0

داستان پیازوپارین

 
golamalinoory
golamalinoory
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1394 
تعداد پست ها : 450
محل سکونت : ایران

داستان پیازوپارین

برف زمستانی وقت خود را صرف بستن  راههای روستا کرده بود .  از چاه گرفته تا چاله همه جا را ماله کشیده بود
 مردم هم  در بن بست خانه هایشان به ناچاردسته به دسته درها بسته  همه نشسته .  
 زائویی از زانو به پایین , پایش  پفیده  و آماسیده از درد داد می زد . 
با مداد همسرش به زحمت زنگ زد  که نه راه آمدن داریم و نه شکیب بی خیال نشستن .
  نافذ فکری بکن  و دری بگشا به رویم . " کدام در بزنم چاره از کجا جویم  ؟"
 چون چنین شنیدم هیچ چاره ندیدم جز اینگه بگویم هر 4 ساعت پیاز خامی بخورد تا راهداران  بیایند  و راه را بگشایند . 
 غروب که راه باز و به شهررسیده بودند بی درنگ در اورژانش انوکساپارین را برای زائو  آغازیده بودند .
 پرستاران بخش چون داستان را شنیدند  بر این چنین  چاره ی نجات بخشی   پیازوپارین نام نهادند . 
_________
 دکتر نادر نوری  ( نافذ ) 

شنبه 9 بهمن 1400  9:50 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها