کتاب «سه زن» (اشرف پهلوی، مریم فیروز و ایران تیمورتاش) از جمله آثار مسعود بهنود است. این کتاب در سال ۱۳۷۴ توسط مؤسسه انتشاراتی نشر علم منتشر شده است. چاپ چهارم کتاب در ۱۳۷۵ در شمارگان ۵۵۰۰ نسخه و با همان مقدمه اول آقای بهنود انتشار یافته است. در ۱۴ فصل این کتاب فصولی به رضاخان، فرمانفرما، تیمورتاش و … اختصاص یافته اما فصلی از سوی آقای بهنود به کسانی که این کتاب به نام آنان منتشر شده اختصاص نیافته است.
دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران، کتاب مزبور را مورد نقد و بررسی قرار داده است. با هم، نقد را میخوانیم :
نویسنده کتاب «این سه زن» مقدمه خود را با این عبارت آغاز میکند: «این کتاب تاریخ نیست. رمان هم نیست. شاید یک روایت تاریخی باشد» سپس چهارده فصل را بر این پایه و اساس در پی هم میآورد. حک کردن چنین عبارتی بر پیشانی مقدمه کتاب، بستری را فراهم ساخته است که روایتگر در پرداختن به قریب ۶۰ سال از تاریخ معاصر کشور، خود را بینیاز از ذکر هرگونه منبع و مأخذی احساس کند. البته این نحو تاریخپردازی اگرچه جایگاهی در تولید پیشنیازهای تاریخنویسی، یعنی ثبت روایت افراد ناظر و حاضر در صحنه رخدادها دارد، اما به کارگیری آن مختص راویان دست اول حوادث و رخدادهاست و نمیتوان آن را به روایتگری کامل تاریخ تعمیم داد؛ زیرا هر جا راوی خود مستقیماً حضور داشته باشد میتواند بدون ذکر مأخذ سخن گوید. همچنین لازم به ذکر است که میزان اعتبار روایتهای خاطره پردازان نیز رابطه تنگاتنگی با میزان وثاقت و اعتبار روایت کننده آن دارد.
جالب آن که نویسنده کتاب «این سه زن» با توسل به این سبک حتی از گفتوگوهای صورت گرفته در محافل محدود و بسته سیاسی وقت یا کاملاً خصوصی با سطح حفاظتی بالا سخن به میان میآورد، بدون اینکه مشخص سازد که به واسطه چه کسانی یا با استناد به چه منابعی از ریز مطالب طرح شده در چنین جلساتی مطلع شده است. به طور قطع این شیوه پرداختن به تاریخ را که رمان گونه است، اما رمان نیست (زیرا رمان را نمیتوان در مورد شخصیتهای حقیقی و رخدادهای واقعی نگاشت) میتوان نوعی سهلنگاری نام نهاد. آقای مسعود بهنود و برخی دوستان ایشان در نگارشهای خود بیشتر به این شیوه تمسک جستهاند که البته آثار تولید شده در این قالب برای تاریخ پژوهان چندان راهگشا نیست؛ زیرا اهل تاریخ برای روشن ساختن وقایع از زوایای مختلف به دنبال مستنداتی معتبرند تا از طریق در کنار هم قرار دادن این مستندات، تاریکیها از تاریخ زدوده شود. اما بیان رمانگونه تاریخ به شرط امانتداری دقیق میتواند برای اقشار عادی جامعه مفید باشد؛ زیرا تاریخ را قصهگونه و بسیار روان و دلپسند دریافت میدارند. در این سبک با حفظ اصل روان بودن مطلب، مستندات را میتوان به صورت پاورقی یا به صورت ملحقات ذکر کرد تا زمینه تحریف به حداقل ممکن برسد. درصورت در دسترس نبودن مستندات برای محک زدن میزان پایبندی مؤلف به اصل امانتداری، هر ادعایی را میتوان به خورد تاریخ داد و چون بیان نقالیگونه وقایع دارای جاذبههای خاص خود است تشخیص مطالب واقعی از موضوعات کذب به ویژه برای خوانندگان عادی این متون سخت میشود. بنابراین شیوه سهلنگاری و سهل خوانی تاریخ نباید راهی را به سوی دخالت دادن سلائق و گرایشها در تاریخنگاری هموار سازد.
