0

داستان رستم و اسفندیار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

داستان رستم و اسفندیار

گره‌خورده در ریشه‌ها، تاملی بر داستان رستم و اسفندیار

مقدمه

شاهنامه‌ی فردوسی نه رساله‌ای ملّی و میهنی است و نه مجموعه اشعاری تهییج‌کننده در باب شجاعت و جنگ و نبرد. شاهنامه‌ی فردوسی در وهله‌ی اول یک کتاب کلاسیک انسان‌شناسانه و اساطیری است که مانند ایلیاد و اودیسه‌ی هومر یا سایر شاهکارهای ادبی قدیم و جدید متعلق به هیچ قوم یا ملّتی نیست. اما در نگاه جزئی‌تر این کتاب برای انسان ایرانی در هر دوره‌ای و با هر اعتقادی می‌تواند به مراتب بیشتر از انسان‌های ملّیّت‌های دیگر مفید باشد. می‌تواند! اما چقدر هست نمی‌دانم!
این مقاله را من عجالتا فقط یک تامل و یک‌سری پاسخ شخصی به دغدغه‌ی فکری‌ام برای شناخت دغدغه‌ها و ویژگی‌های انسان ایرانی از دریچه‌ی داستان رستم و اسفندیار می‌دانم و نه مقاله‌ای علمی و پژوهشی. (و نه مقاله‌ای کامل و جامع) اگرچه برای نوشتن آن چند کتاب‌های پژوهشی را هم مطالعه کرده‌ام که در پایان مقاله هر چند تا از آن‌ها را که یادم مانده نام می‌برم.

داستان رستم و اسفندیار یکی از پوچ‌گرایانه‌ترین و تلخ‌ترین داستان‌های شاهنامه‌ی فردوسی است.
همه‌چیز در فضایی روشن آغاز می‌شود:

اسفندیار، پهلوان بزرگ ایران، شاد و پیروزمند از هفت‌خوان و نبرد با تورانیان بازمی‌گردد و دل به قول گشتاسب‌شاه خوش کرده است:

مرا گفت چون کین لهراسب شاه

بخواهی به مردی ز ارجاسب شاه

بیاری تو مر خواهران را ز بند

کنی نام ما را به گیتی بلند

جهان از بدی پاک بی خو کنی

بکوشی و آرایشی نو کنی

همه پادشاهی و لشگر تراست

همان گنج با تخت و افسر تراست

اما گشتاسب وفای به عهد را پس از دست‌بسته آوردن رستم دستان به دربار خود روا می‌داند و اسفندیار علی‌رغم خواسته‌اش روانه‌ی سیستان می‌شود و پا در راهی شوم می‌گذارد...

تفسیر این داستان نسبت به دیگر داستان‌های شاهنامه بسیار دشوارتر است و دادن یک تفسیر قطعی و روشن از این داستان و شخصیت‌های چندوجهی آن مستلزم نادیده گرفتن بخش‌هایی از داستان است که بی‌گمان حکیم فردوسی با اندیشه‌ی بیدار خود در داستان گرد آورده است. هر بخش از این داستان هرچند جزئی به بخش‌های دیگر بازبسته است و حذف هر بیت یا مصراع از داستان، داستان را کم‌مایه و سطحی می‌کند.

پس ما در این نوشته به جای سعی در دادن تفسیر الزاما روشن و قطعی، تنها به روشن کردن مقاطع و وجوه پیدا و پنهان آن می‌کوشیم.

ـــ حضور دلسوزانه‌ی کتایون، مادر اسفندیار، تنها در آغاز و پایان داستان است و می‌تواند نقش بسیار کمرنگی باشد اما در حقیقت هرچه این داستان به فرجام خونین خود نزدیک‌تر می‌شود ما بیشتر به یاد کتایون و دل خونین او از مبارزه‌ی قدرت‌طلبانه بین پدر و پسر می‌افتیم. اسفندیار در آغاز داستان که پرشور و دلیر برای دست یافتن به قدرت به کام هر خطری می‌شتابد پندهای دلسوزانه‌ی مادر را به هیچ می‌گیرد و به طعنه می‌گوید که:

چو اندر پس پرده باشد جوان

بماند منش پست و تیره روان

انگار که بگوید من مثل تو زن نیستم که به وضع موجود رضایت بدهم و تمام عمر پس پرده بنشینم!
در پایان داستان که جسد اسفندیار را به پایتخت می‌آورند کتایون به واقع از سوگ پسر درهم می‌شکند و نابود می‌شود.

ـــ در ابتدای داستان که گشتاسب هر لحظه بیم آمدن پسرش اسفندیار و طلب کردن قدرت سیاسی را دارد جاماسب پیش‌گو را فرا می‌خواند تا برایش فالی از سرنوشت اسفندیار بزند. این بخش کوتاه یکی از بخش‌های شاهکار حکیم توس است. او با زبانی ساده و روان چنان زیبا کشاکش ذهنی گشتاسب را تصویر می‌کند که عملا راه تفسیرهای گوناگون را از شخصیت او باز می‌گذارد. از طرفی حس پدری گشتاسب او را خیرخواه و دلسوز اسفندیار می‌کند و از طرفی دیگر شقشقه‌ی قدرت و سلطنت جانش را آسوده نمی‌گذارد. فردوسی خود را از این میان حذف می‌کند تا آشکار نباشد گشتاسب برای چه جاماسب را به پیش‌گویی می‌خواند؟ آیا بدنبال این است که راه کنار زدن او چه است؟ یا دلسوز و نگران آینده‌ی اوست؟ بهرحال جاماسب در زیج نگاهی می‌اندازد و به درد می‌گرید و خبر از فرجام بد اسفندیار می‌دهد و حتی به او نشانی می‌دهد و می‌گوید:
ورا هوش در زابلستان بود

به جنگ یل پور‌دستان بود

گشتاسب به ظاهر یا به باطن از شنیدن فرجام بد پسرش پریشان می‌شود و از جاماسب می‌پرسد اگر من تخت و تاج شاهنشاهی‌ام را به او بسپارم مرگ از او دور می‌شود یا نه؟ که جاماسب پاسخ منفی می‌دهد:

که از چرخ گردان یابد گذر؟

ازین بر شده تیز‌چنگ اژدها

به مردی و دانش که یابد رها؟

گشتاسب باز به فکر فرو می‌رود.

وقتی فردا صبحش گشتاسب قاطع و بی‌تشویش اسفندیار را به سیستان و به دست به بند کردن رستم حواله می‌دهد هیچگاه دقیق معلوم نمی‌شود که آیا گشتاسب با آگاهی از فرجام بدی که پیش‌گویی شده این تصمیم را گرفته یا همانطور که جاماسب گفته سرنوشت این بدی را برای اسفندیار خواسته است؟!

اما در انتهای داستان که تن بی‌جان اسفندیار را به دربار ایران می‌آورند پشوتن بدون کمترین احترام به نزدیک تخت شاهی می‌رود و بر گشتاسب که تنها بخاطر قدرت‌طلبی پسرش را اینگونه به کشتن داده زبان به نفرین و ناسزا باز می‌کند و سپس رو به جاماسب می‌کند و او را دروغ‌گو و بدکیش و بد‌رای می خواند:

میان کیان دشمنی افکنی

همی این بدان آن بدین برزنی

ندانی همی جز بد آموختن

گسستن ز نیکی بدی توختن

یکی تخم کشتی تو اندر جهان

کزان بد روی آشکار و نهان

بزرگی به گفتار تو کشته شد

که روز بزرگان همه گشته شد

تو آموختی شاه را راه بد

ایا پیر بدکیش و بدخواه بد

تو گفتی که هوش یل اسفندیار

بود در کف رستم نامدار

و در حقیقت پشوتن آن فال و پیش‌گویی نخست را جزو توطئه بر علیه اسفندیار می‌داند و جاماسب را طراح این توطئه می‌خواند!

دیدگاه جبرگرایانه‌ی سرنوشت که بنوعی در شاهنامه هم مانند سایر آثار حماسی- تراژیک جریان دارد و دیدگاه خردگرایانه‌ی حکیم فردوسی، راه را برای تفسیرهای مختلف از این قضیه بازمی‌گذارد.
ـــ دو پهلوان در جان و روان خود از راه خرد به چنان بن‌بستی می‌رسند که در هیچ‌یک از داستان‌های شاهنامه سابقه ندارد. رستم با آن یال و گوپال و ادعایش در اوج ناامیدی وقتی می‌بیند تیرهایش به تن روئین اسفندیار کارا نیست تصمیم می‌گیرد شبانه به صحرا بگریزد و خود را گم کند تا از دست اسفندیار نجات پیدا کند. و اسفندیار نیز از آن‌سو با وجود محبت عمیقش نسبت به رستم، خود را در برابر دستور شاهانه مسئول می‌داند و بیم دوزخ دارد؛ و با آنکه می‌داند گشتاسب او را برای نابود شدن نزد رستم فرستاده تیغ به روی رستم می‌کشد و با او پرخاش می‌کند. در حقیقت بنظر می‌رسد که اسفندیار با وجود دانستن توطئه‌ی گشتاسب خود را بسته‌‌ی ریشه‌های اعتقادی‌اش می‌بیند و رستم هم با وجود محبتش نسبت به اسفندیار، نام‌اش را و سرزمین آبا و اجدادی‌اش را در معرض نابودی می‌بیند و از سویی بسته‌ی تقدیر محتوم خود نمی‌تواند با اسفندیار کنار بیاید که بجز به خواری و با دست بسته و آزاد نزد گشتاسب برود. در حقیقت اگر بخواهیم با دید خردگرایانه (در تقابل با دید سرنوشت‌گرایانه) به بن‌بستی که رستم و اسفندیار در آن می‌افتند بنگریم اعتقاد به اطاعت بی چون و چرا از دستور پدر و شاه از سویی و اعتقاد به تن به خواری ندادن یک آزادمرد و اعتقاد به نام نیک از سوی دیگر دست و پای دو پهلوان را سخت می‌بندد و بجز از راه نبرد و کنار رفتن یکی از آن دو گره داستان باز نمی‌شود.

ـــ نیروی ماوراالطبیعی و دخالت‌های آن در داستان رستم و اسفندیار با آنکه ابتدا بنظر می‌رسد هدفش بازداری از فرجام بد است اما در نگاه دقیق‌تر جهت این نیروها دقیقا مشخص نمی‌شود. در ابتدای حرکت اسفندیار با سپاه به سوی سیستان بر سر دوراهی‌یی شتر پیش‌رو روی زمین می‌خوابد و چنان محکم که انگار با زمین جفت شده است. این اتفاق آشکارا هشداری ماوراالطبیعی و بقول فردوسی «اختر شوم» ی بر سرنوشت بد اسفندیار است که اسفندیار آن را خوار می‌گیرد و دستور به گردن زدن شتر می‌دهد تا به خیال خود گجستگی شتر به خودش بازگردد! اما در ادامه از نگاه جبرگرایانه سرنوشت یا ماوراالطبیعه دم‌به‌دم به خشم و غضب و تضاد بین رستم و اسفندیار دامن می‌زند و در آخر سیمرغ که نمادی افسانه‌ای و مهرپرستانه و بطور خلاصه ماوراالطبیعی دارد راه گزند رساندن به اسفندیار روئین‌تن را نشان می‌دهد.

ـــ هر دو پهلوان با خود پیشینه و گذشته‌ای را دنبال دارند که ذرّه‌ذرّه‌اش در این داستان بکار می‌آید.
اسفندیار جدای از سویه‌ی ملّی و میهنی‌اش به نوعی اولین پهلوان دین بهی، دین زرتشت، نیز محسوب می‌شود و هموست که زرتشت او را در نوزادی با دست‌های خود در چشمه‌ای مقدس شست‌و‌شو می‌دهد و او بجز چشم‌هایش ـ که ظاهرا به هنگام داخل شدن به آب آن‌ها را می‌بندد ـ به کل روئین‌تن می‌شود. پس از این نظر رویارویی اسفندیار و رستم نوعی جنگ دینی نیز محسوب می‌شود. یعنی دین بهی در مقابل مهرپرستی. (با عنایت به روئین‌تنی اسفندیار توسط زرتشت و حمایت سیمرغ مرغ اساطیر مهرپرستی از رستم) که البته اگر بخواهیم از این زاویه به نبرد آن دو بنگریم تفسیر این داستان مسیری دیگر پیدا می‌کند.

از سویی دیگر این دو پهلوان به واسطه‌ی گذشته‌ای که داشته‌اند به نوعی همزاد یکدیگر محسوب می‌شوند! هر دو هفت‌خوان از سر گذرانده‌اند. هر دو با نبردهایی که کرده‌اند برای شاهان وقت خود «تاجبخش» بوده‌اند. بر هر دوی آن‌ها چشم سرزمینی دوخته است و نابودی هرکدام از آن‌ها برابر است با نابودی و به تیرگی گراییدن سرزمین‌شان. هر دو اسیر سرنوشت یا توطئه‌ی دیگران شده‌اند. هر دو برای یکدیگر احترام بسیار قائلند، اسفندیار برای گذشته‌ی درخشان رستم و رستم برای پسر شاه بودن او و لیاقت آشکاری که در چهره‌ی او برای شاهی می‌بیند. و در آخر اگر اسفندیار روئین‌تن است در عوض رستم هم زال افسانه‌ای و سیمرغ مرغ الهی را دارد. همه‌چیز تا قبل از دست بردن به نبرد برابر است و تمام نیروها نیرویی در مقابل خود می‌بینند. اما همین همزاد بودن و برابر بودن نیروها عوض اینکه سبب خیر شود تمام تلاش‌های دو طرف را به بن‌بست می‌کشاند و بجز نبرد راهی نمی‌ماند.

ـــ دخالت سایر شخصیت‌های دیگر داستان مانند پشوتن (برادر رستم)، زال(پدر رستم)، فرامرز و زواره (پسران رستم)، بهمن و نوش‌آذر (پسران اسفندیار) در جاهای مختلف داستان اگرچه گاهی به نیت خیر است اما همه و همه به نحو جبرگرایانه و عجیبی منجر به تشدید درگیری آن دو پهلوان و در نهایت پایان غم‌انگیز داستان رستم و اسفندیار می‌شود.

و سوال اساسی این داستان در این بین باقی می‌ماند که: چه کسی مقصر بود؟! رستم و لجبازی‌اش؟ اسفندیار و تعصب‌اش؟ گشتاسب و قدرت‌خواهی‌اش؟ جاماسب و بداندیشی و خرافات‌اش؟ تقدیر شوم؟ زمانه؟...

پایان

 

 

 

 

 


منابع و مآخذ: مازهای راز «جستارهایی در شاهنامه» اثر دکتر میرجلال الدّین کزّازی ــ از گونه‌ای دیگر «جستارهایی در فرهنگ و ادب ایران» اثر دکتر میرجلال الدّین کزّازی و... و مقالات اینترنتی متعدد!

عکس‌ها: عباس حسين‌نژاد

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
یک شنبه 26 دی 1389  12:13 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها