پاسخ به:لطیفه های کودکانه
معلم : قوی ترین فردی که می شناسید چه کسی است: شاگرد : صاحبخانه ، چون با یک برگ کاغذ می تونه تمام اسباب های ما رو بریزه توی خیابون!
یک نفر می خواست یک ماهی رو خفه کنه هی سر ماهی رو زیر آب می کرد و در می آورد
یک نفر به کله پزی می ره.فروشنده از مشتری می پرسه: آقا چشم بذارم؟ مشتری: بله،ولی اول بذار قایم بشم
روزی خودکار آبی پدرش می میرد تا یکماه مشکی می نویسد
معلم: بچه ها کسی می تواند بگوید چرا به بعضی از مگس ها، خرمگس می گویند.
شاگرد: چون آن ها عقل درست و حسابی ندارند.
پرویز به دوستش گفت: فرق میان آموزگار و دماسنج چیست؟
دوستش گفت: هیچ! چون هر کدام از آن ها صفر را نشان بدهند تن آدم می لرزد.
آموزگار: دو چهار تا چند تا می شود؟
حمید: هشت تا.
آموزگار: آفرین! حالا هشت تا آب نبات به تو جایزه می دهم.
حمید: آقا ببخشید می شود شانزده تا!
محمود: من از بس گوشت گاو خوردم، پر زور و قوی شدم.
مسعود: پس چرا من این قدر ماهی می خورم، شنا یاد نگرفته ام.
دو تا دروغگو پایین کوه با هم صحبت می کردند.
اولی گفت: اون مورچه را روی نوک کوه می بینی؟
دومی گفت: کدام، اونی که چشماش را بسته یا اونی که چشمهایش باز است؟\
معلم: «مریم! بگو ببینم چرا استخوان دایناسورهای قدیمی را توی موزه نگه می دارند؟» مریم: «اجازه خانم! چون نمی توانند جدیدش را پیدا کنند!»
اولی: بابای من با یک حرکت دست می تونه یک کامیون رو نگه داره!
دومی: بابات چه کاره است؟ قهرمان مردان آهنین؟
اولی: نه، بابام پلیس راهنمایی رانندگیه
آموزش طرف به پسرش در مورد پست کردن نامه بدون تمبر: خب حواستو جمع کن آدرس گیرنده رو بجای فرستنده بنویس بندازش تو صندوق پست اوقت پست میبینه تمبر نداره پس میفرسدش برا فرستنده ! .
قل مراد یه تلویزیون می خره .می ره کنترلشو پس می ده .می گه: آقا ماشین حساب توش بود
مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید:دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!
دستور زبان آموزگار:بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.
احمد:آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس!