0

گوشه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

گوشه

گوشه‌

بتول‌ عباسي‌


راننده‌ داد زد:«اين‌جا گوشه‌ است‌.»
كوله‌ام‌ را برداشتم‌ و از ماشين‌ پياده‌ شدم‌. ميني‌بوس‌ قديمي‌ و زهوار در رفته‌ بود. دود كرد و پُرگاز از خاكريزِ جادة‌ كنارِ حمام‌ خودش‌ را بالا كشيد. لباسم‌ را تكاندم‌. مدتي‌ ايستادم‌ تا ببينم‌ كجا و در چه‌ جهتي‌ هستم‌. بعد از سربالايي‌ خاكي‌ بالا رفتم‌ و روي‌ سنگي‌ نشستم‌. درِ حمام‌ روبه‌رويم‌ بود. آهني‌ و رنگ ‌نخورده‌ بود و پيدا بود كه‌ آن‌را تازه‌ كار گذاشته‌اند. ديوار حمام‌ از آجر نظامي‌ بود و ملات‌هايش‌ از خاك‌ِ شن‌دار. الاغي‌ با بارِ كاه‌ از كنارم‌ رد شد. پا شدم‌ رفتم‌ به‌ طرف‌ِ سقف‌ِ مخروبه‌اي‌ كه‌ تيرك‌هايش ‌بيرون‌ زده‌ بود و حفره‌اي‌ ميان‌ِ آن‌ دو بود. خم‌ شدم‌ ديدم‌ انبارِ كاه‌ است‌. پيدا بود كه‌ كاه‌ها را از آن‌ حفره‌ توي‌ انبار مي‌ريزند. صدايي‌ شنيدم‌، برگشتم‌، كسي‌ نبود. قبرستان‌ پاي‌ِ كوه‌ پيدا بود. نسيم‌ بوي‌ِ پهن‌ و كاه‌ سوخته‌ را مي‌آورد.
چشمم‌ به‌ دختركي‌ افتاد كه‌ توي‌ِ خاك‌ و خُل‌ جلوِ درِ حمام‌ بازي‌ مي‌كرد. بعد پا شد و از سرازيري‌ِ كنار ديوار حمام‌، كه‌ از خاك‌ بيرون‌ زده‌ بود، پايين‌ رفت‌.
روي‌ سقف‌ حمام‌ چهار گنبد كوچك‌ بود كه‌ پنجره‌هاي‌ مربع‌ شكل‌ شيشه‌اي ‌وسط‌‌شان‌ بود. از سقف‌ پايين‌ آمدم‌ باز دخترك‌ را ديدم‌. سايه‌ام‌ روي‌ او افتاده‌ بود. دخترك‌ سر بلند كرد. موهاي‌ فرفري‌اش‌ توي‌ صورتش‌ ريخته‌ بود. گالش‌ قرمزرنگي پايش‌ بود. دستم‌ را برايش‌ تكان‌ ‌دادم.
گفت‌:«سلام‌.»
گفتم‌:«سلام‌.»
گفت‌:«من‌ راهنماي‌ اين‌جام‌. به‌ من‌ گفته‌ بودند كه‌ شما اين‌موقع‌ مي‌آييد.»
گفتم‌:«آره‌. كمي‌ زود رسيدم‌.» بعد گفتم‌:«مي‌تواني‌ حمام‌ را زودتر نشانم‌ بدهي‌؟»
كليدي‌ را از پَرِ دامن‌ِ آبي‌ِ چين‌دارش‌ درآورد. در حمام‌ درست‌ از كف‌ جادة‌ خاكي‌ شروع‌ شده‌ بود. درخت‌ لختي‌ هم‌ كنارش‌ بود.
دختر قفل‌ِ آهني‌ در را باز كرد و در را با فشار هُل‌ داد. در با صداي‌ جير مانندي‌ باز شد. هرم‌ هواي‌ مرطوب‌ به‌ صورتم‌ زد. دختر روي‌ ديوار دست‌ كشيد و كليد برق‌ را زد. نور بي‌رمقي‌ در انتهاي‌ دالان‌ِ باريك‌ روشن‌ شد. چهار پله‌ پايين‌ رفتيم‌ وارد صحن ‌گردي‌ شديم‌ كه‌ چهار رخت‌كن‌ حجره‌ مانند دورتا دورش‌ بود. تك‌ چراغي‌ از سيم‌ لختِ سقف‌ِ گنبدي‌شكل‌ آويزان‌ بود. شعاع‌ نور باريكي‌ از پنجرة‌ كوچك‌ سقف‌ به‌ آب‌ِ حوض ‌وسط‌ صحن‌ مي‌تابيد. حوض‌ از سنگ‌ِ مرمر سياه‌ بود. سرماسرمايم‌ شد.
گفتم‌:«چه‌ خلوت‌؟»
دخترك‌ گفت‌:«همه‌ در اندروني‌ مشغول‌ شست‌وشو هستند.»
از راهرو تاريكي‌ كه‌ جوي‌ باريكي‌ از ميانش‌ مي‌گذشت‌ رد شديم‌ و دوباره‌ از چندپلة‌ سنگي‌ پايين‌ رفتيم‌. دستم‌ را به‌ ديوار گرفتم‌. ليز و لزج‌ بود. چندشم‌ شد. يك‌ روشنايي‌ ته‌ راه‌رو بود. وارد صحن‌ ديگري‌ شديم‌ كه‌ روشن‌ و گرم‌ بود. عده‌اي‌ مشغول‌ شستن‌ بودند. يكي‌ پشت‌ ديگري‌ را مي‌شست‌. يكي‌ دستش‌ را به‌ ستون‌ِ خشتي‌ سياه ‌شده‌اي‌ گرفته‌ بود و سنگ‌ِ پا مي‌كشيد. يكي‌ هم‌ با دلوي‌ از خزينه‌ آب‌ برمي‌داشت‌ و برسرِ ديگري‌ كه‌ روي‌ پله‌ نشسته‌ بود مي‌ريخت‌. كسي‌ به‌ ما نگاه‌ نكرد.
گفتم‌:«اين‌ها ما رو نمي‌بينند؟»
گفت‌:«نه‌.»
گفتم‌:«ولي‌ من‌ چيزي‌ ديگري‌ خوانده‌ بودم‌.»
كتابم‌ را از توي‌ كوله‌ام‌ درآوردم‌ و نشانش‌ دادم‌.
گفتم:«اين‌جا نوشته‌ اگر كسي‌ بخواهد آدم‌هاي‌ توي‌ اين‌ حمام‌ را ببيند بايد از مراحل ‌مختلفي‌ بگذرد.»
بي‌حوصله‌ گفت‌:«آره‌. شما از مرحلة‌ اول‌ گذشته‌ايد كه‌ توانسته‌ايد مرا ببينيد.»
يك‌ قدم‌ عقب‌ رفتم‌. پايم‌ درون‌ جويي‌ رفت‌. گلولة‌ مويي‌ به‌ پاشنة‌ كفشم‌ چسبيده‌ بود.
گفتم:«مي‌خواهم‌ برگردم‌.»
دخترك‌ گفت‌:«مگر براي‌ ديدن‌ اين‌جا عجله‌ نداشتي‌؟»
گفتم:«بقيه‌اش‌ بماند براي‌ روز بعد.»
برگشتم‌ ولي‌ ديگر راه‌رويي‌ نبود.
دخترك‌ گفت‌:«بيا.»
گفتم‌:«اين‌ آدم‌ها از آن‌ها هستند.»
گفت‌:«كدام‌ها؟»
گفتم‌:«همان‌ها كه‌ توي‌ كتاب‌ نوشته‌.»
گفت‌:«نه‌.»
دخترك‌ راه‌ افتاد از كنار ستون‌ها گذشت‌ و وارد صحن‌ ديگري‌ شد. دنبالش‌ رفتم‌. صحن‌ نور سفيد مهتابي‌ داشت‌. روي‌ ديوارهايش‌ گرد سفيدي‌ نشسته‌ بود. دورتادور صحن‌ جوي‌ كوچكي‌ مي‌گذشت‌. دخترك‌ رخت‌هايش‌ را يكي‌يكي‌ درآورد.
گفت‌:«اين‌جا مرده‌شوي‌ خانه‌ است‌.» به‌ ديوار اشاره‌ كرد و گفت‌:«اين‌ها هم‌ خاكستر استخوان‌ مرده‌هاست‌.»
گفت:«حاضري‌.»
گفتم‌:«براي‌ چي‌؟»
گفت‌:«براي‌ مردن‌.»
بعد گفت‌:«اگر بخواهي‌ آدم‌هاي‌ اين‌ جا را ببيني‌ بايد مرده‌ باشي‌.»
گفتم‌:«من‌ براي‌ مردن‌ اين‌ جا نيامده‌ام‌.»
گفت‌:«آدم‌هايي‌ را كه‌ آن‌ جا ديدي‌ مثل‌ تو مي‌خواستند از راز اين‌ حمام‌ سردربياورند...» بعد گفت‌:«حالا مجبورند هميشه‌ همين‌جا بمانند و خودشان‌ را بشويند.»
گفتم‌:«براي‌ چي‌؟»
گفت‌:«تا تمام‌ شوند.» بعد گفت‌:«دراز بكش‌.»
آرام‌ روي‌ كف‌ِ سفيد و لزج‌ِ صحن‌ نشستم‌؛ انگار كسي‌ روي‌ شانه‌هايم‌ فشار مي‌آورد. بعد دراز كشيدم‌. رطوبت‌ را لاي‌ موهايم‌ حس‌ كردم‌. نور از دريچة‌ گنبدي‌ شكل‌ به‌ تنم‌ مي‌تابيد. نور تندي‌ بود. چشمانم‌ را زد. صدايش‌ را شنيدم‌ كه‌ گفت‌:«پاشو!» بلند شدم‌. جنازه‌ام‌ را ديدم‌ كه‌ روي‌ آب‌ِ جوي‌ حركت‌ مي‌كند. تكه‌هاي‌ سفيداب‌ و صابون‌ به‌ موهايم‌ چسبيده‌ بود. گلوله‌هاي‌ سفيد و سياه‌ مو به‌ لباس‌هايم‌ گير كرده‌ بود.دخترك‌ دستم‌ را گرفت‌. رويم‌ را برگرداندم‌. از دالاني‌ مي‌گذشتيم‌. به‌ جايي‌ رسيديم‌ كه ‌مردي‌ سياه‌پوش‌ درون‌ كوره‌اي‌ هيزم‌ مي‌ريخت‌. مرد بي‌آن‌ كه‌ رويش‌ را برگرداند گفت‌:«بيا جلو!» با سر اشاره‌ كرد كه‌ بروم‌ درون‌ِ كوره‌. عقب‌ رفتم‌ و گفتم‌:«اما من‌ آمده‌ بودم‌ آدم‌هاي‌ توي‌ حمام‌ را ببينم‌.»
گفت‌:«آدم‌هايي‌ كه‌ آن‌جا ديدي‌ همان‌هايي‌ هستند كه‌ مي‌خواستي‌ ببيني‌.»
گفتم‌:«اما اين‌ دختر چيز ديگري‌ گفت‌. گفت‌ آن‌ها هم‌ مثل‌ِ من‌ براي‌ ديدنِ آدم‌هاي‌ حمام‌ آمده‌اند.»
گفت‌:«رازي‌ در اين‌ حمام‌ وجود ندارد. اگر با آن‌ آدم‌ها حرف‌ مي‌زدي‌ مي‌ديدي‌ كه ‌نمي‌توانند جوابت‌ را بدهند.» بعد گفت‌:«تو بايد مي‌دانستي‌ كه‌ وقتي‌ در مرده‌شوي‌خانه‌ تسليم‌ بشوي‌ خواهي‌ مُرد.
گفتم‌:«ولي‌ در كتاب‌ اين‌ طور نيامده‌.»
مردِ سياه‌پوش‌ خنده‌اي‌ كرد كه‌ طنين‌ِ آن‌ در فضا پيچيد. ديدم‌ كه‌ دخترك‌ هم‌ دارد مي‌خندد. رفت‌ كنارِ دست‌ مرد ايستاد، بعد خم‌ شد شاخة‌ خشكي‌ را درون‌ِ كوره‌ انداخت‌.
مرد گفت‌:«آب‌ِ خزينة‌ حمام‌ بايد گرم‌ بماند. احتياج‌ به‌ سوخت‌ دارد.»
گفتم‌:«سر در نمي‌آورم‌. شما مرا فريب‌ داديد.»
مرد به‌ طرفم‌ آمد و دستم‌ را گرفت‌. مرا روي‌ هيزم‌ها انداخت‌ و گفت‌:«اين‌ جا بمان‌تا نوبتت‌ برسد.»

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  2:26 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها