
آمدم تا برايت بگويم
رازهاى بزرگ دلم را
بر ضريحت دخيلى ببندم
تا كنى چاره اى مشكلم را
آمدم با دلى تنگ و خسته
تا به پاى ضريحت بميرم
يا كه اى ضامن آهو از تو
حاجتم را اجابت بگيرم
حاجتم سبز چون روح جنگل
حاجتم پاك و ساده چو درياست
حاجتم آرزويى بزرگ است
حاجتم مثل يك خواب زيباست
من كويرى عطشناك و خشكم
من بلد نيستم راه دريا
تو بيا و نشانم ده از لطف
سرزمينى كه سبز است و زيبا
يا شبى كه پر از غصه هستم
يك ستاره شود ميهمانم
من ز دردم برايش بگويم
او شود همدم و همزبانم
آمدم با دلى تنگ و خسته
بغض هم بر گلويم نشسته
خواستم حاجتم را بگويم
حرف من در زبانم شكسته

زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟
بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم می رسی؟
گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم
ضامن چشمان آهوها به دادم می رسی؟
من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا به دادم می رسی