0

فرشته و شاعر

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

فرشته و شاعر

 

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند.
فرشته پري به شاعر داد و شاعر شعري به فرشته .
شاعر پر فرشته را لاي دفترش گذاشت
و شعرهايش بوي آسمان گرفت و
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت : ديگر تمام شد . ديگر زندگي براي هردوتان دشوار مي شود .
زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود زمين برايش کوچک است و
فرشته اي که مزه عشق را بچشد آسمان برايش تنگ.

فرشته دست شاعر را گرفت تا راههاي آسمان را نشانش بدهد
و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه هاي زمين را نشانش بدهد
شب که هر دو به خانه برگشتند .
روي بال فرشته قدري خاک بود و روي شانه هاي شاعر چند تا پر.
فرشته پيش شاعر امد و گفت: می خواهم عاشق شوم.
شاعر گفت: تو فرشته ای و عشق کار تو نيست.
فرشته اصرار کرد و اصرار کرد.
شاعر گفت: اما پيش از عاشقی بايد عصيان کرد و اگر چنين کنی٬
از بهشت اخراجت ميکنند.
اَيا اَدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای؟
اما فرشته باز هم پافشاری کرد٬
اَنقدر که شاعر به ناچار نشانی درخت ممنوعه را به او داد.
فرشته رفت و از ميوه اَن درخت خورد؛
اما پرهايش ريخت و پشيمان شد.
اَنگاه پيش خدا رفت و گفت: خدايا مرا ببخش٬
من به خودم ظلم کرده ام٬ عصيان کردم و عاشق شدم.
اَيا حالا مرا از بهشت بيرون ميکنی؟
خدا گفت: پس تو هم اين قصه را وارونه فهميدی!
پس تو هم نميدانی تنها آَن که عصيان ميکند و عاشق ميشود٬
ميتواند به بهشت من وارد شود. و اَنگاه خدا نهمين در بهشت را باز کرد.
فرشته وارد شد و شاعر را ديد که اَنجا نشسته است٬
در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط!
فرشته حقيقت را برايش گفت اما او باور نکرد.
اَدمها هيچ کدام اين قصه را باور نميکنند.
تنها اَن فرشته است که ميداند بهشت واقعی کجاست!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  12:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها