مردان بزرگ مسیحی تازه به شهر مدینه رسیده بودند. آنها 60 نفر بودند و با غرور راه میرفتند. بر تن هر کدام لباسی گرانقیمت با جنس ابریشم و طلا بود. بر گردنشان نیز یک صلیب نقرهای، خودنمایی میکرد. آنها وقتی به مسجد رسیدند، ابوحارثه –بزرگ مسیحیان- به مردان جلو مسجد گفت: «ما بزرگان شهر نَجران( شهری بزرگ و خوشآبوهوا که در نزدیکی یمن در جنوب عربستان قرار داشت.) هستیم، آمدهایم تا با محمد دیدار کنیم. با او کار مهمی داریم!»
جوانی از دل جمعیت جلو آمد و گفت: «دنبال من بیایید!»
عبدالمسیح - پیرمرد مسیحی- کنار گوش ابوحارثه گفت: «میترسم محمد حرفهای ما را نپذیرد و ما را زندانی کند!»
ابوحارثه فقط به او خندید و پاسخی نداد. آنها وقتی به نزد حضرت محمد(ص) رسیدند، سلام کردند. حضرت محمد(ص) به سلام آنها پاسخ داد؛ اما با دیدن سر و وضعشان ناراحت شد و از آنها روی برگرداند.
- چه شده است...؟
- حضرت محمد(ص) با شما صحبت نمیکند!
- چرا؟
مردان مسیحی از مسجد بیرون رفتند. قرار شد ماجرای ناراحتی پیامبر(ص) را از حضرت علی(ع) بپرسند.
- ای علی(ع)، چه شده، ما چه باید بکنیم؟
حضرت علی(ع) پاسخ داد: «شما باید لباسهای گرانقیمت خود را عوض کنید و با پوششی ساده و بدون طلا و جواهرات به نزد ایشان بروید!»
به دستور ابوحارثه، همگی آنها با لباسهایی ساده به نزد پیامبر خدا(ص) رفتند. پیامبر(ص) با آنها گرم سلام و احوالپرسی کرد.
ابوحارثه گفت: «شما به تازگی برای ما نامه فرستادهاید تا مسلمان شویم؛ اما ما میخواهیم مسیحی باشیم نه مسلمان!»
حضرت محمد(ص) با آنها صحبت کرد. از دین اسلام گفت و آنها را به آیین خدا دعوت کرد. آنها زیر بار نرفتند. صحبتها طولانی شد. ابوحارثه گفت: «ما حرفهای شما را قبول نمیکنیم!»
یاران پیامبر(ص) که در نزدیکی آنها نشسته بودند به تعجب افتادند. پیامبر(ص) در سکوت بود تا جبرئیل – فرشتهی بزرگ خدا- آیهی تازهای برای او آورد:
... [به آنها] بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خودیهایمان و خودیهایتان را فراخوانیم. سپس [به درگاه خدا] تضرع کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.(سورهی آلعمران، آیهی 61.)
حضرت محمد(ص) آیهی تازهی خداوند را برای آنان خواند. آنها از جای خود برخاستند. زمان مباهله(یعنی این که دو گروه دربارهی دینشان با هم بحث و گفتوگو کنند؛ و اگر نتیجه نگرفتند، اطرافیان خود را به میدان بیاورند. بعد هر کدام بگویند لعنت خدا بر دروغگویان. سپس صبر کنند تا خداوند دعای یک گروه را قبول کند تا معلوم شود گروه حق کدام است.) اعلام شد. مردان مسیحی مغرور و بیخیال سوار بر اسبهایشان شدند و از مدینه بیرون رفتند.
روز مباهله فرا رسید. در بیابان بیرون شهر مدینه، باد خنکی در پرواز بود. جمعی از مسلمانان به آنجا آمده بودند. مردان مسیحی هم در مقابل آنها سوار بر اسبهایشان بودند. عبدالمسیح که مضطرب بود رو به ابوحارثه گفت: «آنها چرا نیامدند؟ یعنی چه نقشهای در سر دارند؟»
اَیهَم که پیرتر از او بود جواب داد: «آرام باش مرد! اگر دیدی محمد(ص) سربازان و جنگجویان خود را برای مباهله آورد، بدان که او به شمشیرها و یاران خود محتاج است؛ اما اگر با فرزندان و عزیزانش آمد، بدان که راستگوست و خدا را پشتیبان خود میداند!»
ناگهان از دور چند نفر نمایان شدند. چشمها پر از تعجب شد. حضرت محمد(ص) به همراه دامادش حضرت علی(ع) و دخترش حضرت زهرا(س)، به آنجا میآمدند. حسین(ع) نوهی خردسال پیامبر، در آغوش او بود و دست نوهی دیگرش حسن(ع) در دستش. به جز آنها کس دیگری نبود.
ابوحارثه، عبدالمسیح، ایهم و دیگر مردان مسیحی به وحشت افتادند.
ایهم گفت: «بهتر است مباهله نکنیم؛ چون خدا نفرین آنها را قبول میکند نه نفرین ما!»
حضرت محمد(ص) و عزیزانش به کنار دو درختِ نزدیک هم آمدند. حضرت عبایش را درآورد و به شاخههای دو درخت انداخت تا به شکل سایبان درآمد. بعد عزیزانش را زیر آن عبا برد و گفت: «هر وقت من دعا کردم، شما آمین بگویید.»
ابوحارثه با وحشت جلو دوید و گفت: «ای محمد، صبر کن، ما مباهله نمیکنیم. اجازه بده ما مسیحی باشیم، در عوض به حکومت تو جزیه(مالیاتی که غیرمسلمانان به حکومت مسلمانان میدادند تا در سرزمین آنها در امان باشند.) میدهیم.»
حضرت محمد(ص) قبول کرد. ابوحارثه نفس آرامی کشید. مردان مسیحی خوشحال شدند. پیامبر(ص) و اهلبیتش به مدینه بازگشتند.

عظمت و گنبد و بارگاه امام علي(عليهالسلام) در نجف
اين گنبد چند آيه را براي ما تفسير ميكند. يكي «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» (اعراف/128) من رفتم شام، قبر معاويه را با يك زحمتي پيدا كردم. البته در يك خانهاي بود به كسي راه نميدادند، ما آن خانه را پيدا كرديم. يك پولي داديم و رفتيم قبر معاويه را ديديم. مقايسه كنيد بين قبر معاويه و قبر اميرالمؤمنين. اين آيه برايتان روشن ميشود. «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ»
2- اين گنبد نشان ميدهد كه «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ» (آلعمران/54) دستور دادند اسم علي را روي بچههايتان نگذاريد. و به كوري چشم دشمنان اميرالمؤمنين، ما الآن در ايران سه هزار تا علي آباد داريم. غير از حسن آباد و حسين آباد! سه هزار علي آباد ثبت شده است. نه اسم بچههايمان را، اسم روستا و شهرمان را هم علي ميگذاريم.
حدود صد سال قبر اميرالمؤمنين مخفي بود و الآن مثل نگين ميدرخشد. اينها چه ميخواهد بگويد، ميخواهد بگويد: وعدههايي كه ما به مؤمنين داديم، حق است. وعدهها حق است.
«وَ أَرادُوا بِهِ كَيْدا» (انبياء/70) قرآن ميگويد: برنامه ريختند ابراهيم بسوزد. «فَجَعَلْناهُمُ الْأَخْسَرينَ» (انبياء/70) نسوخت، آتش گلستان شد. اسم صحن را زهرا ميگذارند. صحن حضرت زهرا، چون قبرش مخفي است گفتند: به جبران اينكه قبرش مخفي است. در عوض هركس نجف ميآيد بگويد: صحن حضرت زهرا. و شما هم خدا را شكر كنيد. خيلي مهندس و دكتر معماري و تأسيساتي و فني و انواع مهندسها هستند، خدمت ميكنند، اما خدمت به اميرالمؤمنين حساب ديگري دارد.
چوب، چوب است. يك چوب در حرم اميرالمؤمنين ميشود. يك طلا، طلاي گنبد اميرالمؤمنين ميشود. يك طلا گوشوارهي يك نااهلي ميشود. پنبه، پنبه است. يك پنبه عمامهي پيغمبر ميشود، يك پنبه جوراب يك آدم فاسقي ميشود. خدا بر شما منت گذاشته است. و جبران هم خواهد كرد. يكي از اسمهاي خدا جبّار است. جبّار است يعني جبران ميكند. شما كه خدمتي اينجا ميكني، يك جايي خدا تلافي ميكند. ممكن است نسل پنجم شما يك خيري به خاطر شما ببيند. چون در قرآن يك آيه داريم ميگويد: «وَ كانَ أَبُوهُما صالِحا» (كهف/82) چون بابا خوب بود، نسلش به خير رسيد. حتي يك گنجي مال نسلش بود، زير يك ديوار خرابه، موسي و خضر گفتند: برويم ديوار را بسازيم. چون اگر نسازيم خاكها پس ميرود و اين گنج را ديگران ميبرند. چون پدر اينها خوب بوده خدا اراده كرده كه اين پول به بچههايش برسد، بسازيم كه بچههايش بزرگ شوند، وصيت نامه پدر را بخوانند و طبق آدرس بروند، گنج را بردارند. يعني گاهي بابا خوب است نسلش… اين مسألهي مهمي است. بچههايتان به چيزي ميرسند. نسل چندم نميدانم.
خوب به هر حال، مهندسين و كارگراني كه در ايران هستند، در انتخاب كار هم هرجا ميتوانند انتخاب كنند، خوبهايش را انتخاب كنند.
بحثي كه امشب ميخواهم به عنوان معلم قرآن بگويم، اين است كه علي جان پيغمبر است. ما خيلي به هم ميگوييم: جونم! اما در اين جونمها خيلي شوخي است. كسي كه راست ميگويد جونم، مادر است. مادر اگر به بچهاش جونم ميگويد، راست است. چون اگر بچهاش در آب بيفتد، اگر مادر لباس پوشيده باشد، و آب هم يخ باشد و شنا هم بلد نباشد در آب ميپرد، بچهاش را نجات ميدهد. و الا جونمي كه عروس و دامادها به هم ميگويند، خوب همه راست نيست. شكل عروس برگردد و پول داماد كم شود، پيشنهاد طلاق. يك جونم داريم پرررنگ است، و آن جونم مادر به بچهاش است.
يك جونم هم در قرآن داريم. سال دهم هجري بود، پيغمبر(ص) (صلوات حضار) افرادي را نزد مسيحيهاي نجران براي دعوت فرستاد. آنها هم يك تيمي فرستادند كه پيغمبر كيست. موضوع بحث اين است: علي(ع) جان رسول الله است. صلي الله عليه و آله وسلم. (صلوات حضار) روي اين كلمهي جان ميخواهيم صحبت كنيم.
رسول خدا صلوات الله عليه و علي عليه السلام، پدران امت اسلامي
من يك خرده فكر كردم كه يعني چه؟ يكي اينكه هردو پدر امت هستند، در منابع ديني داريم، «أَنَا وَ عَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّة» (بحارالانوار/ج16/ص95) من و علي پدر امت هستيم. يك چيزي هم براي شما بگويم و براي همهي اينها كه زيارت اهل بيت ميروند. شما وارد حرم كه ميشوي، چه حرم پيغمبر، چه حرم امام رضا، چه حرم امام حسين، هر حرمي. وارد حرم كه ميشوي، قبل از آنكه شما بگويي: «السلام عليك» حضرت امير به شما سلام ميكند. قرآن ميگويد. آيهاش اين است كه ميگويد: «وَ إِذا» زماني كه، «جاءَكَ» آمد، «وَ إِذا جاءَكَ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا» كساني كه ايمان دارند وقتي نزد تو ميآيند، «الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِآياتِنا» وقتي مؤمنين نزد تو ميآيند، «فَقُلْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ» (انعام/54) پيغمبر تو بر اينها سلام كن. همينكه زوار ميآيد تو بر اينها سلام كن. نميگويد: «وَ إِذا جاءَكَ و قالوا سلاما فَقُلْ سَلامٌ». يك آيه جاي ديگري داريم، «قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ» (هود/69) يك جاي قرآن ميگويد: «قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ» آنها سلام كردند، او هم جواب داد. اينجا «قالُوا سَلام» ندارد. ميگويد: پيغمبر همين كه كسي وارد مدينه شد، شما به او سلام كن. شما وارد حرم كه ميشوي، اميرالمؤمنين به شما سلام ميكند. وارد حرم امام رضا كه ميشويد، امام رضا به شما سلام ميكند. اين خيلي مهم است. مقام زوار! شما براي كسي صحن ميسازيد، كه پيغمبر به او سلام ميكند، اميرالمؤمنين به او سلام ميكند.
امام زين العابدين با كاروان ناشناس ميرفت كه خدمت به زوارها كند. بعد هم كه او را شناختند و عذرخواهي كردند گفت:من مخصوصاً با كارواني آمدم كه شناخته نشوم. كه خدمت كنم و من را نشناسند.
چند وقت پيش يك شهركي بازديد رفتيم. ديدم يك مسجد باعظمتي ساختند، روي آن نوشتند خير گمنام. تابلويش خير گمنام… افرادي هستند ميلياردي كمك ميكنند و افرادي هستند پانصد يك توماني و هزار تومان كمك ميكنند، ثواب كدام بيشتر است؟ حديث داريم خدا نگاه نميكند چه كسي يك ميليارد داد و چه كسي يك تومان داد؟ حساب ميكند اين پولي كه داد، نسبت اين پول به سرمايهاش چقدر است؟ ممكن است كسي پنج ميليارد داشته باشد. يك ميليارد بدهد. او يك پنجم بدهد.ممكن است كسي، پنج تومان داشته باشد،يك تومان بدهد، او هم يك پنجم بدهد. يعني مثل خانهي كوچك شش دانگ است، خانهي بزرگ هم شش دانگ است. مثل زاويهي قائمه، چه مثلثش كوچك باشد، چه بزرگ.
اگر كسي صد ميليارد تومان دارد، ده ميليارد تومان داد يك دهم مالش را داده است. اگر كسي ده هزار تومان دارد، هزار تومان داد او هم يك دهم مالش را داده است. حديث داريم خدا به مبلغ نگاه نميكند. خدا به نسبت نگاه ميكند، يعني نسبت اين پولي كه داد، با آن چه دارد، چقدر است.
ما نميدانيم، گاهي يك برگ زرد در حوض ميافتد، كشتي پنجاه مورچه ميشود. برگ زرد چيزي نيست ولي وقتي خدا بخواهد، با شن طبس طرح آمريكا را خنثي ميكند. با تار عنكبوت پيغمبرش را حفظ ميكند.
بعضي ممكن است بگويند: آقا در ايران اين همه گرسنه است، چرا شما رفتيد عراق، عتبات را بازسازي ميكنيد؟ هرچيزي سر جايش، به پيغمبر بود ظاهراً، حالا شك كردم پيغمبر بود يا امام صادق، حالا يا پيغمبر يا ائمه. گفتند: آقا اين پردهي كعبه قيمتي است، بفروشيم به فقرا بدهيم. فرمود: كعبه بايد پرده داشته باشد. آدم كسي را كه دوست دارد، حساب نميكند.شما پهلوي عروس نشستيد، وقتي پهلوي عروس نشستيد و پول سرش ميريزيد، حساب نميكني اين پول چطور شد؟ عروس است. وقتي يك شخصيتي را مثلاً ميخواهيد مهمان كني، اصلاً جلوي پايش قالي مياندازيد. حساب نميكنيد ممكن است ماشين روي قالي برود، گلي شود.
علي عليه السلام، جان رسول خدا صلوات الله عليه
علي جان پيغمبر است. هردو پدر هستند. جان پيغمبر است. اميرالمؤمنين جاي پيغمبر خوابيد. جانش است. هردو 63 سال عمر كردند. هم پيغمبر، هم اميرالمؤمنين. همين كه فاطمه بنت اسد، مادر اميرالمؤمنين از دنيا رفت، پيامبر فرمود: يا علي! او تنها مادر تو نيست، مادر من هم هست. اينها همه يعني اينكه جان همديگرند. هردو پدر هستند، هردو 63 سال هستند. مادر اميرالمؤمنين را پيغمبر فرمود مادر من هم هست. علي و پيغمبر خانه و در هستند. «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا» (وسايلالشيعه/ج27/ص34) پيغمبر شهر علم است، علي در. در هم جزء خانه است. خانه بيدر كه خانه نيست. جان من است.
«حُسَيْنٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ حُسَيْن» (بحارالانوار/ج43/ص261) پيغمبر فرمود: من از حسين هستم، حسين از من است.حسين از علي است. پس پيغمبر هم از علي است. اين حديث را شيعه و سني نقل كردند. «حُسَيْنٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْ حُسَيْن» من از حسين هستم، حسين از كيست؟ حسين از علي است. پس من از علي هستم و علي هم از من است.
درود بر اهل بيت عليهم السلام، در صلوات بر پيامبر
صلوات بدون علي صلوات ابتر است. (صلوات حضار) من تقاضا ميكنم عزيزاني كه اهل سنت هستند، اين تكه را زيادي گوش بدهند. من تصميم گرفتم يك تحقيق نسبتاً عميق كنم. تمام كتابهاي اهل سنت را ديدم. شش كتاب درجه يك را ديدم. كه وقتي اين آيه نازل شد «إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْليماً» (احزاب/56) پرسيدند: يا رسول الله! «كيف نُصّلي» (صلوات حضار)گفتند: چطور صلوات بفرستيم؟ فرمود بگوييد: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»… و اگر كسي آل را نگويد، صلواتش ابتر است. ناقص است.
صحيح بخاري، صحيح مسلم، سنن ابن ماجه، ترمذي، همهي شش كتاب را ديدم، همه به اتفاق گفتند: از پيغمبر پرسيدند «كيف نصلي» چطور صلوات بفرستيم. فرمود: اينطور بگوييد: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». حتي اين صلواتهايي كه در مجالس قاري خواندند، من سندش را پيدا نكردم كه ميگويند: «اللَّهُمَّ صَلِّ و سَلِّم وَ زِدْ وَ بَارِك عَلَي رَسُولِ الله» … حرف خوبي است. «و آله الاطهار»… غلط نيست. اما منبعش را من پيدا نكردم. اگر كسي منبعش را دارد به من بگويد. آن مقداري كه گفتند، شيعه و سني ميگويند: اينطور بگوييد. «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ». و اگر كسي «آلِ مُحَمَّدٍ» را نگويد، صلوات ابتر ميگويند. يعني صلوات ناقص.
خدا آيت الله احمدي ميانهاي را رحمت كند. يك حديث براي من گفت از كس ديگري نشنيدم. ايشان يك محققي بود كه در مصر رفتند دكان انتشارات گفتند: سه تا از مهمترين كتابها را بدهيد، كتاب آقاي احمدي ميانهاي را، و از علما و جامعه مدرسين بود. كتابي به نام «مكاتيب الرسول» دارد. كتابهاي زيادي دارد. ايشان به من ميگفت: يك روز اميرالمؤمنين، همين كه گنبدش را ميبينيد، كار كرده بود، پيشانياش عرق داشت. پيغمبر يك نگاهي به پيشاني حضرت امير كرد، دستش را به پيشاني اميرالمؤمنين كشيد و عرق اميرالمؤمنين را گرفت، به خودش ماليد. فرمود: من ميخواهم متبرك شوم به عرق پيشاني اميرالمؤمنين.

مباهله، آخرين راه دعوت و اثبات حقانيت
سال دهم هجري بود، پيغمبر گروهي را براي تبليغ فرستاد. براي مسيحيهاي نجران، آنها هم يك هيأتي را فرستادند. راه دعوت چند چيز است.
1- حكمت و استدلال. 2- موعظه، 3- گفتگو و جدال 4- معجزه. آخر خط هم اين است كه به همديگر نفرين كنند. من نفرين به تو ميكنم، تو هم به من نفرين ميكني. هر نفريني گيرا شد، او بر حق است و آنهايي كه هلاك شدند باطل هستند. آيه نازل شد، «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» (آلعمران/61) «حاجَّ» يعني مُحاجّه كرد، يعني چانه زد. كساني كه با اينكه حق را ميفهمند، كساني كه ميدانند و بعد از دانستن باز هم چانه ميزنند، «فَقُلْ تَعالَوْا» به اينها بگو: بيايند، «نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ» يا بچههايمان را دعوت ميكنيم. شماهم بچههايتان را دعوت كنيد. «وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ» ما زن هايمان را دعوت ميكنيم، شما هم زنهايتان را دعوت كنيد. ما جانمان را دعوت ميكنيم، شما هم جانتان را دعوت كنيد. بعد به همديگر نفرين ميكنيم. تقاضاي لعنت ميكنيم. ميگوييم: لعنت خدا بر درغگو. هر نفريني مستجاب شد، پيداست نفرين كننده راهش حق است، نفرين شده راهش باطل است. اين ماجرا در دو كيلومتري مسجدالنبي واقع شده است كه الآن هم مسجد الاجابه است. قبلاً بيرون شهر بود، حالا داخل شهر مدينه هست. اينها گفتند: اجازه بدهيد ما بررسي كنيم. تماس گرفتند، با رئيسشان كه پيشنهاد نفرين شده است. رئيسشان گفت: نگاه كنيد، اگر با دنگ و فنگ آمدند، پيداست پوك هستند. اگر چند نفري آمدند، مواظب باشيد نفرين نكنند. اينها فردا ديدند پيغمبر آمد و علي بن ابي طالب و زهرا و حسن و حسين، پنج نفر هستند. گفت: نفرين نكنيد، آتش ميگيريد.
آنوقت جالب اين است كه فخر رازي از علماي درجه يك اهل سنت. ميگويد: پيغمبر فرمود: من دعا ميكنم شما آمين بگوييد. خيلي مهم است. ميفهميد يعني چه؟ من دعا ميكنم شما آمين بگوييد، يعني دعاي پيغمبر وابسته به آمين علي بن ابي طالب است، ميگويد: من كه دعا ميكنم شما آمين بگوييد. ميبينيم دعاي پيغمبر وابسته به آمين زهرا است. وابسته به آمين امام حسن است. مسأله چيه؟ اشرف مخلوقات پيغمبر اسلام است. تازه ميگويد: من دعا ميكنم، با آمين شما دعا مستجاب ميشود. چه مقامي علي و زهرا دارد. چه مقامي حسن و حسين دارد. اين مسأله خيلي مهم است. آنوقت اين آمين ميدانيد يعني چه؟ اين آمين، اگر زهرا و علي آمين ميگفتند، و اين نفرين مستجاب ميشد، مسيحيها هلاك ميشدند و مسيحيها هم كه هلاك شدند، معلوم ميشود اعتقاد است كه عيسي بنده خداست و خدا نيست. يعني عقيدهي تثليث فرو ميريخت.
آيا وقتي پيغمبر ميگويد: من دعا ميكنم آمين بگوييد. پيش خودش ميگويد يا نه؟ قرآن يك آيه دارد ميگويد: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَى» (نجم/3 و4) هرچه لب پيغمبر تكان ميخورد، وحي است. پيداست خدا به پيغمبر گفته: پيغمبر به اينها بگو، آمين بگو. آمين اين نيست كه ما دو نفري با هم صحبت كنيم، ميگويد: من دعا ميكنم شما آمين بگوييد. يكبار ديگر تكرار ميكنم. به گفتهي علماي اهل سنت پيغمبر به علي، اميرالمؤمنين و فاطمه زهرا و حسن و حسين (صلوات الله عليهم) فرمود: من دعا ميكنم، شما آمين بگوييد. اينكه ميگويد: آمين بگوييد قرآن ميگويد، پيغمبر هرچه ميگويد وحي است. يعني از طرف خدا مأمور شد كه به اينها بگويد: آمين بگوييد. بعد هم در آيه داريم كه ما جانمان را ميآوريم. پيغمبر چه كسي را آورد؟ علي را آورد. معلوم ميشود علي جان پيغمبر است. خيلي مهم است. تمام كمالاتي كه پيغمبر دارد، حالا پيغمبر چه كسي است؟
براي اينكه پيغمبر را بشناسيد يك جمله بگويم. خداوند براي كل مشرقها و مغربها يك «رَب» آورده است. ميگويد: «بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِب» (معارج/40) خداي مشرقها، چون هرلحظه يكجا مشرق است و يكجا مغرب. هر دقيقهاي يكجا مشرق است و يكجا مغرب. خداي مشرقها و مغربها، «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» (الرحمن/17) به تمام مشرق و مغرب يك رب خرج كرده است. اما به شخص پيغمبر كه ميرسد، 240 بار ميگويد: «رَبِّك» يعني تمام هستي، «رَبُّ كُلِّ شَيْء» (انعام/164) چند تا در قرآن است؟ سه چهار مورد. «رَبُّكُم»، «رَبُهُم»، خداوند براي هرچه «رَبّ» به كار برده، تعداد اندكي، اما به شخص پيغمبر كه ميرسد بيش از 240 بار ميگويد: «رَبُّك» يعني اين كلمه 240 بار در قرآن است. يعني من پروردگار شخص تو هستم. و بعد ميگويد: علي جان من است. خيلي مهم است.
آمين زهرا چه ميكند؟ آمين زهرا يعني زن ميتواند به جايي برسد كه كل هستي، عصارهاش بشر است، چون «خَلَقَ لَكُم» (بقره/29)، «سَخَّرَ لَكُم» (ابراهيم/32)، «مَتاعاً لَكُمْ» (مائده/96)، ابر و باد و مه و خورشيد، هستي براي بشر است.گل سرسبد بشر انبيا هستند، گل انبياء پيغمبر اسلام است، تازه پيغمبر به زهرا ميگويد: تو بايد آمين بگويي. مقام زن به كجا ميرسد؟ در چه زماني؟زماني كه زن را… همين الآن هم در غرب دخترهاي خوشگل را ميبرند براي هواپيمايي و فرودگاه. الآن هم زن ذليل است در غرب. اسلام به زن عزت داد. اينكه به خانمها ميگويد: حجاب داشته باشيد، يعني خانم تو ارزش داري، چرا خودت را حراج كردي؟ كسي حق دارد به سر و صورت تو نگاه كند كه خرج تو را بدهد. مهريه بدهد، خرج بدهد، خانه، ماشين، تلفن، مسكن، آب، گاز، برق. اگر همه زندگي تو را تأمين كرد حق دارد به تو نگاه كند. تو سينهات را باز كردي و در خيابان آمدي، كه چه؟ يعني حراج است، يعني مفت مفت ببينيد. زنها متوجه نيستند! زن و دخترهاي سوپر دولوكس خودشان را حراج ميكنند. اسلام ميگويد: خودت را حراج نكن. مفت نيستي. چرا خودت را حراج كردي؟ تو ارزش داري. زن ارزشي دارد كه دعاي پيغمبر وصل به آمين زهرا است.
در اينجا نكاتي هست كه خدمت شما عرض ميكنم، يك صلوات بفرستيد. (صلوات حضار)
عرض كنم كه روز مباهله چه وقت است؟ شش روز به محرم، 24 ذي الحجه، يا بيست و پنجم. دعوت به مباهله مخصوص نصاري هم نبوده، بلكه پيغمبر در مورد يهوديها هم دعوت به مباهله كرد. مؤمنين هم ميتوانند به هم مباهله كنند. وقتي چانه ميزنند ميگويند: آقا اخرين خط اين است كه نفرين كنيم. خدايا اگر حق من است، حقم را چنين كن. منتها زود وارد مباهله نشوند.
حضرت زهرا سلام الله عليها، تنها زن حاضر در مباهله
يك اشكالي كردند ميگويند: «نِساءَنا» زنهايمان را بياوريم. پيغمبر در مباهله چه كسي را فقط آورد؟ شما بگوييد. حضرت زهرا را آورد. يكي بود. پس چرا ميگويد: «نِساءَنا»؟ اين موارد ديگر هم هست كه يكي بوده ولي خدا جمع ميگويد. مثلاً يك نفر گفت: خدا فقير است. آنوقت قرآن نميگويد: «قالَ» ميگويد: «قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقير» (آلعمران/181). موارد متعددي داريم كه گاهي به خاطر احترام، يا به خاطر عظمت، يا به خاطر دليلي مثلاً يكي را جمع ميگويد. قصهي مباهله براي شيعه است. ابدا! ماجراي مباهله را 51 نفر از صحابه نقل كردند. از اهل سنت، فخر رازي، تفسير كبير، تفسير آلوسي، تفسير مراغي، مستدرك حاكم، كامل ابن اثير، مسند امام احمد حنبل، روح البيان، المنار، ابن كثير، و 60 نفر از بزرگان را احقاق الحق آورده كه اين ماجراي مباهله را نقل كردند. اصلاً مباهله شيعه و سني ندارد.
انسان وقتي ايمان به هدفش داشته باشد، حاضر است خودش را و بستگانش را در معرض خطر بياندازد. خانمهايي كه در ايران شوهرهايشان در نجف دارند صحن حضرت زهرا را ميسازند، كسي كه معتقد است ميگويد: شوهرم را هم وقف كردم. البته دور از شوهر، بچهها گاهي شيطاني ميكنند. درسشان، بهداشتشان، اخلاقشان، همه رقم مشكلي دارند وقتي انسان سفر ميكند. به خصوص آنهايي كه كثير السفر هستند. من خودم هفتهاي دو استان تقريباً ميروم و سالي صد سفر را دارم. يكبار به خانمم گفتم: حاج خانم من شوهر تو هستم. قرآن بردار من را از زير قرآن رد كن. گفت: اين براي آدمي است كه سالي يكبار برود. من بايد يك قرآن در سيني بگذارم و در خيابان بايستم. تو دائم ميآيي و ميروي. حالا كساني كه سي روز، چهل روز اينجا ميآيند، بعد برميگردند و دوباره ميآيند، اين قصهي مباهله به ما ميگويد: كسي كه يك چيزي را دوست دارد، جانش را هم فدا ميكند.
از خطر هم نميشود فرار كرد. ما داشتيم در خوزستان همين كه جنگ شد، يكي از اين خوزستانيها، خيلي از خوزستانيها ايثار كردند، فداكاري كردند، شهيد دادند و انصافاً خيلي روسفيد هستند، اما حالا يكي از آنها يك خرده خوش گذران بود و گفت: من حوصلهي جنگ ندارم. ماشين گرفت تمام اثاثيهاش را بار زد، گفت: من تهران ميروم. از منطقهي خوزستان كه آمد يك موشك روي بارهايش افتاد و خودش و بارهايش سوختند. از قضا و قدر نميشود فرار كرد.
يكي از وزرا بعد از جمهوري اسلامي، به من ميگفت كه… من يك بار خيلي خسته شده بودم، ديگر داشتم منفجر ميشدم از خستگي. اول انقلاب كار هم سنگين، گفتم: آقا من اگر اينطور باشد دارم سكته ميكنم. يك 24 ساعت كسي با من تماس نگيرد، من يك خرده به خودم برسم، دارم داغون ميشوم. هركس تلفن كرد بگوييد: 24 ساعت ديگر. رئيس دفتر اين آقاي وزير، حالا بگويم وزير چه كسي است، همه ميشناسند. رئيس دفتر گفت: آقا يك نفر ميگويد: من از بندرعباس بوشهر، 24 ساعت است آمدم، 24 ساعت ميروم، يك دقيقه بيشتر وقت ندارم. يك دقيقه بيشتر حرف ندارم به وزير بزنم، اگر بيش از يك دقيقه بود من را بيرون كن. و اجازه نداد به خاطر يك دقيقه من 24 بروم مسافرخانه بگيرم در تهران شلوغ و گراني. اين رئيس دفتر ميگفت: دلم سوخت و به وزير گفتيم ايشان گفته يك دقيقه، بيشتر حرف زدم بيرونم كن. حالا يك دقيقه ايشان بيايد و برود و بعد شما استراحت مطلق. ميگفت: آمد گفت: آقا من يك حرفي ميخواهم بزنم ميترسم، گفتم: نترس. گفت: ببين ميترسم. گفتم: يك دقيقهات تمام شد. زود بگو برو! گفت: نترسم! گفتم نه. گفت: به قدري از تو وزير بدم ميآيد كه ميخواهم با چاقو تكه تكهات كنم. خداحافظ! ميگفت: اين را گفت و رفت و ديگر خواب از سر ما پريد. ما تصميم گرفته بوديم يك 24 ساعت استراحت مطلق كنيم، ميگفت: بدترين زجر را آن روز كشيدم كه ميخواستم خوش ترين حالت را داشته باشم…
اينطور نيست كه حالا مثلاً شوهر شما دور است، يك وقت خداي نكرده ميرود مثلاً در شهر كار كند، يك حادثهي ديگر پيش ميآيد. آدم نميداند چه ميشود. ولي همين براي شما توفيقي است. حالا اميدواريم ستاد بازسازي لابد يك برنامهاي هم داريد. اينهايي كه چند ماهي ميآيند و ميروند، خانمهايشان هم يك سفر، برنامه داريد؟ خوب اگر داريد چه بهتر.
رضاشاه آمد بازديد از پادگان، دم آشپزخانه گفت: غذا چيه؟ سرباز گفت: قربان آبگوشت است. رفت در قابلمه را باز كرد ديد پلو است. گفت: پسر اينكه پلو است! گفت: قربان چه بهتر!
حالا اگر برنامه داريد كه قربان چه بهتر! اگر نداريد اين برنامه خوب است، يعني يك ده، پانزده سفر كه ميآيند و ميروند بالاخره زنها هم حق دارند و سهم دارند.
امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، فرزندان رسول خدا صلوات الله عليه
يك مسأله ديگر اينكه ميگويند: امام حسن و امام حسين اينها پسران پيغمبر نيستند. پسران علي هستند. قرآن ميگويد: «و ابناءَنا» پيغمبر فرمود: ميگوييم بچههايمان بيايند. به چه كسي گفت: «ابناءنا»؟ به حسن و حسين. پيداست كه اولاد دختري هم اولاد انسان است. نوهي دختري هم اولاد است. اين در مقابل اينكه هي ميخواهند امام حسن و امام حسين را از پيغمبر جدا كنند، ميگويند: اينها اولاد علي هستند، اولاد پيغمبر نيستند. قرآن ميگويد: «ابناءنا» ابناء اِبن است، پسر من است. آخر در مقابل قرآن كه نبايد اجتهاد كرد. بچهي دختري هم بچهي انسان است، اولاد علي هم اولاد پيغمبر است. مرد متعدد بود، اما زن يكي بيشتر نبود، حضرت زهرا. پيداست در آن تاريخ زني ديگر مشابه نبود. و روايت داريم امام صادق فرمود: اگر خداوند علي را خلق نميكرد همسري براي زهرا يافت نميشد.
استدلال را بايد با استدلال جواب داد اما مجادله و لجاجت را بايد سركوب كرد. «لعنة الله علي…» ما اهل لعنت نيستيم، اما وقتي استدلال ميآوريم و نميپذيرد، كسي كه منطق را قبول نميكند، استدلال را قبول نميكند، معجزه را قبول نميكند، با او ميشود مباهله كرد. از اين معلوم ميشود اهل بيت پيغمبر مستجاب الدعوه هستند. از اين معلوم ميشود، در دعا بچههايمان را هم با خودمان ببريم. بچهها را شريك كنيم. ميخواهيم روضه بخوانيم، محرم پيرمردها كنار بروند، بگويند: جوانها اين پول را بگيريد، عزاداري را امسال شما مديريت كنيد. ريش سفيدها عزاداري را به نسل نو بسپارند. ميخواهيد افطاري بدهيد بگوييد: آقا اين پول را بگير، هم شاگردهايت را دعوت كن و امسال تو افطاري بده. اينكه ميگويم حديث داريم. حديث داريم ميخواهي به فقير پول بدهي، خودت نده، به بچهات بده و بگو: تو به فقير بده. يعني اين انفاق را به يك نسل ديگر هم منتقل كن.
اميرالمؤمنين كه بود؟ مگر ما ميتوانيم او را بشناسيم. رو به گنبد اميرالمؤمنين نشستيد. يكبار ديگر سلام كنيد. «السَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ رَحمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُه» هركس ميخواهد بداند علي كه بود، ما هشتاد، نود سال كه عمر ميكنيم، يك دقيقه نميتوانيم مثل علي باشيم. نه مثل علي، يك دقيقه شب را اگر حساب كنيم، بعضي شبها چهارده ساعت، و بعضي شبها هشت ساعت است، مثلاً اگر ميانگين حساب كنيم مثلاً دوازده ساعت، دوازده تا شصت دقيقه. ده تا شصت دقيقه ششصد تا، هفتصد و بيست دقيقه. ما هشتاد سالمان به يك هفتصد و بيستم يك شب علي بن ابي طالب نميرسد. كيست كه دستش را بالا كند و بگويد: من در عمرم يك ركعت نماز با توجه خواندم. حضرت علي شبها هزار ركعت نماز با توجه ميخواند. يعني هشتاد سال ما به يك دقيقه عمر اميرالمؤمنين نميرسد. هزار ركعت نماز با توجه يك شب. ما كل عمرمان يك ركعت نماز با توجه نداريم. خسته نميشد، نه! مگر ميشود؟ بله. ماهي صبح تا شام شنا ميكند، خسته نميشود. ما خسته ميشويم، چون ما سنخيت با آب نداريم. ماهي هم سنخ با آب است.
واقعاً تير از پاي علي ميكشيدند، اميرالمؤمنين متوجه نميشد، شما آخوندها راست ميگوييد يا دروغ؟ راست ميگوييم… آخر چطور، تير از پايش ميكشيدند و متوجه نميشد؟ نه! چطوري؟ فوتبالي را نديديد؟ فوتباليستها، گاهي ميافتند استخوان پايشان ميشكند، متوجه نميشوند. يعني چنان عاشق گل زدن هستند، كه گاهي استخوانشان ميشكند متوجه نميشوند. چطور عشق به گل استخوان را ميشكند ولي آدم متوجه نيست، ولي عشق به خدا… مگر زنهاي مصر يوسف را نديدند، دستشان را بريدندف متوجه نشدند. چيه؟ كيه؟ اشكش، خطبهاش، زيارتش…
روايت داريم هر روز خداوند هفتاد هزار فرشته را ميفرستد اول دور بيت المأمور طواف ميكنند، دور كعبه، سلام بر پيغمبر ميدهند، نجف ميآيند سلام به اميرالمؤمنين، بعد سلام به امام حسين و برميگردند. اين هفتاد هزار تا سهمشان يك نوبت بيشتر نيست. يعني هر فرشتهاي يكبار سهم زيارت دارد. و ما چقدر سهم زيارت داريم. فرشتههاي مقرب در عمرشان يكبار سهميه دارند. حديث داريم آن فرشتهاي كه آمد و رفت، ديگر نميآيد، هفتاد هزار تا… خدا چه توفيقي به ما داده است.
- شيوه پيامبران، در دعوت مردم به سوي خدا
پيغمبر كه ميآيد، اول بايد معجزه نشان بدهد. چون ميآيد ميگويد: من از طرف خدا هستم. مردم به او ميگويند: خوب! تو اگر از طرف خدا هستي يك كار خدايي بكن. اگر كسي آمد و گفت: من پرش دارم. ميگويي: خوب! بپر ببينيم. اگر گفت: پول دارم. بگو: ببينم دسته چكت كجاست؟ گفت: من راننده هستم. ميگوييم: بلند شو بيا پشت فرمان بنشين ببينيم چه ميكني؟ ميآيد ميگويد: من به يك قدرت الهي بند هستم. ميگويد: خوب! يك كار خدايي بايد انجام دهي كه از دست بشر خارج باشد. معجزه! منطق هم بايد داشته باشي كه حرف منطقي باشد. بلوف نزني. دروغ نباشد. مبالغه نباشد. حرف منطقي و معجزه! اما يك عده هستند، با اين آچارها پيچشان باز نميشود. لجباز هستند. ميگويد: به آدمهاي لجباز بگو: بيا به هم نفرين كنيم. شما به جان ما نفرين كن. من هم به جان شما نفرين ميكنم. هر نفريني، هركس با نفرين نابود شد، پيداست نفرين كننده حق است. نفرين شده باطل است. اين را ميگويند: ابتهال! آيه ميگويد: «ثُمَّ نَبْتَهِل» ابتهال يعني بيا به هم نفرين كنيم، ببينيم چه كسي حق است؟ خوب! اين ماجرايي دارد كه من ماجرايش را براي اينكه تاريخ است و يك خرده هم دقيق بخوانم از رو ميخوانم. ابتهال يعني باز كردن دست تا آرنج براي دعا! آدم دستها را براي دعا بالا كند و توجه و تضرع دو گروه، دو گروه مخالف كه هردو به هم نفرين ميكنند. هر نفريني گيرا شد، پيداست او حق است.
ديدگاه اهل سنت درباره آيه مباهله
اين كه ميگويم، حدود شصت نفر از بزرگان اهل سنت هم اين را گفتند. يعني سني قبول دارد. شيعه قبول دارد و پنجاه و يك نفر از صحابه نقل كردند. الآن تفسيرهايي كه هست، تفسيرهاي سنت، تفسير فخر رازي، تفسير كبير، آلوسي، مراغي، كامل ابن اثير، مستدرك حاكم، مسند امام احمد حنبل، روح البيان، المنار، ابن كثير، اين ديگر شيعه و سني ندارد. شيعهها هم كه همه… ماجرا اين است.
سال دهم هجري… سال دهم هجري يعني تقريباً سال آخر عمر پيغمبر، چون پيغمبر53 سالش بود هجرت كرد. 10 سال هم مدينه بود. شد شصت و سه سالگي! سال آخر. پيغمبر در آخرين سال عمرشان افرادي را به نجران فرستادند كه از بلاد يمن است براي تبليغ، يعني اعزام مبلغ داشتند. پيغمبر ما نامههاي زيادي به افراد مينوشت. نامههاي پيغمبر… خدا آيت الله احمدي ميانهاي را رحمت كند. كتابي به نام «مكاتيب الرسول» دارد. يعني نامههايي كه پيغمبر به اطراف مينوشت. هيئتهايي اعزام ميكرد. گروههايي براي تبليغ ميفرستاد. يعني اعزام مبلغ داشت. نامه داشت. سال آخر عمرشان، يك گروهي را، هيئتي را، براي نجران فرستادند، كه از منطقهي شهرهاي كشور يمن است. مسيحيها هم يك گروهي را به مدينه فرستادند، كه ببينند ماجرا چيست؟ گفتگوها و صحبت شد و آيه نازل شد كه پيغمبر بگو: بيا اين رقمي انجام بدهيم. «فَمَنْ حَاجَّكَ» «حَاجَّ» يعني محاجّة! «محاجّة» يعني جر و بحث! چانه زدن! يكي تو بگو يكي من! «فَمَنْ» كسي كه، «حَاجَّكَ» يعني با تو محاجه ميكند.
شيوه جدال با مخالفان
اصلاً در محاجه و جدال اگر ديدي طرف لجبازي ميكند، رهايش كن. «دَعَ الْمِرَاءَ وَ إِنْ كنت مُحِقّاً» (شرحنهجالبلاغه/ج10/ص139) اگر ديدي طرف دارد پرچانگي ميكند، بگو: حق با تو است. حق با تو است. خداحافظ! كش نده! در حج به خصوص گفتهاند: «فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ» (بقره/197) در حج جدال نكنيد. در قرآن داريم كه موعظه اگر ميكنيد، موعظه نيكو باشد. اما جدال احسن باشد. قرآن ميفرمايد: با ديگران كه بحث ميكني، «وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» موعظهي حسنه. حسنه نيكو! «وَجادِلْهُم» با اينها جدال كن. «بِالَّتي هِيَ أَحْسَن» (نحل/125) موعظه را گفته: حسن! جدال را گفته: احسن! ميدانيد چرا؟ چون موعظه با خوديهاست. با خوديها كه حرف ميزني، نيكو حرف بزن. با بيگانه كه حرف ميزني، نه نيكو حرف بزن. خيلي خيلي نيكو حرف بزن. «احسن» يعني… احسن قويتر است يا حسن؟! (پاسخ حضار) احسن! ميگويد: با خوديها خوب حرف بزن. با بيگانهها خوب، خوب، خوب، خوب، خوب حرف بزن. چرا؟ براي اينكه او بيگانه است. مثل آدمي كه خوديها را پتوي كهنه رويش مياندازد. مهمانها را پتوي نو! اگر مهمان داشت گاهي از پهلوي زن و بچهاش هم غذا را برميدارد و به مهمان ميدهد. چون او غريبه است. چون جدال براي بيگانه است. ولذا خيلي… مثل خانمهايي كه سكنجبين ميپزند. وقتي ميبينند ترش است، شكرش را زياد ميكنند. چون طرف ترش است، ميگويد: شما شكرش را… پس موعظه حسن! جدال احسن! «فَمَنْ حَاجَّكَ» اين جمله را هم بد نيست دو تا كلمه حفظ كنيم. اين حديثهاي دو كلمهاي را حفظ كنيم. «دَعَ الْمِرَاءَ» «مراء» يعني چانه زدن! ول كن. «وَ إِنْ كنت مُحِقّاً» اگرچه «كنت محقا» گرچه حق با تو است. اگر حق با تو است، خيلي چانه نزن. يعني وقتت صرف چانه نكن. «فَمَنْ حَاجَّكَ» پيغمبر اگر دارند با تو چانه ميزنند «فيه» در قرآن در راه تو! «مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْم» بعد از آنكه «جاء» جاء يعني چه؟ بگوييد: (پاسخ حضار) «جائك» آمد نزد تو «من العلم» بعد از آن كه علم نزد تو هست، با اينكه علم نزد تو است ولي باز هم اينها چانه ميزنند. «فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ» اگر ديدي اينها پرچانگي ميكنند، به آنها بگو: «تعالوا» بياييد. «نَدْعُ أَبْناءَنا» ما بچههايمان را دعوت ميكنيم. شما هم بچههايتان را دعوت كنيد. «أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُم» ما بچههايمان را ميخواهيم. شما هم بچههايتان را بخواهيد. «نِساءَنا وَ نِساءَكُم» ما خانممان را دعوت كنيم. شما هم خانمت را دعوت كن. «أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم» ما جان خودمان را احضار ميكنيم. شما هم جان خودتان را احضار كنيد. «ثُمَّ نَبْتَهِل» به هم نفرين كنيم. هر نفريني گيرا شد معلوم ميشود كه چه كسي حق است. به اينجا كه كشيده شد.
اين قصه براي چه زماني بود؟ اين 24 يا 25 ماه ذيالحجه است. همين ايامي كه چند روز به محرم مانده است. پنج شش روز به محرم واقع شد. محلش بيرون مدينه بود. تقريباً دو كيلومتري مسجد النبي كه الآن ديگر شهر توسعه پيدا كرده است. الآن هم اسمش هست مسجد الاجابة! الآن هم تابلو كه هست در مدينه خدا قسمتتان كند، مسجد الاجابة يعني مسجدي كه اينجا دعا مستجاب ميشد. يعني براي دعا رفتند. خوب! اين مسئله در رابطه با مسيحيها بود، ولي در الميزان داريم كه پيغمبر با يهوديها هم اين كار را كرد. اصولاً مباهله براي زمان خاصي نيست. انسان ميتواند بگويد: آقا برويم مباهله كنيم. شما اگر زير بار نميرويد، من يك نفرين به تو ميكنم. تو هم يك نفرين به ما، هر نفرين مستجاب شد، معلوم ميشود كه نفرين كننده حق است. نفرين شده باطل است. بياييد با نفرين حرف آخر را بزنيم.
