم. صداتون از توي خيابون هم شنيده ميشد ...
- خيالاتي شدي...دست از سرم بردار ...
مرد اسلحه را بيرون كشيد. زن جيغ زد. مرد به طرف زن رفت و اسلحه را بر پيشانياش گذاشت.
- اوني كه تو رو از من گرفته... ميخوامش... كجاس؟
- نميدونم...نميدونم..
هقهق زن بلند شد. همانجا نشست مرد هم روبهرويش زانو زد، در حالیکه دست بر گونه زن میكشيد.
- چرا؟ چرا نميفهمي؟ من دوستت داشتم. حاضر بودم جونمو بدم ...چرا همه رو يهباره خراب كردي؟ چرا؟
- تو مدت هاس پوسيدي تو ...تو ..شدي يه مرده متحرك ولي من زندهام.. ميتونم راه برم . حرف بزنم ... عاشق بشم.
- بگوكجا س ؟
- همينجا..
مرد برگشت. غريبهاي پشت سرش ايستاده بود؛ سي و پنج، شش ساله و ميانه قامت. مرد باا سلحه به او اشاره كرد كه به سمت ديوار برود.
- كاريش نداشته باش .
غريبه با لبخند به مرد نگاه ميكرد. مرد او را نشانه گرفت و ماشه را فشار داد. خون به ديوار پاشيد. غريبه به ديوار تكيه داشت يا به آن چسبيده بود. زن دست مرد را گرفت. مرد او را كنار زد. زن با او در گير شد. غريبه به آنها نگاه می کرد كه تيري شليك شد. زن دست بر سينهاش گذاشت. خون از ميان انگشتانش ميجوشيد. به مرد نگاه كرد. زانو زد. به زمين افتاد.
- نه...
مردفرياد كشيد و به كفشهاي گل آلودش نگاهي انداخت. لحظهاي چشم بست. نفس عميقی كشيد. مرد ايستاده بود همانجا در حاشيه خياباني خلوت و تنها صداي باد بود و ضربه امواج . به آرامي كليد را چرخاند. در باز شد. موج هواي گرم احاطهاش كرد، اسلحه را از جيب پالتو در آورد. صدا خفهكن را را پيچاند تا محكم شد. ساعت ديواي شش ضربه زد. .مرد در را به آرامي بست و از پله ها بالا رفت.، صداي موسيقي از طبقه بالا به گوش ميرسيد، مرد نرده چوبي را چنگ زد.. نفس عميقی كشيد.. به پاگرد پلهها رسيد. شرشر آب حمام را شنيد. همهجا تاريك بود و باريكهاي نور از در نيمه باز اتاق خواب به بيرون ميتابيد.. تخته چوبي كه لق شده بود زير پاي مرد صدا داد. حالا تنها صداي موسيقي بود و ضربان قلب مرد كه بيحركت مانده بود . منتظر ماند اتفاقي نيفتاد. كليد چراغ را زد .
- كسي خونه نيس؟
وارد اتاق خواب شد. صداي ريزش آب از حمام به گوش ميرسيد. ساعت شماطهاي شش و پانزده دقيقه را نشان ميداد. . در يخچال نيم فوتي را باز كرد بطري آب را يكنفس سر كشيد.
- مولي؟...كجائي؟...
به طرف حمام رفت در را باز كرد. زن همانجا افتاده بود. با تني نيمه برهنه و زخمي تيره در سينهاش. مرد فرياد زد:
- نه................
- چرا نه؟
مرد سر برداشت، چهرة بازجو در تاريكي قرار داشت و تنها برق چشمانش ديده ميشد.
- من نكشتم، اون كثافت...كار اونه... من دوستش داشتم...
بازجو چيزي يادداشت كرد و گفت:
- ... ولي اسلحه بوي باروت ميده.
- من كسي رو نكشتم ...وقتي رسيدم ...اون مرده بود...
- دروغ ميگي....ما شاهد داريم...
در باز شد نور به داخل اتاق آمد. مرد برگشت و پشت سرش را نگاه كرد. زن در آستانه در ايستاده بود. مرد بياختيار تكاني خورد. دستهايش از پشت به صندلي بسته شده بود.
- تو ...تو زندهاي؟
مرد خنديد رو برگرداند. خبري از بازجو نبود. به پشت سر نگاه كرد. هيچكس آنجا نبود. صداي خندة زن از هر سوشنيده ميشد..مرد فرياد زد و ازخواب پريد. روي تخت افتاده بود با بدني عرق كرده . نفس نفس ميزد. لبه تخت نشست . . صداي ريزش آب از حمام به گوش ميرسيد. زن آوازي قديمي را زمزمه ميكرد، ساعت شماطهاي شش و سي و شش را نشان ميداد. . مرد نفس عميقی كشيد. بلند شد، در يخچال نيم فوتي را باز كرد بطري آب را يكنفس سر كشيد.
- مولي؟
- بله
- هيچي...زود باش ..امشب ميريم بيرون شام ميخوريم ..
- جدي؟
- آره تازه يه كابوس وحشتناك ديدم، ميخوام برات تعريف كنم.خيلي بامزهاس.
- نمي خواي خودت رو بشوري؟
مرد به طرف حمام براه افتاد.
- نه ...خواب ديدم تورو كشته ام.
- چرا؟
- نميدونم ..زده بود به سرم..
مرد در را باز كرد و ساكت ماند. زن زير شير حمام ايستاده بود وخون از زخمي كه در سينه داشت ميجوشيد و به فاضلاب ميريخت.
- چرا منو كشتي؟ من كه نبايد ميمردم... قرار بود من و تو عاشقانه با هم زندگي كنيم مگه نه؟
مرد در را بست
- تو به من خيانت كردي.
- آره عزيزم .... ولي توهنوزم دوستم داري. مگه نه؟
زن باز هم ميخنديد. سايه او از پشت شيشة مشجر ديده ميشد. سايه بزرگ و بزرگتر شد مرد چند قدم عقب رفت.. مشتي به شيشه كوبيده شد . مرد به زمين افتاد و از ترس فرياد زد.
- آروم باش.
مرد چشم باز کرد. پرستار دست او را گرفنه است.
- چه بلائي سرم اومده؟
- نگران نباشين. شما يه بحران روحي شديد رو تجربه كردين. يه شوك روحي . بايد استراحت كنين .
- دكتر كين به 904...دكتر كين به 904...
صداي مبهم خنده زن به گوش ميرسد .مرد با وحشت به اطراف چشم ميچرخاند.
- چه بلائي سرم اومده؟
پرستار دست بر پيشانياش ميگذارد
- شما دچار خوابداستانك شدين.
- چي؟
- بعضي كاراكترها ممكنه مبتلا به اين حالت بشن؛ البته مسري نيس و لي خطرناكه؛ چون ميتونه كل نظام رو به هم بريزه.
- نميفهمم.
- يه كاراكتر اگه به وظايفش عمل نكنه ممكنه كل داستان رو به هم بريزه يه چيزي مشابه سلولهاي سرطاني... شما نبايد توي زندگي همسرتون دخالت ميكردين..اون بايد عاشق مي شد و شما رو ترك مي كرد ولي شما همه چي رو بههم ريختي.
- نه ..نه .... قرار بود عاشقانه با هم زندگي كنيم . داستان اينطوري بود... ولي اون كثافت همه چي رو بهم ريخت ميفهمي؟ ..من..من دوستش دارم . نميتونم بذارم بره..من با نفسهاي اون زنده ام ......
- واقعيت رو بايد قبول كني؟
- كدوم واقعيت؟ چيزي كه شما مي خواين؟يه نفر داستان رو باز نويسي كرده..
- دكتر كين كمكت ميكنه.
- خب پس چرا نمياد؟ كجاس ؟
- همين جا..
مرد به سمت صدا ميچرخد. غريبهاي آن طرف تخت ايستاده .سي و پنج،شش ساله ميانه قامت .
- حالتون چطوره؟
- تو........؟
- نگران نباش ، گاهي بازنويسي لازمه.
مرد تكاني به خودش ميدهد. دکتر از جيب روپوش سفيدي كه به تن دارد كاغذي بيرون آورده ، آن را به مرد نشان مي دهد.
-اين پايان داستان شماست .همين الآن نوشتمش. براتون ميخونم....مرد به تقلا مي افتد . دكتركين كه زير چشمي مراقب اوست لبخند ميزند:
- تكون نخورين ...به شما يه آرام بخش تزريق ميكنيم تا راحت بش
پرستار:
- حاضري؟
- مرد سر تكان داد و گفت:
- حاضرم.
مرد سر تكان نميدهد. سرش ميلرزد. صورتش عرق میکند و ميگويد:
- ح..حا حا.. حاضرم.
- خوبه .
پرستار برگشت
پرستار برميگردد.
دكتر آستين مرد را بالا زد .
دكتر آستين مرد را بالاميزند
مرد پرستار را نگاه كرد. پرستار لبخند زد و به دكتر نگاه كرد
مرد پرستار را نگاه ميكند. پرستار لبخند مي زند و به دكتر نگاه مي كند
دكتر سر تكان داد. نوك سرنگ در بازوي مرد فرو رفت
دكتر سر تكان مي دهد. نوك سرنگ در بازوي مرد فرو ميرود
مرد چهره در هم كشيد. دارو آرام آرام وارد بدنش مي شد .
مرد چهره در هم مي كشد .دارو آرام آرام وارد بدنش مي شود.
مرد به پرستار نگاه كرد. خشكش زد.
مرد به پرستار نگاه ميكند. خشكش ميزند.
- مولي...؟!
- آره عزيزم
به دكتر نگاه كرد.
به دكتر نگاه ميكند.
چيزي نيس ...شما تا چند لحظه ديگه به آرامش مي رسين ...يه آرامش ابدي...
دكتر و زن خنديدند. مرد نالهاي كرد. آنها همديگر را در آغوش كشيدند. مرد فرياد ميزد . به تشنج افتاده بود. كمي بعد جز مشتي كلمات خيس و لزج چيزي بر تخت باقي نمانده بود.