0

پادشاهان از خدا و دنيابي خبر

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پادشاهان از خدا و دنيابي خبر

بررسي ناآگاهي حكومتگران ايراني وبهره‌برداري قدرت‌هاي خارجي

پس از رنسانس و انقلاب صنعتي،‌ دولت‌هاي اروپايي كه از طرفي نياز مبرم به مواد خام اوليه براي كارخانجات خود داشتند و از سوي ديگر مي‌بايستي كالاهاي توليد شده را در بازارهاي مناسب به فروش رسانند متوجه شرق و كشورهاي آن سامان گرديدند و متعاقب آن بسياري از كشورهاي آسيايي و آفريقايي مستعمره قدرت‌هاي اروپايي شدند.
ايران نيز كه از همان آغاز تاريخ استعمارگري اروپاييان مدنظر آنها قرار داشت و باتوجه به موقعيت استراتژيكش بيشتر نظر استعمارگران را جلب مي‌كرد از اين امر مستثني نبود. اولين حركت‌هاي استعمارگران اروپايي در ايران به دوران صفويه باز مي‌گردد، اما با تلاش‌هاي دولت صفوي علي‌الخصوص شاه عباس اول اين اقدام اروپاييان نتيجه قابل توجهي نداشت.پس از دوران صفويه در زمان افشاريه و زنديه نيز باتوجه به بي‌علاقگي پادشاهان دو سلسله مذكور و برخي عوامل و شرايط ديگر بازهم اروپاييان توفيق چنداني به دست نياوردند.

