0

ماجراي يك ازدواج جالب

 
samira90
samira90
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : شهریور 1389 
تعداد پست ها : 198

ماجراي يك ازدواج جالب

به گزارش شيعه آنلاين، در کتاب «اسرار معراج» اين حديث بسيار مهم و جالب و حيرت‏آور را مى‏خوانيم: در زمان رسول گرامى اسلام (ص) در شهر مدينه، شخصى بود بسيار ظاهر الصلاح، به طورى که کسى در حق او در هيچ موردى، گمان سوء و ظن خلاف نداشت.



شايد بسيارى از مردم در برخورد با او از وى طلب دعا مى‏کردند، ولى او بدون توجه به ظاهر آراسته خويش، در بعضى از شب‏ها به خانه مردم مدينه، دستبرد مى‏زد!

شبى براى دزدى از ديوار خانه‏اى بالا رفت، اثاث زيادى در آن خانه بود و در ميان خانه به غير از يک زن جوان تنها کسى نبود، عجيب خوشحال شد که امشب علاوه بر به چنگ آوردن مال فراوان، در رختخواب عيش و عشرت هم شرکت خواهم کرد.

همان طور که در دل تاريکى بر سر ديوار، منظره فريبنده اثاث خانه و چهره دلرباى زن را مى‏نگريست، به فکر فرو رفت: دزدى تا کى، ننگ تا چه مدت، براى چه بايد زحمات انبيا و اوليا را از ياد برد، عاقبت اين همه گناه و فساد چه خواهد شد، مگر براى من مرگ و برزخ و قيامت و محاکمات الهيه نيست، در پيشگاه حق و در دادگاه عدل، جواب اين همه ظلم و جنايت را چگونه بايد داد؟!

آرى، با ادامه اين اعمال به روزى خواهم رسيد که براى من راه گريز و فرار از چنگال عدالت نخواهد بود، آن روز پس از اتمام حجت حق، مبتلا به غضب خداوندى مى‏شوم و از پس آن به زندان آتش خواهم افتاد و در آن صورت انتقام آلودگى‏هايم را پس خواهم داد!

پس از اندکى تأمل و فکر، از دزدى و تجاوز به آن زن، سخت پشيمان شد و با دست تهى به خانه بازگشت. به وقت صبح خود را به لباس آراستگان و صلحا آراست و به مسجد به محضر مقدس رسول اکرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آمد و در حضور آن جناب نشست!

ناگهان ديد، زن صاحب خانه‏اى که شب گذشته براى دزدى اثاث آن، در نظر گرفته بود به محضر رسول اکرم (ص) آمد، عرضه داشت: اى رسول خدا! زن بى‏شوهرى هستم همراه با ثروتى زياد، پس از چند ازدواج ديگر قصد شوهر کردن نداشتم، اما ديشب به نظرم رسيد که دزدى به خانه‏ام راه پيدا کرده، گر چه چيزى نبرده، ولى مرا وحشت زده کرده، از اين پس مى‏ترسم در تنهايى ادامه زندگى دهم، اگر صلاح مى‏دانيد براى من همسرى انتخاب کنيد.

حضرت اشاره به آن مرد ـ يعنى به دزد شب گذشته ـ کردند و فرمودند: اگر ميل دارى، تو را به آن شخص تزويج کنم، زن به چهره مرد خيره شد، او را پسنديد و نسبت به او اظهار ميل و رغبت کرد.

پيامبر اسلام (ص) عقد آن زن را براى آن مرد بست، سپس هر دو به منزل آمدند، دزد در کمال نشاط و شادى داستان خود را براى آن زن تعريف کرد و به او گفت: اگر شب گذشته ثروتت را مى‏بردم و دامن عفتت را آلوده مى‏کردم، علاوه بر اين که يک شب بيشتر در کنار تو نبودم، آتش غضب هميشگى حق را، براى خود برمى‏افروختم، ولى در عاقبت کار فکر کردم و بر هجوم هواى نفس صبر و استقامت ورزيدم و در نتيجه براى هميشه به ثروت حلال و زوجه صالحه و عاقبت خوش و سعادت ابد رسيدم!

 


یک شنبه 26 دی 1389  8:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها