0

هندوانه

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

هندوانه

یک روز اتوبوس پر از مسافر بود.

جوری که جای سوزن انداختن نبود، وسط اتوبوس یک مرد دو تا دستش را زده بود به کمرش و بی خیال ایستاده بود.

یک نفر خیلی شاکی شد و داد زد: داداش دستت را بیانداز.

یک دفعه طرف به دست هایش نگاه کرد و گفت : هندوانه ها کو؟!

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

یک شنبه 26 دی 1389  9:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها