یه نفر داشته می مرده، بچه هاشو جمع می کنه تا آنها را نصیحت کنه تا بچه هاش نشستن یه دسته چوب از زیر تشکش بیرون آورد و گفت: ببینید بچه ها! شما ها مثل این یه دسته چوب هستید بعد دسته چوب رو داد دست اولی و گفت: ببین می شکنه؟
پسر اولی خیلی راحت همه رو یه جا شکوند! بابا شاکی شد و گفت پاشین برید. شما ها لیاقت ندارید نصیحت تون کنم.