اما با تشكيل سلسله قاجاريه و وقوع برخي تحولات عمده در صحنه روابط بين‌الملل اروپاييان علي‌الخصوص انگلستان و روسيه به درون دربار و دولت ايران نفوذ يافته و با زور و تزوير امتيازات فراواني را كه كشورهاي استعمارگر از مستعمرات خويش اخذ مي‌كردند از ايران گرفتند و جالب‌تر آنكه ايران هيچ گاه به صورت رسمي مستعمره كشوري نشد و ظاهرا استقلال خود را حفظ نمود.
آنچه به اين روند يعني اعطاي امتيازات فراوان بدون دريافت امتياز قابل توجه يا منفعت قابل ذكر تداوم مي‌بخشيد آشفتگي فكري سردمداران حكومتي ايران در اين دوره (اوايل دوره قاجار) و عدم شناخت و درك صحيح تحولات و رخدادهاي بين‌‌المللي و روابط مابين قدرت‌‌‌هاي بزرگ بود. در اين مقاله با اشاره‌اي مختصر به تحولات روابط بين‌الملل و تاثير آن بر جريانات سياسي ايران به تشريح چگونگي تعاملات ايران با قدرت‌هاي بزرگ و تاثيرات آن بر مقدرات حياتي كشور كه حاكي از بي‌خبري و بي‌اطلاعي محض سردمداران حكومت ايران از رخدادهاي جهاني و عدم درك ديپلماسي جهاني مي‌باشد خواهيم پرداخت.
زماني كه در اروپا انقلاب فرانسه اساس روابط اجتماعي را برهم زده و در تمامي ابعاد زندگي اجتماعي و سياسي در اروپا تحولي شگرف به وجود آورده بود و در انگلستان انقلاب صنعتي تركيب جامعه را دگرگون نموده و حركت بي‌سابقه‌اي را در پيشرفت تمدن و حمل آثار آن در قالب استعمار به دورترين نقاط جهان به وجود آورده بود در ايرن آغا محمد خان قاجار پايه‌هاي سلسله قاجاريه را بنا مي‌نمود و با لشكركشي به اقصي نقاط كشور حكومتي يكپارچه و متحد را تاسيس مي‌كرد.
تحولات روابط بين‌الملل به گونه‌اي رقم خورد كه ايران همزمان طرف توجه قدرت‌هاي بزرگ قرار گرفت و دامنه كشمكش‌هاي اروپاييان در سرزمين خود به اين كشور سرايت نمود و سرنوشت آنها با يكديگر گره خورد. توضيح اينكه همزمان با تاسيس سلطنت قاجار دولت‌هاي اروپايي سرگرم جنگ و ستيز با انقلابيون فرانسه بودند. انقلابي كه در سال 1789 با سقوط زندان باستيل آغاز و نهايتا به اعدام لويي شانزدهم و استقرار رژيم جمهوري در فرانسه منتهي شده بود در اين زمان تبديل به مسئله اساسي اروپا شده و دولت‌هاي اروپايي كه به صورت پادشاهي اداره مي‌شدند به دليل وحشتي كه از اشاعه افكار و عقايد آزاديخواهانه كه محصول انقلاب فرانسه بود با يكديگر متحد شده و جبهه واحدي را عليه فرانسه ايجاد نمودند. به طوري كه دولت‌هاي اتريش، روسيه، پروس، انگلستان و اسپانيا ائتلافي عليه جمهوري فرانسه تشكيل دادند و سپاهياني به جنگ فرانسويان اعزام داشتند بلكه بتوانند با اشغال آن كشور، افكار انقلابي را در نطفه خفه كنند.
اما در جنگ‌هايي كه بين طرفين در سال‌هاي 1792-1795م روي داد فرانسويان پيروز شدند و دول موتلف طي معاهدات صلح بال و لاهه، موجوديت جمهوري فرانسه را به رسميت شناختند. پس از اين وقايع فرانسه نيز تبديل به يك ابرقدرت جهاني گرديد. با ظهور ناپلئون و نقشه‌هاي جهانگشايي وي و آرزوي او مبني بر غلبه بر انگلستان صحنه روابط بين‌الملل دگرگون گشت اما آنچه مربوط به ايران مي‌شد اهميت استراتژيكي بود كه اين كشور از آن برخوردار بود و دستيابي به آن براي هر ابرقدرتي فرصتي مغتنم به شمار مي‌آمد.
لذا ناپلئون كه ايران را “دروازه هند” و “كليد فتح آسيا” مي‌دانست در صدد ايجاد روابط نزديك با ايران برآمد. بدين ترتيب سياستمداران انگليسي كه از اهداف و برنامه‌هاي ناپلئون بي‌اطلاع نبودند متوجه دربار ايران شدند. همزمان با اين شرايط جنگ‌هاي ايران و روسيه آغاز گرديد و صحنه روابط سياسي خارجي ايران پيچيده‌تر از گذشته شد. زيرا از طرفي انگلستان كه به دنبال بهانه‌اي براي نفوذ در دربار ايران بود تا از اين رهگذر مانع از اجراي برنامه‌هاي ناپلئون شود در اين جنگها وارد كارزا رشده و نقش ميانجي را ايفا نمود. از طرف ديگر ايرانيان با شكستي كه در اين جنگ‌ها متحمل شدند در پي متحد خارجي قدرتمندي مي‌گشتند تا هم پشتيبان ايران در مقابل روسيه باشد و هم آموزش فنون جديد و روش استفاده از افزارهاي جنگي پيشرفته را به ايشان برعهده گيرد، كه فرانسويان از فرصت بهره‌ بردند.
اين در حالي بود كه ايرانيان از منطق تحولات روابط بين‌الملل كاملا بي‌اطلاع بوده و پادشاه اين كشور آن چنان سفيه بود كه “همه پادشاهان جهان را دست ‌نشانده خود مي‌دانست”.
به طور كلي روسيه در تعيين خط‌مشي سياست خارجي ايران نقش بسزايي داشت زيرا چنانكه اشاره شد اولا اين كشور موجب درغلتيدن ايران به دامان ابرقدرت‌هايي چون انگلستان و فرانسه و واگذاري امتيازات فراوان به آنها گرديد ثانيا اهداف استعماري اين كشور و برنامه‌هاي سياست خارجي آن كه بر پايه وصيت پتر كبير و مبني بر دستيابي به آب‌هاي گرم و آزاد بود و همچنين تهديدي كه اين كشور براي هندوستان مستعمره گنج‌ گونه انگلستان داشت، سياستمداران انگليسي را وادار به چاره انديشي و پيشگيري از وقوع خطرات احتمالي نموده بود. در اين ميان ايران اهميتي حياتي براي انگلستان پيدا مي‌كرد. ثالثا امتيازات ننگين و حساسي كه ايران طي قراردادهاي گلستان و تركمنچاي به اين كشور اعطا نموده هر قدرت خارجي را به طمع انداخته و هركدام از آنها در پي “كلاهي از اين نمد براي خويش” برآمدند.
انگليسي‌ها پيشتر و بيشتر از دو ابرقدرت ديگر در ايران ظاهر شدند و چون خطرات دو ابر قدرت را حس نموده بودند در صدد چاره برآمدند. آنها با اطلاع از اين موضع كه راه حمله به هندوستان از سوي ناپلئون از بنادر خليج فارس و جنوب ايران مي‌گذرد سرجان مالكوم را براي مذاكره روانه دربار فتحعليشاه نمودند. اين ماموريت در حالي انجام مي‌پذيرفت كه هنوز اساس امپراتوري بريتانيا در هند، استقرار كامل و استحكام نهايي نيافته بود چون مارتاها در سند و پنجاب نيرومند بودند، ممالك ميسور هنوز استقلال داشتند و نيز در اوايل قرن، سيكها بر امرتسر تسلط يافته بودند پادشاه افغانستان نيز هر سال با حملات خود خطرهاي عمده‌‌اي را براي حكومت انگليس هندوستان به وجود مي‌آورد.
در اين موقعيت حساس كه انگليسي‌ها مي‌بايست بهاي گزافي مي‌پرداختند تا از سويي شر افاغنه را از سر هند كوتاه كنند و از سوي ديگر تا ايران و فرانسه عليه بريتانيا و براي حمله به هندوستان با يكديگر متحد نشوند. مالكوم موفق شد در ژانويه 1801 م دو قرارداد سياسي و اقتصادي با ايران منعقد نمايد و با پرداخت بهايي اندك كالايي ذي قيمت را به دست آورد.
در اين قرارداد‌ها فتحعليشاه كه با وجود تهديد جدي روسيه در شمال كشور همچنان در خواب غفلت به سر مي‌برد و در حرمسراي خويش مشغول عيش و نوش بود. متعهد شد: “هرگاه پادشاه افغانستان درصدد حمله به هند برآيد به آن كشور لشكركشي كند، آن مملكت را ويران نمايد و تمام كوشش خود را براي اضمحلال آن دولت به كار اندازد. چنانچه پادشاه افغانستان از در صلح وارد شود در قرارداد صلح بگنجاند كه او خيال حمله به هندوستان را كه جزء قلمرو انگلستان است براي هميشه از سر خود دور كند و اگر اتفاقا نيرويي از طرف فرانسويان در يكي از بنادر ايران بخواهد پايگاه كسب كند ارتش متحد ايران و انگليس به دفع ايشان بكوشد و نيز از راه دادن فرانسويان به سواحل ايران خودداري كند.”
توجه به متن قرارداد منعقده في‌ما بين ايران و انگلستان و تعمق در مفاد آن بيشتر و بهتر لئامت و سفاهت، جهل و بي‌خبري پادشاه ايران، فتحعليشاه را مي‌نماياند. فتحعليشاه آن قدر در دايره محدود افكار عشيره‌اي و قبيله‌اي و بي‌خبري از جريانات و سياست و تحولات روابط بين‌الملل غوطه‌ور بود كه پس از انعقاد اين قراردادهاي يك سويه، به ماموران دولتي در تمام نقاط كشور دستور د اد كه اگر فردي از افراد فرانسوي را در سواحل و بنادر ايران يافتند به قتل برسانند و در مقابل، باعمال سياسي و تجارتي كمپاني هند شرقي انگلستان در نهايت دوستي رفتار نمايند فتحعليشاه در واقع به منزله يك كارگزار حكومت بريتانيايي هند عمل مي‌كرد نه به عنوان پادشاه كشوري كه از مدت‌ها پيش خطر خطيري چون حمله روس‌ها را در شمال مملكت خويش احساس مي‌نمود.
انگليسي‌ها كه برخلاف فتحعليشاه توجه دقيقي به آينده داشته احتمالات را از نظر دور نمي‌داشتند. در اين زمان سردمدارن حكومت انگلستان احتمال اتحاد ايران و فرانسه را پيش‌بيني نموده و علاوه بر نگراني از افاغنه و هندي‌ها، نگراني بزرگ ديگري نيز از اين جهت پيدا كرده بودند به همين دليل درصدد اخذ تعهداتي از ايران نه تنها در عدم همكاري و اتحاد با فرانسه بلكه حتي در ضديت و مخالفت با فرانسويان برآمده، آن معاهده سياسي يك جانبه را منعقد ساختند كه از سوي ايشان بسيار دورانديشانه و حيله‌گرانه و از سوي ايرانيان به صورت حيرت‌انگيزي كوركورانه و ابلهانه بود.
باتوجه به عدم تعهد عملي انگلستان به ايران در قبال جنگ ايران و روسيه و نياز ايران به يافتن متحدي كه در دفع خطر از اين كشور پشتيباني نمايد اين بار دربار ايران به سمت فرانسه گرايش پيدا كرد و مجددا همان اشتباهي را كه ناشي از عدم شناخت تحولات روابط بين‌الملل و ريزه‌كاري‌هاي موجود في‌مابين قدرت‌هاي بزرگ بود در اتحاد ايران و فرانسه كه در قالب عهدنامه فين‌كن‌اشتياين در سال 1807 م /1222 هجري انجام گرفته بود تكرار گرديد.
سردمداران حكومت ايران آن چنان از اوضاع و شرايط بين‌المللي و روابط بين‌ قدرت‌ها بي‌خبر بودند كه زماني كه روس‌ها به دليل درگيري در جبهه‌ جنگ با فرانسه پيشنهاد متاركه جنگ را دادند، فتحعليشاه با پيش‌شرط‌هاي متعددي حاضر به متاركه جنگ نگرديد. در واقع فتحعليشاه به كمك‌هاي ناپلئون و وعده‌هاي وي لب بسته بود و در سر سوداي ديگري مي‌پخت اما غافل از اينكه فرانسوي‌ها زماني كه منافعشان اقتضا كند شريك و متحدي چون ايران رابه ثمن بخس خواهند فروخت.
چنان كه با وقوع تحولاتي كه در عثماني روي داده و طبق آن سلطان سليم سوم به دست نيروي يني‌چري خلع گرديد، سياست فرانسه تغيير يافته و سياست جديد اين كشور بر مبناي تضعيف عثماني قرار گرفت و به همين جهت با روسيه به توافق رسيده عهده نامه “تيلسيت” ‌بين فرانسه و روسيه در 7 ژوئيه 1807 منعقد گرديد. در حالي كه در هنگام مذاكرات ناپلئون نامي از “متحد” خود ايران نبرد.
بدين ترتيب روس‌‌ها نيروهاي خود را از جبهه‌هاي شمال فرا خوانده و با نيروي مضاعف در قفقاز به جنگ با ايران ادامه دادند و موفقيتشان تا حد بسيار زيادي افزايش يافت و پيروزي‌هاي فراواني به دست آوردند اما جالب‌تر اينكه سردمداران حكومت ايران بازهم از گذشته تجربه نيندوختند و بلافاصله پس از شكست اتحاد با فرانسه و مراجعت هيئت اعزامي اين كشور به ايران يعني هيئت ژنرال گاردان مجددا به دام نقشه انگليسي‌‌ها افتاده به آ‌ن كشور متوسل شدند. به گونه‌اي كه هنوز بيست و چهارساعت از عزيمت ژنرال گاردان و همراهانش نگذشته بود كه هيئت اعزامي دولت انگليسي به رياست سرهار فورد جونز وارد پايتخت ايران شدند و مورد پذيرايي و استقبال باشكوه فتحعليشاه و دولت ايران قرار گرفتند.
اين روابط با انگلستان بازهم به ضرر ايران تمام گرديد و بازهم انگليسي‌ها استقلال و امنيت ايران را وجه المصالحه منافع خويش ساختند . توضيح اينكه هنگامي كه در صحنه روابط بين‌الملل تغييراتي ايجاد شده و دوران دوستي و اتحاد بين ناپلئون و آلكساندر اول به پايان رسيد و ائتلاف جديدي عليه امپراتور فرانسه بين كشورهاي روسيه، پروس، اتريش و انگلستان تشكيل شده تزار روسيه براي آسودگي خاطر خواستار متاركه جنگ با ايران گرديد. اما سرهارد فورد جونز وزير مختار انگليس كه مايل نبود اين مذاكرات به نتيجه برسد به مذاكره كنندگان ايراني چنين القا نمود كه ايرن با اتحاد عثماني و اعلان جهاد عليه كفار مي‌تواند امتيازات بيشتري از روسيه بگيرد با اين ترفند وي مانع از تحقق مذاكرات صلح ايران و روسيه و امضاي قرارداد متاركه جنگ گرديد.
باري،‌ ناآگاهي و جهل حكومتگران ايراني علي‌الخصوص سفاهت، بلاهت و عياشي پادشاه كشور يعني فتحعليشاه،‌ ايران را در گردونه دور باطل در دستان ابرقدر‌هاي وقت (انگلستان، فرانسه و روسيه) قرار داد و كشور را در عسري گرفتار ساخت كه برآيند و نتيجه آن قراردادهاي ننگين نظير گلستان ، مجمل، مفصل، پاريس، تركمنچاي و ... بود كه استقلال و عظمت ايران را از ميان برداشت و از آن،‌ كشوري وابسته و دستمايه قدرت‌هاي بزرگ ساخت. كه اين روند تا مدت‌ها ادامه يافت.

حجت‌الله كريمي

یک شنبه 26 دی 1389  1:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها