0

حکایت های آموزنده

 
hosinsaeidi
hosinsaeidi
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
تعداد پست ها : 22117
محل سکونت : کرمانشاه

حکایت های آموزنده

حکایت کوتاه و بلند پند آموز و داستان آموزنده قدیمی زیبا

چند داستان و حکایت کوتاه پند آموز

در این بخش چند حکایت کوتاه آموزنده، پندآموز و زیبای قدیمی را ارائه کرده ایم و امیدواریم از خواندن این داستان های جالب لذت ببرید.

حکایت جالب این سیرین و احوال پرسی

ابن سیرین كسی را گفت: چگونه‏ اي؟ گفت: چگونه است حال كسی كه پانصد درهم بدهكار است، عیالوار است و هیچ چیز ندارد؟

ابن سیرین به خانه خود رفت و هزار درهم آورد و به وی داد و گفت: پانصد درهم به طلبكار بده و باقی را خرج خانه كن و واى بر من اگر پس از این حال كسی را بپرسم!

گفتند: وادار نبودی كه قرض و خرج وی را بدهی. گفت: وقتی حال كسی را بپرسی و او حال خود بگوید و تو چاره ‏اي برای او نیندیشی، در احوالپرسی منافق باشی…

اينچنين است رسم انسانيت و مردانگى…


حکایت کوتاه و بلند پند آموز و داستان آموزنده قدیمی و جدید

افلاطون و ستایش جاهل

روزی مردی به خدمت فیلسوف بزرگ، افلاطون آمد و نشست و از هر نوع سخن می‌گفت. در میان سخن گفت: امروز فلان مرد از تو بسیار خوب می‌گفت که افلاطون عجب بزرگوار مردی است و هرگز کسی چون او نبوده است.

افلاطون چون این سخن بشنید، سر فرود برد و سخت دلتنگ شد.

آن مرد گفت: ای حکیم! از من تو را چه رنج آمد که چنین دلتنگ شدی؟

افلاطون پاسخ داد: ای خواجه! مرا از تو رنجی نرسید. ولی مصیبت بالاتر از این چه باشد که جاهلی مرا ستایش کند و کار من او را پسندیده آید؟ ندانم کدام کار جاهلانه کرده‌ام که او خوشش آمده و مرا به خاطر آن ستوده است.

 

چهارشنبه 25 آبان 1401  3:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها