0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مادری که همه پسرانش را برای جنگ داد

مادری که همه پسرانش را برای جنگ داد
 مادر شهیدان حسن، عباس و حسین صابری گفت: عباس آقا در دوران تفحص شهدا به عراقی‌ها هدیه می‌داد تا آنها در روند این کار با گروه همکاری کنند؛ با آنها با مهربانی رفتار می‌کرد؛ بعد از شهادتش هم عراقی‌ها 50 هزار تومان خرج کردند و برای پسرم مراسم ختم گرفتند.

 


قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س)؛ میزبان سه برادر که خیلی همدیگر را دوست داشتند؛ حسین، حسن و عباس صابری است؛ مادری که همه پسرانش را در راه اسلام فدا کرد و امروز در خانه‌ای قدیمی به یاد روزگاری که بر او گذشت، زندگی می‌کند.

مادر شهید حسن، عباس و حسین صابری

مادر درد می‌کشد، دردهایی که همه از دلتنگی‌ بوده و دلتنگی‌هایی که با قاب عکس حسن، حسین و عباس‌اش زمزمه می‌کند. مادری که هنوز لباس‌های فرزندانش را به یادگار در کمد اتاق نگه داشته، گاهی آن را بر سینه می‌فشارد، می‌بوید و روی چشم‌هایش می‌گذارد؛ نفس عمیقی می‌کشد با لباس‌هایی که عطر تربت می‌دهد.

عکس امام(ره)، مهر و جانماز و تسبیح و انگشتر و عطر شهیدان صابری

مادری که سجاده و مهر و تسبیح و انگشتر فرزندانش را که به سرخی خون حسن و حسین و عباس تبرک شده است، به یادگار نگه داشته و تربت خاک فرزندانش را به دل سوخته‌اش می‌کشد تا کمی آرام شود.

در روزهای 5 خرداد و 28 خرداد که مصادف با ایام شهادت برادران شهید عباس و حسین است، به دیدار این مادر شهید رفتیم؛ مادر چشمش به ساعت دیواری اتاق بود، لحظه شهادت پاره تنش را با چشم‌هایی اشکبار یادآوری می‌کرد.

و اما در این مهمانی آلبوم عکسی است که مادر تحمل دیدنش را ندارد؛ چون عکس‌های بعد از شهادت فرزندانش در آن است؛ این عکس‌ها مدت‌ها توسط حسین آقا نگهداری می‌شد تا مادر نبیند؛ بعد از شهادت حسین این عکس‌ها به دست مادر رسید.

حرف‌های زیبا و آموزنده این مادر شهید در ادامه می‌آید:

* بچه‌هایم را پای روضه امام حسین(ع) بزرگ کردم

خاور نورعلی متولد 1321 در اصفهان هستم؛ از همان کودکی چادر سر می‌کردم؛ اگر هم اذیت می‌کردند، بیرون نمی‌رفتم. در 17 سالگی به تهران آمدم و در سال 1340 ازدواج کردم؛ آن موقع مسجدالنبی نارمک کنونی، سینما بود که بعد از انقلاب مسجد شد؛ همسرم در شرکت اتوبوسرانی کار می‌کرد.

3 دختر و 3 پسر به نام‌های حسین، حسن و عباس دارم که پسرانم به شهادت رسیدند؛ حسین‌آقا شب اربعین سال 1341 به دنیا آمد و شب هفتم شهادتش در سال 1376 مصادف با شب اربعین بود. حسن‌آقا متولد 1349 بود که در عملیات «بیت‌المقدس 2» به شهادت رسید. عباس آقا شب میلاد حضرت علی‌اکبر(ع) در سال 1351 به دنیا آمد و پیکرش در روز عاشوای 1375 تشییع و به خاک سپرده شد.

پسرانم همدیگر را خیلی دوست داشتند، ندیدم برادرهایی این طور بوده باشند؛ عباس آقا و حسین‌ آقا بعد از شهادت حسن آقا و حتی قبل از آن عشق و علاقه‌ای به این دنیا نداشتند تا بالاخره دعوت حق را لبیک گفتند.

مسجد نزدیک خانه‌مان بود و بچه‌هایم را از کودکی به مسجد می‌بردم؛ وقتی که به ماه محرم نزدیک می‌شدیم، برای بچه‌ها لباس مشکی می‌گرفتم و پای روضه‌های امام حسین(ع) می‌نشستیم؛ آنها هم خیلی ایام عزاداری برای اباعبدالله(ع) را دوست داشتند.

بعد که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع شد، بچه‌ها راهی جبهه شدند؛ البته همسرم هم در آن اوایل جنگ به دزفول رفت، اما شهید نشد؛ او می‌گفت: «من لیاقت نداشتم» او بعد از شهادت پسرانمان در سال 1380 به رحمت خدا رفت.

شهید حسن صابری

* دومین پسرم، اولین شهیدمان بود

حسن آقا پسر دومم بود که اول از همه‌شان در عملیات بیت‌المقدس 2 در منطقه ماووت عراق شهید شد؛ او قبل از اعزامش مخفیانه برگه اعزام را از پایگاه شهید بهشتی گرفت و به پادگان امام حسن(ع) رفت؛ حسن آقا از نیروهای گردان عمار بود؛ در آخرین اعزامش انگار می‌دانست می‌رود و دیگر برنمی‌گردد؛ از صبح تا ظهر 5 بار بیرون رفت و برگشت؛ همه این 5 بار او را از زیر قرآن رد می‌کردم و می‌بوسیدمش تا راهی شود؛ آن روز همان رفتن شد و چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند.

* پیکر شهدایی که کومله از درخت آویزان کرده بود

حسن آقا و حسین آقا با هم در کردستان بودند، صدام برای سر آنها جایزه گذاشته بود. حسین آقا با شهید کاوه همرزم بود؛ تعریف می‌کرد: «یکی از کومله‌ها روی دیوار اتاق‌شان قاب عکس بلندی گذاشته بودند، پشت این عکس دریچه و مسیری بود، آن مسیر را طی کردیم و به کومله‌ها رسیدیم، آنها از دیدن ما غافلگیر شدند». حسن آقا هم از جبهه کردستان برای من تعریف می‌کرد و می‌گفت: «باغ زردآلو در اطراف مقر ما بود؛ بچه‌های بسیجی رفتند به آنجا تا کمی میوه بچینند، کومله‌ها در آنجا کمین کرده بودند؛ خبری از بازگشت بسیجی‌ها نبود، رفتم و دیدم کومله، بچه‌های ما را سر بریدند، آنها را از درخت آویزان کردند و دل و روده‌شان را بیرون ریخته‌اند».

* پیامی که حسن‌آقا بعد از شهادتش داد

بعد از شهادت حسن‌آقا و در همان دوران جنگ، صدام می‌خواست شیمیایی بزند؛ به همراه مادرم به اصفهان (فرح‌آباد) رفتم. منزل خاله‌ام آنجا بود. همان شب اول که به مسافرت رفته بودم، حسن آقا به خوابم آمد و گفت: «برای چه به اینجا آمدی؟! کسی نیست قاب عکس‌های مرا تمیز کند!» گفتم: «من الان رسیدم، فردا شب می‌آیم» آن شب چهارشنبه بود و ماندم. شب جمعه را هم در اصفهان بودم.

شب جمعه حسن آقا دوباره به خوابم آمد و گفت: «نیامدی ها! ببین قاب عکس‌های مرا کسی نیست تمیز کند!» بیدار شدم و نشستم. خاله‌ام گفت: «برای چه دو شب است بیدار می‌شوی؟!» گفتم: «حسن می‌آید به خوابم و می‌گوید برای چه آمدی، کسی نیست قاب عکس‌های مرا تمیز کند».

به همراه خاله‌ام به زیارت امامزاده قاسم در اصفهان رفتیم؛ خاله‌ام گفت: «وقتی حسن شهید شد، برف می‌آمد، نمی‌دانستیم که حسن‌آقا 3 روز است، شهید شده. در عالم رؤیا یکی به من گفت: بیا امامزاده قاسم، گفتم: برای چی؟ گفت: نوه خواهرت شهید شده، اینجا دفن شده است!»

خاله‌ام می‌گفت: «مطمئن باش حسن آقا جای بدی نرفته؛ من هم دلم می‌سوزد، اما جای اینها خوب است» از آن به بعد هر جا که می‌خواستم بروم اول غبار قاب عکس بچه‌ها را می‌گیرم.

شهید عباس صابری

* نظر کرده حضرت عباس(ع) بود

عباس پسر سومم است؛ قبل از اینکه او به دنیا بیاید، در عالم خواب دیدم یک آقا به من گفت: «نام این پسر شما عباس است» وقتی هم پسرم به دنیا آمد، اسم او را عباس گذاشتم.

حدود یک ماه از تولد عباس می‌گذشت که به سختی بیمار شد؛ پس از مراجعه به چند دکتر، او را در بیمارستان بستری کردیم؛ او کاملاً بیهوش بود، بی‌تابی می‌کردم، دکترها هم مرا دلداری می‌دادند و می‌گفتند: «این بچه خوب می‌شود و بزرگتر که شد دکتر می‌شود». اما طولی نکشید که عباس دچار خونریزی پوستی شد، دلم شکست و بدون هیچ اعتمادی به دکترها به امامزاده «سید نصرالدین» بازار که علمای بزرگی نیز در آنجا دفن شده‌اند، رفتم؛ به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل شدم وقتی به منزل بازگشتم، از بیمارستان تماس گرفتند تا پدرش برای عباس دارو ببرد. من هر لحظه منتظر خبر بودم وقتی آقا نصیر(پدر عباس) به خانه آمد، با خوشحالی گفت: «عباس خوب شده؛ می‌گویند دیشب شفا پیدا کرده است».

پزشکی هم از آمریکا آمده بود و پس از معاینه گفت: «او هیچ مشکلی ندارد و وضعیتش فرق کرده است». پنج ماه مراقب عباس بودم اما در این چند ماه تب هم نکرد؛ با اینکه دکتر خواسته بود تا 16 سالگی تحت نظر باشد و کوچکترین خراشی هم به بدنش وارد نشود اما او در 13 سالگی راهی جبهه شد و به کرامت آقا ابوالفضل العباس(ع) بهبودی کامل یافته بود.

* حتی در جبهه درسش را رها نکرد

عباس در سال 1363 عضو بسیج مسجد نارمک شد و با اینکه نوجوان بود در عملیات‌های والفجر 8، کربلای 5، بیت‌المقدس 2، بیت‌المقدس 4، بیت‌المقدس 7، تک عراق در سال 1367 شرکت کرد؛ البته چون عباس قد بلند بود، سال تولدش در شناسنامه را تغییر داد و حسن آقا برادر بزرگترش هم رضایت‌نامه او را امضا کرده بود. بعد هم در عملیات برون مرزی انتفاضه در سال 1370 و عملیات‌های تفحص شهدا حضور داشت.

عباس با اینکه در جبهه بود، درسش را رها نکرد و همان دوران دیپلم ریاضی‌اش را گرفت. وقتی هم که حسن آقا در عملیات بیت‌المقدس 2 شهید شد، عباس همواره آرزو می‌کرد، به برادرش بپیوندند. جنگ هم تمام شد و عباس آقا و برادر بزرگترش حسین آقا شهید نشدند اما آرزوی شهادت داشتند.

* شب‌ها در پشت‌بام نماز می‌خواند

عباس آقا در سه ماه تابستان روزه می‌گرفت اما نمی‌گفت که روزه ا‌ست. موقع اذان مغرب می‌آمد و می‌گفت: «مامان، خوراکی چی داریم؟» می‌گفتم: «چرا الان می‌گویی از صبح تا حالا نگفتی؟!» بعد می‌فهمیدم که روزه بود. او شب‌ها مخفیانه به پشت‌بام می‌رفت و پشت کولرها نماز شب می‌خواند.

* آخرین هدیه‌ای که عباس آقا به من داد

بعد از جنگ حسین آقا و عباس آقا به تفحص می‌رفتند و پیکر شهدا را می‌آوردند؛ یک بار عباس آقا به مناسبت روز مادر می‌خواست از منطقه به تهران بیاید. زمستان بود. او گفت: «الان در فرودگاه‌ام، ساعت 3 شب در خانه هستم، در را قفل نکن». نیمه‌های شب بود که عباس به خانه آمد؛ او آن قدر خوشگل و خوشبو شده بود که انگار به صورتش مشک و عنبر زده‌اند.

عباس آقا برای هدیه روز مادر یک چادر، روسری و صدهزار تومان پول داد و گفت: «با این صد هزار تومان برای خودت دستبند بخر، چون برای ساخت این خانه دستبند خودت را فروختی و بابا نداشت بدهد» از او گرفتم و  گفتم: «نگه می‌دارم برای خودت که به همسرت بدهی».

منطقه طلائیه، سردار باقرزاده در حال توجیه نیروهای تفحص است؛ شهید عباس صابری نفر سمت راست سردار باقرزاده

* حنابندان عباس

عباس آقا قبل از ایام محرم از منطقه آمد. یک شب باهم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم.

ـ مامان، حنا داری؟ میاری برام بذاری؟

ـ برای چی؟

ـ آخه این دست‌ها می‌خواهد قطع بشه.

یک رو دستی به او زدم.

ـ می‌خواهی منو شکنجه بدی؟

به اصرارش رفتم حنا درست کردم و آوردم؛ هر وقت عباس آقا حنا می‌گذاشت، می‌گفت: «این برای حضرت قاسم(ع)، این برای حضرت علی‌اکبر(ع)، این هم برای حضرت علی‌اصغر(ع)».

با دیدن این کار او، اوقاتم حسابی تلخ شد و گفتم: «عباس جان، تو رو خدا امسال محرم توی تکیه که خودت به پا کردی، عزاداری کن، نوحه بخون و صدایت را ضبط کن» او هم گفت: «باشه». عباس قبل از شهادتش در فکه وقتی برای غسل شهادت به پادگان دوکوهه رفته بود، همانجا روی نوار ضبط شده‌ای گفته بود: «من در حمام شهید همت هستم و غسل شهادت می‌کنم. آرزو دارم در روز عاشورای امسال در محضر اباعبدالله(ع) باشم».

مقر کمیته جستجوی مفقودین اهواز از سمت راست: اکبررسولی،شهید پازوکی،شهیدعباس صابری، شهید محمودوند وسردارباقرزاده

او روز 5 خرداد 1375 مصادف با هفتم محرم وقتی که برای پیدا کردن شهدا در کانالی معروف به «والمری» مشغول به کار شده بود، بر اثر انفجار مین، با دست‌ و پای قطع شده، بدنی پر از ترکش و صورتی سوخته به شهادت رسید.

عباس آقا وصیت کرده بود که ظهر عاشورا پیکرش را دفن کنند؛ همین طور هم شد؛ آن روز به جمعیت زیادی برای تشییع پیکر شهید آمده بودند.

* بعد از شهادت عباس، عراقی‌ها برایش مراسم ختم گرفتند

عباس آقا خیلی خوش اخلاق بود؛ او در دوران تفحص شهدا برای اینکه بتواند دل عراقی‌ها را به دست بیاورد تا آنها در تفحص شهدا با او همکاری کنند، برای آنها هدیه می‌گرفت، لباس و میوه و سیگار می‌برد و در مجموع با آنها با مهربانی رفتار می‌کرد؛ بعد از شهادتش عراقی‌ها 50 هزار تومان خرج کردند و برای عباس آقا مراسم ختم گرفتند.

بعد از شهادت عباس آقا، حسین آقا همین رفتار را با عراقی‌ها داشت؛ بعد از شهادت حسین آقا، عراقی‌هایی که آنجا بودند، می‌گفتند: «ما دیگر تحمل اینجا ماندن را نداریم».

* پیدا کردن شهیدی که دستش سالم مانده بود

در یکی از جریان‌های تفحص شهدا، عباس آقا پیکر یک شهید جوان اهل شیراز را پیدا کرده بود؛ دست‌های شهید سالم مانده بود؛ او از اینکه توانسته بود علاوه بر خانواده آن شهید، مردم یک شهر را خوشحال کند، حال خوشی داشت؛ بعد از شهادت عباس آقا، شیرازی‌ها برای پسرم مراسم گرفتند.

شهید حسین صابری

* شهادت سومین پسرم خیلی بی‌تابم کرد

سومین پسر شهیدم، حسین آقا بود؛ چون دیگر او تنها پسرم بود، تحمل شهادتش امانم را برید؛ واقعاً بی‌تابی می‌کردم، آن قدر به سر و صورتم زده بودم که بعد از آن تا 6 ماه گوشم نمی‌شنید، چشم‌هایم آب مروارید آورد. البته چون حسن‌آقا و عباس‌آقا وصیت کرده بودند در شهادتشان گریه نکنم، گریه نکردم، موقع شهادت آنها هم خیلی دلم سوخت.

من یک برادر داشتم اسم او حسین بود. در کودکی خیلی به او علاقه داشتم که به رحمت خدا رفت؛ بعد از فوت او گفتم: «هر موقع صاحب فرزند شدم، اسم او را حسین می‌گذارم». اولین پسرم در شب اربعین به دنیا آمد؛ می‌خواستم اسم پسرم را «امیرحسین» بگذارم، دوران طاغوت بود، در ثبت احوال قبول نکردند و اسم او را حسین گذاشتیم. اسم آقا امام حسین(ع) و برادرم حسین، که پسرم در راه حسین(ع) رفت و شهید شد.

* حسین رفت تا راه عباس را ادامه دهد

حسین آقا بعد از پیروزی انقلاب در بسیج فعالیت می‌کرد و روزی هم که برای رفتن به جبهه اجازه می‌خواست، گفتم: «بابات که در منطقه است تو نرو» گفت: «اشکال ندارد خدا که هست و مراقبتونه». دوره آموزشی را در پادگان امام حسین(ع) تمام کرده بود و عازم کردستان شد و در عملیاتی مجروح شد. او چند بار عازم جبهه شد و حتی شیمیایی شد تا اینکه جنگ تمام شد.

در جریان تفحص مفقودین که عباس آقا به شهادت رسید، حسین آقا به من گفت: «می‌خواهم به تفحص بروم و کار عباس را ادامه بدهم»؛ اصرار دوستان و ما و همچنین سردار باقرزاده مبنی بر اینکه او نرود، بی‌نتیجه بود؛ حسین آقا قبول نکرد. حتی بعضی که نمی‌دانستند حسین آقا زمان جنگ تخریبچی بوده و آشنایی به مناطق عملیاتی دارد، او را از رفتن باز می‌داشتند تا اینکه حسین نیز عازم شد.

اولین روز حضور شهید حسین صابری در عملیات تفحص، فکه؛ حسین با این آمبولانس 40 سردار را به منزل برد

* وقتی که حسین آقا با 40 سردار به خانه آمد

سال 76 در حالی که روی چهارپایه رفته بودم تا پنجره اتاق را تمیز کنم، حسین‌آقا در منزل را باز کرد؛ با ماشین سپاه داخل حیاط خانه آمده بود.

ـ مادر آنجا رفته‌ای چه کار؟

ـ اگر تو نمی‌خواستی من بروم بالای چهارپایه، نمی‌رفتی!

ـ حسین آقا، برای چه این ماشین را آوردی داخل حیاط؟

ـ 40 مهمان داریم.

ـ 40 سردار، در یک ذره ماشین؟

ـ 40 سردار تفحص کردم تا تحویل معراج بدهم.

* مادری که مژده شهادت پسرش را به او داد

حدود یازده ماه از حضور حسین آقا در منطقه می‌گذشت؛ یک شب که به تهران آمد، خوابش را برایم تعریف کرد و ‌گفت: «در خواب آقایی را دیدم قد بلند با عمامه مشکی و با یک خال در سمت راست صورتش، حسن و عباس نیز در کنار او ایستاده بودند؛ هر سه نزدیکم آمدند، آن آقا مرا بغل کرده و بوسید. سپس دستم را گرفت و به سوی ماشینی رفتم و همگی سوار شدیم».

این درست شبیه خوابی بود که برادرش عباس نیز قبل از شهادت برایم تعریف کرده بود.

ـ  حسین آقا، دیگر به منطقه و تفحص نرو.

ـ مامان، اگر این را از من بخواهی از خانه می‌روم و حتی شب‌ها را هم در مسجد می‌مانم.

ـ  حسین، عباس هم چنین خوابی دیده بود و رفت شهید شد.

وقتی این را گفتم، چهره حسین‌آقا گلگون شد، در گوشه اتاق نشست و لبخندی زد؛ چقدر از این حرفم خوشحال شد.

بعد از اولین سالگرد شهادت عباس آقا در پنجم خرداد، عصر سه‌شنبه 27 خرداد ماه حسین آقا با منزل تماس گرفت و گفت: «مادر یک یخچال برایتان خریده‌ام منتظر باشید برایتان بیاورند». صدای خسته و لحن کلامش مرا به یاد آخرین تماس عباس آقا انداخت.

ـ پسرم، چرا صدایت این طوریه؟

ـ خسته‌ام و می‌خوام برم بخوابم.

ـ  حسین آقا! کی می‌آیی دلم شور می‌زنه؟

ـ  زود می‌آیم.

صبح روز چهارشنبه 28 خرداد بود؛ با دخترانم بلند شدیم و خانه را تمیز کردیم. سنگینی عجیبی را در سرم احساس می‌کردم؛ به بچه‌ها گفتم امروز حالم خوش نیست؛ انگار اتفاقی افتاده و ما خبر نداشتیم.

به حسین آقا زنگ زدم. یکی از برادران گوشی را در ستاد کمیته جستجو مفقودین اهواز برداشت، گفتم: «تو را به خدا  بگویید حسین آقا کجاست؟» گفت: «حاجی خانم همین جاها بود. حاجی خانم... حاجی خانم الان...حسین آقا، حسین آقا ...» ارتباط قطع شد دوباره زنگ زدم و یک نفر دیگری گوشی را برداشت و گفت: «مادر، همین جاهاست الان می‌آید».

بار سوم یکی دیگر گوشی را برداشت و گفت: «مادر، حسین‌آقا خسته‌اند و خوابیده‌اند». آن روز ساعت یازده صبح حسین ‌آقا به آرزویش رسیده بود.

* نمی‌دانستم پسرانم جانباز هستند

عباس آقا  و حسین آقا دچار موج گرفتگی و شیمیایی شده بودند؛ آنها دنبال کارت و این بحث ها نبودند؛ من هم نمی‌دانستم؛ یک بار با عباس آقا که به دندانپزشکی رفته بودیم، پزشک معالج نتوانست کاری کند و گفت: «ایشان موجی است!». عباس آقا از این حرف دکتر ناراحت شد؛ آن موقع فهمیدم که او در جنگ دچار موج‌گرفتگی شده است.

* در بحث خرج بیت‌المال مراقبت می‌کردند

بچه‌ها خیلی به بحث خرج بیت‌المال حساس بودند؛ یک بار همسایه‌مان به عباس آقا گفت: «با ماشینت مرا ببر تا این کپسول گاز را پر کنم» پسرم جواب داده بود: «نه این ماشین برای بیت‌المال است». آنها خیلی در این مسائل مراقبت می‌کردند.

* بچه‌هایم همیشه کنارم هستند

بچه‌ها گاهی اوقات به خوابم می‌آیند؛ بیشتر در ایام سالگردشان وقتی که کمی ناراحت می‌شوم به خوابم می‌آیند؛ یک‌بار که خیلی ناراحتی کردم، به خوابم آمدند و گفتند: «مادر این‌قدر ناراحتی می‌کنی ما اذیت می‌شویم می‌رویم، ببین ساک‌هایمان را بستیم». بعضی وقت‌ها به خوابم می‌آیند می‌گویند ما در کنارت هستیم. گاهی همسایه‌ها بچه‌ها را در خواب می‌بینند که در حال کمک کردن، خوشامدگویی به مهمانان هستند.

* شهدای گمنام هم به ما سر می‌زنند

قبل از اینکه بیماری آتروز در قسمت پای من شدت پیدا کند، صبح‌های جمعه به قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س)می‌رفتم؛ در قطعه 40، شهدای گمنام دفن هستند؛ آنجا چایی،‌ حلیم جو، نان و پنیر به مردم می‌دادم.

یک شب خوابیده بودم و در عالم رؤیا دیدم دَرِ حیاط‌‌مان باز شد؛ جوان‌هایی با ماشین سپاه به خانه‌مان آمدند؛ نشسته بودم و گفتم: «کی در را باز کرد شما آمدید، تو؟» گفت: «مگر دیروز شما به دیدن ما نیامدید، مراسم گرفتید، ما هم آمدیم به شما سر بزنیم» آن جوان‌ها همان شهدای گمنام قطعه 40 بودند.

* حرف آخر

وصیت حسن آقا، عباس آقا و حسین آقا رعایت حجاب، کمک به نیازمندان پیروی از ولایت فقیه و اقامه نماز اول وقت بود. بچه‌های ما در این راه بودند ‌ما هم به مردم و جوانان می‌گوییم که به وصایای شهدا عمل کنند. هر کسی باید خودش فکر کند که اگر مملکت خدای نکرده مثل سایر ممالک می‌شد، چه بلایی بر سرمان می‌آمد؟!

بچه‌های من برای خدا زندگی کردند، در زندگی‌شان به خانواده‌های شهدا سر می‌زدند و به آنها خدمت می‌کردند، شهادتشان هم برای خدا بود؛ پس راه شهدا را ادامه بدهیم و نگذاریم که امر به معروف و نهی از منکر در جامعه کمرنگ شود.

و در پایان دعا می‌کنم برای سلامتی رهبر معظم انقلاب و خادمین انقلاب اسلامی و اینکه سوریه و ممالک اسلامی از دست تروریست‌ها و وهابیون نجات پیدا کند.

گفت‌وگو از عالم ملکی
منبع: فارس


نگارنده : admin1 در 1392/4/2 10:0:8
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:10 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی کوتاه از رزمندگان در جبهه

خاطراتی کوتاه از رزمندگان در جبهه
 راهکاری برای نجات از ملخ ها 
آويزان قطار 
طرح موثر واقع شدن گلوله های خمپاره 60  
راهکاری برای نجات از ملخ ها 

  در جبهه غرب روی تپه ای مستقر بودیم. ملخ ها زاد و ولد داشتند و همه را به ستوه آورده بودند. 
    هر کجا را که پا می گذاشتی پر از ملخ بود. حتی داخل چکمه و پوتین ها و پاچه شلوار و ... خلاصه هر کجا که راهی می یافتند وارد می شدند، ظاهراً چاره نبود جز آن که به شهر برویم و چند جوجه خریده و با خود به منطقه بیاوریم. همین کار را هم کردیم. جوجه ها آنقدر ملخ خورده بودند که شکم هایشان باد کرده بود. تازه داشتیم از شر ملخ ها تا حدودی خلاص می شدیم که سر و کله چند گربه در آن حوالی پیدا شده و در کمین جوجه ها نشسته بودند، و حالا مشکل ما دو تا شده بود. 

آويزان قطار
گوشش را گرفته بود و پياده‌اش مي‌كرد. گفت: «بچه اين دفعه چهارمه كه پياده‌ات مي‌كنم، گفتم نميشه بري.» گريه مي‌كرد، التماس مي‌كرد، ولي فايده‌اي نداشت، يواشكي رفته بود.
از پنجره از سقف، هر دفعه هم پياده‌اش كرده بودند. خلاصه نگذاشتند، سوار قطار بشود. توي ايستگاه قم مامور قطار صدايي شنيده بود، از زير قطار، خم شده بود ديده بود پسر نوجواني به ميله‌هاي قطار آويزان است با لباس‌هاي پاره و دست و پاي روغني و خوني ديگر دلشان نيامد برش گردانند.

طرح موثر واقع شدن گلوله های خمپاره 60 

دی ماه سال 1359بود، در جنوب سوسنگرد و در روستای مالکیه خطی را در مقابل دشمن تشکیل داده بودیم. واقعاً نسبت به دشمن سلاح و مهمات کمی داشتیم اما علی رغم این کمبود هیچ گاه در مقابل دشمن احساس ضعف نمی کردیم و دوست داشتیم خود را با دشمن درگیر کنیم هرچند می دانستیم شلیک یک گلوله از طرف ما مساوی است با شلیک دهها گلوله از طرف دشمن.
روزی به اتفاق یکی دو تن از دوستان برای درگیر شدن با دشمن و آزمایش یک طرح، یک قبضه خمپاره انداز 60 میلیمتری بدون دو پایه و قنداق به همراه تعدادی گلوله 60 برداشتیم و از مالکیه به سمت روستای آلبوعقریه شمالی حرکت کردیم. پس از طی مسافت حدود 2 کیلومتر به پشت رودخانه نیسان (شاخه ای از کرخه) و در فاصله صد متری دشمن رسیدیم، ابتدا موضع خود را مشخص نموده و هر کدام با یک فاصله مناسبی داخل سنگر و رو به دشمن قرار گرفتیم، طرح ما از اینجا شروع می شد، با علم به اینکه هرگاه تیری به سمت دشمن شلیک شود. نفرات زیادی از دشمن با بلند شدن در سنگرهای خود آن چنان که نیمی از پیکرشان را از سنگر خارج ساخته و به طور همزمان شروع به تیراندازی و به رگبار بستن خطوط ما می نمایند اما زمانی که خمپاره ای به طرفشان می رود درون سنگرهایشان می خزند، یک نفر از دوستان را مامور تیراندازی و به رگبار بستن دشمن با سلاح ژ3 نموده و همزمان قبضه خمپاره را زاویه بندی و آماده شلیک کردم (چون صدای شلیک شدن خمپاره با صدای تیراندازی همراه بود دشمن متوجه شلیک خمپاره نمی گردید.) طرح آن طور که برنامه ریزی کرده بودم اجرا شد و جواب داد. چطور؟ عرض خواهم کرد، همزمان با تیراندازی با ژ3 نیروهای عراقی نیم خیز می شدند تا دست به تفنگ شده و تیراندازی کنند. غافل از این که گلوله خمپاره در راه است و همان لحظه خمپاره 60 در کنارشان به زمین می نشست و تعدادی را به درک واصل می نمود. 
جالب است بدانید که با اجرای این طرح از آن زمان به بعد وضع تغییر کرد و زمانی که نیروهای ما به سمت دشمن تیراندازی می کردند و رگباری می زدند آنها دیگر پاسخ نداده و در سنگرهایشان مخفی می شدند زیرا گمان می کردند به همراه یک رگبار یک گلوله خمپاره هم در راه است. بدین وسیله با این ابداع و نوآوری توانستیم ضمن ایجاد رعب و وحشت در دل دشمن و تضعیف روحیه آنها تا حدود زیادی از حجم آتش دشمن را کم نماییم. 
علی اصغر باقری- یزد
منبع: فصل نامه الغدیریان شماره 35 تابستان

نگارنده : admin1 در 1392/4/1 12:29:16
 
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تشویق فرماندهان در جبهه به سبک حاج علی فضلی

تشویق فرماندهان در جبهه به سبک حاج علی فضلی
این پا برهنه ‌ها فرماندهان گردانها و واحدهای لشکر 10 هستند که با همه توان و حیثیت خود در عملیات کربلای یک و فتح مهران و در گرمای 45 درجه به قلب دشمن کوبیده‌اند.
 

 

 

فرماندهان ما در دفاع مقدس از بهترین ها بودند. بالاخص فرماندهانی که میدان‌دار عملیات‌ها بودند. سن و سالی هم نداشتند اما به عنوان یک پدر و برادر بزرگتر غم‌خوار نیروهاشون بودند.

شاید سخت‌ترین لحظه برای اونها توی جبهه وقتی بود که دستور می‌دادند. قبل از اینکه امر به کاری کنند نیم ساعت مقدمه چینی می‌کردند که:

برادرها، ما خادم شما هستیم و آیه قرآن می‌خوندند که «اطیعو الله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم» و....

آنقدر خودشون رو کوچیک می‌کردند تا خدای نکرده اونها رو غرور نگیره. اگر رزمنده‌ها رو به کاری امر می‌کردند، خودشون قبلا اون کار رو انجام داده بودند. قبل از اینکه امر کنند سینه خیز برید خودشون رو روی خاک می‌انداختند و روی زمین می‌کشیدند و بعد از نیروهاشون می‌خواستند اوامر رو اجرا کنند.

در آخر هم با کلی معذرت خواهی بچه‌ها رو مرخص می‌کردند. توی جبهه فرمانده‌هایی هم بودند که از نعمات برخوردار بودند و در تابستان از زیر کولر گازی بیرون نمی‌اومدند و توی عملیات‌ها خبری از اونها نبود؛ تعداد اینها خیلی کم بود. اکثرشون زنده موندند و عاقبت به خیر هم نشدند. اما عمده فرمانده‌های ما به واقع در جبهه علمداری می‌کردند. شب‌ها که همه خواب بودند به چادرها سرکشی می‌کردند تا مبادا رزمنده‌ای بی پتو مونده باشه و یا درب چادری باز باشه و سرما بچه‌ها رو اذیت کنه. وقت مناجات نیمه شب زودتر از همه توی حسینیه به قنوت نماز شب می ایستادند و وقت خورد و خوراک برای خودشون هیچ امتیازی قائل نبودند. اونها از روی ناچاری مجبور بودند سنگرهاشون رو از بچه‌ها جدا کنند. چون مسولیت‌های گوناگون و جلسات متعدد و رفت و آمدها به سنگر فرماندهی باعث شده بود که مکان مجزایی داشته باشند و چادرها و سنگرهای فرماندهان با این جمله قابل شناسایی بود. مقابل چادر و یا سنگر روی تابلویی نوشته شده بود: «فرماندهی از آن توست یا حسین»

موقع عملیات هم همین فرماندهان هر کدوم چند بی سیم چی رو به دنبال خود می‌کشیدند و می‌شدند سیبل دشمن.

دشمن می‌دونست هر جا که آنتن بی سیمی بلند است فرماندهی در کنار آن مشغول اداره عملیات است. شهادت ده‌ها فرمانده لشکر و تیپ و هزاران فرمانده گردان و گروهان در دفاع مقدس بیانگر این واقعیت است که فرمانده هان در جبهه امر به «برو» نمی‌کردند. خودشون جلو می‌رفتند و به نیروهاشون می‌گفتند: «بیا».

عمده فرماندهان شهید در دفاع مقدس در میدان نبرد به شهادت رسیده‌اند: همت، باکری، خررازی، رستگار، موحد دانش، بروجردی، عباس کریمی و... .

همه این توضیحات برای توصیف گوشه ای از صفای فرماندهان جبهه بود. ما بچه‌های تهران هم در جبهه فرماندهان خوبی داشتیم. هم لشگر حضرت رسول(ص) و هم لشگرسیدالشهداء(ع). 

بقیه الشهدای این فرماندهان حاج علی فضلی جبهه است. درسته امروز سنی ازش گذشته اما هنوز جان بر کف در خدمت ولایت آماده فرمانه.

شاید نسل امروز این اسطوره دفاع مقدس و چهره ماندگار رو به خوبی نشناسند و با هنر مدیریتش آشنا نباشند. علی فضلی بر دلها مدیریت می‌کرد و نیروهای تحت فرمان او عاشقانه دوستش داشتند و فرمانده هانی که دورش بودند هیچ امتیازی برای خود نمی‌خواستند و شاخص وجود اونها ایثار و از خود گذشتگی بود و در هر عملیات چندین تن از آنها به شهادت می رسیدند.

تصاویر زیر روش خاص حاج فضلی برای تجلیل از فرماندهانی است که فتح مهران را در کارنامه خود دارند. اینجا خبر از لوح تقدیر و تشویق نامه و سکه و ماشین مدل بالا و ویلا و... نیست.  اینجا فقط عشق است و بس.

 

تابستان 65 بعد از فتح مهران اردوگاه قلاجه

 

این پا برهنه ها فرمانده هان گردانها و واحدهای لشکر 10 هستند که با همه توان و حیثیت خود در عملیات کربلای یک و فتح مهران و در گرمای 45 درجه به قلب دشمن کوبیده اند. این پاهای برهنه از میدان‌های مین عبور کرده و قلاویزان(ارتفاعات جنوب و جنوب غرب مهران که در عملیات کربلای یک در 17 تیرماه 65توسط رزمندگان لشگر10 آزاد شد) را فتح کرده اند.

 

تابستان 65 بعد از فتح مهران اردوگاه قلاجه

 

امام بر بازوان این علمداران بوسه زده و بر پاهای برهنه شان خاک صورت می‌ساید. علی الظاهر باید از اینها تجلیل می‌شد اما این گونه نشد.

این پا برهنه ها هم با عشق فرمان فرمانده را اجرا می‌کنند. در آخر نه تنها اخمی در چهره ندارند بلکه حاج فضلی را که او هم پاهایش برهنه است روی دست می‌برند.

دیدن این عکس ها امروز بعد از 28 سال عبرت آور است. به مدیران و کارگزاران جامعه اسلامی توصیه می‌شود که حتما ببینند و در آن تفکر کنند.

 

تابستان 65 بعد از فتح مهران اردوگاه قلاجه

 

فرق دیروز با امروز در این است که مسولیت ها به اخلاص و ایثار و توانمندی تقسیم می‌شد نه پارتی و ارتباط . اصلا دیروز پست نبود بلکه مسوولیت بود: مسوول لشگر، تیپ، گردان و ...

قبول مسولیت مساوی بود با جلوداری در میدان ایثار و شهادت. این میدان تشویق و پاداشش شهادت بود. مدیران جبهه در تمتع های دنیایی آخرین ها بودند اما امروز!؟

 

تابستان 65 بعد از فتح مهران اردوگاه قلاجه

 

در ایثار و فداکاری اولین ها بودند اما امروز!؟

شعارشان این بود که المامور و مسوول اما امروز!؟

در استفاده از بیت المال به شدت وسواسی بودند اما امروز!؟

و خیلی تعریف های دیگر...

به نظر شما تصمیم حاج فضلی در پا برهنه راه بردن فرماندهانش که در فتح مهران حماسه آفریده بودند بر روی سنگ های زمخت قلاجه (مقر لشگرسیدالشهداء (ع) در جاده کرمانشاه - ایلام) درست بود.

چقدر دلتنگ این منظره ها هستیم. این بود گوشه‌ای از فرهنگ مدیریت در دفاع مقدس...

 

تابستان 65 بعد از فتح مهران اردوگاه قلاجه

 

یاد و خاطره پابرهنه های این تصاویر شهیدان: میررضی، آجرلو، زینال‌الحسینی، غفاری، اربابیان، شریفی و...گرامی‌باد.

راوی: جعفر طهماسبی

 


نگارنده : admin1 در 1392/4/5 9:2:20
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:11 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

عشرتکده بعثی‌ها در خط مقدم جبهه

عشرتکده بعثی‌ها در خط مقدم جبهه
وارد اتاق فرمانده لشکر شدم و با احترام سلام کردم، گفت: «سرگرد، هرچه بخواهی، برایت مهیاست! شراب می‌خواهی، هست. دختران جوان می‌خواهی، به وفور وجود دارد». 
 در دوران دفاع مقدس  به همان مقدار که نیروهای ما با معنویت و نیروی ایمان با امکانات فوق مدرن دشمن می جنگیدند، افسران و سربازان عراقی سنگر های خود را به عشرتکده ای تبدیل کرده بودند. روایت زیر یکی از این خاطرات است. 

***

وارد اتاق فرمانده لشکر شدم و با احترام سلام کردم. جواب سلامم را داد و گفت: «جناب سرگرد عبدالله، مدت زیادی از رسیدن نامه شما به این لشکر می‌گذرد؛ اما خودت نیستی! چرا زودتر نیامدی؟ کجا بودی؟»

با تسلیم شدن در مقابل سخنانش گفتم: «قربان، دیشب به مقر سپاه جنوب رسیدم و شب را نزد پسر عمویم، سرهنگ قصی‌اللامی، گذراندم و امروز خدمت رسیدم».

ناگهان از جایش بلند شد و گفت: «چون پسرعموی سرهنگ قصی‌اللامی هستی، زندگی بسیار خوشی را در اینجا خواهی داشت!»

سپس با شوخی و مزاح به من گفت: «سرگرد، هر چه بخواهی، برایت مهیاست! شراب می‌خواهی، هست. دختران جوان می‌خواهی، به وفور وجود دارد. اگر هم می‌خواهی انجام وظیفه کنی و به استقبال مرگ بروی، این هم مهیاست. هر روز مردان زیادی به سوی مرگ می‌شتابند! خودت بگو چه می‌خواهی؟»

با خنده گفتم: «قربان، آنچه شما بخواهید، من هم همان را می‌خواهم!»

سرهنگ یالچین، از افراد بسیار فاسد ارتش عراق بود. سرهنگ احمد اسماعیل، دختران جوان 18 تا 20 ساله را از شهر ناصریه برایش می‌آورد و او با فریبکاری و شیطان صفتی از آنان کامجویی می‌کرد.

شبی که در مقرش بودم، یک فیلم ویدیوئی از کارهای کثیف او را با یکی از دختران دانشگاه بصره به نام سمیرة دیدم. البته او خودش آنجا نبود و برای مذاکره در مورد موقعیت جبهه‌ها به مقر فرماندهی سپاه سوم احضار شده بود.

صبح روز بعد آمد و گفت: «فرمانده سپاه سوم، سرتیپ ستاد طالع‌الدوری، اطلاعاتی در مورد حمله قریب‌الوقوع ایرانی‌ها به ما داد».

گفتم: «قربان، چه می‌گویید؟»

گفت: «به زودی درسی به آنها می‌دهیم که تا عمر دارند، فراموش نکنند».

سرم را به عنوان تأیید گفته‌هایش تکان دادم و با تظاهر به شجاعت از جایم بلند شدم و گفتم:

- ... رهبرمان صدام زنده باد ...

سرهنگ یالچین گفت: «برای مقابله شدید با تهاجم ایرانی‌ها تصمیم گرفتیم یک گردان کماندویی در لشکر تأسیس کنیم و مقرر شد فرماندهی این گردان را سرگرد حسین عبدالله عهده‌دار شود!»

با شنیدن این کلام، رعشه تمام وجودم را فرا گرفت؛ ‌اما سعی کردم چیزی از ترسم نمود پیدا نکند. از جایم بلند شدم و پس از چند قدم گفتم: «قربان، من سربازی از سربازان صدامم! سرباز شده‌ام تا از وطنم دفاع کنم».

طی یک هفته، گردان موردنظر با نیروهای جوان و افسران ممتاز سازماندهی شد و آموزش‌های فشرده و تمرینات سخت گردان آغاز گردید.

بعد از ده روز، سرهنگ ستاد یالچین، دستور اجرای عملیاتی کماندویی را در عمق خاک ایران توسط گردان ما صادر کرد. قرار شد در یک نفوذ، نقاط حساس ایرانی‌ها را منهدم کنیم.

*اولین عملیات گردان

زمان موعود فرا رسید. نقشه عملیات و سازماندهی نیروها را مرور کردم. گردان را به چند گروه تقسیم کرده، فرماندهی هر گروه را به یکی از افسران سپردم. هر گروه، سه قایق موتوری در اختیار داشت که آنها را برای حمل نیروهایش به کار می‌گرفت و یک قایق بزرگ (دوبه) برای سلاح سنگین که توسط یدک‌کش جابه‌جا می‌شد. قایق‌های موتوری نیروبر، 20 فروند و قایق‌های بزرگ سلاح سنگین، 15 فروند بود. همچنین 20 فروند قایق استتار شده هم به عنوان احتیاط آماده داشتیم.

حرکت اولیه ما بسیار عالی بود و نیروها با استتار کامل در میان خطوط عملیاتی ایرانی‌ها نفوذ کردند. در این مرحله، نیروها و سلاح‌های سنگین خود را به عمق منطقه ایرانی‌ها بردیم. منطقه عملیاتی ما 2 کیلومتر عرض و 3 کیلومتر عمق داشت.

سرانجام به نزدیکی پایگاه‌های ایرانی‌ها رسیدیم و ناگهان آتش سنگین خود را بر سر آنها ریختیم. سه پایگاه ایرانی که با فاصله از هم قرار داشتند، پاسخی شدید به ما دادند. آتش دقیق و پایداری مردانه آنها شگفتی‌آور بود.

خودم را یگانه قهرمان میدان می‌دیدم. با صدای بلند فریاد زدم:

- برادرانم، حمله کنید ... حمله کنید ... به آنان فرصت ندهید ... ما حدود 200 نفر بودیم و در هر یک از پایگاه‌های ایرانی تنها 6 نفر حضور داشتند. یعنی ما این عده و عده را برای جنگیدن با یک گروه اندک مهیا کرده بودیم؛ گروهی که تصمیم داشتند تا آخرین گلوله با ما نبرد کنند. آنان چهار فروند از قایق‌های ما را غرق کردند. 12 نفر از افرادم کشته و 30 نفر هم مجروح شدند.

به یاد صحبت‌های فلاح افتادم؛ راننده‌ای که در مورد شجاعت و پایمردی ایرانی‌ها سخن می‌گفت. آن حرفها را من امروز با چشم خود می‌دیدم.

راوی :سرگرد عراقی ،حسین عبدالل

فارس

نگارنده : admin1 در 1392/3/7 11:40:52
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی جالب از یک رزمنده ؛

خاطراتی جالب از یک رزمنده ؛
حتی نام سلاح ها را هم نمی دانستیم! 

ما مانند برخی از خانواده ها در آن زمان تلویزیون نداشتیم و جایش را رادیو گرفته بود، در رادیو بخش اخبار حضرت امام خمینی(ره) فرمودند: دزدی آمده است و سنگی انداخته است.

 ورود به خانه ای یافتیم که تو را با وجود دوری زمانی ات از جبهه، اما با  دل نزدیکت می کرد به حال و هوای آن! گویی میتوانستی عطر بخشی از صفای آن روزگار را استشمام کنی، خانه بود اما شبیه سنگری که با عکس های شهدا و صاحبان سنگر آذین شده بود، هر قدمی که دراین سنگر کوچک می گذاشتی با تصویر و لبخند یک تن ازاین شاهدین روبه رو می شدی، گویی این میزبانان به تو خوشامد می گویند.

اینجا منزل حاج قاسم صادقی است که متولد  در شهر1338تهران است. می گفت این تصاویر و تزیینات را پسرم در اتاق ورودی خانه زده است و تمام عشقش همین است.  این اتاق شبیه به موزه ی دفاع مقدس بود چراکه تا پوکه ی فشنگ هم در آن یافت می شد.

مصاحبه با این رزمنده آغاز شد و او لب به سخن گشود که؛

در خصوص شاهرخ ضرغام  بگویم  قبلا حسین همایونفر مستندی بلند درباره ی وی ساخته بود که البته هنوز وزارت ارشاد مجوز پخشش را نداده است.

درباره ی زندگی خود هم می گویم که در من سبزی فروش بودم و محله ی ما دارالمومنین یعنی سمت خیابان ایران و سقاباشی است که به خیابان آبشار می خورد که در حقیقت علماپرور هم هست، علمایی نظیر آیت الله ضیاآبادی، مکارم شیرازی ،شیخ حسین انصاریان و شهید محلاتی که روبه روی خانه ی ما سکونت داشت و بعد از انقلاب هم که امام خمینی به خیابان ایران آمد. پس ما در چنین محله ای زندگی می کردیم که این جو مناسب تمامی جوانان ان نسل نبود که اگر امام قیام نمی کرد که جو آنقدر آزاد و باز بود که در ذهن جوانان این بود" من را در قبر تو نمی گذارند".

بازی های قبل از انقلاب سنگ بازی، توپ بازی، سگ بازی و بند بازی بود اما آنهایی که بدنبال تحصیل بودند دو دسته می شدند افرادی که در مدارسی چون علوی و اسلامی مشغول تحصیل بودند که والدین باسواد هدایت گر داشتند و عده ای هم مانند ما بودند که والدینشان شغل آزاد داشتند یعنی اجباری در دین داری و پیدا کردن خود نبود.

در جوانی ما هیئت و کلاس قران می رفتیم و با توجه به اینکه کاسب بودیم و با انواع اعتقادات مشتریان سرو کار داشتیم لذا جزو نفرات نخست جامعه ی عام برای پخش اعلامیه و کلیشه انداز دیوار بودیم که مورد تهدید ساواک قرار گرفتم.

ما مشروب فروشی ها را آتش می زدیم، در زلزله ها داوطلبانه کمک می کردیم که از جمله ی آن زلزله ی طبس استکه 17 روز مغازه را رها کردم و من در بحبوحه انقلاب بودم که عکس حضرت امام را در دو طرف مقوا می گذاشتم و پس از جلد کردن با نایلون دو قلاب رویش می انداختم و به سمت سیم برق و کابل ها پرت می کردم تا به آنها گیر کند، تصویر را به سمت وسط خیابان می کشیدم که ساواکی ها و مامورین گارد شاه صبح که می دیدند تعجب می کردند و من یکی از افرادی هستم  که در فیلم سعود برج آزادی که تصویر امام بدستشان هست،بودم.

هنوز تصویری که در خیابان طالقانی در نزدیکی  ورودی دانشگاه زدم هست، تمامی شعارها  و تصاویر رنگ شده است بجز آن یک عکس که در بالا هست.

حالا پس از پیروزی انقلاب با تحصیلات زیر دیپلم نقش من برای جامعه چیست؟ امام خمینی (ره)فرمودند سربازها، سربازخانه ها را پر کنند پس دیگر من سپاه نرفتم و به آنچه امام دستور داد عمل کردم که جزو اولین سربازان انقلاب اسلامی هستیم که البته دفترچه قبل از انقلاب اسلامی گرفتام اما به سربازی نرفتم چون مبارز شدم.

من از سربازانی بودم که 14 ماه خدمت کردم و 2 ماه به شروع جنگ مانده بود سربازی ام پایان یافت و در قسمت پخش یکی از روزنامه ها شروع به فعالیت کردم که ساعت دو شب برای انجام کار می رفتیم در یکی از این روزها بعداز خواندن نماز جماعت صدای قرشی را از بالای سر شنیدم که متوجه شدم این همان هواپیمای عراقی هاست که به سمت افسریه می رفت و از آن جا هدفش فرودگاه بود، پس جنگ جدی شده بود.

ما مانند برخی از خانواده ها در آن زمان تلویزیون نداشتیم و جایش را رادیو گرفته بود، در رادیو بخش اخبار حضرت امام خمینی(ره) فرمودند: دزدی آمده است و سنگی انداخته است.

من یک سفر با برادر آقای حسینی به مشهد رفتم ودر زمانی است که هنوز خودم را پیدا نکردم و یک نیروی آزاد بارز هستم، بعد از اینکه بازگشتم در نماز جمعه هادی غفاری پیش از خطبه ها گفت: من از خوزستان آمده ام و نزدیک است که خرمشهر، اهواز و اندیمشک سقوط کنند، به مردم خوزستان قول داده ام که 2000 نفر کماندو با خود ببرم که بعد از نماز جمعه درمسجد الهادی کارت پایان خدمت را بردم و برای ثبت نام رفتم که گفتند باید رضایت پدر و عدم وابستگی به گروهک ها را بیاورید که با امضای امام جماعت، پدرم و چند شاهد فراهم شد، از مسجد الهادی به صورت گروه های صد نفره حرکت کردیم و به سوی میدان امام حسین (علیه السلام) آمدیم، نماز خواندیم و با شعار" نماز جمعه کربلا، امامت روح خدا" حرکت کردیم به سمت اهواز!

من هم جزو 2هزار نفر رفتم که برای اولین بار به دو کوهه رفتیم و شبانه راهی اهواز شدیم اما اولین صحنه ی جنگی که دیدم قطاری بود که در دو کوهه ی بالا در حال حمل مهمات برای کمک رسانی با جاسوسی منافقین لو رفت و هواپیمای دشمن مهمات را بمب باران کرد، قطار از ریل منحرف شد و مهمات بیرون پرتاب شد.

ما چون جزو نخستین گروه های کمکی بودیم و برخی از ما با سلاح ها آشنایی نداشتند این مهمات از دست رفته را با نامی که دوست داشتند صدا می زدند. یکی می گفت که بادمجان قلمی ها را نگاه کنید و دیگری می گفت بادنجان دلمه ای ها را ببین که در حقیقت نارنجک تفنگی ها را قلمی می گفتند و به تعبیر عامیانه بر روی آنها اسم می گذاشتند.

بعد از حرکت و رسیدن به اهواز چند روزی در حسینیه ها، مساجد و استادیوم ها متفرق شدیم و گروه های صد نفره هر کدام در یک از این مکان ها اسکان یافت که برخی آموزش چند روزه دیدند و هنوز هیچ کس خودش را پیدا نکرده بود که فرمانده ی جنگ کیست.

روحانی مسجد یک سید شجاع بود، با لهجه ی مشهدی گفت:" من الان می روم، اسلحه می گیرم، میام" رفت و وقتی برگشت همه با تعب دیدند که 60 عدد ام_1 گرفته و آورده!

 

نگارنده : admin1 در 1392/3/7 9:23:36
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهادت برای شاد کردن یک بچه یتیم!

شهادت برای شاد کردن یک بچه یتیم!
دوران کودکی را به تازگی پشت سر گذاشته بود؛ 13 ساله بود که همراه با عده ای از دوستان و همکلاسی های خود به جلسات مذهبی- سیاسی راه پیدا کرد. ... 
 شهید پروانه شماعی زاده جهادگر و امدادگری بود، که از کودکی تا زمان شهادت، در عرصه های متفاوت، با بصیرت و استقامتی غیر قابل وصف، زندگی کرد. در این مختصر، گذری داریم بر گوشه هایی از زندگی این بانوی ایرانی.  

دوران کودکی را به تازگی پشت سر گذاشته بود؛ 13 ساله بود که همراه با عده ای از دوستان و همکلاسی های خود به جلسات مذهبی- سیاسی راه پیدا کرد. به خاطر شغل پدر به (( سرپل ذهاب)) مهاجرت کردند و پروانه آنجا هم به فعالیت خود ادامه داد. تا جایی که مدیران و معلمانش به او تذکر دادند که در مدرسه فعالیت های سیاسی نداشته باشد. اما او در مخالفت با رژیم با استدلال با آن ها بحث کرد. مشاجره پروانه با آنها کار را به جایی رساند که دیگردانش آموزان نیز با او همراه شدند و مدرسه را به تعطیلی و تحصن کشاندند.

با تشکلیل نهضت سوادآموزی، اولین دورۀ تدریس سوادآموزی را در زادگاهش برپا کرد و در حالی که تنها 15 سال داشت، معلم روستای ((دارتوت))شد. اما بصیرت و استقامت وی مختص دوران نوجوانی نبود. با آغاز جنگ، از روز پنجم مهرماه سال 1359 در درمانگاه شهید نجمی در پارک شهر سر پل ذهاب به امدادگری مجروحان مشغول شد و بدین ترتیب، علاوه بر حضور در صحنه های سیاسی و فرهنگی، در مقام امداد گر نیز به فعالیت پرداخت.

حالا دیگر خانواده اش در شهر جنگ زده سرپل ذهاب نبودند. آن ها به خاطر حملۀ دشمن، فرصت نکرده بودند هیچ وسیله ای برای زندگی با خودشان ببرند. اما پروانه همچنان در آن جا بود. نیروهای عراقی پیشروی کرده و به سرپل ذهاب نزدیک شده بودند. قرارشد مجروحان به پناهگاه زیر زمینی منتقل شوند. پرستاران و امدادگران زن نیز درمانگاه را ترک کنند و به خانه هایشان برگردند.

دختران و زنان امدادگر و پرستار، مشغول جمع آوری وسایل شخصی شان بودند اما آرامش پروانه آن ها با به تردید انداخت. او مثل روزهای قبل، مشغول پرستاری و رسیدگی به مجروحان بود. یکی از آنها به اوگفت: پروانه! مگر دستور رانشنیده ای؟ باید به عقب بگردیم. هیچ می دانی اسیرشدن به دست عراقی ها و تحمل شکنجه های آن ها کار هر کسی نیست! به فکرخودت وخانواده ات باش! پروانه گفت: این ها را رها کنم و به فکر جان خودم باشم؟ نمی توانم! و بعد چند فشنگ و نارنجک را محکم به کمرش بست و  گفت:حاضر نیستم به هیچ قیمتی شهر را ترک کنم!

هفتم شهریور ماه سال1360، علی اصغر از او خواستگاری کرد.او معلم آموزش وپرورش وبسیجی بود. داوطلبانه آمده بود جبهه، اعزامی از اسدآباد همدان. پروانه مقید بود که با نامحرم صحبت نکند، از او خواست برای اینکه بتوانند با هم صحبت کنند، برای 2ساعت با هم محرم شوند. علی اصغر تدریس را رها کرده بود و می گفت قصد دارد تا پایان جنگ،سنگردفاع ازاسلام وانقلاب را ترک نکند. آنچه او می گفت، همان آرمان و اعتقاد پروانه بود. قرار شد با هم ازدواج کنند اما پیش از پروانه، «شهادت»، خود را به عقد دائم علی اصغر در آورد. 

نحوه شهادت

عازم خانه دخترکی کوچک شد که چند وقت پیش سرپرست خانواده اش را از دست داده بود. چهار روز به عید نوروز سال1367 مانده بود. هدایایی برایش خریده بود. اما، غرش هواپیمای بعثی و به دنبال آن بمباران وحشیانۀ شهر پروانه را به آرزویش رساند. ...

شهیده پروانه شماعی زاده در وصیت نامه خود نوشت:

«شهادت مرگ سعادت آمیزی است که آغاز زندگی پربار و جدیدی را نوید می دهد. خوش به حال آنان که به این سعادت عظیم نایل می شوند. انسان یک بار بیشتر به دنیا نمی آید و به یک بار بیشتر نمی میرد. چه بهتر، این مردن در راه الله باشد. چنین انسانی خود را ذره ای متصل به ابدیتی بی پایان، به عظمتی با شکوه می یابد.»

 

نگارنده : admin1 در 1392/3/7 9:9:37
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

روایت یک اسیر عراقی از جنگ ایران و عراق

روایت یک اسیر عراقی از جنگ ایران و عراق
ایرانی ها روز و شب واحدهای ما را گلوله باران می کردند 
بعد از سه روز واحد ما را به طرف بهمن‌شیر حرکت دادند و در آنجا مستقر شدیم. بعد از چند روز تازه فهمیدیم که جنگ اصلی اینجاست و نیروهای شما(ایرانی) در تمام روز و شب واحدهای ما را گلوله باران کرده و شجاعانه دفاع می‌کنند. درگیری این منطقه بسیار شدید بود.

در کنار خاطرات تلخ و شیرین رزمندگان اسلام؛ اسرای عراقی نیز در این نبرد نابرابر دارای خاطرات و ناگفته هایی هستند که شنیدنی است. روایت زیر مطلبی از این خاطرات است که درکتاب «اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی» بیان شده است.

ما از سمت جاده اهواز ـ خرمشهر هجوم آورده و داخل خرمشهر شدیم. در طول مسیری که می‌آمدیم هیچ نشانی از نیروهای شما(ایرانی)نبود.

وقتی که به این جاده رسیدیم دو مینی‌بوس کنار جاده چپ کرده‌ بودند که تعدادی از مسافرهای آن کشته شده بودند. واحد ما از جاده عبور کرد و داخل خرمشهر شدیم. اول فکر می‌کردیم که صدای انفجار توپخانه و تانکی که به گوشمان می‌رسد از طرف نیروهای شما است ولی وقتی که وارد خرمشهر شدیم هیچ خبری نبود بلکه این انفجارها از واحدهای زرهی خودمان بود.

ما وارد خیابان‌های خرمشهر شدیم ولی تا آن لحظه دستور پیاده شدن و استقرار به ما نداده بودند. با همه این احوال بسیاری از افراد پیاده شدند و به داخل خانه‌ها و مغازه‌ها هجوم بردند و با لگد و قنداق تفنگ و با شکستن قفل‌ها داخل خانه‌ها و مغازه‌ها شده و اموال آنها را به تاراج بردند.

بسیاری از لباس‌های زنانه و مردانه مغازه‌ها را در خیابان‌ها پراکنده کردند و در این حال خوشحالی و سرور زیادی داشتند. هنوز صدای شلیک گلوله‌های توپ و خمپاره متوقف نشده بود.

عده‌ای از نیروهای خودمان که در شهر و در خانه‌ها بودند بر اثر همین انفجارها کشته شدند و عده‌ای هم زیر آوارها ماندند که هیچ کس نتوانست آنها را پیدا کند.

باید بگویم که عده‌ای از سربازان ما از این منظره تاراج و ویرانی شهر متاثر شده بودند. حتی چند نفر هم گریه می‌کردند و وقتی افراد ما لباس‌های بچگانه و اسباب‌بازی کودکان را می‌آوردند این تاثر بیشتر می‌شد.

ما خانه‌هایی را دیدیم که لباس‌های شسته شده‌ای را روی پشت بام‌های آنها از بند آویخته بودند تا خشک بشود. این نشان می‌داد که مردم با دست خالی شهر را ترک کرده‌اند. من داخل خانه‌ای شده، دیدم که یک گوسفند در گوشه حیاط بسته شده که نه آب داشت و نه علوفه. من آن گوسفند را باز کردم و او به طرف در دوید و بیرون رفت.

حرکت کردیم و به نزدیک مسجد جامع خرمشهر رسیدیم. در آنجا بود که با مقاومت شدیدی از طرف نیروهای شما مواجه شدیم. با اینکه مقاومت منظم نبود ولی بسیار کوبنده و قهرمانانه بود. آنها چند نفر شخصی بودند که ضربات کوبنده‌ای به ما زدند و بعد هم رفتند.

بیشتر از آن نتوانستند مقاومت کنند، چرا که تعداد ما به چند لشکر می‌رسید. بعد از آن ما به طرف رودخانه آمدیم و در کنار نهر مستقر شدیم.

در آنجا افراد اسیر را دیدم که دسته دسته آنها را با کامیون‌ها و با پای پیاده به طرف شلمچه می‌بردند. این افراد همگی شخصی بودند و حتی زن و بچه هم در میانشان دیده می‌شد.

بعد از سه روز واحد ما از رودخانه عبور کرد و به آن طرف آب رفتیم. آنجا هیچ خبری از نیروهای شما نبود. ما بدون سنگر و بی‌آنکه یک گلوله به طرف ما شلیک شود، آسوده می‌خوردیم و می‌خوابیدیم.

افراد صحبت می‌کردند و می‌گفتند: ما تاکنون چنین جنگی ندیده بودیم. تصور ما از جنگ چیز دیگری بود ولی مثل اینکه ایرانی‌ها اصلاً نیرو ندارند که در مقابل ما جنگ کنند و این جنگ یک طرفه است. واقعا هم همین طور بود، زیرا ما خودمان را برای یک مصادف بزرگ با نیروهای شما آماده کرده بودیم ولی وقتی که با این اوضاع و احوال رو به رو شدیم خیلی برایمان تعجب داشت.

بعد از سه روز واحد ما را به طرف بهمن‌شیر حرکت دادند و در آنجا مستقر شدیم. بعد از چند روز تازه فهمیدیم که جنگ اصلی اینجاست و نیروهای شما(ایرانی) در تمام روز و شب واحدهای ما را گلوله باران کرده و شجاعانه دفاع می‌کنند. درگیری این منطقه بسیار شدید بود.

نیروهای شما برای از بین بردن ما واقعا جدیت می‌کردند خیلی هم شجاع بودند. آنها هر شب به ما کمین می‌زدند و تلفات وارد می‌کردند. من حتی چند نفر آنها را دیدم که با موتورسیکلت می‌آیند و می‌روند. توپخانه و تانک هم در این موضع بود که واقعا ما را بیچاره کرده بود. تازه فهمیدیم که گلوله توپ و خمپاره وقتی به طرف آدم شلیک می‌شود چه ترسی دارد. بیچاره مردم خرمشهر که انفجار آن همه گلوله سنگین را از طرف ما تحمل کردند.

ما هر قدر که در خرمشهر آسوده و راحت بودیم اما در عوض در این جبهه لحظه‌ای آرام نداشتیم. تعداد ما در این موضع تقریبا به استعداد یک لشکر بود ولی افراد شما خیلی کم بودند، شاید به یک تیپ هم نمی‌رسیدند.

یک شب نیروهای شما حمله‌ای روی موضع ما را داشتند که تا صبح طول کشید. وقتی که هوا روشن شد نیروهای شما عقب نشستند و فرمانده به ما دستور داد که برویم کنار کارخانه شیر پاستوریزه و جنازه چند نفر از افراد خودمان را بیاوریم.

من به اتفاق چند نفر از سربازها به طرف کارخانه رفتیم. چند جنازه آنجا بود که آوردیم. جنازه یکی از سربازهای شما هم آنجا افتاده بود که جراحت‌هایش را پانسمان کرده بودند.

همه آن جنازه‌ها را به واحد خودمان آوردیم. ما قرار گذاشته بودیم که بگوییم این ایرانی زخمی بود و ما او را برای مداوا آورده‌ایم.

وقتی که به واحد رسیدیم فرمانده تیپ ما را دید و بعد از این که متوجه شهید شما شد، به ما اهانت کرد و گفت:«این ایرانی آتش پرست را از موقع ما بیرون ببرید!»

من به اتفاق یکی از سربازها به نام «سید‌هاشم» شهید شما را به کناری آوردیم. قصد داشتیم که هر طور که هست او را دفن کنیم. بعد از پیدا کردن یک محل مناسب و کندن یک گور، آماده شدیم که جنازه را داخل آن بگذاریم.

این سرباز با اینکه لاغر و نحیف بود اما زخم‌های زیادی داشت. با اینکه یک طرف صورت او را با سرنیزه بریده بودند اما آنقدر چهره‌اش زیبا و نورانی بود که من از دلم نیامد او را همین طور دفن کنم و خاک روی صورت زیبای او بریزم.

به همین خاطر یک نایلون بزرگ آوردم و به اتفاق سید هاشم جنازه سرباز شهید را داخل آن پیچیده و دفن کردیم. بعد از پرکردن قبر روی یک سنگ با گچ نوشتم که این شهید ایرانی است و در تاریخ فلان به شهادت رسیده است.

بعد از چند روز نیروهای شما حمله‌ای کردند که ما مجبور به عقب‌نشینی شدیم. من به سید هاشم پیشنهاد کردم در همین جا بمانیم تا نیروهای ایرانی سربرسند، ولی در سمت راست ما یک واحد کماندویی بود که متوجه ما بودند و ما نمی‌توانستیم خودمان را اسیر کنیم. بنابراین با یک نفربر به عقب برگشتیم.

ما آن جنازه را به طور کامل دفن کردیم و فکر می‌کنم که نیروهای شما آن را پیدا کرده باشند چون جای خیلی مشخص و خوبی دفن شده بود.

ما تا شروع عملیات حصر آبادان در این منطقه ماندیم و تا روزی که با حمله وسیع نیروهای شما محاصره آبادان شکسته شد و ما هم ساعت ده صبح در حالی که از سه طرف محاصره شده بودیم به اسارت نیروهای ایرانی در آمدیم.

من و یکی از دوستانم به نام «حسین» جلوی چشم نیروهای خودمان به طرف شما آمدیم و اتفاقا حالا هم با هم هستیم.

می‌خواهم نکته کوچک و پراهمیتی را برای شما نقل کنم تا بدانید که جنگیدن با نیروهای اسلامی و غارت اموال ملت مسلمان چه عواقبی دارد: یک روز به مرخصی رفته بودم. یکی از دوستان پدرم به من نصیحت کرد که از اموال ایرانی‌ها چیزی بر ندارم.

او خیلی روی این مورد تکیه داشت. من وقتی علت را از او پرسیدم گفت: «پسرم یک گردنبند طلا از خرمشهر آورده بود که آن را به عروسم هدیه کرد.

آن گردنبند بود تا اینکه چند روز بعد عروسم دیوانه شد و الان ما از بدی حال او روز خوش نداریم.

دوست پدرم از من هم پرسید: این نیروهای ایرانی چه وقت به عراق خواهند رسید؟ من به او نوید دادم که انشاء‌الله به زودی لشکریان اسلام خواهند آمد.

نویسنده :مرتضی سرهنگی

 

نگارنده : admin1 در 1392/3/7 9:12:41
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:19 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نگاهی بر زندگی شهید فرض الله گوهری شیراباد

نگاهی بر زندگی شهید فرض الله گوهری شیراباد
میگفت کاش میتوانستم شمارا ازنزدیک زیارت کنم ای امام ای رهبرم ای بزرگوار کاش صدتاجان داشتم تافدای شما ومیهنم میکردم کاش میشد دستان مبارکتان رابوسه میزدم... 
متولد:1322
تاریخ شهادت:1365
محل شهادت:شلمچه عملیات کربلا 5
نام پدر:اسماعیل 
محل تولد:شیرآباد



زندگی نامه آن شهید

درسال 1322درروستای شیرآباد دریک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود نام اورافرض اله گذاشتند.اوازهمان کودکی وخردسالی مهربان بود وهمیشه کمک کردن به دیگران رادوست داشت.حتی درموقع بازی کردن بادوستان وهم سن وسالهایش این رفتارازاوبه چشم میخورد بخاطرکمک کردن به خانواده زیاد نتوانست تحصیل کندازانجایی که همیشه دوست داشت سربارکسی نباشد وزحمتی برای کسی درست نکند بعدازپایان دوران ابتدایی دنبال کار رفت.¨بعدازچندسال با دخترکدخدای محل ازدواج کرد.که حاصل این ازدواج هفت فرزندکه 4دخترو3پسرمیباشد.طبق گفته های مادرم اوبه دوچیزیکی خانواده ودیگری نسبت به خاک و وطن وسرزمین ایران تعصب زیادی داشتند.بطوریکه هروقت ازتلوزیون یارادیودرموردجنگ وحمله عراق به ایران خبری میشنید به شدت ناراحت وغمگین میشدند ومیگفت چطوراین نامردان وازخدابی خبران جوانان این مرزبوم رابابی رحمی به شهادت میرسانند ویا می شنیدجوانی شهید شده باچشمانی اشک آلودمیگفت:خوش بحال کسی که جان خود را درراه وطنش فداکندعشق شهادت داشت وآرزوی قلبیش شهیدشدن بود.میگفت سعادت شهیدشدن  نصیب هرکسی نمیشود وعشق شهادت ازچشمانش موج میزد.هروقت کلمه شهادت به گوشش میخورد ضربان قلبش تندمیشد وگونه هایش سرخ ودعامیکرد خدایاخودت خوب میدانی و آگاهی که چقدرکشته شدن ومردن درراه دین واسلام ووطن برایم باافتخار است کاش صدتاجان داشتم تادرراه امامم وخاک ایرانم این سرزمین مهد شهیدان فدامیکردم واشک ازچشمانش سرازیرمیشد.طبق گفته های مادرم ما یک تلوزیون سیاه وسفیددرمنزل داشتیم روزی تلوزیون خبری رادرمورد حمله عراق اعلام کرد.درحالیکه بچه هاسرصدامیکردند وهرکدام ازپدرخواسته ای داشتندیکی میگفت بابامیای باهم بازی کنیم ودیگری سفارش چیزی رامیداد اما تمام حواس پدربه خبری که ازتلوزیون شنیده بود انگارفقط جسم اودرمنزل بود اماروح ازجای دیگریا بهتربگویم درمیدان جنگ بودانگاراصلاصدای بچه هارانمی شنید.
¨جندروزبعد تصویرحضرت امام خمینی راتلوزیون نشون داد که میان بسیجی ها سخنرانی میکرد.طبق گفته های مادرم هروقت تصویران بزرگواررا ازتلوزیون یامجله وروزنامه میدید اول برای سلامتی وطول عمرحضرت امام دعامیکرد بعدش باچشمانی اشک آلود
¨
میگفت کاش میتوانستم شمارا ازنزدیک زیارت کنم ای امام ای رهبرم ای بزرگوار کاش صدتاجان داشتم تافدای شما ومیهنم میکردم کاش میشد دستان مبارکتان رابوسه میزدم
گویااو ساله اتلوزیون ورادیوودیگرمطبوعات زیاد درموردجبهه وجنگ مطالب منتشرمیکردند وهربارم باشنیدن این اخبارها گویا روح ازبدن آن شهیدبزرگوار جدامیشده رنگ ازچهره میپرید یک حال هوای عجیبی به اودست میداد و وقتی مادرم اورا در این حال میدند نگران میشدند که نکند اوتصمیم بگیرد که به جبهه برود و او را باهفت فرزند قدونیم قد که بزرگترینش 11ساله وکوچکترینش 6ماهه تنهابگذارد. مدتی وضع به همین حال گذشت تا اینکه یک شب تلوزیون ساعت 9خبری درمورد پیروزی برادران رزمنده را اعلام کرد او بقدری ازاین خبرشاد میشود که اشک شوق میریزد و اول خد ار اشکرمیکند و میگوید خوش بحال آن برادرانی که سهمی دراین پیروزی دارند خوشا به سعادت جوانانی که شیرینی وپیروزی این جنگ رابانثار جانشان جشن گرفتند کاش من هم آنجابودم وازنزدیک شاهد پیروزی برادرهایم بودم وبه آنهاتبریک میگفتم ودستانشان رامیبوسیدم طبق گفته های مادرم هروقت این حرفارا از اومیشنیدم نگرانتر از روز قبل میشدم که نکند تصمیم اوبرای رفتن به جبهه جدی باشد ومنو با7فرزند کوچک دریک خانه که فقط یک اتاق آن بطورکامل ساخته شده بود و بقیه نیمه کاره بود تنهابگذارد وبرودهرچقدر مادرم نگرانتر میشد اما مشتاقتر از روز قبل برای رفتن به جبهه میشدیک روزآن شهیدبزرگوار دورازچشم مادرم تحمل خودرا ازدست میدهد ودرپایگاه محل خود برای جبهه ثبت نام
میکند درحالیکه مادرم وبچه ها ازچیزی خبرنداشتیم یک شب
باهیجان منزل آمد وبچه ها که درحال بازی کردن بودند روکرد به مادرم وگفت:خانم،بچه ها خدا را شکر دیگر بزرگ شدند پسربزرگترکه 10ساله است برای خودش مردی شده من تصمیم گرفتم بروم جبهه دیگرطاقت ندارم دوست دارم آنجا باشم کنار برادرهای رزمنده ام وکمک حالشان باشم ومنم سهمی دراین جنگ داشته باشم چندروز پیش درپایگاه محل ثبت نام کردم اگرخدا بخواهد فرداپس فردا اعزام خواهیم شد.ناگهان سرصدای بچه ها باشنیدن این خبربه یکباره خاموش شد واشک ازچشمان همه سرازیرشد.هریک با زبان کودکانه سعی دراین داشتیم تاپدر را ازاین سفرمنصرف کنیم ومادربیچاره که ازشنیدن این خبرشکه شده بودوباخودزمزمه میکرد ازچیزی که میترسیدم بسرم آمد بعد باناراحتی ونگرانی رومیکند به پدرم ومیگوید من برای تصمیمت احترام قاعلم اما من دست تنها با 7بچه قدونیم قدچکارکنم نه خانه امان  بطور کامل ساخته شده نه پس اندازی نه درآمدی آخرمن چگونه زندگی کنم به من فکرنمیکنی به بچه ها فکرکن .طبق گفته های مادرم هرچقدر من زیاد گفتم اوکمترشنید او تصمیم خود را دیگر گرفته بود انگارهیچ چیزنمیتوانست او را ازتصمیم خود منصرف سازد تنها چیزی که ازآن لحظات بیاد دارم شب قبل رفتن همه ما را دورهم جمع کرد در حالیکه برادرکوچکم که 6ماهش بیشترنبود را دربغلش گرفت وخواهربزرگترم را که11ساله بودکنارش نشاند و روکرد به برادربزرگم که 10سال بیشترنداشت وگفت:پسرم اگرخد ابخواهد فرداصبح قراراست ازطرف پایگاه به جبهه اعزام شومپسرم یادت باشه ازاین به بعد مرد خانه توهستی توباید مواظب مادر وخواهر و برادرات باشی علاوه براینکه درست راخوب بخوانی باید کمک حال مادرت وبچه ها باشی بعد به خواهربزرگم روکردوگفت:سعی کنید نمازتان رابه موقع وسروقت بخوانید ومن و تمام برادرهای رزمنده را دعا کنید و یک توصیه اینکه همیشه مواظب حجابتان باشید ودعا برای سلامتی رهبربزرگوارمان رافراموش نکنید چرا که خداوند دعاهای بچه ها را مستجاب میکند.
درحالیکه دست برسرم میکشید گفت بچه های خوبم میدانید که شما ها نورچشم من هستید وچقدردوستتان دارم فکرنکنید از شما ها خسته شده ام یا دوستتان ندارم بخدا قسم که چنین نیست لاکن اگرمیروم این وظیفه من است وآن برادرهایی که تصویرشان را ازتلوزیون میبینیم آنها هم مثل ما خانواده زن وبچه دارند اما بفرمان امام الان درمیدان جنگند و برای دفاع ازمیهنشان با دشمن میجنگند پس شماهم صبورباشید درهمه کاربخدا توکل کنید یادتان باشد که ما خدایی داریم که نظاره گر ما وتمام بنده هایش است چرا که اگر خدا نخواهد حتی یک برگ ازدرخت برزمین نمی افتد فرزندانم نورچشمانم اگرشهادت نصیبم شد برایم گریه نکنید ونگذارید مادرتان هم زیادغصه بخورد به یاد شهدای کربلا بیفتید مگرجلوی چشمان مبارک حضرت رقیه پدروعموی بزرگوارش رابه شهادت نرساندند؟ پس بجای غصه خوردن گریه کردن به آنها فکرکنید وقرآن بخوانید نمازتان رافراموش نکنید کمک  به دیگران را فراموش نکنید چراکه هیچ کار خیروشری از چشم حضرت حق پنهان نیست.با اینکه زیاد از آن زمان گذشته و میگذرد هنوز آن عطرو حال و هوای کودکی وآن حرفهای شیرین و قشنگ پدر را به یاد دارم که با چشمان اشکبار میگفت:دخترانم حضرت فاطمه را الگو خود قرار دهید و با مطالعه زندگینامه آن بزرگوار سعی کنید او را الگو خود قرار دهید.تمام شب را همه گریه کردیم اگر بگویم نخوابیدیم شاید دروغ نگفته باشم تمام شب را پدر از کربلا و حضرت امام حسین(ع) و حضرت ابولفضل(ع) برای ما بچه ها قصه ها گفت.گویی او میخواست ذهن ما را با کلمه شهادتاشنا سازدبرادرکوچکم که 6ماه بیشترسن نداشت وچشم به دهان پدر دوخته بود و میخندید یا یکی ازبرادرهایم که 4سال بیشترنداشت ونمیدانست که پدرم اصلا در و موردچی حرف میزند او که همه فکرش بازی کردن با پدروبه آرامش رسیدن دربغل مهربان پدرچشم به دهان پدردوخته بود.هرکدام بانگرانی ازصبح شدن که مباداصبح شود وپدرما را تنها گذاشته وبه جبهه برود بلاخره هرطورشده بود شب باهمه غصه هایش جایش راباصبح عوض کرد.باطلوع خورشید وصدای قوقولی قوقوی خروس همسایه همه بیدارشدیم.خوب بیاد دارم پدرم درحال خواندن نمازصبح بود.مادرم راصداکردم وبا نگرانی سوال پرسیدم آیا دیشب پدردرموردرفتن به جبهه حرف زد من خواب دیدم یاواقیعت بود؟مادرم درحالیکه موهای مرانوازش میکرد باچشمانی غمگین گفت نه دخترم خواب ندیدی اگرخدا بخواهد امروزساعت 9به جبهه اعزام خواهدشد. 
برادرکوچکم که 6ماه بیشترسن نداشت وچشم به دهان پدر دوخته بود و میخندید یا یکی ازبرادرهایم که 4سال بیشترنداشت ونمیدانست که پدرم اصلا در و موردچی حرف میزند او که همه فکرش بازی کردن با پدروبه آرامش رسیدن دربغل مهربان پدرچشم به دهان پدردوخته بود.هرکدام بانگرانی ازصبح شدن که مباداصبح شود وپدرما را تنها گذاشته وبه جبهه برود بلاخره هرطورشده بود شب باهمه غصه هایش جایش راباصبح عوض کرد.باطلوع خورشید وصدای قوقولی قوقوی خروس همسایه همه بیدارشدیم.خوب بیاد دارم پدرم درحال خواندن نمازصبح بود.مادرم راصداکردم وبا نگرانی سوال پرسیدم آیا دیشب پدردرموردرفتن به جبهه حرف زد من خواب دیدم یاواقیعت بود؟مادرم درحالیکه موهای مرانوازش میکرد باچشمانی غمگین گفت نه دخترم خواب ندیدی اگرخدا بخواهد امروزساعت 9به جبهه اعزام خواهدشد. منکه کلمه جبهه برایم نامفهوم بود پرسیدم جبهه کجاست آخرچرا پدربه آنجا میرود وما را تنهامیگذارد؟مادرم گفت دخترم ما تنها نیستیم ما خدا را داریم که همیشه مواظب ما است برای اینکه ما وشما بچه هاراحت زندگی کنید وبرای دفاع ازخاک وطنمان ایران پدر و امثال او باید به جبهه بروند چون اگر پدر و امثال او دست روی دست بگذارند لشکرصدام روزبروز به خاک ایران حمله میکنند و تمام سرزمینمان رابه تصرف خود درمیاورند پس رفتن به جبهه ودفاع ازوطنمانوظیفه انسانی هرمسلمان است پدر بعد تمام شدن نمازش کنارما آمد و گفت دخترم حق با مادرت است بخدا قسم اگر برادرهایت کمی بزرگتر بودند آنها را هم برای دفاع سرزمینمان ایران عزیز به جبهه میفرستادم.اما افسوس که آنها کوچکند.با صدای پدرم بچه ها هم بیدارشدند از اینکه پدرهنوز کنارمان بود همه خوشحال بودیم.تااینکه پدر به ساعت روی دیوار نگاه کرد نزدیک ساعت 8صبح بود یواش یواش وسایل های خود را داخل ساک گذاشت بعدش قرآن خواند و خود را آماده رفتن کرد وبعد تک تک مارادرآغوش کشیدوباچشمانی اشک آلود ازما خداحافظی کرد و رفت. چندهفته ازرفتن پدرم گذشت ما دیگربازی نمیکردیم زیرپای تلوزیون بودیم تاخبری ازپدر و جنگ جبهه بشنویم فکر میکردیم که هرلحظه ممکن هست پدر را تلوزیون نشان دهد آخرهیج وقت تا این حد ازپدردورنمانده بودیم تحمل دوریش برایمان خیلی سخت و طاقت فرسا بود وقتی بچه های دیگر را در کنار پدرانشان میدیدیم هرکدام بابهانه های مختلف مادر را کلافه میکردیم طفلک مادرم که خود31سال سن نداشت چه سختیها را تحمل کرد چه شبها و روزها را دورازچشم ما بچه ها گریه ها کرد سعی میکرد هرکدام ازبچه ها را با چیزی آرام کند.خواهربزرگترم چون میتوانست نامه بنویسد هرکدام خواهش میکردیم تا ازطرف هرکدام نامه برای پدربنویسد یا اگر پدرنامه میفرستاد او برای ما و مادر میخواند.چند ماه بعد پدر برای مرخصی آمد ما خیلی خوشحال بودیم بعد چند روز دوباره رفت چندین باراین رفت وآمدها اتفاق افتاد تااینکه یک روزکسی برای ماخبری آورد که پدرم درجبهه تیرخورده وماخیلی ازشنیدن خبرناراحت بودیم تمام فامیل همسایه ها به منزل ما آمده بودند هرکس باحرفی میخواست ما را آرام کند که این خبرصحت ندارد مدتی ازپدرم خبری نشد تمام نامه های ما بی جواب مانده بودند حتی اوهم دیگر برای ما نامه نمی فرستاد بعد از چند هفته پدرم خودش آمد اما دست راستش ازقسمت بازو به شدت زخمی شده بود بخیه خورده بود وباند پیچی شده بود وقتی جریان را ازش پرسیدیم گفت:چیزمهمی نیست گلوله خورده اما الان بهتره.ولی ما میدانستیم که درد داشت اما بخاطر ما که نگران نشیم آن حرف ها را میزد.خوب بیاد دارم شبی  درمورد جنگ وچگونه مجروح شدنش با مادرم حرف میزد و از شهیدشدن رزمنده ها حرف میزد هر دو با هم آرام بی صدا اشک میریختند و گریه میکردند.مثل هرشب منتظراخبار ساعت 9بود تاخبری درموردجنگ بشنود که اخبا ردرمورد حمله عراق به خاک شلمچه خبرداد پدرخیلی ناراحت شد گریه کرد و گفت چطورمن درمنزل در حال استراحت باشم درحالیکه برادرهای رزمنده درحال جنگیدنند تا یک وجب ازخاک سرزمینمان دست صدام وصدامیان نیفتدهمین فردا باید راه بیفتم.مادرم گفت اما تو دستت هنوزخوب نشده نمیتوانی تکانش بدی یا چیزی را برداری مهمترازهمه تو الان درمرخصی استعلاجی هستی اما تلاش بازبی فایده بود.شب قبل خواب همه ی ما را دور خود جمع کرد و باچشمان اشک آلود در مورد رشادتها و شجاعتهای رزمندها حرف زد و گفت بچه ها نمیدانم این رفتنم برگشتی دارد یا نه اما اجازه ندهید خون جوانان پایمال بشه شهیدان جانشان را فدا کردند تاشما بچه ها وامثال شما با ارامش زندگی کنید یادتان باشد مرگ باعزت بهتراست اززندگی پراز ننگ.سپس همه ما را درآغوش کشید انگارمیدانست آخرین شبی است که درکنارخانواده بسرمیبرد.هنوزچند روزی از رفتنش نگذشته بود که خبرشهید شدنش را ازطرف پایگاه محل بما دادند طبق گفته های هم سنگریهایش آن بزرگوار وقتی با دستان زخمی پیش بچه ها میرود همه ازدیدنش تعجب میکند که چرا با این وضع دستت باز برگشتی آن شهید بزرگوار فقط در جواب لبخند میزند و میگوید شما بدون من میخواستید صدام را شکست بدهید و به کربلا بروید مگرمن بمیرم که لشکر صدام یک وجب ازخاک سرزمینم را بتواند بگیرد.
آن شهید بزرگوار در سال1365یعنی در43سالگی در شلمچه  زیارتگاه فرشته ها و ملائک ها درعملیات کربلای 5به آرزوی قلبیش که شهادت وکشته شدن درراه اسلام و امام بود رسید وغم بی پدری وغصه تنهایی را بما تا آخرین روززندگی هدیه داد.

 فرستنده فرزند آن شهید بزرگوار:فریبا گوهری از تالش

 

نگارنده : admin1 در 1392/3/7 8:25:45
 
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

به مناسبت سالروز شهادت شهید «عباس صابری»

به مناسبت سالروز شهادت شهید «عباس صابری»
تفحص در فکه به عشق حضرت عباس(ع) 

امیر جهروتی می‌گوید: با آمبولانس به منطقه رفتیم؛ دم میدان مین پیاده شدیم؛ عباس‌آقا در طول مسیر می‌گفت: «امروز به عشق حضرت عباس(ع) کار می‌کنیم»؛ او از قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود.

 شهید تفحص «عباس صابری» هشتم مهر 1351 در تهران به دنیا آمد؛ او از سال 1364 در حالی که 13 سال بیشتر نداشت، به جبهه رفت و در عملیات‌های والفجر هشت، کربلای 5، بیت‌المقدس 2، بیت‌المقدس 4، بیت‌المقدس 7، تک عراق در سال 1367 و عملیات‌‌های بحران در خلیج فارس مأمور در گردان مقداد در سال 1369 و برون مرزی با لشکر بدر(انتفاضه) در سال 1370 شرکت کرد.

عباس که از جستجوگران نور بود و مسئولیت تخریب کمیته جستجوی مفقودین را بر عهده داشت، پنجم خرداد 1375 مصادف با 7 محرم 1417 طی انفجار مین در فکه، به شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام گرفت. 


شهید عباس صابری

امیر جهروتی عضو گروه تفحص لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص)، نحوه شهادت عباس را در «دُردنوشان بلا» روایت می‌کند:

خرداد 1375 را در سرزمین داغ و تب‌دار فکه پشت‌سر می‌گذاشتیم، سرزمینی که روزگاری نه چندان دور شاهد حماسه آفرینی سربازان حضرت مهدی(عج) بود و جستجوگرانی تحت عنوان تفحص، سرزمین فکه را وجب به وجب می‌گشتند تا بسیجیان دلیرمردی که فکه در مقابل ایثار و مقاومتشان سر تعظیم فرود آورده بود را بیابند.

شهید «عباس صابری» یکی از این عاشقان بود؛ او قبل از شهادتش با روزهای قبل تفاوت داشت. بچه‌ها که پای کار رفتند بنده در مقر بودم، به خاطر شدت گرمی هوا معمولاً ساعت 11 برادران از پای کار باز می‌گشتند، من در حال استراحت بودم، عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار کرد و گفت: «بلند شو بلند شو، امروز وقت خواب نیست. بنشینید تا همدیگر را زیاد ببینیم». به او گفتم: «عباس! بگذار بخوابم دیشب پست دادیم» هرکاری می‌کردم با خنده‌رویی نمی‌گذاشت بخوابم، تا ظهر که وقت نماز شد. در حسینیه کوچک‌مان با جمع با صفای همسنگران به صف نماز ایستادیم و سپس سفره پهن شد، دور سفره حلقه زدیم، بعد از صرف ناهار، یک دفعه عباس برای کار داوطلب خواست و گفت: «کی می‌آید برویم پای کار و با بیل کار کنیم».

از آنجایی که به بیل مکانیکی وارد بودم، فکر کردم بیل مکانیکی را می‌گوید، گفتم: «عباس من می‌آیم». حاضر شدیم برای رفتن. عباس یک بیل دستی به دستم داد و یکی را هم خودش برداشت، پرسیدم:‌ «مگر قرار نبود با بیل مکانیکی کار کنیم؟» گفت: «نه با همین بیل دستی کار می‌کنیم».

خلاصه با آمبولانس راهی محل کار شدیم؛ دم میدان مین پیاده شدیم و آمبولانس به مقر بازگشت. به طرف میدان مینی که از طرف رژیم بعث برجای مانده بود پیاده راه افتادیم، هدف عباس آقا زدن معبر بر کانالی که به علت زیاد بودن مین والمری نامش را کانال والمری گذاشته‌اند بود و عباس‌آقا خوب می‌دانست که پیکر بسیاری از عزیزان رزمنده در آن کانال به جای مانده است.

در طول مسیر عباس‌آقا می‌گفت: «امروز به عشق حضرت عباس(ع) کار می‌کنیم» و اصلاً او از قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود چراکه روز پنج‌شنبه برای غسل‌ شهادت به دوکوهه رفت، نوار کاست او اکنون موجود است که او از حالات خود می‌گفت و از شهدا حاج‌ابراهیم همت و حاج‌عباس کریمی استمداد می‌کرد و می‌گفت: آرزو دارم در عاشورای امسال در محضر حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) باشم.

با گفتن بسم‌الله وارد کار شدیم. عباس‌آقا جلو می‌رفت و من هم پشت سر او. پرسیدم: «اینجا خطری ندارد؟» او گفت: «نه اینجا برادر مجید پازوکی پاکسازی کرده است» بعد از کمی رفتن در میدان مین وارد معبر شدیم که محل شهادت شهیدان غلامی و شاهدی که از شهدای تفحص بودند و در دی‌ماه 1374 به شهادت رسیدند.

عباس‌آقا به من گفت: «تو اینجا بنشین تا من بروم وضعیت را ببینم و برگردم». نمی‌دانم چرا آن روز اصرار نکردم که کنارش باشم، حدوداً 6 دقیقه جلوی چشمان من مین‌ها را خنثی می‌کرد و به جایی رسید که به محل نشستن من مشرف بود و کم‌کم از روی کانال به سمت جلو می‌رفت دیگر من او را نمی‌دیدم، البته او می‌توانست مرا ببیند. 10 دقیقه‌ای نگذشته بود که ناگهان انفجاری زد که من اول فکر کردم حتماً عباس‌آقا سیم‌تله را کشیده و آن را منفجر کرده، از جایم برخاستم و چند بار صدایش کردم. جوابی نشنیدم خیلی نگران شدم، بچه‌ها که در مقر صدای انفجار را شنیدند و می‌دانستند که ما داخل میدان مین مشغول کار هستیم.

برادر رفیعی با آمبولانس آژیرکشان خود را به طرف ما رساند، به سوی آمبولانس دویدم و گفتم: «هر چه عباس را صدا می‌زنم جواب نمی‌دهد» بالاخره قسمتی از محل مشرف به محل انفجار را بالا رفتیم، عباس را دیدم که دست و پا قطع شده نیم خیز به زمین افتاده، 2 - 3 باری این کار را تکرار کرد، دیگر تاب ایستادن نداشتیم، برادر رفیعی اجازه نمی‌داد که وارد میدان مین شویم و می‌گفت: «تخریب چی نیستید».

مطمئن بودیم عباس هنوز زنده است، برادر رفیعی دنبال تخریب‌چی رفت، دلمان تحمل نداشت بسم‌الله را گفتیم و با برادر پزشکیار وارد میدان مین شدیم، بعد از دقایقی کوتاه و پر التهاب به بالای سر عباس‌آقا رسیدیم، صورت سوخته، بدنش پر از ترکش، دست و پا قطع شده که از شدت درد به دندان‌هایش فشار می‌آورد؛ دستش ریش‌ریش‌شده یکی از پاهایش هم کاملاً قطع شده بود و دیگری نصفه. پزشکیار سریع سرم وصل کرد و سعی در جلوگیری از خونریزی بیشتری داشتیم؛ او را به پشت گذاشتیم تا به عقبه برسانیم، به طرف آمبولانس در حال حرکت بودیم، به کانال والمری رسیدیم، هنوز صدای خِرخِر عباس از گلوی او به گوش می‌رسید و ما خوشحال از زنده بودن او و عباس همچون مولا و سرورش با دستی قطع شده به شهادت رسید.

بعد از شهادت عباس، علی‌آقا محمودوند به محل آمد تا پای جا مانده‌اش را از میدان مین برداریم و به پیکر مطهرش برسانند؛ علی‌آقا پس از جویا شدن از وضعیت انتقال میدان مین، گفت: «به جاهایی رفتید که مین‌های والمری را به مین‌های گوجه‌ای بسته بودند».

فارس
 

 

 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید شهناز حاجي شاه اولين زن شهيد مقاومت خرمشهر

شهید شهناز حاجي شاه اولين زن شهيد مقاومت خرمشهر
خودم قبر دخترم را کندم! 
نام : شهناز
نام خانوادگي : حاجي شاه
سمت : اولين زن شهيد مقاومت خرمشهر
نوع ايثارگر :خادمين عرصه ايثار وشهادت


حسينه ي اصفهاني ها شلوغ است. مجروحي روي زمين افتاده و آب ميخواهد.مادري مي گويد: «به اين جوان آب بديد »  مجروحي كه خو نريزي دارد نبايد آب بخورد » مادر اشكش را پاك ميكند و ميگويد«آخر هوا خيلي گرم است؛و تشنه هستند.» آن گوشه بچه هايي هستند كه از تانكر، آب خورد ه اند. تانكر قبلاً مال گازوييل بوده، همه شان مسموم شد ه اند. مادر، شما مراقبشان باش، من به بيمارستان سري بزنم. خواهر اين را ميگويد و راه مي افتد. يكي از مجروحان مي گويد:«برويد استاديوم؛مقر تداركات آن جاستب.همه ي خواهرهاي مكتب قرآن وسپاه آنجا هستند.»دختر با عجله ميرود. خواهر كوچكش را هم ميبرد. مادر با مجروحان تنها ميماند. مادر ميماند بدون دخترهايش. غم دختر زير خاك خوابيده مثل ماري بر دلش چنبره مي اندازد. كسي با لباس سپاه مقابلش ميايستد. قيافه اش را تار ميبيند. محمد جها ن آرا است يا محمد نوراني؛ معلوم نيست. تاري چشمهايش نميگذارد او را بشناسد؛ فقط ميداند كه آشنا است.او مي گويد :«اين قرص را بخوريد.پل كه امن شد، مي برندتان دزفول.»كجا بروم؟پسرهايم اينجا هستند.خانه ام  اين جاست.چهل سال زندگي ام اين جاست.
  اينها را با خودش گفته است. ثانيه هايي است كه سبزپوش رفته است. روي زمين دراز ميكشد. اي زمين حسينيه من هم آماده رفتنم. امانت حضر ت زهرا را كه دادم؛ خيالم راحت است؛ بي بي جانم! خاطرات گذشته پيش چشمانش جان ميگيرند: كنار ديگ سمنو نشسته است. حرارت به صورتش ميخورد و دلش پر از درد و داغ است. چشمها و پلكهايش ميسوزد و اشك جاري ميشود. زيرلب مي گويد:«يا فاطمه، دستم به دامانت!خودت واسطه شو كه فرزندي كه در شكم دارم را در راه تو تربيت كنم.از خدا برايم دختر بخواه.براي سه  پسري كه دارم،شكر.نذر مي ميكنم هر سال روز شهادت تو سمنو بپزم.اينها از من دختر مي خواهند و من از تو.»
مهين بانو دستهايش را گرفت و گفت:«از پاي ديگ پاشو.سمنو دم كشيده.بايد كاسه كاسه كنيم و بديم در خانه ي مردم.»   چه قدر سنگين شد ه ام. اين روزهاي آخر چه قدر دير ميگذره. بچه ام تكان نمي خوره. نكنه دخترم خفه شده باشه!» صدايي او را از خاطرات شيرينش بيرون مي آورد. مادر… مادر… چي شده؟ بيدار شو. چشمها را باز ميكند. پسر بزرگش بالاي سرش نشسته است. حسينيه شلوغ است و هوا سنگين. ناله هاي مجروحان در انفجار و شليك هاي پياپي گم مي شود. « ناصرجان كجايي مادر؟ » - ناصر اسلحه را از شانه اش پايين گذاشت و عر قهاي روي پيشاني اش را پاك كرد. بچه ها كجا هستن؟ تو كه نمي داني؟ هيچ كدامشان يك جا بند نمي شوند، آن هم توي اين قيامت! شنيدم جلوي مكتب . قرآن دو نفر شهيد شدند. شايد رفته باشند آ نجا. نمي دانم كي بهم قرص داد؛ سرم گيج ميرود ناصر دستهاي مادر را در دست گرفت و بوسيد. مادر، من با بچه ها مي روم آن طرف شط. بهتره شما با بچه ها و آقا برويد دزفول؛ ما را هم به خدا بسپار. مي مانيم و مواظب شهر ميشويم.مادر با ناله گفت:« با كي مي ري؟ كجا مي ري؟ بچه هام همه رفتن؛ ناصر، شهناز، حسين » ناصر بلند شد و گفت مهدي هم با ماست. اگر كسي سراغش رو گرفت، بگو.»كدوم مهدي؟ مهدي آلبوغبيش. به بچه ها بگو. خداحافظ. ناصر مي رود و باز مادر ياد گذشته مي افتد: صبح زود است. بچه ها كيفشان را برداشته اند كه بروند مدرسه. شهناز دم گوش مادر مي گويد: «. مادرجان! ناصر صبحانه نخورده » ناصر با ناراحتي مي گويد:«لقمه ام  را برداشته ام توي مدرسه بخورم.».
 لقمه ام را برداشته ام توي مدرسه بخورم » مادر با نگراني به بچه هايش نگاه مي كند. ناصرجان، مواظب خواهرتان باشيد. نكنه توي آب بيفته! نه مادر. اين مواظب ماست! تا توي بلم تكان ميخوريم، ما را نگه ميدارد و جيغ وداد راه مي اندازد. ظهر كه از مدرسه تعطيل شديد، چهارتايي تان سوار بلم محمود قاسم بشويد. او مواظبتان است، بلمش ساي هبان هم دارد. آقات حسابش را داده تا آخر مدرسه. هوشنگ گفت:«بلمش كوچك است. از دست آبجي شهناز هم كه نمي توانيم تكان بخوريم. ما  خودمان م آييم، شهناز با او بيايد» دختر من را تنها نگذاريدها! اين سال هم تمام بشود، مي رويم آن طرف شط كه مدرسه تان بي دردسر باشد. سه ساله كه بچه هايم توي آفتاب و بارون، با دردسر مي رن مدرسه!  ناصر گفت:«اگر اين دختر ه ي فسقلي را مواظب ما نمي گذاشتي، بي دردسر مي رفتيم مدرسه »  مادر، دخترش را بوسيد و گفت:«دردسر نيست اين دختر را از فاطمه زهراگرفته ام.» خيلي وقت بود كه ناصر از حسينيه رفته بود اما مادر صدايش كرد مكتب قرآن كدام دخترها كشته شد ه اند؟ مواظب باشيد. نكنه شهر دست عراقي بيافتد. ناموستان را مواظب باشيد، شهر را مواظب باشيد.چه قرصي بود اين! چه قدر گرمم شده! حسينيه ي اصفهاني ها پر از مجروح است، نمي شود پايم را دراز كنم. نكند سر راه كسي را بگيرد. حالا هم كه مي خواهم بروم بايد از كجا رد بشوم؟ مي خواهم از اينجا بروم. يا فاطمه ي زهرا! اينجا پر از تيغ و شيشه خرده و خار است. با نوك پنجه هم نمي شود رد شد. يازهرا كمكم كن. از آن طرف چه باد خنكي مي آيد. كنار شط و پل بلم هم هست. خدايا چطور رد شوم؟ مامان بيا، دستت را بده تا رد شي. كجايي مادر! گفتن جلوي مكتب قرآن توپ انداخته اند. تو كجا بودي؟ بيمارستان؟ جهاد؟ سپاه؟ كجايي شهنازم؟ مامان بايد از اينجا رد بشي. بيا. تو چطور رد شدي؟ از كجا رد شدي؟ از جلوي مكتب قرآن رفتم. شهنازم! من را هم ببر. دستم را بگير. چرا اينقدر پشت سرت را نگاه ميكني؟ چشم به راه ناصر و حسين هستم. صبر كنيم تا آ نها هم بيايند؟ آ نها خودشان رد مي شوند. اين راه را ناصر و حسين هم مي دانند! مادر چشم هايش را باز مي كند.«شيخ شريف»داخل حسينيه مي شود. عد ه اي دور او جمع ميشوند. كسي مي گويد:« توي اين شرايط چاره چيه؟ چه كار كنيم؟»شيخ شريف جواب مب دهد:« خواهرها را بفرستيد بروند. شهر ديگر امن نيست. عراقي ها از گمرك هم رد شده اند.با هر وسيله اي شده خواهرها را بفرستيد بروند.» توي بيمارستان چي؟ آنجا بايد باشند!
شيخ شريف آرام مي گويد:«عراقي ها چيزي سرشان نمي شود؛ صلاح نيست خواهري در شهربماند.»  حسينيه پر شد از همهمه. ذهن مادر ميان گذشته و حال تاب خورد. خانه شان روضه خواني اما م حسين برپا كرده بودند. آقا ي سجادي بالاي منبر بود. هر سال دهه ي او ل محرم خانه ي حاجي شاه روضه خواني بود.آن سال گفته بودند «. هر كس مراسم دارد، بايد به شهرباني اطلاع بدهد »  او گفته بود:«ما مراسم مي گيريم اما خبرنمي دهيم » مادر سيني چاي را دست شهناز داد تا براي ز نها ببرد. سيني چاي اتاق مردانه را هم دست ناصرداد و به او گفت:«تا روضه ي آقا تمام شد،ماشين را بياور دم در و آقا را به جاي امني برسان.ما كه به شهرباني خبر نداده ايم،حتماٌ تا حالا خودشان خبر دارشده اند، مي ريزند توي خانه و دستگيرش مي كنند.»ناصر سيني در دست ايستاده بود و مادر را نگاه مي كرد. پرسيد:«مادر اعلاميه هاي چي؟آن ها را كي پخش كنيم؟؟»
روضه كه تمام شد شهناز و حسين پخش مي كنند. آ نها ميتوانند؟ بگذار آقا را كه رساندم و برگشتم، چهارتايي پخششان ميكنيم. باشد. خدا پشت و پناهت. برو آقا ي سجادي را برسان. صبر ميكنم تا برگردي. اين اعلاميه ها را تازه از نجف آورد ه اند. قرآن يار و ياور آقاي خميني باشد. قرآن ياور شما هم باشد. مادر جابه جا شد. با سر و صداي مردم، پلكهايش را باز كرد. كسي گفت:بايد از جلوي همان مكتب قرآن تشيع بشوند.» ديگري آهسته گفت: «هيس! مادرش اينجا خوابيده » مادر زمزمه مي كند:«خواب؟مكتب قرآن! كسي كه دخترش در مكتب القرآن باشد، آن هم توي اين شرايط كجا خوابي است؟ دخترم خودش خواب ديده؛دو سال قبل،سه بار همين خواب را ديده بود.توي مكتب القرآن،توي جلسه ي قرآن،همه دورتادور نشسته بودند:مژده اومباشي،كبري نقدي زاده،خديجه عابدي،فاطمه جهان آرا،بهجت صالح پور،سهام طاقتي. رحلهاي قرآن جلويشان باز بوده. شهناز كه در را باز ميكند، صورت آ نها محو ميشود. صداي قرآن خواندن مي آيد. جلو ميرود. همه مي آيند طرفش و روي دست بلندش ميكنند. چرا سه بار اين خواب را ديد؟ چرا؟ براي همين اين همه ميرفت مكتب قرآن. رفت قرآن ياد گرفت. شد معلم قرآن. به من و بچه ها هم قرآن ياد داد. به بزر گترها، توي روستاها، توي شهر، توي نهضت. حرفش، حرف قرآن بود. راهش راه قرآن بود. از خانه شروع كرده بود. همه شاگردش بودند. معلم بود. معلم قرآن، معلم زندگي. هركس هر كاري مي خواست بكند باه اش مشورت ميكرد. همه شهناز را دوست داشتند. براي خود من هم مثل مادر بود.يك سال عيد بود.گفتم:شهناز،مادر!بچه ها لباس مي خوان.»گفت: « بريم بازار » گفتم:«تو كه بازار را زير و رو كردي.هلاك شدي توي اين گرما يك سال عيد بود. گفتم را زير و رو كردي. هلاك شدي توي اين گرما. همين شلوار را براي شهره بخريم، آن دامن را براي شهلا،آن شلوار را هم براي حسين.خوب است؟»نه مادر. پارچه ميگيريم، براي همه شان خودم ميدوزم. ارزا نتر در مي آيد. چرا بيخود پول بدهي. رفتم خياطي ياد گرفتم براي همين روزها. براي زمستانشان همين يك ژاكت ببافم، بس است. هوا كه خيلي سرد نمي شود» گفتم :«شهناز مادر! همين جوري هم كه اصلاً استراحت نداري، چه برسد بخواهي به فكر بافتن ودوختن لباس بچه هاهم باشي » گفت:«شما فقط مدلشان را ببينيد؛گلدوزي كه ياد گرفتم برايشان خوب و خوشگل مي دوزم.عزيز دل شهناز كه نبايد غصه ي چيزي را بخورد.فكر و خيال نكني ها،خودم هستم.» يكي آهسته گفت :«از كدامشان خبري نيست؟حسين،شهناز يا ناصر؟»يكي پاسخ داد :«فعلاً از دخترش شهناز.»مادر زير لب گفت:«من كه خواب نيستم؛ به من بگوييد چي شده.نگوييد دخترش،بگوييد مادرش! شهناز مادرمه!شهره هم بهش مي گه؛ مامان شهناز.براي من مادره براي خواهرها و برادرهاش هم مادره.خانم خانه،عزيز خانه.» شهنازجان پس چرا نمي آيي؟ كجا رفتي؟ هر جا كه مي رفتي زود مي آمدي. مي گويند از تو خبري نيست. تو كجايي كه نميب ينمت! مثل آن پرند ه اي هستي كه توي خوابم ديدم و هي از جلوم ميرفت. توي يك دشت سبز و قشنگ، خوشه هاي گندم آويزان بود؛ طلايي طلايي. هوا گرم نبود، انگار صبح بود؛ خنك بود. من تنهاي تنها سر زمين بودم. خسته شدم نشستم. از كوز هاي كه آ نجا بود، آب خوردم. يك دفعه سايه اي روي سرم افتاد. سرم را كه بالا كردم سه تا پرنده ديدم توي آسمان چرخ مي زدند. آمدند پايين و نشستند. طرفشان كه رفتم، پريدند. رفتند توي آسمان. رنگ خاصي داشتند؛ سبز نبودند، آبي بودند. يكي شان اول آمد پايين. دوتاي ديگر بعد آمدند. پرند ه ي اولي را ديدم؛ شهناز بود. به خودش آمد. شهلا دخترش، داشت شانه هاي او را مي ماليد. مادر بلند شو؛ قلبت ميگيره. رو به آنها كه دورشان جمع شده بودند،گفت: پنهان كردن فايده نداره،مادر، شهنارشهيد شده!» شده » مادر با ناله گفت:«كجا؟» جلوي مكت بالقرآن، يك گلوله توپ افتاد. شهناز ما با شهناز محمدي داشتند با وانت مي رفتند كه به بچه هاي خط غذا برسانند. يك گلوله جلوي ماشين خورد و هر دو شهيد شدند. بايد زودتر دفنش كنيم.مادر گفت:«صبر كن بچه هام جمع بشن؛آقات هم بياد.مگر غريبيم ما؟» صبح بود. نسيم گرمي مي وزيد. هوا آغشته از مويه هاي مادران و خواهران بود. گلوله هاي توپ امان نمي دادند؛ مدام زمين را شخم ميزدند. جنت آباد خونين شهر، سه تايي ايستاده بودند بالاي سر تابوت چوبي. مادر، دختر نُه ساله اش و يك دختر جوان. از ديروز ظهر تا امروز، تابوت با قالبهاي يخ سنگينتر شده بود. كدامشان توان داشت تابوت به آن سنگيني را كنار قبري بياورد كه خا كهايش با دست كنار رفته بود. اگر گلوله هاي توپ مهلت مي داد آن دم آخر، مادر مي خواست با دخترش يك وداع جانانه كند. مي خواست از دخترش حلاليت بگيرد. نه محرمي، نه خويش و قومي؛ هيچ كس نبود تا جنازه را در قبر بگذارد. چه تشييع جناز ه ي غريبي! كدامشان توان اين را داشت كه اين تابوت را حركت دهد؟ كدام از اين سه نفر! مادر اشك مي ريخت. دختر نُه ساله اش دست هايش را گذاشته بود روي گوشش كه صداي انفجار كمتر اذيتش كند. دختر جوان دلش در مسجد جامع بود، در حسينيه ي اصفهاني ها. آ نجا به كمك او نياز بود؛ بايد مهمات را به بچه هاي خط مي رساند. بايد وانت وسايل پزشكي را مي برد بيمارستان. بايد مي رفت و شهدا ي كوي طالقاني، بي سيم و كوت شيخ را شناسايي مي كرد. بايد مي رفت پيش زناني كه فقط مي توانستند شهدا را بشويند و كفن كنند. بايد مي رفت و وقتي آ نها اشك مي ريختندو قبر مي كندند،مي گفت:«اين ها همشهري هاي ما هستند.اين پيكرهاي غرق به خون،جايشان همين جاست.اشك براي مظلوميتحسين بريزيدآه براي تنهايي زينب بكشيد.» او اوبايد مي رفت؛ آ نجا كه بايد مي رفت. اما با رفتن او مادر تنها مي شد. مادر گفته بود «من بي مادر شده ام،نه بي دختر!»او به جاي برادرها كه در خط بودند، به جاي پدر كه در دزفول بود، مانده بود تا مادر تنها نباشد. مادرگفت: «بايد غسلش بدهم » دختر جواب داد:«آب براي خوردن هم نداريم مادر»مادر گفت:« لباس سپاه تنش، كفنش » دختر دستپاچه گفت «مادر در قبر كه مي گذاري بايد دعا بخواني.»اوگفت:« اللّهم صل علي مُحمّد و آ ل مُحمّد » دختر جلو رفت و گفت:«مادر بگذار من بيايم، دعاي...يادم نمي آيد.سوره ي ...خدايا اين خواهر من است درون قبر؟خدايا،اللهم صل علي محمد وآل محمد.» آن دو سر قبر خم شد ه اند. گريه مي كنند، دعا مي خوانند، به هم دلداري مي دهند؛ معلوم نيست! دختر كوچكتر نگاهشان ميكند و گريه ميكند. گلوله ي توپي، چند متر آنطرفتر، مي خورد روي قبري كه تازه يكي را آ نجا گذاشته اند. پوتيني با يك پاي قطع شده روي هوا چرخ مي خورد و كنارشان به زمين مي افتد. دختر كوچكتر مي گويد:«تو را خدا بيا برويم مادر.» خواهر بغضش را فرو مي خورد. برويم. برويم حسينيه ي اصفهاني ها.مادر زير لب مي گويد:«بگذار سفارشي به شهناز بكنم.»سرخم مي كند و آرام مي گويد:«يك چيز از تو مي خواهم؛مي خواهم براي امام دعا كني!»
آن ها مي روند بي آن كه سنگي براي نشانه مزارش بگذارند.دل ها كنار قبر جا مي ماند؛اين نشانه!
 
 
 خودم قبر دخترم را کندم!

خودم قبر شهناز را در محل ورودی پادگان دژ کندم… من از ترس اینکه جنازه دخترم به دست دشمن بیافتد او را به خاک سپردم.. داخل قبر او شدم و کفن را از رویش به کناری زدم..

خونین شهر تا هنگام آزاد سازی مدافعان بسیاری را از دست داد که هر کدام غیرتی بی نظیر به خرج دادند و اگر چشم خردمندی آنها را از لابه لای خاطرات خاک خورده روزهای دفاع مقدس می دید و مردانه یاد آوری می کرد اسطوره های با ارزشی بودند. 

روایتی از یکی از بانوان غیور مدافع خرمشهر: خرمشهر در محاصره بود و جنگ تبدیل به نبردی تن به تن شده بود به نحوی که به دلیل حساسیت بالا و گزارش هایی که از وحشیگری سربازان بعثی در برخورد با زنان مسلمان ایرانی می شد از دختران امدادگر خواسته بودند هر چه سریعتر شهر را ترک کنند.
اما چند تن از دختران همچنان در شهر مانده بودند زیرا متوجه بودند حضور آنها به برادرانشان قوت قلب می دهد و موجب تلاش و تحمل بیشتر آنها در دفاع از شهر می شود. 

شهناز به همراه خواهر دیگرش شهلا و برادرش در شهر مانده بود و همزمان هم امدادگری می کرد و هم اسلحه به دست گرفته بود.
شهناز دزفولی بود اما از کودکی در خرمشهر بزرگ شده بود و قدرت این را در خود نمی دید که شهر کودکی اش را که محله به محله در حال اشغال توسط نیروهای دشمن بود ترک کند. بنابراین تا آخرین نفس مقاومت کرد. 

شهناز با دیگر مدافعان شهر محله به محله با اشغالگران روبرو می شد و سرانجام در جریان یکی از این نبردهای شهری در خیابان چهل متری خرمشهر مورد اصابت ترکش توپ قرار گرفت و به شهادت رسید. 

شرایط به شکلی بود که حتی امکان تشییع پیکر وی نبود و مادر و خواهران شهناز، پیکر وی را در ورودی پادگان دژ دفن می کنند زیرا دشمن در حال اشغال شهر بود. 

مزار شهناز حاجی شاه

شهلا حاجی شاه خواهر شهید:
روزی که خواهرم شهید شد و می خواستیم او را دفن کنیم جلوی مسجد جامع، برادرم حسین را دیدم. به او گفتم: بیا می خواهیم شهناز را دفن کنیم! گفت: من نمی آیم. عراقی ها داخل شهر شده اند و جنگ تن به تن شروع شده، آنجا به من بیشتر احتیاج است.
در بهشت شهدا آبی برای غسل دادن خواهرم نبود. برادری می گفت: احتیاج به غسل ندارد. گلوله های توپ در نزدیکی ما فرود می آمدند… مادرم با دستهای خودش خواهرم را غریبانه در قبر گذاشت. مدتی بعد خبر شهادت حسین را برای ما آوردند..!
مادر شهید:
خودم قبر شهناز را در محل ورودی پادگان دژ کندم… من از ترس اینکه جنازه دخترم به دست دشمن بیافتد او را به خاک سپردم.. داخل قبر او شدم و کفن را از رویش به کناری زدم. او را بوسیدم و بعد خاک ها را روی تازه گلم ریختم. اما پیکر حسین که به شهیدان کربلا پیوست هرگز پیدا نشد…! 

'گفتنی است چند روز بعد از شهادت شهناز برادر بزرگوار این شهید، حسین در روز دوم آبان ۱۳۵۹ در نزدیکی فرمانداری به فیض عظیم شهادت نایل آمد. 

سرانجام خرمشهر با غیرت همین جوانان و به یاری خدا آزاد شد. 
 

نگارنده : admin1 در 1392/3/4 11:9:14
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطراتی از شهيد «نوريك دانيليان» به روايت همسر و خواهرش

خاطراتی از شهيد «نوريك دانيليان» به روايت همسر و خواهرش
جانباز شهيد «نوريك دانيليان» دومين فرزند از يك خانواده هفت نفري مستضعف ارمني، در فروردين سال 1342 در تهران چشم به جهان گشود. 

جانباز شهيد «نوريك دانيليان» دومين فرزند از يك خانواده هفت نفري مستضعف ارمني، در فروردين سال 1342 در تهران چشم به جهان گشود.
دوره ابتدايي را در دبستاني در محله «حشمتيه» گذراند. پس از آن در مدارس «تونيان» و «سوقومونيان» به تحصيل پرداخت، ليكن به علت اوضاع بسيار وخيم مالي خانواده اش مجبور به ترك تحصيل گرديد. او در يازده سالگي مادرش را از دست داد. پدرش «هايكاز» نيز، درمانده از همه جا، به مدت دو سال «نوريك» و برادرش را به محلي در جلفاي اصفهان كه در آن جا زير نظر شوراي خليفه گري ارامنه اصفهان و جنوب، از بچه هاي بي سرپرست حمايت مي‌شد، سپرد. بعد از ترك تحصيل، به كار در آرايشگاه، مكانيكي و تراشكاري پرداخت تا بتواند كمك خرج خانواده باشد. «نوريك» در زمان جنگ تحميلي خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نموده و بعد از طي دوره آموزشي به جبهه هاي جنگ اعزام گرديد. براي درك حدّ و اندازه متانت شهيد «نوريك دانيليان» كافي است ذكر گردد كه ايشان در خلال دفاع قهرمانانه در دوران جنگ تحميلي، به دفعات مورد اصابت تركش واقع شده و يك نوبت نيز مورد عمل جراحي قرار گرفته بود. موج انفجار نيز يك بار به شدت او را زخمي نمود. او هرگز سخني در اين باره به اعضاي خانواده اش نگفته بود. در جبهه، راننده آمبولانس نيز بوده و مرتباً مجروحان را از خطوط مقدم به بيمارستان ها انتقال مي‌داد. با همين حال، «نوريك» تا پايان مدت خدمت قانوني در جبهه ماند. در سال هاي بعد از فراغت از خدمت به كار و تلاش پرداخته و تشكيل خانواده داد كه حاصل آن يك دختر مي‌باشد. «نوريك» بعد از اتمام دوره خدمت سربازي همواره تحت معالجه قرار داشت. در اين مدت تركش بجاي مانده نزديك به ستون فقرات را كه باعث عفونت شده بود با عمل جراحي بيرون آوردند. ليكن حال عمومي او روز بروز به وخامت گرائيد تا اينكه در شب ژانويه سال 2004، يعني دهم دي ماه 1382، روح بزرگش به ملكوت اعلي پيوست. يادش گرامي و راهش مستدام باد.آمين.
شهيد «نوريك دانيليان» بدون هيچگونه تشريفاتي، با همان متانت خاص خويش در تهران به خاك سپرده شد.

خاطراتی از شهید 

شهيد «نوريك دانيليان» به روايت همسر و خواهرش:

«… هنگامي كه من{همسر شهيد} با «نوريك» ازدواج كردم، حالش خوب بود. بعد از 4 سال دردهايش شروع شد. او از ناحيه ماهيچه هاي پا، درد شديدي داشت. درون بدنش هم تركش هايي وجود داشت، اما زياد باعث ناراحتي او نمي‌گرديد. ما چهار سال در منزل پدري ايشان زندگي كرديم و از آن به بعد به صورت مستقل، به زندگي مشترك ادامه داديم. او كم كم لاغر شده و تركش ها باعث آزار و اذيت او مي‌شدند. چند تا از تركش ها با انجام عمل جراحي، از بدنش خارج شد. اما به دليل ضعف شديد، وي روز به روز ضعيف تر مي‌شد. مادر «نوريك»، زماني كه فرزندان او هنوز كوچك بودند، فوت كرد و پدر ايشان قادر نبود تا از پنج فرزند خود نگاهداري نمايد. او از جبهه زياد تعريف نمي‌كرد. «نوريك» مردي آرام و ساكتي بود. اتومبيلي داشت كه با آن در آژانس مشغول به كار شده بود. بعضي وقت ها نيز، مسافركشي مي‌كرد. اما از زماني كه حالش بدتر شد آن را فروختيم. هفت سال با هم زندگي مشترك داشتيم. زمان تولد دخترمان، حال جسماني او بد نبود، ليكن به تدريج حافظه خود را از دست داد تا اينكه قبل از سال ميلادي 2004، ديگر قادر به حرف زدن نبود. در اوايل بيماري اميد داشت كه بهبود يابد و همه سعي خود را نيز مي‌كرد. يك سال قبل از شهادتش، پزشكان از او قطع اميد كرده بودند. او به كليسا مي‌رفت و دعا مي‌خواند. تا اينكه دكتر به او گفت كه ديگر اميدي براي بهبودي اش نيست. هميشه، من از او پرستاري كرده‌ام، حتي زماني كه تركش به نخاع او رسيده بود و آن را سياه كرده بود. بار ديگر او را عمل جراحي كرديم. كار سنگين نگهداري ايشان به عهده من بود …».


«… ما كوچك بوديم كه مادرمان فوت كرد. پدرمان نمي‌توانست سرپرستي آنها را به عهده بگيرد. نوريك 11 ساله بود. خانواده ما از هم پاشيد و اين ضربه بسيار بزرگي براي «نوريك» بود كه تا اين اواخر نيز راجع به آن صحبت مي‌كرد. برادرم از لحاظ رفتار و اخلاق فردي نمونه بود. او دلسوز و مهربان بود. در تمام طول سربازي اش به من نگفته بود كه در منطقه عملياتي شركت دارد تا من نگران او نباشم. اين موضوع را بعد از اتمام سربازي به من گفت. حتي در مورد تركشها و عمل هاي جراحي چيزي نگفته بود. هيچ گاه از دوران خدمتش ناراضي نبود و هميشه تماس مي‌گرفت و از حال ما باخبر مي‌شد. او دوست داشت كه همگي حالشان خوب باشد و زندگي خوبي داشته باشند. او دوست نداشت كه باعث ناراحتي كسي شود. زماني كه مجروح شده بود، من باردار بودم و به من چيزي نگفته بودند. بعد از اتمام سربازي، سرفه هاي خيلي شديد و طولاني داشت كه باعث ناراحتي او مي‌گرديد. راديوگرافي از ريه هاي چيزي نشان نداد و پزشكان معالج او گفتند كه مسئله اي ندارد. اولين علايمي كه ما متوجه آن شديم كندي حركات و حرف زدن او بود. كليه هايش و پاهايش درد داشتند. در ابتدا تصور كرديم چون حركتش كند شده، كليه هايش درد مي‌كند. پاهايش ورم مي‌كرد. او را براي سي.تي.اسكن به بيمارستان برديم. مشكلي نداشت. او بسيار ضعيف شده و افت فشار داشت. لاغر شده و زخم بستر گرفته بود. سه ماه در بستر بود و تركش به ستون فقراتش فشار آورده و باعث عفونت شده بود. آن را نيز عمل جراحي كرديم. «نوريك» دچار موج گرفتگي شده بود و علائم شيميايي نداشت. دردهاي او از گرفتگي پا شروع شده و باعث كندي او گشته بود. بر روي يكي از برگه¬هاي مرخصي او نوشته شده بود: «بر اثر موج انفجار در منطقه عملياتي جنوب 20/11/1364 احتياج به مرخصي دارد» …».


 

نگارنده : admin1 در 1392/3/4 11:0:1
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:20 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

چند خاطره از مسيح كردستان

چند خاطره از مسيح كردستان
این‌ حرف‌های‌ ما براش‌ باد هوا بود/ وسط درگيري بچه‌ها را جمع كرد براي عزاداري عاشورا 

هفت‌ ساله‌ بود که‌ رفت‌ کارگاه‌ خیاطی‌، پیش‌ داداش‌ علی‌. اوستا به‌داداش‌ گفته‌ بود «مواظب‌ باش‌ دست‌ به‌ چرخ‌ها نزنه‌. خراب‌کاری‌ بکنه‌من‌ یقه‌ی‌ تو رو می‌گیرم‌.»

دو هفته‌ نشده‌ بود، یک‌ چرخ‌ دیگر گذاشته‌ بود کنار بقیه‌ی‌ چرخ‌ها.گفته‌ بود «برای‌ آمیرزاست‌.»

سه‌ ماه‌ توی‌ خیاطی‌ کار کرد. مزدش‌ شد عین‌ بقیه‌. مدرسه‌ها که‌ باز شد،رفت‌ شبانه‌ اسم‌ نوشت‌. روزها کار می‌کرد، شب‌ها درس‌ می‌خواند.

 

 ***

برادرش‌ دو سال‌ بود نامزد کرده‌ بود. پدرزنش‌ گفته‌ بود «ما توی‌ فامیل‌آبرو داریم‌. تا یه‌ ماه‌ دیگه‌ اگر عقد کردی‌ که‌ کردی‌، اگر نه‌ دیگه‌ این‌طرف‌ها پیدات‌ نشه‌.»

خرج‌ خانه‌ با علی‌ بود. پول‌ عقد و عروسی‌ را نداشت‌. محمد رفت‌ باپدرزن‌ علی‌ حرف‌ زد. قرار عروسی‌ را هم‌ گذاشت‌. تا شب‌ عروسی‌، خودعلی‌ نمی‌دانست‌. با مادر و خواهرش‌ هم‌آهنگ‌ کرده‌ بود.

گفته‌ بود «داداش‌ بویی‌ نبره‌.»

با پول‌ پس‌انداز خودش‌ کار را راه‌ انداخته‌ بود.

 محمد یکی‌ از کارگرها را فرستاده‌ بود بالای‌ چهارپایه‌ بگوید «کارتعطیله‌! کی‌ می‌آد بریم‌ عروسی‌؟»

بچه‌ها پرسیده‌ بودند «عروسی‌ کی‌؟»

گفته‌ بود «راه‌ بیفتین‌! سر سفره‌ی‌ عقد می‌بینینش‌.»

علی‌ گفته‌ بود «من‌ نمی‌آم‌. لباس‌ ندارم‌.»

محمد هم‌ پریده‌ بود یک‌ دست‌ کت‌ و شلوار سرمه‌ای‌ نو گرفته‌ بود،گذاشته‌ بود روی‌ میز کارش‌. گفته‌ بود «تو نباشی‌ حال‌ نمی‌ده‌. این‌ هم‌لباس‌.»

 ***

رفته‌ بود پیش‌ یک‌ گروه‌ چپی‌ گفته‌ بود «ما همه‌ داریم‌ یه‌ کارهایی‌می‌کنیم‌. بیایید یکی‌ بشیم‌.»

گفته‌ بودند «تصمیم‌ با بالادستی‌هاست‌. باید با اونا صحبت‌ کنی‌.»

 ـ شرط‌ هم‌کاری‌ اینه‌ که‌ ایدئولوژی‌ ما رو قبول‌ کنین‌!

ـ چی‌ چی‌؟

گفته‌ بودند «سازمان‌ ایدئولوژی‌ خودش‌ را دارد. هر چه‌ رهبری‌ سازمان‌بگوید همان‌ است‌.»

پرسیده‌ بود «یعنی‌ شما نظر مراجع‌ و مجتهدین‌ رو قبول‌ ندارین‌؟»

گفته‌ بودند «فقط‌ ایدئولوژی‌ سازمان‌.»

پرسیده‌ بود «نظرتون‌ در مورد رهبری‌ آقای‌ خمینی‌ چیه‌؟»

طرف‌ هم‌ گفته‌ بود «ما خودمون‌ توی‌ متن‌ انقلابیم‌. آقای‌ خمینی‌ دیگه‌کیه‌؟»

گفته‌ بود «ما نیستیم‌.»

رفته‌ بود اصفهان‌ پی‌ ریخته‌گر. گفته‌ بود «برای‌ ارتش‌ نارنجک‌ می‌زنی‌،برای‌ ما هم‌ بزن‌.»

طرف‌ اول‌ راه‌ نمی‌داده‌. اسم‌ امام‌ را که‌ برده‌ بود، گفته‌ بود «این‌جامأمورهای‌ ارتش‌ آمد و رفت‌ دارن‌. اصلاً نمی‌شه‌ این‌جا کاری‌ کرد. یک‌نفر رو بفرست‌ یادش‌ بدم‌. برید، برای‌ خودتون‌ نارنجک‌ بزنین‌.»

برگشته‌ بود تهران‌، یکی‌ از کارگرهای‌ خیاطی‌ را فرستاده‌ بود اصفهان‌.گفته‌ بود «باید یادش‌ بگیری‌. زود!»

از آن‌ طرف‌ رفته‌ بود توی‌ یک‌ باغ‌، نزدیک‌ ورامین‌، کارگاه‌ درست‌ کرده‌بود. تراش‌کار و متخصص‌ مواد منفجره‌اش‌ را هم‌ پیدا کرده‌ بود.

 ـ چه‌ خوش‌دسته‌!

ـ مهم‌ اینه‌ که‌ منفجر بشه‌.

ضامنش‌ را کشیده‌ بود و پرت‌ کرده‌ بود توی‌ بیابان‌. رو کرده‌ بود به‌بچه‌ها، گفته‌ بود «دست‌ مریزاد!»

 

 ***

کاباره‌ی‌ خان‌سالار مخصوص‌ آمریکایی‌ها بود. رفته‌ بود همه‌ جایش‌ رادید زده‌ بود. بعد که‌ آمده‌ بود بیرون‌، گفته‌ بود «وآاای‌. چه‌ خبره‌!»

 مصطفی‌ و عباسعلی‌ را فرستاد آن‌جا. گفت‌ «آن‌قدر بروید و بیایید که‌بشناسندتون‌.»

شده‌ بودند دوتا آمریکایی‌ خوش‌گل‌؛ یک‌ شبه‌. بیست‌ شب‌ رفته‌ بودند.پانزده‌ شب‌ دست‌ خالی‌. شب‌های‌ آخر با کیف‌.

 بمب‌ نود ثانیه‌ای‌ منفجر می‌شد. عباسعلی‌ زودتر رفته‌ بود بیرون‌.مصطفی‌ هم‌ ضامنش‌ را کشیده‌ بود و راه‌ افتاده‌ بود سمت‌ در. شده‌ بودشصت‌ ثانیه‌، دیده‌ بود عباسعلی‌ دارد برمی‌گرد. یکی‌ به‌ش‌ گفته‌ بود «کیفتان‌ را جا گذاشته‌ین‌. برین‌ برش‌ دارین‌.»

رفته‌ بود نشسته‌ بود پشت‌ میز. همان‌جا مانده‌ بود. دیگر برنگشته‌ بودبیرون‌.

 برگشته‌ بود سر قرار. بروجردی‌ گفته‌ بود «عباسعلی‌ کو؟»

زده‌ بود زیر گریه‌.

گفته‌ بود «کاش‌ من‌ هم‌ نمی‌آمدم‌ بیرون‌.»

 

گفتم‌ «تو که‌ خونه‌ت‌ تهرانه‌، پاشو یه‌ سر بزن‌ خونه‌ برگرد.»

گفت‌ «ایشالا فردا.»

فرداش‌ می‌شد پس‌ فردا. آن‌ قدر نرفت‌ که‌ زن‌ و بچه‌اش‌ آمدند جلوی‌پادگان‌. یکی‌ پشت‌ بلندگو داد می‌زد «برادر بروجردی‌، ملاقاتی‌!»

 

 ***

جنازه‌ی‌ یکی‌ از کومله‌ها افتاده‌ بود روی‌ جاده‌. راننده‌ هم‌ ندیده‌ بود،رفته‌ بود روش‌. وقتی‌ دیده‌ بود، خیلی‌ ناراحت‌ شده‌ بود.

گفته‌ بود «دشمنتون‌ هست‌ که‌ باشه‌. این‌ که‌ دیگه‌ مرده‌ بود.»

 

 ***

جمعشان‌ کرده‌ بود. اسمشان‌ را گذاشته‌ بود «پیش‌مرگان‌ کرد مسلمان‌.»

می‌گفت‌ «اگه‌ بین‌ خودتون‌ کسی‌ رو که‌ سابقه‌ی‌ خوبی‌ نداره‌، اهل‌ اذیت‌و آزار مردمه‌ می‌شناسین‌، عذرش‌ رو بخواین‌. من‌ حاضر نیستم‌ به‌ اسم‌انقلاب‌ به‌ کسی‌ ستمی‌ بشه‌.»

وقتی‌ اسلحه‌ داد دستشان‌، خیلی‌ها مخالفت‌ کردند. می‌گفتند «کردهاسرِ پاسدارها رو می‌بُرَن‌، این‌ به‌ کردها اسلحه‌ می‌ده‌!»

همین‌ کردها دویست‌ نفر شهید دادند. می‌گفتند «ما فقط‌ به‌ خاطر اینه‌که‌ مونده‌یم‌.»

 

 

يكی‌ از این‌ دموکرات‌ها را اعدام‌ کرده‌ بودند. خانواده‌اش‌ آمده‌ بودند توی‌سپاه‌ داد و فریاد می‌کردند. رفته‌ بود گفته‌ بود «چی‌ می‌گین‌ شما؟»

حرف‌هایشان‌ را شنیده‌ بود. جوابشان‌ را هم‌ داده‌ بود. آمده‌ بودند بیرون‌،گفته‌ بودند «با این‌ که‌ دشمن‌ ماست‌، ولی‌ هر چی‌ فکر می‌کنیم‌،نمی‌تونیم‌ بگیم‌ آدم‌ بدیه‌. وقتی‌ می‌آییم‌ پیشش‌، نمی‌توانیم‌ حرف‌نامربوط‌ بزنیم‌.»

بعد از عملیات‌، آمده‌ بود توی‌ مسجد، برای‌ نماز مغرب‌. خسته‌ بود،خوابش‌ برده‌ بود. یکی‌ آمده‌ بود، با پا زده‌ بود به‌ پهلویش‌. گفته‌ بود«عمو! بلند شو. مسجد که‌ جای‌ خواب‌ نیست‌. بلند شو.»

بگویی‌ یک‌ اخم‌ کرده‌ بود؛ نکرده‌ بود.

 

 ***

قبولش‌ نداشتند. می‌گفتند «ضدّ انقلابه‌. حزبیه‌!»

ما هم‌ می‌گفتیم‌ «اگه‌ بروجردی‌ ضدّ انقلابیه‌، ما طرف‌دار ضدّ انقلابیم‌.هر چی‌ اون‌ باشه‌، ما هم‌ همونیم‌.»

آمدم‌ پیشش‌. گفتم‌ «اینا پشت‌ سرت‌ این‌جوری‌ می‌گن‌.»

گفت‌ «حیف‌ وقت‌ عزیزشون‌ نیست‌، پشت‌ سر آدم‌ گنه‌کاری‌ مثل‌ من‌غیبت‌ کنن‌؟»

گفتم‌ «چی‌ داری‌ می‌گی‌ تو؟ این‌ آدم‌های‌...»

گفت‌ «دیگه‌ نگو.»

نگذاشت‌ حرفم‌ را بزنم‌.

 گفته‌ بود «این‌ها با من‌ مشکل‌ دارن‌. اگه‌ من‌ برم‌، لابد از این‌جا حمایت‌می‌کنن‌.»

بعدها آمد پیشم‌. گفت‌ «فلانی‌، خیلی‌ باعث‌ تأسفه‌. این‌ها هر زحمتی‌ روکه‌ ما کشیده‌ بودیم‌، به‌ هدر دادند، رفت‌.»

 

 

بودجه‌ی‌ سپاه‌ کردستان‌ زیر دستش‌ بود، اما خودش‌ در بدترین‌ وضعیت‌مالی‌ کار می‌کرد. یک‌ بار که‌ با هم‌ آمدیم‌ تهران‌، سرش‌ را انداخت‌ پایین‌،گفت‌ «پونصد تومن‌ پیشِت‌ هست‌ بدم‌ به‌ مادرم‌؟»

 

 ***

می‌گویم‌ «کسی‌ نیست‌ بیاید سر پست‌؟»

می‌گوید «کجا؟»

توی‌ تاریکی‌ برگه‌ی‌ نگه‌بانی‌ را پر می‌کنم‌. می‌گویم‌ «اسمت‌ چیه‌؟»

می‌گوید «بنویس‌ محمد.»

 قمی‌ می‌آید سر وقتم‌. می‌گوید «خودتو به‌ ناصر کاظمی‌ نشون‌ نده‌.»

می‌گویم‌ «من‌؟ برای‌ چی‌؟»

می‌گوید «من‌ که‌ بروجردی‌ رو نذاشته‌م‌ سر پست‌. تو گذاشته‌ای‌.»

 

 ***

از عملیات‌ برمی‌گشت‌. از زور خستگی‌ توی‌ هلی‌کوپتر خوابش‌ برده‌بود. از شانسش‌ هلی‌کوپتر هم‌ سقوط‌ کرد. وقتی‌ رسیدند بالای‌ سرش‌،خرد و خاک‌شیر شده‌ بود. استخوان‌ ترقوه‌اش‌ شکسته‌ بود. کمرش‌شکسته‌ بود. پایش‌ شکسته‌ بود. زیر کتفش‌ را گرفته‌ بودند و کشیده‌بودند بیرون‌. یک‌ نفر دیده‌ بود دارد درد می‌کشد، داد زده‌ بود سرشان‌.گفته‌ بود «چه‌ خبرتونه‌؟ مگه‌ نمی‌بینین‌ درب‌ و داغونه‌؟»

انگار درد یادش‌ رفته‌ باشد. برگشته‌ بود گفته‌ بود «چرا با مردم‌ تندحرف‌ می‌زنی‌؟»

 رفته‌ بودیم‌ عیادتش‌. نمی‌توانست‌ درست‌ دراز بکشد. توی‌ اتاق‌ از سرمامی‌لرزیدیم‌. دوتا بخاری‌ برقی‌ توی‌ اتاق‌ روشن‌ بود. یکی‌ برای‌بروجردی‌ که‌ نمی‌توانست‌ از جایش‌ تکان‌ بخورد، یکی‌ هم‌ برای‌ بقیه‌.حالش‌ را پرسیدم‌. گفت‌ «خوب‌.»

معنی‌ خوب‌ را هم‌ فهمیدیم‌.

 گفتیم‌ «چرا نمی‌ری‌ تهرون‌ استراحت‌ کنی‌؟»

گفت‌ «شاید موندن‌ ما زیاد هم‌ بی‌خاصیت‌ نباشه‌. بچه‌ها به‌ من‌ محبت‌دارن‌، اگه‌ خواهش‌ کنیم‌ کاری‌ بکنن‌ رومون‌ رو زمین‌ نمی‌اندازن‌.»

به‌ همه‌ گفته‌ بود «حتا اگه‌ تشییع‌ جنازه‌ی‌ من‌ هم‌ بود، راضی‌ نیستم‌کسی‌ این‌جا را ول‌ کند، برود تشییع‌ جنازه‌ی‌ من‌.»

 

 

قائم‌ مقام‌ قرارگاه‌ حمزه‌ بود. با حفظ‌ سمت‌ گذاشتندش‌ فرمان‌ده‌ تیپ‌شهدا.

گفتم‌ «هه‌! تیپ‌؟ یه‌ گردان‌ هم‌ نیست‌.»

گفت‌ «کار برای‌ خدا که‌ این‌ حرف‌ها رو نداره‌.»

گفتم‌ «آخه‌ برای‌ چی‌ پا شده‌ای‌ اومده‌ای‌ این‌جا؟»

گفت‌ «این‌جا هم‌ باید رو به‌ راه‌ بشه‌ دیگه‌، خوب‌ نیست‌ بچه‌ها بیفتند به‌جون‌ هم‌.»

خجالت‌ کشیدم‌. این‌ حرف‌های‌ ما براش‌ باد هوا بود.

  

 ***

دو روز قبل‌ از شهادتش‌، خانوادگی‌ دعوتشان‌ کردیم‌ برای‌ شام‌. برای‌یکی‌ از بچه‌های‌ سپاه‌ چرخ‌ خیاطی‌ خریده‌ بودم‌، برنداشته‌ بود. روی‌دستم‌ مانده‌ بود. بعدِ شام‌ گفتم‌ «حاجی‌ چرخ‌ خیاطی‌ نمی‌خوای‌؟»

گفت‌ «چرا نمی‌خوام‌؟ خانمم‌ خوش‌حال‌ می‌شه‌.»

سه‌ هزار تومان‌ پول‌ چرخ‌ خیاطی‌ را نداشت‌ بدهد، ششصد تومان‌بیش‌تر نداشت‌. گفت‌ «از مال‌ دنیا ماهی‌ پونصد، ششصد تومن‌ برای‌خودم‌ برمی‌دارم‌، بقیه‌ رو می‌دم‌ عیالم‌ برای‌ باقی‌ امورات‌ دنیا.»

آن‌ شب‌ خیلی‌ شاد و سرحال‌ بود. می‌خندید. شوخی‌ می‌کرد.

 بچه‌هایش‌، شاید آخرین‌ بار خانه‌ی‌ ما دیده‌ بودندش‌. هر وقت‌ من‌ رامی‌دیدند، نگاه‌ می‌کردند و ساکت‌ می‌شدند. یک‌ روز حسین‌ گفت‌ «یادته‌،اون‌ روز با بابا اومدیم‌ خونه‌ی‌ شما؟ آبجی‌ زینبم‌ هم‌ بود. یادته‌؟ چرخ‌خیاطی‌؟»

 

 

توی‌ سینه‌کش‌ کوه‌ با کومله‌ها درگیر شده‌ بودند. از یکی‌ پرسیده‌ بود «امروز چندمه‌؟ دلم‌ خیلی‌ آشوبه‌.»

او هم‌ گفته‌ بود «عاشورا است‌.»

اشک‌ دویده‌ بود توی‌ چشم‌هاش‌. وسط‌ درگیری‌ بچه‌ها را جمع‌ کرده‌بود. گفته‌ بود «بیایید یک‌ کم‌ عزاداری‌ کنیم‌.»

 

 ***

این‌ آخری‌ها، انگار منتظر شهادت‌ باشد، عجیب‌ مصمم‌ بود که‌ نمازش‌را اول‌ وقت‌ بخواند.

 از ارومیه‌ می‌آمدیم‌ سمت‌ مهاباد. یک‌هو گفت‌ «بزن‌ بغل‌.»

گفتم‌ «چی‌ شده‌؟»

گفت‌ «وقت‌ نمازه‌.»

گفتم‌ «این‌جا وسط‌ جاده‌ امنیت‌ نداره‌. اگه‌ صبر کنی‌، یک‌ ربع‌ دیگه‌می‌رسیم‌، با هم‌ می‌خونیم‌.»

گفت‌ «همین‌ جا وایستا نماز اول‌ وقت‌ بخونیم‌. اگه‌ هم‌ قراره‌ توی‌ نمازکشته‌ بشیم‌، دیگه‌ چی‌ از این‌ بالاتر؟»

 

 

این‌ اواخر تقریباً هیچ‌ کاره‌ بود. خودش‌ کشیده‌ بود کنار. جلسه‌ی‌ آخرگفته‌ بود «بگذار دیگران‌ فرمان‌دهی‌ کنن‌، اما کردستان‌ آزاد بشه‌.»

آخرِ حرف‌هایش‌ هم‌ گفته‌ بود «آخر سر هم‌ یک‌ خواهش‌ دارم‌. برادرهاسعی‌ کنن‌ سر پست‌هاشون‌ باشن‌؛ انجام‌ وظیفه‌ کنن‌. ما رو هم‌ حلال‌کنن‌.»

یک‌ ساعت‌ بعد، خبر رسید که‌ «بروجردی‌ هم‌ پرید.»

 

 ***

دیدم‌ گرفته‌ یک‌ گوشه‌ نشسته‌. گفتم‌ «تو همی‌؟ چته‌؟»

پاپِیَش‌ شدم‌. حرف‌ زد. گفت‌ «خواب‌ دیدم‌ کانالی‌، جایی‌ گیر کرده‌م‌.خیلی‌ بلند بود. ناصر کاظمی‌ عین‌ باد گذشت‌. بعد برگشت‌ دست‌ من‌ روهم‌ گرفت‌. عین‌ پَرِ کاه‌ کشید بالا. پایین‌ را که‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چه‌قدرتاریکه‌!»

این جا که‌ رسید، گل‌ از گلش‌ شکفت‌. گفت‌ «من‌ هم‌ شهید می‌شم‌.»

رجانیوز

نگارنده : admin1 در 1392/3/4 10:51:41
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:21 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سخنراني و ابتكار عجيب فرمانده تيپ امام حسين (ع) در روز حماسه

سخنراني و ابتكار عجيب فرمانده تيپ امام حسين (ع) در روز حماسه
حسين خرازي: اگر تا بصره هم پيش برويم، مردم خرمشهر را مي خواهند 

با محاصره كامل خونين شهر و قطع ارتباط منطقه شلمچه با اين شهر، بيش از پانزده هزار سرباز عراقي در آستانه اسارت قرار گرفته بودند....

حسين خرازي در عمليات فتح المبين نيروهاي عراق را در جاده عين خوش حدود ۱۵ كيلومتر دور زد و آنها را غافلگير نمود. يگان او در عمليات بيت المقدس جزو اولين لشگرهايي بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز – خرمشهر رسيد و در آزادسازي خرمشهر سهم به سزايي داشت.

صبح روز سوم خرداد ارتباط مخابراتي فرماندهان عراقي بايگان هاي محاصره شده برقرار بود و به همين خاطر توسط هلي كوپترهاي نظامي از جناح جنوبي اروند رود تدارك مي شدند. همچنين يگان هاي زرهي دشمن از منطقه شلمچه براي شكستن محاصره فشار زيادي را به نيروهاي اسلام وارد مي كردند.

چندين مرتبه نيروهاي عراقي به خاكريز ها حمله كردند و هر بار توسط رزمندگان به رگبار بسته مي شدند. بايد تدبيري انديشيده مي شد تا وحدت نيروهاي محاصره شده دشمن از بين مي رفت و انگيزه مبارزه از آنها گرفته مي شد. زيرا درگير شدن ما با آنها براي ورود به شهر و گسترش جنگ شهري تلفات زيادي به همراه داشت.

حسين از اولين لحظات رسيدن نيروها به اروند رود، در خط مقدم مستقر شد و با يك دستگاه جيپ كه در اختيار داشت سر تا سر منطقه را كنترل مي كرد. وي قبل از شروع مرحله سوم عمليات، زماني كه گردان هاي خط كشن را براي اجراي طرح مانور توجيه مي كرد گفت:
«بايد هدف اصلي ما تصرف خرمشهر باشد اگر تا بصره هم پيش برويم، مردم در انتظار آزادي خرمشهر هستند...»

در ساعات اوليه روز يكي از افسران دشمن به اسارت ما درآمد، حسين با او صحبت كرد و اطلاعات لازم از وضع عراقي ها را در داخل شهر بدست آورد. در كنار خاكريز نشسته بوديم، حسين براي ورود به شهر در فكر بود پس از چند دقيقه دستور داد اسير عراقي را به خط بازگرداندند. اين بار حسين آقا او را بيشتر تحويل گرفت. كم كم از رفت و آمدي كه دور و بر او بود اسير عراقي فهميد كه فرد مهمي است اما باور نمي كرد كه فرمانده لشگر باشد.
حسين به افسر عراقي گفت:
«تو را به داخل شهر مي فرستيم. با سربازان عراقي صحبت كن و بگو ما مردم بدي نيستيم و با آنها بد رفتاري نخواهيم كرد. آنها را قانع كن كه نترسند و تسليم شوند وگرنه بسياري از آنها در زير آتش كشته خواهند شد.»

اسير عراقي تحت تاثير برخوردهاي خوب بچه ها قرار گرفته بود. خرمشهر زير آتش سنگين طرفين درگيري بود. او اكراه داشت دو مرتبه به ميان عراقي ها بازگردد اما وقتي به اهميت كار خود پي برد قبول كرد. از خاكريز بالا رفت و از مسيري كه در ديد نبود به طرف ساختمان چند طبقه سفيد رنگي كه در گمرك خرمشهر بود حركت كرد.
چند دقيقه قبل يك هلي كوپتر دشمن كه قصد داشت مهمات براي نيروهاي خود تخليه نمايد با آتش رزمندگان اسلام سقوط كرده و نيروهاي محاصره شده دشمن از لحاظ روحي در شرايط مناسبي نبودند. همه منتظر نتيجه مانديم. دقايقي گذشت. ناگهان در كمال تعجب مشاهده كرديم كه هزاران عراقي به طرف ما مي آيند. صداي الله اكبر و الموت لصدام آنها بلند بود، بيشتر آنان پارچه اي سفيد به علامت تسليم در دست داشتند. عده آنها آنقدر زياد بود كه مي ترسيديم حتي بدون اسلحه بر ما غلبه كنند.
از آن نقطه حدود پانزده هزار نفر از سربازان دشمن به اسارت درآمدند. اسراي عراقي را در حال دويدن به طرف جاده اهواز هدايت كرديم. آن صحنه يكي از عجيب ترين رويدادهاي دوران دفاع مقدس بود.
ابتكار جالب حسين آقا، به نتيجه رسيد و با حداقل تلفات ممكن و محاصره يك روزه خرمشهر به دست ياران امام باز پس گرفته شد.
در حالي كه در روزهاي اول جنگ، مدافعان مظلوم اين شهر بدون در اختيار داشتن سلاح هاي مورد نياز، سي و پنج روز مقاومت كرده بودند.

نوید شاهد

نگارنده : admin1 در 1392/3/4 10:55:19
 
 
سه شنبه 20 مرداد 1394  10:21 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نزدیک بود دفترچه بسیج اقتصادی جفت‌مان را باطل کنند!

نزدیک بود دفترچه بسیج اقتصادی جفت‌مان را باطل کنند!


آن روز من با فضلی‌خانی سوار موتور شدیم و آمدیم پایین به سمت پاسگاه بوبیان. این بار هم درست عین همان واقعه روز اول عملیات برایم تکرار شد!
نزدیک بود دفترچه بسیج اقتصادی جفت‌مان را باطل کنند!

به گزارش فضای مجازی دفاع پرس، با نزدیکی زمان اجرای مرحله سوم عملیات رمضان و مشخص شدن حد کلی عملیات و هم‌چنین «خط حَدِ» قرارگاه فرعی «فتح-سه» (تیپ 27 محمد رسول‌الله(ص)، عناصر اطلاعاتی این تیپ جهت شناسایی ضرب‌الاجلی حد واگذار شده به این یگان، به فاصله تنها چند ساعت قبل از آغاز عملیات وارد منطقه شدند.

سعید قاسمی، معاونت وقت اطلاعات تیپ 27 از این واقعه خاطره جالبی دارد که در کتاب «ضربت متقابل» اینگونه روایت می‌کند:

                                                  ***

... در گیرودار قبل از شروع مرحله سوم عملیات فرصت کوتاهی به دست آمد و من به همراه شهید اسماعیل فضلی‌خانی؛ از سر تیم‌های شناسایی واحد خودمان به شناسایی منطقه رفتیم.

خط حد واگذار شده به تیپ ما در منطقه 3 کیلومتری شمال پاسگاه بوبیان عراق به سمت کانال پرورش ماهی بود که گرای کلی پیشروی به سمت غرب‌ همان گرای 270 درجه بود. آن روز من با فضلی‌خانی سوار موتور شدیم و آمدیم پایین به سمت پاسگاه بوبیان. این بار هم درست عین همان واقعه روز اول عملیات برایم تکرار شد!

همان طور که سواره به پاسگاه بوبیان نزدیک می‌شدیم هر از چندگاهی دوربین می‌کشیدیم و می‌دیدیم اصلاً توی این پاسگاه عراقی کسی نیست!

انگار مدت‌هاست پاسگاه متروکه مانده. به اسماعیل گفت:‌ غلط نکنم عراقی‌ها از پاسگاه عقب‌نشینی کرده‌اند و هیچ کس هم تا حالا گذارش به این طرف‌ها نیفتاده که این قضیه با خبر بشود و بیاید خبر بدهد که عراقی‌ها از بوبیان عقب نشسته‌اند. همین‌طور که جلوتر می‌آمدیم کاملاً در و پیکر پاسگاه را می‌دیدیم. کمی جلوتر اسماعیل از موتور پیاده شد تا برود سر و گوشی آب بدهد. من هم اتفاقی بود که دوربین کشیدم، بالای بام پاسگاه را دید زدم که دیدم یک نفر آن بالا ایستاده. حالا چقدر با پاسگاه فاصله داریم؟ حدود 500 متر. نگو عمداً واکنش نشان نداده بودند که خام بشویم، برویم جلو تا ما را اسیر بگیرند. من تا آن نفر بالای بام پاسگاه را دیدم، شستم خبردار شد و در جا موتور را سر و ته کردم. سر و ته کردن موتور همان و انبوهی از آتش کالیبر سبک که به طرف‌مان ریختند هم همان!

توی این گیرودار اسماعیل جا ماند. داد و هوارش به هوا بلند شد که آهای! وایسا فلانی! من هم که دیدم هوا پس است، داد زدم: «بدو که بریم». اسماعیل در همان حال دویدن پرید پشت ترک من و گاز را گرفتیم و الفرار!

همان‌طور که دور می‌شدیم قاه قاه می‌خندیدیم. من هی می‌گفتم:‌ بابا عجب بساطیه اینجا؟‌ هر طرف که می‌روی اول خبری نیست، بعد کل ارتش عراق روی سرت آتش می‌ریزد! اسماعیل هم که بچه شوخ‌طبعی بود، شنگول سرود می‌خواند و انگار نه انگار که چند دقه پیش نزدیک بود عراقی‌ها یک بار برای همیشه، دفترچه بسیج اقتصادی جفت‌مان را باطل کنند! تا برگشتیم پیش «عباس کریمی» شب شده بود.

رفتیم پیش عباس و گفتیم: بابا، عجب شیر تو شیری است این خط ما!

 

 
 
چهارشنبه 21 مرداد 1394  3:34 PM
تشکرات از این پست
sazamani
sazamani
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : مهر 1394 
تعداد پست ها : 13

پاسخ به:خاطرات دفاع مقدس

از قبیل این اتفاقات در کارنامه هشت ساله دفاع مقدس ایران کم نیست از جمله عملیات والفجر8 که هنوز در دانشگاه های معتبر دنیا و در دوره دافوس تدریس می شود و هنوز در باور خیلی از نظامیان دنیا نمی گنجد

شنبه 9 آبان 1394  9:15 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
دسترسی سریع به انجمن ها