جايگاه لعن و نفرين در قرآن
چون راه اول راه نفرين نيست. راه اول منطق است. استدلال است. راه اول معجزه است. اگر كسي با استدلال و برهان و معجزه پيچش باز نشد، اين ديگر آن طبقه آخري نفرين است. حضرت نوح آخر عمرش نفرين كرد. گفت: «لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً» (نوح/26) خدا يكي از اينها را باقي نميگذارد. چرا؟ به خاطر اينكه من ديگر شبانه روز اينها را خواندم و اينها گوش ندادند. ديگر من خسته شدم. «وَ قالَ نُوح» حضرت نوح گفت. «رَبِّ» خدايا «إِنَّهُمْ عَصَوْني» اينها من را معصيت كردند. «وَ اتَّبَعُوا مَنْ لَمْ يَزِدْهُ مالُهُ وَ وَلَدُهُ إِلاَّ خَساراً» (نوح/21) دنبال پولدارها ميروند. «وَ مَكَرُوا مَكْراً كُبَّاراً» (نوح/22) دائماً مكر و حيله ميكنند و با هم شعار ميدهند. ميگويند: «لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُم» (نوح/23) توجه! توجه! دست از بتها برنداريد. گوش به حرف اين و آن ندهيد. «وَ أَضَلُّوا كَثيرا» (مائده/77) مردم را گمراه كردند. خدايا «لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً» خدايا يكي از اينها را روي كرهي زمين باقي نگذار. «إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُم» خدايا اگر اينها را روي كرهي زمين باقي بگذاري، «يُضِلُّوا عِبادَك» نسل و آينده را هم گمراه ميكنند. «وَ لا يَلِدُوا إِلاَّ فاجِراً كَفَّاراً» (نوح/27) زاد و ولد نميكنند جز كافر و فاجر! يعني اينها به قدري بد هستند كه ديگر نسلشان هم خوب شو نيست. يعني خاك باغچه طوري است كه هر درختي بكاري كرمو است. اين خاك باغچه را بايد عوض كرد. پس ببينيد ما نفرين هم داريم. منتهي بعد از 950 سال حضرت نوح نفرين كرد. ساعت اول… آخر بعضي وقتها به خصوص مادرها، الهي… بشوي! خوب! مگر چه شد؟ استكانها شكست. اي بابا! سر يك چيز جزئي، ميگويد: انشاالله تكه تكه شوي. جنازهات را براي من بياورند. البته حالا من اينهايي را كه ميگويم، تازگي نشنيدم. بچه بودم در كاشان از بعضي زنها شنيدم. چنين سر چيز جزئي پرپر بشوي. تكه تكه شوي. كه چه؟ حالا! «فَمَنْ حَاجَّك» اما اگر كسي محاجه كرد با تو، يعني دارد چانه ميزند. «مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» با اينكه نزد تو علم است و تو علمت را به اينها منتقل كردي. يعني اينها فهميدند. آخر يك آيه در قرآن داريم كه ميگويد: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُم» (نمل/14) اينها ميگويند: نه! اما در دلشان ميگويند: آره! ببين! مردم سادگي را دوست دارند. ولذا افراد اسرافكار افرادي كه تجملات و ولخرج هستند، خودشان تشييع جنازهي يك آيت الله كه ميآيند، ميگويند: اين آيت الله آدم زاهدي بود. يعني خودش اشرافي زندگي ميكند. اما سادگي را دوست دارد. آدمهاي هرزه صبح تا شب، هرزه حرف ميزنند. هرزه نگاه ميكنند. نگاه بد به ناموس مردم ميكنند. اما وقتي ميخواهد داماد شود، به مادرش ميگويد: مادرجان ببين! يك دختر پاك! سر تا پايش ناپاك است. چشمش ناپاك است. دستش ناپاك است. با اينكه همهي وجودش ناپاك است، اما باز هم ميگويد: يك دختر پاك! پاكي را دوست دارند.
همراهي اهل بيت (عليهمالسلام) با پيامبر
«فمن حاجك» كسي كه با تو محاجه ميكند، بعد از آن كه «جائك من العلم» «فقل» بگو «تعالي» بياييد «ندعوا» بچهمان را ميخواهيم. خانممان را ميخواهيم. جان خودمان هم ميآوريم. شما هم بچهتان را بياوريد. خانمتان را بياوريد. جانتان را بياوريد. نفرين كنيد. اينها گفتند: باشد. مشورت ميكنيم. مشورت كردند. رييس مسيحيها گفت: ببينيد، اگر با تمبك و دايره و دسته و بوق و كرنا آمد، خبري نيست. اما اگر ديديد با چند نفر از خوديها آمد، بترسيد. ديدند بله پيغمبر، زهرا(س) را آورده «نسائنا»، علي را آورده «انفسنا» دو تا بچهاش را هم آورده است. حسن و حسين! رييس مسيحيها يك نگاهي كرد و گفت: اين قيافههايي كه من ميبينم، نفرين كنند. دنيا زير و رو ميشود. اصلاً عقب نشيني كنيد و هرچه ميگويند، بگوييد: قبول است. فوري اينها زدند گاراژ! گفتند: نه! نه! هرچه ميخواهيد بگوييد. حالا از اين آيه چه استفادهاي ميكنيد. نكاتي كه از اين آيه استفاده ميكنيم خدمتتان بگويم.
1- اگر انسان هدف داشته باشد و ايمان به هدفش داشته باشد، حاضر است كه خودش را و بستگانش را در معرض خطر قرار بدهد. يك كسي نزد من آمد و گفت: حاج آقا! فلاني بسيار آدم فقيري است. واقعاً نان شب برايش واجب است. اينقدر از فقر اين گفت،… گفتم: غرض! گفت: يك پولي بده! گفتم: خيلي خوب! تو ده تومان بده. من هم صد تومان ميدهم. يكباره وا رفت. گفتم: ببين پس ميخواهي پول از من بگيري، ميگويي: فقير است. خوب اگر فقير است تو هم كمك كن. من نگفتم: تو به اندازهي من! هرچه حقوق من است. من حقوقم 5 برابر تو است، تو يك برابر بده. دو برابر است. تو يك برابر بده. آدمي كه راست ميگويد بايد خودش هم حاضر باشد. اين يك مورد بود. قرآن به بعضيها ميگويد: «أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ» (حجرات/15) اين راست ميگويد.
- صداقت در گفتار و عمل، نشانه ايمان پايدار
ما راست نميگوييم. بنده خودم كه اينجا نشستم، در صداقت خودم ترديد پيدا كردم. براي اينكه ديدم وقتي با مردم حرف ميزنم، حواسم جمع است. وقتي با خدا حرف ميزنم حواسم پرت ميشود. چرا با خلق حواست جمع است. اما با خالق حواست پرت است؟ براي اينكه با خلق شهرت درونش است. ناني، نامي، پستي، پلويي، پولي، عزتي، با خلق هست. چرا وقتي ما درس ميدهيم، سر درس آخرين دقتها و تحقيقاتمان را انجام ميدهيم. ولي وقتي با خدا حرف ميزنيم «غير الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّينَ» (فاتحه/7) «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم» «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين…» چرا؟ او پايان نامهي دكترا است. فوق ليسانس است. پايان نامهي من است. ميخواهم از آن نان بخورم. ميخواهم… ما با خدا صاف نيستيم. اصلاً يك الله اكبر صادقانه چند نفر هستيم كه يك الله اكبر صادقانه در كل هفتاد سال گفتهايم؟ يعني هفتاد سال، هشتاد سال از عمرمان ميرود. يك مرتبه بگوييم: الله اكبر! تو بزرگي! بزرگتر از بازاري! يعني بازار را ميبندم براي نماز! بزرگتر از رشوه هستي. تو رشوه را قبول نداري. من هم نميگيرم. پولش سنگين است باشد، الله اكبر! يك الله اكبر صادقانه! يعني وقتي ميگوييم: خدا بزرگتر است، عصباني شديم ميخواهم لهش كنم. الله اكبر! خدا بزرگتر است. الهي شكر! يك الله اكبر صادقانه! آدم اگر صادق باشد، جان خودش را وسط ميگذارد. پيغمبر وقتي ميخواهد نفرين كند، ميگويد: زن و بچهي خودم را ميآورم.
آخرين برگ برنده، دعا است. «فقل تعالوا»
فرزند دختري هم مثل فرزند پسري، نوهي انسان است. آخر بعضيها دربارهي امام حسن و امام حسين ميگويند: اينها بچههاي علي(ع) هستند. بچههاي پيغمبر كه نيستند. ميگوييم: بابا! متن قرآن است. «ابنائنا ابنائكم» پيغمبر گفت: بچهمان را ميآوريم. بچه هم آورد چه كسي را آورد؟ حسن و حسين را آورد. يعني نوهي دختري هم مثل نوهي پسري است.
حضور زنان در صحنههاي دفاع از پيامبران
زن و مرد در صحنههاي مختلف كنار هم هستند. اصلاً بعضي وقتها نقش زن بيش از مرد بوده است. حضرت موسي را پنج زن نجات داد. فرعون تصميم گرفته بود، هرزني پسر زاييد، بكشد. چون به او گفته بودند امسال يك خانمي يك پسري ميزايد كه كاخ تو را زير و رو ميكند. گفت: تمام زنهايي كه پسر زاييدند، بچهشان بايد سر بريده شود. مادر موسي، موسي را زاييد. وحشت كرد. خدا «وَ أَوْحَيْنَا إِلىَ أُمِّ مُوسى» (قصص/7) وحي كرد كه شيرش بده. در جعبه بگذار و در دريا بيانداز. اين يك مادر موسي… «وَ قَالَتْ لِأُخْتِهِ قُصِّيهِ» (قصص/11) به خواهرش گفت: عقب رودخانه برو و ببين كه سرنوشت اين چه شد؟ منتهي جيغ نزني. خيلي آرام برو. مثل وزارت اطلاعات طوري حركت كن كه امروزيها چه ميگويند؟ ميگويند: نسوزد. سوژه نسوزد. «وَ قَالَتْ لِأُخْتِهِ» خواهر موسي عقب رودخانه رفت و ديد كه فرعون كنار رودخانه نشسته است. جعبه را گرفت و ديد يك نوزاد است. گفت: خيلي خوب! ما بنا بود كه هرپسري را بكشيم. اين هم يك پسر است. زن فرعون دويد و گفت: بابا اين را معلوم نيست كه چه كسي زاييده است؟ اين را آب آورده است. ما هم كه بچهدار نميشويم. اين بچه، بچهي ما باشد. هيچي! با يك نهي از منكر راي فرعون را زد. اين هم زن سوم. زن اول زاييد و شيرش داد و در دريا انداخت. زن دوم دنبال رودخانه رفت تا ببيند چه ميشود؟ زن سوم زن فرعون بود كه جلوي كشتن را گرفت. خوب! حالا بچه شير ميخواهد. هر دايهاي را آوردند، سينهي دايه را نميمكيد. ميدانيد چرا؟ براي اينكه قرآن ميگويد: «وَ أَوْحَيْنَا إِلىَ أُمِّ مُوسىَ أَنْ أَرْضِعِيهِ» (قصص/7) گفتيم: شيرش بده. كسي كه شير مادر را بخورد، ديگر شير غير مادر را دهان نميكند.
ما هنوز شير اسلام را نخوردهايم. اگر ما شير اسلام را بمكيم و بخوريم. اصلاً مكتبهاي شرقي و غربي و قانونها و بين الملل پهلوي ما مزه نميكند. اينها كه هرساعتي بغل يك بين الملل تاب ميخورند، اينها شير اسلام را نخوردند. ما اگر شير قرآن را بچشيم، ديگر كتاب ديگري پهلوي ما مزه نميكند. من ادعا نميكنم كه شير قرآن را مكيدم. ميتوانم بگويم: يك ميلياردم از يك قطره، يك خرده، يك ذره، قرآن را چشيدم. يك ذرهاي به اندازهي يك سر سوزن! به همين مقداري كه با قرآن آشنا شدم، هر كتابي ميخوانم پهلويم مزه نميكند. كتابهايي كه مثلاً چند هزار ساعت رويش تحقيق شده است. ميخوانم ميگويم: بهترش در قرآن هست. اين پهلوي اين چيزي نيست. اين مهم است. اين منتهي چون… بهترش در قرآن هست. يعني اگر كسي شيريني يزد را بخورد، ديگر اين شيرينيهاي بلژيكي و مكزيكي و اينها را ميخورد ميگويد: اينها چه است؟ باقلواي يزد بهتر است. غذاهاي سنتي را كسي بخورد، تازه بعد از همهي غذاهاي رنگارنگ… باز حالا تابلو زدند ديزي سنتي! يعني باز رفتند سراغ گوشت گوسفند و آبگوشتهاي محلي!
مادر موسي، خواهر موسي، زن فرعون، بعد زن خود موسي، دختر شعيب، كه موسي بزرگ شد و داماد شد و اينها! يعني در ماجراي موسي، مرد يكي بود و زن چهارتا! در كربلا زينب بود. در مكه هاجر كنار ابراهيم بود. در كنار پيغمبر خديجه هم بود. يعني زن و مرد در همهي كارها دوش به دوش هم بودند. اينجا در نفرين هم گفت: خانم بياور. جانمان را هم ميآوريم. خانم زهرا بود. حالا زهرا يكي بود. چرا ميگويد: «نساء»؟ در قرآن موارد زيادي است كه يكي است ولي جمع ميآورند. اين در فرهنگ قرآن زياد است.
توجه به كودكان و نوجوانان در مراسم مذهبي
در مجالس بچهها را هم با خودتان ببريد. حديث داريم كه وقتي امام باقر(ع) ميخواست دعا كند، به كوچولوها ميگفت: بياييد. من دعا ميكنم شما آمين بگوييد. چون بچه بيگناه است. يعني در دعاها بچهها را هم شركت بدهيد. منتهي نه طولاني! طولاني نباشد. گاهي وقتها ما يك كارهايي ميكنيم، بايد حساب بچه را هم بكنيم. مثلاً بچههاي 7 ساله را به جمكران ميآورند. «قَلْبِي مَحْجُوبٌ وَ نَفْسِي مَعْيُوبٌ» (بحارالانوار/ج84/ص339) دعاي عارفان! گفتم: بابا اين نفس ندارد. ولش كن برود بازي كند. (خندهي حضار) يعني گاهي وقتها كه ميخواهيم بچه را تربيت كنيم ما اصلاً نميفهميم كه چطور تربيت كنيم؟ فكر ميكنيم اگر همهي دعا را بخوانيم… دعا را كه نگفته همه را بخوان. آن مقداري كه حال داري بخوان. اگر ميبيني مثلاً اين دعاي كميل 40 دقيقه طول ميكشد، يك ربعش را حال داري، يك ربعش را بخوان. قرآن از كساني كه با كسالت نماز ميخوانند انتقاد ميكند. ميگويد: چرا اينها نمازشان با بيحالي است؟ نشاط در دعا يك ارزش است. حالا! در مجالس بچهها را هم ببريد.
اهل بيت مستجاب دعوه هستند. پيغمبر اينها را برد يعني اينها مستجاب دعوه هستند. بعضيها به ما ميگويند: چرا شما ميگوييد: يا علي! يا حسين! يا زهرا! ما افتخار ميكنيم كه ميگوييم. چون اينها مستجاب دعوه هستند. به اينها ميگوييم: شما از خدا بخواهيد تا دعاي ما را مستجاب كند. ما اينها را خدا نميدانيم. ما اينها را اولياي خدا ميدانيم. به اولياي خدا ميگوييم: اي اولياي خدا! حسين جان! يا ابوالفضل! به اولياي خدا ميگوييم: شما چون مستجاب دعوه هستيد، به چه دليل مستجاب دعوه هستيد؟ به دليل اين آيه! ديگر سني و شيعه، وهابي و غير وهابي ندارد. اين آيهي قرآن است و همه قبول دارند. پيغمبر بچههايش را برد براي اينكه آمين بگويند. پس معلوم ميشود كه آمين اهل بيت در دعا اثر دارد. پس من هم به اهل بيت متوسل ميشوم.
اگر مومن محكم بايستد، دشمن، چون باطل است عقبنشيني ميكند. اينها جلو آمدند. مسيحيها عقب نشيني كردند.
آن وقت چيز آخري كه ميتوانيم بگوييم اين است كه اينجا پيغمبر گفت: «نسائنا» چه كسي را آورد؟ بگوييد! حضرت زهرا! از بچهها چه كسي را آورد؟ امام حسن مجتبي! گفت: «انفسنا» خودمان را بياوريم. چه كسي را آورد؟ حضرت علي(ع)! معلوم ميشود كه علي بن ابي طالب جان پيغمبر است. ديگر بحثي نداريم.
منابع:
https://www.mehrnews.com/news/4995998
https://hawzah.net/fa/Magazine/View/6445/8193/108299
https://hawzah.net/fa/Occation/View/45865
https://hawzah.net/fa/Magazine/View/6445/8193/108299
https://www.mehrnews.com/news/4995998/