قبل از پرداختن به محتوای کتاب «این سه زن» برای مشخص شدن میزان فراگیری این شیوه در تاریخنگاری کشور، کتابی دیگر از همین دست را که توسط یکی از دوستان آقای مسعود بهنود به نگارش درآمده است، مورد ملاحظه قرار میدهیم. پیش درآمد این کتاب چنین آغاز میشود: «آیا این کتاب، مستندهای پراکنده و از نظر دورمانده یک پرونده تاریخی است که به صورت داستان درآمده تا کنجکاوان و مشتاقان تاریخ را خوش آید؟ و یا داستانی است که بر مبنای شهادت خاطرهنویسان تاریخ معاصر ایران شکل گرفته و نویسنده کوشیده هر آنچه را که در ثبت افشاگریهای پشت پرده مانده، کنار هم بگذارد و شرح کار زندگی یک زن درباری را که از ظهور سلسله پهلوی و بعد از سقوط آن حضور داشته به انجام برساند؟ هر دو مورد میتواند درست یا نادرست باشد.» (تاجالملوک، ا.جمشیدی لاریجانی، انتشارات زریاب، تهران ۱۳۸۰، ص۱۹) و در ادامه نیز مؤلف، پیش درآمد خود را بر کتاب اینگونه پایان میبخشد: «بنابراین، این کتاب داستان زندگی زنی به نام تاجالملوک پهلوی است، افسانه و حقیقت، حقیقی آمیخته به افسانه، یا افسانهای که از حقیقت ساخته شده است. حقیقت یا افسانه؟! شاید هر دو و شاید هیچ کدام. جمشیدی لاریجانی، پائیز ۱۳۷۷٫» (همانف ص ۲۴)
قالب داستان دادن به روایتگری یک مقطع از تاریخ در این کتاب، دست نویسنده را برای وارونه سازی بسیاری از رخدادها بازگذاشته که از آن جمله سرنوشت عبرتآموز مادر محمدرضا پهلوی بعد از فوت در بیمارستانی در نیویورک است. در حالی که همه روایتهای موجود از وابستگان به پهلویها دستکم بر این مسئله تأکید دارند که به اصطلاح «ملکه مادر» بعد از فوت، در نیویورک دفن شده است (اما هیچ کس محل دفن وی را در این شهر مشخص نمیکند) این کتاب بر مبنای اطلاعیهای از رضا پهلوی بحث متفاوتی را مطرح میسازد: «با قلبی آکنده از تاسف و تأثر درگذشت شادروان علیاحضرت تاجالملوک ملکه پهلوی مادربزرگ خود و مادر گرامی اعلیحضرت محمدرضا پهلوی شاهنشاه فقید ایران را، در نتیجه یک دوره کسالت ممتد، در کشور مکزیک به اطلاع هموطنان عزیز میرساند. نظر به مقتضیات کنونی و اوضاع فوقالعاده حاکم بر کشور عزیزمان ایران جنازه آن فقید سعید در محلی به ودیعه گذارده خواهد شد. رضا پهلوی.» (همان، ص ۳۳)
هرچند علت چنین جعلی بر محققان و تاریخپژوهان پوشیده نیست، اما به طور قطع گسترش داستانپردازی تاریخی غیرمستند موجب محروم شدن قاطبه مردم از تجربیات گذشتگان خواهد شد. خانم فرح دیبا در کتاب خاطرات خود بخشی از واقعیت را در این زمینه عنوان میکند: «بیستم اسفند، ملکه مادر که به بیماری سرطان خون مبتلا شده بود، درگذشت. برای این که ناراحت نشود، خبر مرگ پادشاه را به او نداده بودند… ملکه مادر بطور موقت در کنار نوهاش شهریار در نیویورک به خاک سپرده شد.»(کهندیارا، انتشارات فرزاد، پاریس، سال ۲۰۰۴ میلادی، ص۳۹۴) اگرچه خانم دیبا از بیان اینکه تاجالملوک در کدام قبرستان نیویورک دفن شده است طفره میرود، اما شاید علت امر را بتوان در خاطرات دیگر وابستگان به پهلویها یافت: «وقتی ملکه مادر در نیویورک فوت کرده بود برای کفن و دفن او احتیاج به دوازده هزار دلار پول نقد بود که هیچ کدام از افراد خانواده حاضر به پرداخت آن نبود و هر کس به دیگری حواله میداد و کار افتضاح چنان بالا گرفت که آرمائو از یاران راکفلر و دوست خانوادگی پهلویها از نیویورک با من تماس گرفت و بالاخره من پول لازم را حواله کردم تا بعد تکلیف پرداخت آن روشن شود و تازه خود ملکه مادر ثروت زیادی داشت و وراث میدانستند بالاخره این پول از محل ثروت خود ملکه قابل دریافت است.»(پس از سقوط، خاطرات احمدعلی مسعود انصاری، انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، تهران، ص۱۷۴)
بر اساس اظهارات مکتوب خانم ملیحه خسروداد و آقایان تورج انصاری و محمدعلی باتمانقلیچ که مسئولیت ثبت و ضبط خاطرات خانم تاجالملوک را به عهده داشتهاند پول ارسالی خانم فرح دیبا (پنج هزار دلار) و ظاهراً مبلغ حواله شده توسط آقای مسعود انصاری توسط غلامرضا پهلوی که به شدت آلوده مواد مخدر است، صرف اعتیاد میشود و جنازه مادر این خانواده سرانجام بعد از دو ماه با کمک شهرداری نیویورک و در ضمن خاکسپاری افراد معتاد ولگرد و بیخانمان و جنازههای فاقد هویت که هر روز و شب در گوشه و کنار بندر نیویورک کشف میشوند در یک گور دستهجمعی و بینام و نشان مخصوص این افراد دفن میگردد.(ملکه پهلوی، خاطرات تاجالملوک، چاپ اول، نیویورک، انتشارات نیما، چاپ دوم تهران، انتشارات به آفرین، ۱۳۸۰، ص۴۸۴)
به طور قطع ادعایی که در قالب رمان و داستان، محل نگهداری جنازه تاجالملوک را مکزیک عنوان میکند قصد دور کردن ذهن علاقهمندان تاریخ را از برخی واقعیتها دارد در حالی که همه روایتهای به ثبت رسیده محل دفن تاجالملوک را (بدون ذکر نام قبرستان) نیویورک اعلام میدارند.
هرچند در کتاب «این سه زن» با تحریفاتی بدین میزان مواجه نیستیم، اما باید اذعان داشت آقای بهنود در استفاده از شیوه روایی رمانگونه، در کنار طرح نظرات خویش، روایتهای مختلف و بعضاً متعارض را بیان داشته است. لذا شاید در نگاه اول اینگونه به نظر آید که آقای بهنود خواننده کتاب خود را با تعارضاتی مواجه ساخته و درصدد به جمعبندی رساندن آنان برنیامده است، اما این چنین نیست بلکه نویسنده با استفاده از شیوه تکرار، نگاه مورد نظر خود را به خواننده کتاب القا میکند. برای نمونه، در مورد چگونگی شکلگیری ارتباط «رضا شصتتیر» به عنوان یک قزاق ساده و جزء با انگلیسیها و طی شدن مراحل رشد وی از مهتری چند سفارتخانه غربی تا جلوس بر تخت سلطنت، به برخی واقعیتها اشاره دارد، اما به کرات تلاش میکند فرد منتخب ژنرال آیرون ساید را ضد بیگانه!! معرفی نماید: «شاه خود، از خارجیها نفرت داشت و آنها را به چشم دشمن مینگریست، در عین ترسی که از انگلیسیها داشت، ولی پیشرفت سریع و باورنکردنیش در ذهن او انداخته بود که قدرتهای بیگانه پوچ بودهاند و رجال قدیمی به خاطر «وطنفروشی» و ترس به آنها سر میسپردهاند. او متوجه نبود که صعودش را بیشتر مدیون فرصت کمنظیری است که شرایط تاریخی در اختیارش قرار داد. تیمورتاش تا مدتها به این احساس بیگانه ستیزی رضاشاه بهایی نمیداد».(ص۲۰۵)
«بیگانه ستیز» خواندن رضاخان و برتری دادن وی بر پادشاهان قاجار از جمله ادعاهای غریبی است که با هیچ یک از مستندات تاریخی و حتی با مطالبی که در همین کتاب آمده است سازگاری ندارد. اگر قاجارها به حد کفایت مورد نظر انگلیس وطنفروش بودند، دلیلی نداشت که لندن برای امنیت بیشتر بخشیدن به روند چپاول نفت ایران زمینههای سقوط این خاندان را فراهم و رضاخانی را بر سرکار آورد که جز قلدری هیچگونه مزیتی نداشت. جالب اینکه آقای بهنود خود اذعان دارد که رضاخان پس از روی کار آمدن، تمام کسانی را که با سیاستهای انگلیس مخالف بودند از میان برداشت و این سیاست کشتار و قلع و قمع مخالفان سلطهگری لندن بر ایران را حتی به نزدیکترین افراد خود که عملی غیر موافق انگلیسیها مرتکب میشدند نیز تسری داد تا هیچ کسی جرئت ایستادگی در برابر اراده انگلیسیها را به خود ندهد: «با فعال شدن سِر پرسی لورن (وزیر مختار انگلیس در تهران) یکی یکی کسانی که در دو سال گذشته، به بریتانیا خیانت کرده بودند، به دست رضاخان زده میشدند.»(ص۱۶۸)
آنچه بهتر میتواند خواننده را به مقایسه میزان وطن فروشی قاجارها و رضاخان فرا بخواند ماجرای عزل نصرتالدوله (که در وابسته بودن وی هیچگونه تردیدی نیست) به دلیل مخالفت با برافراشتهشدن پرچم انگلیس بر سر در ادارات در جنوب است که در این کتاب نیز آمده است: «نفس در سینهها حبس بود و همه ایستاده بودند و منتظر که ناگهان صدای عربدة شاه در محوطه کاخ برلیان پیچید که خطاب به مخبرالسلطنه نخستوزیر میگفت: حاجی این نصرتالدوله دیگر مورد اعتماد ما نیست… نصرتالدوله تکانی به خود داد که: قربان عرضی دارم. ولی شاه که بلند شده بود و به سوی در خلوت تکیه دولت میرفت رو به محمد درگاهی رئیس نظمیه که سلام نظامی داده و خشک شده بود گفت: چرا معطلی ببریدش!» (ص۲۱۹) و در ادامه دلایل این غضبکردن ناگهانی رضاخان بر نصرتالدوله را اینگونه شرح میدهد: «فرمانفرما با سالار لشکر و محمدولی میرزا، پسرانش به رایزنی نشستند یعنی کدام کار نصرتالدوله چنین رضا شاه را عصبانی کرده بود. حدس و گمانها شروع شد. فرمانفرما خود فقط یک روایت را میپذیرفت و آن داستانی بود که سه هفته پیش در بازگشت از سفر به خوزستان نصرتالدوله خود برای پدر نقل کرده بود. در آن زمان، نصرتالدوله که کمکم اقتدار خود را نزد رضاشاه چنان میدید که برایش قطعی شده بود که رضاشاه بدون او و تیمورتاش و داور نمیتواند سلطنت کند، به دستور شاه برای سرکشی بنادر جنوب رفته بود… ماژور آندرود افسر انگلیسی در آن زمان به عنوان رئیس بندر بصره، در حقیقت فرمانده شطالعرب بود و در سواحل ایران، طرف خرمشهر نیز اداره و اسکله و دستگاهی برای خود داشت که بر بالای همه آنها پرچم انگلستان نصب شده بود. نصرتالدوله… تا چشمش به اسکله ماژور افتاد، به رئیس گمرک خرمشهر که در رکاب حاضر بود دستور داد به محض رسیدن به ساحل دستور بدهد که این بساط را جمع کنند… دقایقی بعد پرچم بریتانیا از بالای اسکله پائین کشیده شد… فرمانفرما حالا خشمناک به بچههایش میگفت: این مرتیکه نوکر انگلیسیهاست. و آنها میدانستند مقصود از مرتیکه کیست.»(صص۱-۲۲۰)
همچنین علت تیرهروزی تیمورتاش را (که در همسنخ بودن وی با پهلوی اول و وابستگیاش به بیگانه شکی نیست) در دربار رضاخان میتوانیم به خوبی دریابیم. اصرار این بازوی موثر رضاخان بر دریافت پول بیشتر از انگلیسیها در مقابل نفتی که از ایران به غارت میبردند وی را به سرنوشت نصرتالدوله دچار کرد: «تیمورتاش هم به هر در میزد تا در این ماموریت موفق شود و چیزی از انگلیسیها بگیرد. اما لندن که هنوز از آثار جنگ اول خلاص نشده، شاهد اوجگیری فاشیسم و نازیسم در اروپا شده بود، برای حفظ امپراتوری و بالا بردن توان مالی خود میکوشید و حاضر نبود سهمی از این درآمد را به ایران بسپارد… مذاکرات لندن یک ماه طول کشید. سِر جان سیمون وزیر خارجه دو میهمانی برای تیمورتاش داد و سه بار با او گفتگو کرد، به هیأت دولت گزارش داد که انگلستان باز گیر یک ایرانی مانند نصرتالدوله افتاده است. انگلیسیها آنقدر او را در لندن معطل کردند که شاه که با تلقینهای تقیزاده و فروغی که مخبرالسلطنه نیز آن را تشدید میکرد، حوصلهاش سر رفته بود، تلگرام رمزی فرستاد که معنیش این بود ول کن و بیا» (صص۳-۲۵۲) تلاش تیمورتاش در مذاکره با انگلیسیها برای گرفتن سهم بیشتری از نفت (علیرغم آنکه کاملاً با رضاخان هماهنگ بود) خشم لندن را برانگیخت و موجب شد تا بعد از رسیدن به تهران دستگیر و در زندان به دستور پهلوی اول کشته شود. هرچند برخی مورخان تمایلات وی به مسکو را دلیل این امر عنوان میکنند اما حتی صحت این مطلب نیز پوششی بر این حقیقت نخواهد بود که رضاخان در جهت جلب رضایت لندن تلاش میکرد. برای محک خوردن بهتر میزان وطنپرستی و بیگانهستیزی رضاخان به تعبیر آقای بهنود، میتوانیم به آنچه وی بعد از کشتن تیمورتاش در حق انگلیسیها در زمینه نفت انجام داد، توجه کنیم. قاجاریه همواره در تاریخ به عنوان سلسلهای بیلیاقت که قراردادهای ننگین و ذلتباری چون قرارداد دارسی را امضا کردهاند مورد سرزنش قرار میگیرند. اما باید دید چرا آقای بهنود هیچگونه اشارهای به تمدید این قرارداد توسط رضاخان با شرائط بسیار مطلوبتر به نفع انگلیسیها نمیکند؟ آقای ابوالحسن ابتهاج در مورد تجدید قرارداد دارسی توسط رضاخان مینویسد: «رضاشاه در سال ۱۳۱۲ ناگهان تصمیم گرفت قرارداد امتیاز نفت را، که در سال ۱۹۰۱ بین دولت ناصرالدین شاه قاجار و ویلیام دارسی انگلیسی بسته شده بود، فسخ کند… سپس به دستور رضاشاه تقیزاده قرارداد جدیدی با شرکت نفت انگلیس امضا کرد و به موجب آن همان امتیاز برای مدت ۳۲ سال دیگر تجدید شد و این قرارداد به تصویب مجلس هم رسید، در صورتی که قرارداد سابق به تصویب مجلس نرسیده بود. گذشته از این، طبق قرارداد سابق در انقضای مدت امتیازنامه، تمام دستگاههای حفر چاه بلاعوض به مالکیت ایران در میآمد و حال آنکه در قرارداد جدید این ماده حذف شد.»(خاطرات ابوالحسن ابتهاج، انتشارات پاکا پرینت، چاپ لندن، ص۲۳۴) اگر کشتن مخالفان سلطه انگلیس بر ایران و حتی مسئولان بلندپایه کشور را که علیرغم وابستگی به انگلیسیها برای خود شأنی قائل میشدند میتوان بیگانه ستیزی رضاخان قلمداد کرد، قاعدتاً دیگر وابستگان و به طور کلی هر وطنفروشی را نیز میتوانیم وطنپرست بخوانیم. متاسفانه علیرغم شواهد بسیار مبنی بر تسلیم بودن محض رضاخان در برابر اراده انگلیسیها (البته تا قبل از پیروزیهای هیتلر در جنگ جهانی دوم) در فرازهای دیگری از کتاب نیز آقای بهنود میکوشد با تکرار ادعای «بیگانه ستیز بودن» رضاخان این وصله غیرهمگون را به وی بچسباند: «چیزی که قابل تردید نبود نفرت رضا شاه از فرنگیها بود، او که زبان هیچ کدام را نمیدانست، علاقهای هم به ملاقات مستقیم با آنها نداشت از ملاقات هیچ یک از مسئولان مملکتی با خارجیها خرسند نبود، همه این را دریافته بودند و پرهیز میکردند.» (ص۲۳۸) البته نویسنده محترم برای ارائه چهرهای وطنپرست از رضاخان به بسیاری از مسائل و موضوعات تاریخی در این زمینه نمیپردازد که از آن جمله مِهتر سفارتخانههای خارجی بودن وی است، همچنین بیسوادی منتخب لندن که خواندن و نوشتن معمولی را نیز نمیدانست. در همین حال آقای بهنود مدعی است که چون رضاخان زبان خارجی نمیدانست از ملاقات با خارجیها سر باز میزد. اما مگر وی زبان و ادبیات ملت ایران را میدانست که سخن از ناآشنایی وی با زبانهای خارجی به میان میآید؟ در این رابطه باید گفت اولاً رضاخان، پیوسته با افسران و ماموران انگلیسی ملاقات داشت. آقای احسان نراقی در این زمینه میگوید: «بعدها که شاه [محمدرضا] سفری رسمی به انگلستان نمود و رئیس تشریفات آن کشور، از او پرسید آیا مایل است تا تغییری در برنامه دیدار او داده شود، پاسخ داد میخواهد آرشیوهای اینتلیجنت سرویس را که در ساسکس هستند مورد بازدید قرار دهد… مهمان سلطنتی از مهماندارانش خواست تا پرونده او و پدرش را نشان بدهند. البته کسی نمیداند در مورد خود او چه چیزی به وی نشان دادند، اما پرونده پدرش را مدت زمانی بسیار طولانی مطالعه کرد و از ورای گزارشات پی در پی ماموران سازمان دریافت که پدرش از مدتها پیش، یعنی از زمانی که یک افسر معمولی قزاق بود تا ژنرال رضاخان شدن، در طول تمام این مدت، مورد توجه آن مامورین بوده است».(از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمه سعید آذری، انتشارات رسا، چاپ دوم، تهران، ص۳۲۴) ثانیاً در زمانی که رضاخان یک قزاق معمولی بود و نه حتی یک افسر، افتخار مینمود که پستترین مشاغل را در سفارتخانههای خارجی به عهده گیرد. کار در اصطبل و نظافت محل نگهداری اسبان خارجیان چندان با روحیهای که آقای بهنود سعی در نسبت دادن آن به رضاخان دارد سازگار نیست. دکتر مجتهدی، بنیانگذار دبیرستان البرز، در این زمینه میگوید: «محمدرضا شاه عزیز دردانه رضاشاه بود؛ رضاشاه ببخشید، مرد بیسواد، وطنپرست، علاقهمند به مملکت، و با تجربه، چهل سال وی در محیطی بود که همه دزدها، بیشرفها، نوکرهای خارجی نمیگذاشتند این مملکت تکان بخورد. درست است روز اول رضاشاه را خارجیها آوردند، ولی چنان لگدی به خارجیها زد در ساختمان مملکت (این عقیده من است)… انگلیسیها هم میخواستند از شر بختیاریها و قشقاییها و کسانی دیگر که نمیگذاشتند نفت ببرند از دست آنها خلاص بشوند. از دست (شیخ) خزعل خلاص بشوند. لازم بود کسی را داشته باشند. ولی آیا رضاشاه به مملکت خدمت نکرد؟ بله؟ یک شخص بیسواد، یک شخصی که مِهتر بود، مغزش درست کار میکرد. محمدرضا شاه نه. این مِهتر نبود. این عزیز دردانه پدر و مادر بود، مغزش درست کار نمیکرد. در درجه اول علم جاسوس را وزیر دربار و همهکاره خود کرده بود.»(خاطرات دکتر محمدعلی مجتهدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، انتشارات نشر کتاب نادر، چاپ اول، ص۱۹۰)
ثالثاً اگر رضاخان بیگانه ستیز بود، چرا زمانی که بیگانگان قصد اشغال ایران را داشتند نه تنها در برابر آنان مقاومت نکرد بلکه قبل از رسیدن قوای بیگانه به قزوین از تهران فراری شد و به اصفهان پسناه برد؟ ارتشبد حسین فردوست در رابطه با نحوه حقیر ساختن ارتش ایران میگوید: «روز ششم شهریور منصورالملک آمد. انگلیسیها توسط او پیغام فرستاده بودند که روسها گفتهاند اگر این دو لشکر مرخص نشوند و سربازها به دهاتشان نروند ما تهران را تصرف خواهیم کرد! بنظر میرسد که تعمداً مسئله را از قول روسها گفته بودند تا رضاخان بیشتر بترسد! با پیغام منصور، معلوم شد که نخجوان و ریاضی حق داشتهاند و فقط راوی بودهاند. ولی رضاخان چنان مشغول بود که به یاد این دو نیفتاد. بلافاصله دستور داد اتومبیلش را بیاورند و شخصاً به طرف سربازخانهها به راه افتاد. دو لشکر تهران پس از دستور ترک مخاصمه به پادگانها آمده بودند. رضاخان وارد سربازخانه لشکر یک شد. برایش احترام نظامی به جای آوردند و او دستور داد که همه مرخص هستند و به خانههایشان بروند! سپس شخصاً به لشکر دو رفت و همین دستور را تکرار کرد… یک دو روز بعد، مجدداً انگلیسیها تماس گرفتند. سِر ریدر بولارد، وزیر مختار انگلیس، از طریق فروغی، که اکنون نخستوزیر بود، پیغام داد که چرا لشکرها را مرخص کردید. آنها را سریعاً جمعآوری کنید! رضاخان هم اکیداً دستور داد و کامیونها هم به راه افتاد و در جادههای دور تعدادی از سربازان را که به طرف دهاتشان میرفتند، جمعآوری کرده و به پادگانها برگرداندند.»(خاطرات ارتشبد حسین فردوست، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، انتشارات اطلاعات، چاپ دوم، صص۹-۹۸) البته رضاخان در مقطعی که آلمان را پیروز جنگ دوم جهانی میدید ارتباطات خود را با هیتلر که قبل از جنگ با هدایت انگلیسیها آغاز شده بود حفظ کرد تا آینده خود را تضمین کند، اما از بخت بد او یکباره ورق برگشت و فاتح بخش اعظم اروپا، در روسیه زمینگیر شد. با بروز زمینههای شکست هیتلر، رضاخان که از حامی خویش پیروی نکرده و ارتباطات خود را با نازیها حفظ کرده بود، مورد غضب لندن واقع شد و دیگر اعلام تابعیت محض سودی نبخشید و حتی بدین میزان حقیر ساختن ارتش ایران نیز نتوانست نظر انگلیسیها را نسبت به فرصتطلبی وی عوض کند. لذا عاقبت رضاخان که هیچگونه پایگاهی در میان مردم نداشت ذلیلانه از ایران اخراج شد. در صورت بیگانه ستیز بودن رضاخان قطعاً مردم برای دفاع از نوامیس خویش در کنار ارتش قرار میگرفتند و مانع از آن میشدند که کشور به اشغال بیگانگان درآید. اما رضاخان بیگانه ستیز – به تعبیر آقای بهنود- نه تنها مقاومتی از خود در برابر بیگانگان نشان نداد، بلکه بنابر دستور انگلیسیها پادگانها را تعطیل و خود زودتر از سایر عوامل حکومتی، تهران را به قصد اصفهان ترک کرد. شرح وقایع ذلت باری که بعد از فراری شدن رضاخان و ورود قوای بیگانه به تهران بر مردم این دیار رفت به حدی تلخ است که نمیتوان معنای بیگانه ستیزی را درک نمود. جالب اینکه آقای بهنود در کنار چنین تعریف و تمجیدهای سخاوتمندانهای از رضاخان نظرات منعکس کننده افکار عمومی آن زمان را در مورد وی در کتاب خود میآورد: «فرمانفرما مینالید که پس چه کسی ایمن است این سگ انگلیسی چه از جان ملت میخواهد».(ص۲۶۶)
از جمله ادعاهای دیگری که در همین زمینه در کتاب «این سه زن» مطرح میشود و جای تأمل بسیار دارد بحث عدم تمایل انگلیسیها و روسها در به قدرت رسیدن محمدرضا پهلوی است: «نه انگلیسیها و نه روسها مایل به سلطنت پهلوی نبودند. انگلیسیها به فروغی پیشنهاد میکردند که ریاست جمهوری را به عهده بگیرد و او بر اساس قولی که به رضاشاه داده بود، مایل به این کار نبود. جز او هم کسی در صحنه دیده نمیشد که بتواند کشور را چنان اداره کند که رساندن سلاح و مهمات و آذوقه به شوروی، به راحتی امکان پذیر گردد.»(ص۳۰۸) عملکرد انگلیسیها در آن مقطع بیانگر این موضوع است که آنان با وجود در اختیار داشتن عناصر تحصیلکرده وابسته به خود در ایران افراد بیسوادی را ترجیح میدادند که در برابر اراده آنها کاملاً تسلیم باشند. والا در زمان انتخاب رضاخان که حتی سواد خواندن و نوشتن نداشت افرادی چون سیدضیاء بودند که علاوه بر داشتن تحصیلات، رسماً به وابستگی به انگلیس افتخار میکردند (رجوع شود به مقالات روزنامه رعد) اما لندن فردی را برگزید تا سیاستمداران انگلیسی را با مقولهای به نام اراده ملی یا منافع ملی ایران مواجه نسازد و کشور کاملاً در مسیر منافع انگلیس اداره شود. در مورد انتخاب محمدرضا پهلوی نیز از همین قاعده پیروی شد وگرنه در همین زمان نیز علاوه بر فروغی افرادی چون قوامالسلطنه وجود داشتند، اما بهترین کسی که میتوانست منافع حداکثری لندن را تامین کند فرزند بیسواد و لاابالی رضاخان بود. وی در سوئیس هرگز درس نخواند و بیشتر اوقات خود را به خوشگذرانی مصروف داشت.
ادامه دارد...............
منبع:دفتر مطالعات و تدوین تاریخ ایران