0

داستان » كافه عبرت

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

داستان » كافه عبرت

يك قهوه لطفا! غليظ نباشه...

مريم پشت ميز نشست صندلي‌اش را كمي جلو كشيد و دست‌هايش را روي ميز گذاشت، كيف دستي كوچكش را بين دست‌هايش گرفته بود، استرس و اضطراب سر تا پايش را گرفته بود. تا حالا گذرش به يك همچين جايي نيفتاده بود. كافي شاپي كه ديوارهايش سياه بود و نقاشي‌هاي رو آنها بدجور آزارش مي‌داد. بوي كهنه سيگار با تاريكي و نور كم فضاي آنجا نفس كشيدن را برايش سخت مي‌كرد. همه چيز برايش غريبه بود. همه چيز از آن وب گردي‌هاي آخر شب شروع شد. از چت‌كردن‌هاي متوالي، از نشستن پشت مانيتور تا نيمه‌هاي شب. حالا آنجا منتظر كسي نشسته بود كه يك بار هم او را نديده بود. منتظر كسي بود كه توي چت با او آشنا شده و قرار بود تا پنج دقيقه ديگر آنجا باشد... اگر اصغر ميفهميد چي؟!! حتي تصورش هم آزارش مي‌داد. اصغر؛ پسر عمه‌اش! كسي كه از وقتي يادش مي‌آمد او را دوست داشته ، و حالا قرار بود چهار هفته ديگر كه سربازي‌اش تمام مي‌شد، بيايد خواستگاري اش. به كيف صورتي‌اش نگاه كه مي‌كرد نگراني‌اش بيشتر مي‌شد، اصغر برايش گرفته بود.

- «واسه مريم گرفتم... البته با اجازه شما زن دايي... اميدوارم كه خوشش بياد...»

خوشش آمده بود، سليقه اصغر هميشه خوب بود، از مرخصي كه آمده، سر راهش از شيراز برايش گرفته بود. وقتي اصغر كيف را مي‌داد دست مادرش او حتي سرش را هم برنگردانده بود كه نگاهي بياندازد. خيره به صفحه مانيتور بود و انگشتان دو دستش بي‌‌وقفه روي صفحه كليد جابجا مي‌شدند. تايپ مي‌كرد و گوشش به حرف‌هاي اصغر بود. با اشتياق براي زن دايي‌اش از پادگان و پاس دادن و قوانين آسايشگاه مي‌گفت، ازاينكه تويوتاي‌هايولوكس دو كابين را داده‌اند دست او، از اين‌كه توي ميدان تير كسي حريفش نمي‌شود، ارشد آسايشگاه شده و آنقدر خودش را نشان داده كه مرخصي تشويقي به او داده اند. به زن دايي‌اش مي‌گفت ولي از لحن وكلامش مشخص بود كه دوست دارد مريم بشنود. از گرماي كازرون مي‌گفت، از درياچه زيباي پريشان كه با چند تا از سربازهاي ديگر رفته بودند آنجا قايق سواري.

- ان‌شاا... مريم خانوم كه درسشان تمام بشه همگي باهم مي‌‌رويم... خيلي جاي با صفايي هست... توي بهار خيلي قشنگ ميشه!

پسر جواني قهوه‌اش را آورد. از نگاه پسر خوشش نيامد. قهوه را كه مي‌گذاشت، حسابي روي ميز خم شد و نگاه بدي به صورتش انداخت. لبخند مصنوعي روي لب‌هاي پسر بيشتر آزارش داد. تا حالا به اين كافي شاپ نيامده بود. اصلا اين دور و بر را خوب نمي‌شناخت. ساعتش را نگاه كرد، هنوز پنج دقيقه مانده بود. حاشيه زرد رنگ ساعت ميان دو انگشت اشاره و شستش ذهنش را از آن فضا و مكان بيرون برد. فكر او بر خلاف حركت عقربه‌هاي ساعت به عقب رفت؛ حدود يك سال پيش بود... روزي كه اصغر ساعت را برايش گرفته بود...

- مامان... ببين چقدر خوشگله... اون حاشيه زرد رنگ خيلي قشنگه... مگه نه... فكر مي‌كني چند باشه؟! ...

پشت ويترين ساعت‌فروشي بودند. با مامانش و اصغر آمده بودند مغازه دوست اصغر براي آشپزخانه‌شان پرده بگيرند. هنوز حرفش تمام نشده بود كه اصغر رفته بود توي مغازه و با ساعت آمده بود بيرون... ثانيه‌شمار ساعت، حاشيه زرد رنگ را با نظم خاص و يكنواختي طي مي‌كرد و هر حركت آن دلشوره‌اش را بيشتر مي‌كرد. پسر پشت پيشخوان خودش را با دستگاه قهوه‌ساز مشغول كرده بود، اما مريم سنگيني نگاه خالي از حجب و حيايش را روي صورت خودش احساس مي‌كرد. جو سنگيني داشت. در اين كافي‌شاپ، غير از خودش هم مشتري ديگري نبود. وقتي آمده بود، دختري تنها را پشت ميز بغلي ديده بود كه با عجله خارج شده بود و حالا يك ربعي مي‌شد كه از مشتري خبري نبود. ياد حرف‌هاي مادرش افتاد و كمي سرخ شد...

- كجا مي‌روي؟ چرا اينقدر رنگ و روغن كرده‌اي خودت را؟ با اين لاك ناخن‌هايت، اصغر ببيندت ناراحت مي‌شود! ...

به مادرش گفته بود مي‌رود خانه سوسن همكلاسي‌اش. مي رود و زود بر مي‌گردد. دروغ گفته بود و حالا دل توي دلش نبود. خيلي كم پيش آمده بود كه به مادرش دروغ بگويد. خودش را سرزنش مي‌كرد... مادر رازدار دختر است؛ دختر حرفش را به مادرش نزند به كي بزند. اينها حرف‌هاي مادرش بود كه در گوشش تكرار مي‌شد و بيشتر عذابش مي‌داد.

براي او هميشه همين‌طور بوده؛ تنها رازدار زندگي‌اش مادرش بود و بس. حرف‌هاي مگو را تنها به او مي‌گفت. اما حالا دو ماهي مي‌شد كه رازي را از او مخفي كرده بود؛ رازي كه براي خودش هم هنوز روشن نبود. يك شوخي و شيطنتي كه حالا كار را به جايي رسانده بود كه دروغ به اين بزرگي را تحويل مادرش بدهد! به مادرش گفته بود مي‌رود خانه سوسن ولي حالا توي اين كافي شاپ كم نور كه ديوارهايش روي نفس‌هايش سنگيني مي‌كرد، نشسته بود. گفته بود مي‌رود سوسن را ببيند اما منتظر پسري بود كه هيچوقت نديده بود! فقط يك اسم و يك سري مشخصات ظاهري كه آنها را هم نمي‌دانست واقعيت دارند يا نه؟

 

همه چيز از دو ماه پيش شروع شد. دنبال مقاله‌اي توي اينترنت مي‌گشت كه يك نفر از طريق ياهو مسنجر برايش پيغام فرستاد. نمي‌‌دانست كيست و محل نگذاشت. اما پيغام دوم و سوم هم آمد؛ چيزهاي بامزه‌اي نوشته بود. فكر كرد يكي از دوستان خودش با ‌اي دي ناشناس مي‌خواهد سر به سرش بگذارد، براي اين‌كه كم نياورد، او هم مزه‌اي پرانده بود و جوابش را داده بود و تمام... فرداي آن روز هم كه رفت توي اينترنت، باز همين داستان تكرار شد و تقريبا تمام وقت‌هاي ديگري كه مي‌آمد نوشته‌اي از اين‌ «اي دي» ناشناس داشت. حرف‌هاي خاصي نبودند؛ معمولا جمله‌اي شاعرانه يا جوك بامزه‌اي بود. بعضي وقت‌ها او هم نيم سطري مي‌نوشت در جوابش و فردا دوباره مي‌ديد كه حرفش با زيركي جواب داده شده است. از اين حاضر جوابي‌ها خوشش آمده بود. قضيه برايش اصلا جدي نبود؛ فقط يك تفريح اينترنتي بود و بس...

اما كم كم عادت كرد به اين پيغام‌ها و شيطنت‌هاي كلامي. بيشتر از قبل مي‌آمد پيغام‌هايش را چك مي‌كرد. وقت بيشتري پاي اينترنت مي‌نشست. مادرش هم اين را متوجه شده بود؛ گاهي غر مي‌زد كه اينقدر پاي صفحه اين مانيتورنشين دختر، چشم‌هايت كم سو مي‌شوند. نگران سلامتي چشم‌هايش بود. اينكه از اعتماد مادرش اينگونه سوء استفاده كرده بود از خودش بدش مي‌آمد. اضطراب و دلشوره‌اش بيشتر شده بود. متوجه شده بود كه طرف پسر است و اولين دلشوره‌اش هم از همين جا شروع شده بود. اگر مادرم بفهمد... اگر پسر عمه‌ام، اصغر متوجه شود... و  اگرهايي كه كم كم زياد مي‌شدند و او به خودش دلداري مي‌داد كه مسئله مهمي نيست و هر وقت بخواهد مي‌تواند همه چيز را تمام كند؛ ديگر جواب پيغام‌ها را ندهد. اصلا ديگر ياهو مسنجرش را باز نكند. اصلا اگر لازم شد داخل اينترنت هم نمي‌رود! با اينها قضيه را براي خودش ساده مي‌كرد، اما كم كم جوك‌ها و جمله‌هاي نغز و شاعرانه تبديل شدند به اين‌كه چه رشته‌اي هستي و كدوم محل زندگي مي‌كني و از چه چيزي و چه كسي خوشت مي‌آيد و مي‌خواهي چه كاره شوي و از اين صحبت‌ها كه تا آن موقع با هيچ پسري نزده بود؛ حتي اصغر؛ پسر عمه‌اش كه آن همه برايش حرمت داشت.

 

يكي دو هفته‌اي از شروع اين ماجرا نگذشته بود كه متوجه شد سن و سال و آدرس دانشگاهش و خيلي چيزهاي ديگر را به طرف گفته است. اسمش سعيد بود يعني خودش اينطور گفته بود. دانشجو بود. مهندسي مي‌خواند و توي يك شركت ساختماني كار مي‌كرد. پدرش وضع مالي خوبي داشت و مادرش هم تحصيلكرده بود ولي خودش كار مي‌كرد چون نمي‌خواست از جيب بابايش بخورد. از مريم خوشش آمده بود چون با بقيه دخترها فرق داشت، چون مريم صداقت داشت و او هم عاشق صداقت بود... همه اينها را خودش به مريم گفته بود. با حروف انگليسي، فارسي مي‌نوشت و لابه لاي اين نوشته‌هاي فينگليش، چند تا لبخند و صورتك مسنجر را هم جا مي‌داد. حرف‌هايش منطقي و دلنشين و شوخي‌هايش هم با مزه بودند و مريم از حاضرجوابي‌اش لذت مي‌برد.

بعد از چند هفته چت كردن گفته بود مي‌خواهد مريم را ببيند، گفته بود دوست دارد بيشتر با او آشنا شود. مي خواهد آشناييشان جدي‌تر شود. گفته بود براي آينده و زندگي مشترك دنبال دختري مثل مريم مي‌گشته و حالا كه پيدايش كرده مي‌خواهد از نزديك او را ببيند. مريم مخالفت كرده بود. نمي توانست فكرش را هم بكند كه با پسري كه تا حالا نديده بود و نمي‌شناخت، قرار بگذارد. اما سعيد اصرار كرده بود و از اهداف و نيت صادقانه‌اش گفته بود. هر وقت پنجره چت باز مي‌شد كلي نوشته ظاهر مي‌شد كه از صداقت و راستي مي‌گفتند. گفته بود كه همديگر را ببينند و بيشتر بشناسند و بعد خانواده‌ها را در جريان بگذارند. مريم مخالفت كرده بود و سعيد دوباره اصرار كرده و دليل آورده بود.

حالا اينجا، پشت ميز اين كافي شاپ دلگير منتظر سعيد نشسته بود. انتظاري كه لحظه به لحظه‌اش او را عذاب مي‌داد. پنج دقيقه از قرارشان گذشته بود. منتظر پسري بود كه تا حالا نديده بود! قرار بود از رنگ كتي كه سعيد به تن مي‌كند او را بشناسد. قرار بود سعيد پسري قد بلند و شيك پوش باشد. پسري كه خجالتي است و دخترهاي ديگر دوست دارند به او نزديك شوند ولي او از همه ي آنها فراري است. چرا كه اكثر آنها دروغگو هستند و اهل تظاهر! اينها را هم خودش گفته بود؛ يعني خودش نوشته بود. همه را توي پنجره چت، فينگليش تايپ كرده بود. خجالتي بودنش را از زبان خودش نوشته بود و خوش تيپ بودنش را از زبان همكلاسي‌هاي دخترش كه از آنها فراري بود! مريم هم سفيد پوشيده بود؛ مانتوي بلندي را كه خودش خريده بود با شالش ست كرده بود. همان مانتويي كه اصغر خيلي دوست داشت و هميشه با حجب و حيا به مادرش مي‌گفت:

- دختر دايي توي اين لباس خيلي خانوم ميشن!

اصغر بود ديگر. هر حرفي را مي‌خواست بزند، زن دايي‌اش را مخاطب قرار مي‌داد. از وقتي مريم خودش را شناخته بود، اصغر هم جزئي از زندگي شان بوده است. از وقتي كه معني دوست داشتن را فهميده بود، حس كرده بود كه اصغر او را دوست دارد. از نگاهش، از حرف‌هايش، از  محبتها و هديه‌هايش مي‌شد اين دوست داشتن را حس كرد و ديد... پسر خوبي بود، اهل كار و زندگي. هفته‌اي دو سه بار مي‌آمد خانه شان و هركاري كه داشتند بي‌مزد و منت انجام مي‌داد. از وقتي پدر مريم فوت شده بود ديگر فقط يك پسر عمه نبود. حكم سرپرست آنها را داشت. مادر مريم هم او را خيلي دوست داشت. هر كاري كه مي‌خواست انجام دهد با اصغر مشورت مي‌كرد و در نهايت هم اين اصغر بود كه آن را به سرانجام مي‌رساند... مريم هم او را دوست داشت؛ اما فقط به چشم يك پسر عمه؛ مثل يك برادر بزرگ‌تر. درست مثل خواهري كه برادرش را دوست دارد و حرمت مي‌كند. مي‌‌دانست كه جنس دوست داشتن اصغر با دوست داشتن او فرق مي‌كند ولي هيچ‌وقت جدي به آن فكر نكرده بود. مي دانست كه مادرش دو تا از خواستگارهايش را رد كرده بود با اين توجيه كه اگر اصغر بفهمد آمده‌اند، ناراحت خواهد شد. مريم چيزي نگفته بود. اعتراض نكرده بود، خيلي هم اعتراضي نداشت، هر چند كه تكليف احساسش نسبت به اصغر براي خودش هم زياد روشن نبود. اما از دو ماه پيش كه سر و كله سعيد از توي اينترنت پيدا شده بود، حسش نسبت به اصغر فرق كرده بود. محبتهاي اصغر اذيتش مي‌كرد. اگر اصغر هديه‌اي مي‌آورد براي گرفتن آن معذب بود. از خودش ناراحت بود؛ از اين‌كه اعتماد اصغر را؛ حجب و حيايش را؛ صداقتش را دارد با پسري معامله مي‌كند كه نه تا حالا ديده بود و نه درست و حسابي مي‌شناخت و نه حتي صدايش را شنيده بود. از خودش خجالت مي‌كشيد... ديوارهاي كافي شاپ به قلبش فشار مي‌آورد. انگار اكسيژن كافي براي نفس كشيدن نداشت . قفسه سينه‌اش درد گرفته بود. احساس مي‌كرد تك و تنها توي يك برهوت خشك ، منتظر آمدن خبري بد بود. اصغر را مي‌ديد كه از پشت ويترين كافي شاپ به او زل زده بود، دوباره كه نگاه مي‌كرد اصغر نبود. دچار توهم شده بود انگار. حس مي‌كرد دست‌هايي از ديوارهاي كافي‌شاپ بيرون زده كه به طرف تن او دراز شده‌اند. خودش را كنار درياچه پريشان كازرون مي‌ديد كه با مانتوي سفيد و كيف صورتي و ساعت مچي زيبايش ساعت‌ها منتظر اصغر مي‌ماند اما او نمي‌آيد! صداي كليدهاي كيبورد كامپيوتر در ذهنش مثل پتك مي‌كوبيد و دستي از توي مانيتور به طرف صورتش بيرون مي‌آمد! اين تصورات  و افكار آشفته، يك لحظه هم ذهنش را راحت نمي‌گذاشتند. سردرد سنگيني گرفته بود...

كيف صورتي‌اش را محكم ميان دو دستش گرفت. انگار صداي اصغر بود كه او را از دور صدا مي‌زد! با استرس و عجله ، بدون اين‌كه نگاهي به دور و بر خودش بيندازد از كافي شاپ زد بيرون و رفت. انگار پاهايش از او جلوتر بودند. قدمهايش از هميشه سريع‌تر بودند. داشت مي‌دويد! به اصغر فكر مي‌كرد، به مادرش. خودش را مي‌ديد كه مانتوي سفيدي را كنار درياچه پريشان پوشيده و اصغر با خنده او را نگاه مي‌كند...

پسر داشت ميزي را كه مريم پشت آن نشسته بود جمع و جور مي‌كرد. موبايلش زنگ زد. نگاه آشنايي به شماره انداخت و جواب داد. خنده چندش‌آوري كرد و گفت:

- آره اومد... نه... خيلي خوشگل نبود ... از اين دختراي رنگ آفتاب – مهتاب نديده بود... از اينايي كه هيچ وقت به مامان باباهاشون دروغ نمي‌گن... همچنين چنگي به دل نمي‌زد... به درد تو نمي‌خورد... منم نرفتم طرفش... اونم پا شد رفت...

با خنده‌اي تلفن را قطع كرد به ساعت روي ديوار نگاه كرد، هنوز نيم ساعتي مانده بود تا نفر بعدي بيايد!

 

فرشته ژیانی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 28 دی 1389  1:34 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها