0

خاطرات دفاع مقدس

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خاطره عملیات شناسایی

خاطره عملیات شناسایی

خاطره عملیات شناسایی

برای شناسایی وضعیت استقرار نیروهای دشمن به فرمان «شهید دکتر چمران»، به همراه دو نفر از همرزمانم به سمت مواضع بعثیها رفته و ۷ کیلومتر از نیروهای خودمان فاصله گرفته بودیم. ساعت ۲ بعدازظهر بود که به ۲۰۰ متری سربازان عراقی رسیدیم.

قرار شد یکی از برادران در جانپناهی مستقر شود تا اگر ما لو رفتیم از ما پشتیبانی کند. به ایشان تاکید کردم که وقتی ما از تپه رد شدیم از جای خود بیرون نیاید مگر اینکه با سلاح به ایشان علامت بدهیم. من و دوست دیگرم به شکل سینهخیز از تپه رد شده و خود را به نیروهای عراقی رساندیم؛ سکوت منطقه و عبور ما از تپه باعث شد دوستی که از ما فاصله داشت به فکر بیافتد که در آنسوی تپه کسی نیست. به محض بیرون آمدن آن برادر از محل استقرارش رگبار کالیبر ۵۰ بر سرش باریدن گرفت. صدای شلیک در منطقه طنین انداز شد و رزمنده ای که همراه من بود فکرکرد تیراندازی به طرف ماست و پا به فرار گذاشت من که متوجه شده بودم عراقیها هنوز متوجه حضور ما دو نفر نشدهاند سعی کردم جلوی او را بگیرم اما دیگر کار از کار گذشته بود ما با همه توان میدویدیم و دشمن که از دستگیری ما مایوس شد تانک را روشن کرد و به تعقیب ما پرداخت. چند دقیقه بعد دوستی که همراه من بود زخمی شد. او دیگر توان دویدن نداشت. من که امیدوار بودم بتوانم اطلاعات جدیدی به رزمندهها برسانم از او خداحافظی کرده و به دویدن ادامه دادم؛ در حالیکه همه حواسم پیش همسنگر زخمیام بود …

منبع : مطالب ارسالی از مؤسسه پیام آزادگان

راوی : سیدعلی اکبر ابوترابی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 12:03:24.

 
 
جمعه 15 مرداد 1395  11:37 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

50 خاطره از شهید صیادشیرازی (2)

50 خاطره از شهید صیادشیرازی (2)

50 خاطره از شهید صیادشیرازی (2)

 نمى دانم که چه شد که پایش را کرد توى یک کفش که برویم شلمچه; همان مرخصى چند روزه را. گفت «وقتى مى رم شلمچه، یاد دوستام مى افتم. خیلى خاطره دارم.» قبول کردم .خانوادگى رفتیم شلمچه..

زندگی هر یک از فرمانده هان دوران هشت ساله دفاع مقدس دارای نکات قابل تأملی است که بازگو کردن آن برای نسل هایی که آنان را ندیده اند ،شیرینی و اهمیت خاصی دارد. به مناسبت ایام شهادت شهید بزرگوار سرلشکر علی صیاد شیرازی نگاهی هر چند کوتاه به گزیده ای از زندگی و خاطرات ایشان داریم . روحش شاد و یادش گرامی

آنچه می خوانید قسمت دوم 50خاطره کوتاه از شهید صیاد شیرازی است :

30- از آشنایان بودند. جا مانده بودند از پرواز. بهش گفتم «چرا دستور نمى دید با هواپیماى نظامى ببرندشون؟»

خیره شد بهم.

خیلى صریح گفت «شما دیگه چرا؟ شما که غریبه نیستى. اصلاً امکان نداره من مجوز استفاده شخصى از هواپیماى نظامى روبدم; نه براى خودم، نه براى دیگران.» دیگر چیزى نگفتم.

31- جلسه که تمام شد، صدام کرد.گفت «جلسه امروز، همه اش ادارى نبود. حرف و کار شخصى هم بود. هرچقدر بابت پذیرایى هزینه کردین، بنویسید به حساب من.»

32- از بستگان صیاد بود.از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامى. به زندان محکومش کرده بودند. مادر صیاد با دفتر تماس گرفت که «به حاج على بگو یک کارى بکنه. این پسر، جوونه، سربازه گناه داره.» گفتم «حاج خانوم، خودتون بگید، بهتر نیست؟» گفت «قبول نمى کنه.»

ـ چرا؟

گفت «خودش تلفن زده که عزیزجون، فامیل وقتى برام محترمه که آبروى نظام رو حفظ کنه. که آبروى منو نبره.»

جلسه که تمام شد، صدام کرد.گفت «جلسه امروز، همه اش ادارى نبود. حرف و کار شخصى هم بود. هرچقدر بابت پذیرایى هزینه کردین، بنویسید به حساب من.»

33- بعد از فرمانده پشتیبانى، اوّلین نفرى بود که وارد ستاد کل مى شد; رأس ساعت. طورى قدم بر مى داشت که وقتى وارد راهرو مى شد، مى فهمیدیم تیمسار آمده است. یک صلابتى داشت. راه که مى رفت، مستقیم حرکت مى کرد; نه یک سانت این طرف، نه یک سانت آن طرف. به دفتر که مى رسید، با همه دست مى داد. بدون استثنا; از مسئول دفتر گرفته تا ارباب رجوع و سرباز. با همه سلام واحوال پرسى مى کرد. وارد هم که مى شد، بلافاصله کارش راشروع مى کرد.

34- به ظاهر خیلى اهمیت مى داد، که نظامى باشد. مرتب و آراسته. طورى که آراستگی مان، معرفیمان کند; که سرباز جمهورى اسلامى هستیم. اگر بگویى خطّ اتوى شلوارمان یک ذرّه این طرف، آن طرف مى شد، نمى شد.

موى سرمان به اندازه اى بود که اززیر و کنار کلاه بیرون نزند. ریش هامان کوتاه و مرتب. خلاصه ظاهر و سر و رومان آراسته و نظامى بود.خودش مرتب بود، نظامى بود.جورى که روى ما هم تأثیر گذاشته بود، که عمرى را در نظام گذرانده بودیم.

35- حالش خوب نبود. فشار کار، مریضش کرده بود.اصرار مى کردم که مرخصى بگیر، استراحت کن. یا برویم مسافرت. براى سلامتیت خوب است.اولش قبول نمى کرد.امّا بالأخره راضى شد مرخصى بگیرد و برویم مسافرت.هرجا مى رفتیم، فکر و ذهنش جبهه و جنگ بود.آن قدر که دیگر زده شدم. گفتم «جنگ که تموم شد، چرا ولش نمى کنى؟» گفت «هرچى داریم، از جنگ داریم.» نمى دانم که چه شد که پایش را کرد توى یک کفش که برویم شلمچه; همان مرخصى چند روزه را.

گفت «وقتى مى رم شلمچه، یاد دوستام مى افتم. خیلى خاطره دارم.»

قبول کردم .خانوادگى رفتیم شلمچه.

شهید صیادشیرازی

36- نبودیم. رفته بودم ملاقات آقاى خامنه اى.عصر که برگشتیم دفتر، پرسید «نبودى. کجابودى؟» گفتم «خدمت آقا بودیم.» از جایش بلند شد. آمد جلو. پیشانیم را بوسید. تعجب کردم. پرسیدم «طورى شده؟» گفت «این پیشونى بوسیدن داره. تو امروز از من به ولایت نزدیک تر بودى.»

37- گریه نداشت. چشماش پر از اشک مى شد، امّا اشکش نمى ریخت; جارى نمى شد. خودش را خیلى نگه مى داشت. در بدترین شرایط اشکش جارى نمى شد.فقط یک بار گریه اش را دیدم; وقتى امام را از دست دادیم.

38- مرصاد شروع شده بود. خودش را رساند باختران.از دوازده شب تا پنج صبح طرح و برنامه اش را داد. بعد از نماز صبح، رفت پیش خلبان ها.هوانیروز را بسیج کرد و خودش هم سوار هلى کوپتر شد و رفت بالا سر منافق ها.

39- در زدند. پیک بود. نامه آورده بود. قلبم ریخت. فکر کردم شهید شده، وصیت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز کردم. یک انگشتر عقیق برایم فرستاده بود; از جبهه.

نوشته بود «این انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل هاى تو. به پاس زحمت هایى که کشیده اى. این را به تو هدیه کردم.» آرام شدم.

40- حرف حرف مى آورد. از همه چیز و از همه جا. حرف افتاد به خانواده ها. یک دفعه بغض کرد. نگاه کردم; چشمش پُر اشک شده بود. پرسیدم «چى شد جناب سرهنگ؟» گفت «خجالت مى کشم. خیلى در حق خانواده ام کوتاهى کردم. کمتر بهشان رسیدم. کم تر پدرى کردم. فرصتش هم نبوده. نه که بوده و نکرده باشم. نبود.»

41- مسئولین بهدارى آمدند قرارگاه.

-کلى مجروح مونده بالاى کوه. خلبان ها زیربار نمى رن. هرچى مى گیم با چندتا پرواز کار تموم مى شه، قبول نمى کنن. اگه دیر برسیم، بچه ها شهید مى شن. صیاد چند متر آن طرف تر نشسته بود. شنید. فورى بلند شد، راه افتاد.

خلبان ها توى شناسایى منطقه ابهام داشتند. خودش سوار هلى کوپتر شد و باهاشون رفت.

نبودیم. رفته بودم ملاقات آقاى خامنه اى.عصر که برگشتیم دفتر، پرسید «نبودى. کجابودى؟» گفتم «خدمت آقا بودیم.» از جایش بلند شد. آمد جلو. پیشانیم را بوسید. تعجب کردم. پرسیدم «طورى شده؟» گفت «این پیشونى بوسیدن داره. تو امروز از من به ولایت نزدیک تر بودى.»

42- رسیده بودیم به جاده شنى. باید جاده را رد مى کردیم و مى رسیدیم به جاده ى آسفالت و بعدش ،تنگه ى چزابه.از دور، جیپى آمد طرفمان. نزدیک که رسید، شناختمش. صیاد بود; فرمان ده نیروى زمینى ارتش. دویدم جلو. گفتم «جناب سرهنگ، چرا آمده این جا؟ این منطقه هنوز پاک سازى نشده، آلوده است.» گفت «مى دونم. ولى باید خودم مى اومدم، منطقه رو از نزدیک مى دیدم.»

43- عملیات بدر; شرق دجله، پنج کیلومترى دشمن. صداى همه درآمده بود; فرمانده هاى ارتش، فرمانده هاى سپاه، که «چرا صیاد آمده این جا؟ ببریدش عقب. این جا هر آن احتمال خطر هست. بیخ گوش دشمن که جاى فرمان ده نیروى زمینى ارتش نیست.» خودش گوشش بدهکار نبود. فرمانده ها و نیروها هم ول کن نبودند. دست آخر بغلش کردند و به زور انداختندش توى قایق. پرید بیرون;با همان لباس نظامى و کلاه آهنى و قمقمه و تجهیزات.

شناکنان، آمد سمت ساحل.

44- بالاى کوه ارتفاع دو سه هزارمترى ;برف، کولاک. سخت مى شد رفت بیرون سنگر.چند شبى بود که آرام نداشت. یک جا بند نمى شد. تقلا مى کرد تا نیروهاى هوانیروز و توپخانه و تجهیزاتشان مستقر شوند. حرفى از نیروهاى تحت امر و فرمانده نیروى ارتش نبود. انگار نه انگار.

45- آن قدر خسته بود که نمى توانست خودش رانگه دارد.هلى کوپتر که از قرارگاه بلند مى شد، مى خوابید تا مى رسیدند به مقصد. وقتى مى رسیدند، جلسه پشت جلسه. بازدید از مواضع خودى و آرایش نظامى و دوباره هلى کوپتر سمت قرارگاه بعدى. هلى کوپتر شده بود اتاق خوابش.

شهید صیادشیرازی

46- مى گفت «به خدامى گفتیم خدایا! چه کنیم; با کمبود امکانات، با ماشین جنگى دشمن، با فشار بى امانشون؟ وقتى عملیات مى شد، وقتى عراقیها رو غافلگیر مى کردیم، جواب مى گرفتیم; آتش کم داشتیم، ده تا ده تا غنیمت مى گرفتیم. حتا لودر و بلدوز. از همه بهتر، امیدوار مى شدیم که اگه صداش کنیم، جواب مى ده، آن قدر که شرمندش بشیم.»

47- خیلى جوان بود که شد فرمانده نیروى زمینى ارتش. اولین کارى که کرد،دانشگاه جنگ را از تهران منتقل کرد جبهه; اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. که «بسم اللّه، این گوى و این میدان. هم فال است، هم تماشا. هم آموزش، هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه مى خواهید؟» آن ها هم کم نگذاشتند.

48- گاهى جاده بسته مى شد; یک ماه، یک ماه و نیم. ارتباطمان با نیروهایى که توى کوههاى سردشت بودند قطع مى شد. مجبور بودیم آب و نانشان را با هلیکوپتر ببریم. آب و نان که بهشان مى رسید، جان مى گرفتند. فرمانده ها که مى رفتند دیگر نیروها بال در مى آوردند.

صیاد هم مى رفت. وقتى مى رفت. انگار بین نیروها روحیه تقسیم مى کرد; یکى یکى. طورى هم مى رفت که اگر درجه هاى روى دوشش نبود، نمى شد فهمید که سرهنگ است، که فرمانده عملیات غرب کشور است. وقتى مى رفت. ساکت نمى ماند. آیه مى خواند و حدیث مى گفت.

49- همیشه بود; هیچ وقت خودش را کنار نکشید. حتّى وقتى به تهران احضار شد و درجه هاى سرهنگیش را گرفتند; وقتى بنى صدر خلع درجه اش کرد. با لباس بسیجى مى رفت سپاه، طرح مى داد و برنامه ریزى ستاد مى کرد. همیشه بود. حىّ و حاضر. هیچ وقت خودش را کنار نکشید; چه زمان جنگ، چه بعد از جنگ.

عملیات بدر; شرق دجله، پنج کیلومترى دشمن. صداى همه درآمده بود; فرمانده هاى ارتش، فرمانده هاى سپاه، که «چرا صیاد آمده این جا؟ ببریدش عقب. این جا هر آن احتمال خطر هست. بیخ گوش دشمن که جاى فرمان ده نیروى زمینى ارتش نیست.» خودش گوشش بدهکار نبود

50- اوایل انقلاب ژیان داشت. بهش مى گفتم «بابا، این همه ماشین توى پارکینگ موتوریه، چرا یکیش رو برنمى دارى، سوار شى؟»

مى گفت «همین هم از سرم زیاده»

از استاندارى دو تا حواله پیکان فرستادند. هر پیکان، چهل و پنج هزار تومان; یکى براى صیاد، یکى براى من. صدایش را در نیاوردم. نود هزار تومان جور کردم و ریختم به حساب ناسیونال.

تلخ شد. گفت «کى پیکان خواسته بود؟» ماجرا را گفتم. گفت «پولم کجا بود؟» ژیانش را گرفتم. فروختم بیست هزار تومان. بیست و پنج هزار تومان هم براش وام گرفتم، تا خیالش راحت شد. چند سال بعد، ستاد مشترک ارتش بهش حواله حج داد. قبول نکرد با پول ستاد برود. پیکانش رو فروخت. خرج مکه اش کرد.

 روحش شاد و یادش گرامی

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:13:36.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صیاد به روایت مادر

صیاد به روایت مادر

صیاد به روایت مادر

یک روز آقایی یک بسته چای آورد و گفت: "برای جناب سروان شیرازی آورده‌ام. " وقتی علی آمد، پرسید: "مادر این چیست؟ " توضیح دادم، گفت: "دست نزنید. " این گذشت و آن مرد دوباره این کار را تکرار کرد. یک روز در پادگان یکی از درجه داران که همان مرد بود...

آنچه مطالعه می کنید 10 خاطره از خاطرات شهید صیاد شیرازی است به روایت مادرشان : 

 

1- روزی او را به باغ میوه‌ای ‌فرستادم تا برادر کوچکش را از کار ناپسندی که ‌میوه کندن از باغ های مردم بود، منع کند و او را به خانه بیاورد. وقتی به باغ ‌می رسد و آن ‌انجیرها را می بیند، در دلش می گوید: "‌چه میوه‌های بزرگ و خوشمزه‌ای‌! " و خودش هم به هوس می افتد کمی از آنها بخورد. ناگهان همین که می خواهد از پرچین باغ بالا برود، یک مار از لابلای پرچین بالا می آید و به سمت او حرکت می کند. علی پا به فرار می گذارد و از ترس‌، پشت سرش را نگاه نمی کند. بعد از مدتی در ‌همان عالم نوجوانی با خودش فکر می کند که خدا خواسته به او نشان ‌بدهد که هرگز مال حرام نخورد.

2- او خیلی عاطفی بود و آزارش حتی به یک مورچه هم نمی‌رسید. مسیر مدرسه را آرام طی می‌کرد و برمی‌گشت‌. اواخر دبیرستان با یک پسر رفتگر دوست شده بود و با یکدیگر به مدرسه می‌رفتند. یک بار برای او و برادر کوچکش بارانی زمستانی خریدیم. تا زمانی که با این پسر رفتگر بود، بارانی نو را به تن نمی‌کرد و لباس‌های کهنه‌اش را می‌پوشید. همسایه‌ها ‌همیشه می‌گفتند: "چرا بچه های آقای شیرازی (پدر شهید) لباس کهنه می‌پوشند؟ " آن زمان در گرگان زندگی می‌کردیم و وضع مالی ‌نسبتا خوبی داشتیم، ولی این گونه رفتار می‌کرد.

3- در خانه با بچه‌ها مثل پدر رفتار می‌کرد. به همه می‌گفت: " لباس‌هایتان را خودتان بشویید و اتو کنید تا مادر فقط برایتان غذا درست کند. او مسئول انجام کارهای شما نیست‌. خسته می‌شود. " در درس دادن و کمک علمی در خانه هم زبانزد بود. برادر دومش ‌وقتی که تا کلاس ششم خواند، دیگر نمی‌خواست ادامه تحصیل دهد و پدرش او را به مکانیکی ‌فرستاد. یک روز که با لباس روغنی به خانه آمد، گفت ‌که دوستانش با او سرسنگین هستند و ناراحت شد و تصمیم گرفت دوباره به مدرسه برگردد. وقتی علی متوجه این موضوع شد، به برادرش دلداری داد که ناراحت نباشد. آن زمان خودش در حال ورود به دانشکده افسری بود و سه ماه از ثبت نام کلاس‌های دبیرستان گذشته بود، ولی او به برادرش قول داد که برادرش را برای امتحان ورودی آماده کند.

همین که می خواهد از پرچین باغ بالا برود، یک مار از لابلای پرچین بالا می آید و به سمت او حرکت می کند. علی پا به فرار می گذارد و از ترس‌، پشت سرش را نگاه نمی کند. بعد از مدتی در ‌همان عالم نوجوانی با خودش فکر می کند که خدا خواسته به او نشان ‌بدهد که هرگز مال حرام نخورد

4- دوست نداشت با هر کسی ارتباط ‌داشته باشد و خیلی برایش مهم بود که طرف مقابل اهل طاعت و عبادت باشد. قبل از انقلاب هر جور آدمی در ارتش یا جاهای دیگر دیده می‌شد و برخی‌اهل کارهای ناصواب بودند. علی دوست نداشت با هر کسی همراه باشد . اگر می دید دوستش کار نادرستی انجام می دهد از او فاصله می گرفت .

5- پدرش مخالف ورود علی به ارتش بود و دوست داشت تمام دارائی مان را بفروشیم و برایش هزینه کنیم تا او در رشته ریاضی تحصیل کند، چون ریاضی‌اش بسیار خوب بود. پدر برای‌اینکه خودش نظامی بود و از این شهر به آن شهر می‌رفت و سختی‌های زیادی می‌کشید‌، نمی‌خواست فرزندش هم همان راه را ادامه بدهد، ولی شهید بسیار به ورود به ارتش و تحصیل دردانشکده افسری علاقه داشت‌. بچه‌تر که بود، به پدرش در اواخر دوره خدمت پدرش در ارتش‌، یک جفت چکمه نظامی آمریکایی داده بودند.‌علی همان زمان گفت: "این‌چکمه‌ها را برای من نگه دارید. " و به این شکل اعلام علاقه کرد‌، می‌گفت‌: " پدر! خدمت‌، خدمت است‌، حال می‌خواهد در ارتش باشد یا جای دیگر. هیچ فرقی ندارد در کجا باشیم و خدمت کنیم‌. " دوست نداشت کسی عیب ارتش را بگوید و بدگویی کند و آنها را از این کار نهی می‌کرد.آن زمان همسایه‌ای داشتیم که از ارتش بدگویی می کرد. می‌گفت‌: "آقای عزیز! این حرف‌ها را نزنید. هرچه باشد ارتش مملکت ماست‌. ما باید آبادش کنیم و به آن خدمت کنیم‌. " از ویژگی‌های او، ‌نظم عجیب و حساس بودن به ‌کارهایش بود. خود را مسئول و موظف به انجام کارها و وعده‌هایش می‌دانست.

شهید علی صیاد شیرازی

6- یكی از پسرهایم (اكبر) كه در امامقلی یار سرباز بود، در آستانه پیروزی انقلاب از علی دستور می گیرد كه شما سربازان آسایشگاه را فراری بدهید و آخر سر با دوستانتان از آنجا خارج شوید. پسرم به حرف علی گوش داد و خدا خواست كه ماشینی سوارش كرد و او را به مشهد آورد. وقتی به خانه آمد،من نفهمیدم كه مخفیانه لباس‌هایش را در كارتن گذاشت و خودش به اصفهان نزد علی رفت. وقتی متوجه شدم، از برادر كوچكش اصغر پرسیدم: "اكبر كجاست؟ " او آرام به من اشاره كرد كه پدرش كه در طبقه پایین بود، نشنود. او دوست نداشت بچه ها تن به این خطرها و مبارزات بدهند و می خواست كه آنها فقط خدمت سربازی را انجام بدهند. به هر حال من توسط پسرم اصغر كه او نیز از حزب اللهی‌های دو آتشه و مثل برادر شهیدش بود، از ماجرا آگاه شدم. این روحیه مبارزاتی در همه پسرهایم بود و همه از علی درس گرفته بودند.

7- یک بار ماجرایی پیش آمد و به مشاجره انجامید. علی اصلاً مقصر نبود و خطایی از او سر نزده بود، با این حال به التماس و خواهش و معذرت خواهی از پدرش افتاد. به همسرم گفتم: "دیگر فرزندم را بیش از این شرمنده نکن و معذرت خواهی او را بپذیر. " علی به اطاعت از پدر و مادر، بسیار مقید بود و نسبت به مادر احترام فوق العاده ای قائل بود.

8- یک روز آقائی یک بسته چای آورد و گفت: "برای جناب سروان شیرازی آورده‌ام. " وقتی علی آمد، پرسید: "مادر این چیست؟ " توضیح دادم، گفت: "دست نزنید. " این گذشت و آن مرد دوباره این کار را تکرار کرد. یک روز در پادگان یکی از درجه داران که همان مرد بود، به علی اشاره می کند که من همان کسی هستم که برایتان چای آوردم. این قضیه در دوران انقلاب بود. علی فرمانده بود و دستور می دهد گروهان را به خط کنند. سپس بالا رفت و گفت: "آقای فلانی! لطفاً بگویید قیمت این دو بسته چای چقدر است؟ " این قدر علنی می خواست نشان دهد که صیاد با پول و هدیه خریدنی نیست. می‌خواست ریشه این سوء استفاده ها را از آغاز بخشکاند.

پدرش مخالف ورود علی به ارتش بود و دوست داشت تمام دارائی مان را بفروشیم و برایش هزینه کنیم تا او در رشته ریاضی تحصیل کند، چون ریاضی‌اش بسیار خوب بود. پدر برای‌اینکه خودش نظامی بود و از این شهر به آن شهر می‌رفت و سختی‌های زیادی می‌کشید‌، نمی‌خواست فرزندش هم همان راه را ادامه بدهد، ولی شهید بسیار به ورود به ارتش و تحصیل دردانشکده افسری علاقه داشت‌

9- بنی صدر با همکاری منافقین، ناجوانمردانه به ترور ناکام او دست زد و می‌خواست علی را در راه قم ـ تهران ترور کند،اما او به یک ماشین برخورد کرد، تمام بدن و استخوان های او آسیب دید و مجروح شد. چون نمی توانستند مستقیماً با یک گلوله او را خلاص کنند، از این راه وارد شدند. او نمی خواست من چیزی از این قضیه بدانم. او را به بیمارستان ارتش برده بودند.در تهران هم یک بیمارستان خصوصی به نام تهران بود.همین که رئیس آن متوجه می شود که در آنجا بستری است، خودش او را به بیمارستان تهران می آورد،زیرا معتقد بود او را می کشند.بعد علی می خواهد که خودش با من صحبت کند.به من گفتند که علی با شما کار دارد. به من گفت: "یک تصادف کوچک داشته‌ام. با خانمم بیایید و مرا ببینید! " وقتی که او را دیدم، همه تنش شکسته و بسته بود،ولی گریه نکردم.رویش را بوسیدم و خدا را شکر کردم که زنده است و نفس می کشد.با خودم گفتم جوان است و به هر حال خوب می شود.بعد همه با هم به مشهد آمدیم و او روی ویلچر سوار بود. من جانم به این پسر بند بود و در هواپیما مواظبش بودم. جلویش ایستاده بودم تا هیچ کس به او نخورد. به شوخی گفت: "عزیز! جوری از من مراقبت می کنی که تنها کسی که به من برخورد می کند، خودت هستی. " بچه های سپاه یک ویلچر را برای او تدارک دیده بودند که با باطری شارژ می شد و راحت می توانست این طرف و آن طرف برود.از روی ویلچر به همه جا دستور می داد و فرماندهی می کرد.بدنش پر از ترکش بود.جانباز چهل پنجاه درصدی و پایش کوتاه شده بود، ولی دوست نداشت این گونه مطرح شود ".

10- وقتی بنی صدر او را عزل کرد، با هیچ کس در این باره صحبت نمی کرد و ناراحتی‌اش را بروز نمی داد. بیشتر با خود خلوت می‌کرد و اصلاً هم به روی خودش نمی آورد. بسیار صبور بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:17:49.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

نماز عید فطر در جبهه

نماز عید فطر در جبهه

نماز عید فطر در جبهه

شب عید فطر، رئیس ستاد لشکر مرا خواست و دستور داد که به تمام واحدها اطلاع دهم که فردا سحر در محل تبلیغات لشکر جهت اقامه نماز عید فطر جمع شوند. شب عید فطر، رئیس ستاد لشکر مرا خواست و دستور داد که به تمام واحدها اطلاع دهم که فردا سحر در محل تبلیغات لشکر جهت اقامه نماز عید فطر جمع شوند. واحد تبلیغات در دره ای واقع بود که دور آن را ارتفاعات محاصره کرده بود. نماز عید که تمام شد، امامِ جماعت در حال خواندن خطبه های نماز بود که من دو جنگنده عراقی را دیدم که از دور مستقیم به سمت دره ما و جمعیت می آمدند. یکی از فرماندهان که متوجه قضیه شده بود، پشت تریبون قرار گرفت و فرمان «یگان ها به سمت واحدهای خود» را صادر کرد. طولی نکشید که بالاخره دو جنگنده عراقی بالای سر ما بمب های شیمیایی رها کردند. تمام رزمندگان که برای نماز عید فطر آمده بودند، ماسک شیمیایی همراه نداشتند لذا باید تا محل خود می دویدند تا ماسک های خود را بردارند، اگر می دویدند حدود نیم ساعت با سنگرهایشان فاصله داشتند. خوشبختانه باد به سمت ایران بود و کسی شیمیایی نشد، الادو سه نفر که روی ارتفاع بودند.

راوی : یکی از رزمندگان گردان بلال

به نقل از : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 10:19:31.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لحظه تحویل سال سر سفره شهدا

لحظه تحویل سال سر سفره شهدا

لحظه تحویل سال سر سفره شهدا

 لحظاتی بعد سکوت را می‌شکنم و می‌پرسم چرا سین‌های سفره‌تان کم است؟ حواستان نبوده؟!می‌گوید: «نمی‌دانم دوست دارید بشنوید یا نه اما همه داستانش برمی‌گردد به دوران دفاع مقدس و به دورانی که با دوستانم در جبهه، نوروز را می‌گذراندیم.آن سال‌ها با بچه‌ها قرار گذاشتیم هر کدام‌مان مسئول تهیه یک سین شود و حالا...

جنگ بود و خشونتش، جنگ بود و جراحتش، جنگ بود و شهادتش...

جنگ بود و تمام غیرت رزمنده‌ها

جنگ بود و همه آنچه باید برای مبارزه و دفاع داشت...

اما در کنار تمام اینها، خیلی چیز‌های دیگر هم بود... یکی از آنها روحیه بچه‌ها بود که هیچ جا کم نمی‌آوردند و برای آنچه باید تلاش می‌کردند... یکی از آن شرایط آغاز سال نو بود که بچه‌ها در سخت‌ترین و شدید‌ترین زمان آن را برپا می‌کردند، اما با همان رنگ و روی منطقه، سفره هفت سین شان هم بنا به نوع رسته‌شان فرق داشت.

هفت سین واحد تخریب: سرنیزه، سیم‌خاردار، (مین) سوسکی، (مین) سبدی، سیم تله انفجاری و...

در سایر واحد‌ها هم: سمبه، سیمینوف، سرب، ساچمه و...

در برخی دیگر: سکه، سماق، سیب از نوع کمپوتش و...

اگر هم سال تحویل بعد از عملیات بود، عکس شهدای عملیات مزین‌کننده سفره هفت‌سین بود و ذکر دعا و توسل و قرائت وصایای شهدا و...

عیدی‌شان هم گاهی سکه‌های متبرک شده به دست امام‌خمینی(ره) بود و گاهی اسکناس‌های 100ریالی...

دید و بازدید بین بچه‌های همسنگری‌ و همسایه‌های خاکریزی هم بود. خلاصه اینکه مراسم نوروز تا حد ممکن در جبهه‌ها بر گزار می‌شد. بهاران در دفاع مقدس، در آن هشت سال چه باعظمت برگزار شد و رزمندگان که به جای حضور در خانه، در میان خاکریز‌ها و سنگرها سالشان را نو کردند و با تمام وجود پای آرمان‌هایشان ایستادند. و چه زیباست عشق خانواده شهدا به عزیزانشان در مزار شهدا، در کنار قبور شهدا و سفره هفت‌سینی که با هر سینش ارادتشان را به آرمان‌های امام خمینی(ره) و دلاوری‌های دلبندانش به تصویر می‌کشند.

و روزی که همت خانواده‌های شهدا، می‌شود سنت همیشگی مان وآغاز سال نو در کنار مزار شهدا برای همه دلدادگان مسیر عشق تکرار تا یاد مردان بی‌ادعای حماسه‌ها و ایستادگی‌ها مرور شود.

*****

کنار می‌ایستم. مادرشهید آرام زمزمه‌ای می‌خواند و با دست‌های چروکیده‌اش روی مزاری را می‌شوید. گلاب می‌ریزد و با گوشه چادر اشک‌هایش را از روی گونه‌هایش پاک می‌کند. تمام حواسم را با خود می‌برد به طرف سنگ مزار. نوشته‌های سنگ مزار را که می‌خوانم قلبم لحظه‌ای درنگ می‌کند. مگر می‌شود مادر شهیدی این چنین محکم برای فرزند شهید 17 ساله‌اش بخواند یا مقلب القلوب را...

و روزی که همت خانواده‌های شهدا، می‌شود سنت همیشگی مان وآغاز سال نو در کنار مزار شهدا برای همه دلدادگان مسیر عشق تکرار تا یاد مردان بی‌ادعای حماسه‌ها و ایستادگی‌ها مرور شود

آرام‌تر که می‌شود، بغض‌هایش را که فرو می‌برد، می‌روم جلوتر آرام می‌نشینم و با تبریک عیدم، جای خالی فرزندش را یاد می‌آورد و می‌گوید: روز رفتنش گفت: «مادر این بار با تمام وجودت برایم دعا کن، من دیگر برنمی‌گردم.»

خوابش را هم دیده بودم... پدرش سال‌ها بعد از شهادت امیر علی‌ام رفت و من ماندم و یادشان.

چند روز مانده به عید سبزه می‌گذارم با تمام وجود منتظر روز عید می‌شوم.

چند روز قبل‌تر هم شیرینی می‌خرم و می‌آیم اینجا... این کار هر ساله‌ام است.

آه که می‌کشد و پلک می‌بندد اشک‌هایش جاری می‌شود، می‌گوید: امیرم که کوچک بود همیشه برای ماهی‌های داخل تنگ نگران بود، سال که تحویل می‌شد ماهی را برمی‌داشت در حوض داخل حیاط رها می‌کرد، می‌گفت: «گناه دارد دلش می‌گیرد، باید ببرم بیندازمشان رودخانه، آزادشان کنم. اینجا همه‌شان اسیر چند رنگ کاشی شده‌اند.»

اهل بند شدن و ماندن یکجا نبود. اسارت را هم دوست نداشت.

خودش هم که اسیر شد نامردها بدجور شکنجه‌اش کرده بودند. یادم که می‌افتد قلبم نهیب می‌زند که وا اسفا چه کشید زینب کبری(س) وقتی علی‌اکبر را ارباً اربا دید، «اللهم تقبل منا هذاالقلیل.»

من هم امروز مهمان خانه امیرعلی شدم و عید را با او تازه کردم. انگار دعوتت کرده باشد. مادر شهید اسکناس نویی مهمانم می‌کند و می‌گوید این هم عیدی امیرعلی. عاشق عیدی گرفتن بود. پول‌هایش را که جمع می‌کرد، می‌رفت کتاب می‌خرید، همه را که می‌خواند می‌برد مسجد محل تا همه بچه‌ها و دوستانش بخوانند.

یادش دلم را تازه می‌کند گلابی به دستم می‌ریزد و دعایی بدرقه‌ام می‌کند که نیت پاکتان برای عاقبت بخیری‌تان کفایت می‌کند چون خدا آمینش را در گوشت زمزمه خواهد کرد.

*****

لحظه تحویل سال سر سفره شهدا

چند قدم آن طرف‌تر می‌نشینم و همه آنچه از نوروز در جبهه می‌دانم و شنیده‌ام رادر ذهن مرور می‌کنم.

میان افکارم، کمی دورتر، سفره هفت‌سین مردی همه توجهم را به خودش جلب می‌کند. همه‌اش یک چفیه است وعکس بسیار قدیمی امام خمینی(ره)، عکس حضرت آقا و همه هفت‌سینش را که جمع می‌کنم، به چند تا هم نمی‌رسد. نمی‌دانم بروم و از کمی هفت‌سینش بپرسم یا نه؟! لرزش شانه‌هایش باعث تعللم می‌شود، اما به خود جرئت می‌دهم و می‌روم. سلام که می‌کنم، با چفیه‌اش اشک‌هایش را پاک می‌کند و علیکم‌السلام می‌گوید، اجازه می‌خواهم و کنار مزار شهیدش می‌نشینم... لحظاتی بعد سکوت را می‌شکنم و می‌پرسم چرا سین‌های سفره‌تان کم است؟ حواستان نبوده؟!

نمی‌گذارد حرفم تمام شود، می‌گوید: «نمی‌دانم دوست دارید بشنوید یا نه اما همه داستانش برمی‌گردد به دوران دفاع مقدس و به دورانی که با دوستانم در جبهه، نوروز را می‌گذراندیم.

همه بچه‌ها اهل نقطه‌ای از کشور بودند چند نفری هم از تهران، حال و هوای عید که می‌رسید نیازی به مرور روز‌های تقویم نبود، همه‌مان متوجه می‌شدیم.طبق سنت همیشه عید، با بچه‌ها سنگر تکانی می‌کردیم، بهانه‌ای بود تا سنگرمان نونوار و کمی هم شکل و شمایلش عوض شود. فکرش را بکنید با بچه‌ها چند روز مشغول تمیز کردن می‌شدیم و بعد از اتمام کار صدام که انگار منتظر تمام شدن کار بود، خمپاره‌ای می‌فرستاد و همه تلاشمان را نقش بر آب می‌کرد و خستگی‌مان درمی‌آمد.

بچه‌ها می‌گفتند: عیدی تان را گرفتید! سال‌ها بعد متوجه شده بودیم بچه‌هایی که تجربه‌شان از ما بیشتر است، تنها ساعاتی مانده به سال تحویل، سنگرهایشان را تمیز می‌کنند.

آن سال‌ها با بچه‌ها قرار گذاشتیم هر کدام‌مان مسئول تهیه یک سین شود. نمی‌دانم محرم اشک‌هایش هستم یا نه، اما به یکباره بغضش می‌شکند و همه غرور مردانه‌اش به من می‌فهماند که دلتنگی‌اش بیش از این است که نخواهد اشک‌هایش آنچه در دل دارد را مخفی کند.

می‌گوید:‌ این سین‌ها که نیستند، جای خالی دوستان شهیدم هستند، قرارمان هم همین بود! بدقولی کردند و رفتند و من با همه غریبی‌ام، امروز لحظه سال نو را تنها و بدون ‌آنها تحویل می‌کنم.

کمی سکوت می‌کند و انگار کمی تند رفته باشد، می‌گوید: بدقولی که نه! ‌آنها به جای هر سین خالی سرشان را فدای امام زمان(عج) شان کردند.

من هم امروز مهمان خانه امیرعلی شدم و عید را با او تازه کردم. انگار دعوتت کرده باشد. مادر شهید اسکناس نویی مهمانم می‌کند و می‌گوید این هم عیدی امیرعلی. عاشق عیدی گرفتن بود. پول‌هایش را که جمع می‌کرد، می‌رفت کتاب می‌خرید، همه را که می‌خواند می‌برد مسجد محل تا همه بچه‌ها و دوستانش بخوانند

حالا دیگر تنها سؤالم عکس امام‌(ره) است که انگار سالیان زیادی سفره به سفره هفت‌سین این چند نفر چرخیده است. «این عکس حضرت امام را که می‌بینید، سال‌های زیادی است که همراه من است. یادگار مصطفاست، همین شهید که خوان سال نو را مهمانش هستیم، والفجر8 آسمانی شد، از همان غواصان خط‌ شکنی بود که غرور اروند را شکستند.»

او را با بغض‌های سنگینش تنها می‌گذارم و ملتمس دعایش می‌شوم.

*****

کمی آن طرف تر دو خانم جوان سبزه‌های عید در دست دارند و مابین قبور شهدای گمنام می‌چرخند و سبد‌های گل را یک به یک بین بچه‌ها پخش می‌کنند. هر دو جوانند و نسل سومی. نزدیک می‌شوم. اول راحت نیستند اما کمی بعد، گوشه‌ای می‌نشینیم و حرف‌هایمان با هم که انگار از یک جنس است سر باز می‌کند. فاطمه دانشجوی رشته مهندسی شیمی دانشگاه شریف است و آشنا به شهدا و روحیاتشان، خودش می‌گوید ولایتی است، از همان‌ها که سرشان را برای حضرت آقا می‌دهند. سوده که کنارم نشسته، آرام می‌خندد و می‌گوید: ما کجا و آستان حضرت دوست.

او همکلاسی فاطمه است. قبل از هر سؤالی شروع می‌کنند از شهدا گفتن، از ارج و قربشان حرف زدن و از دردها و دلتنگی‌هایشان زمزمه کردن. باورم نمی‌شود؛ آنان که نه انقلاب را دیده‌اند و نه جنگ را لمس کرده‌اند، پس چگونه توانسته‌اند از زمان بگذرند و این چنین فاصله‌ها را کم کنند. آنان بسیجی بودنشان، ولایتی ماندنشان و همه و همه را از برکات خون شهدا می‌دانند و شهدا را به میزبانی خواندن، فقط از سر ارادتشان است و بس.می گویند برادران ایمانی‌مان سال‌ها پیش جانشان را برای ما وکشورمان داده‌اند و امروز سنگرشان را باید پاسداری کنیم. سوده به وصیت شهیدی اشاره می‌کند و می‌گوید: خواهرم! دشمن از سیاهی چادر تو می‌ترسد تا سرخی خون من... این وظیفه ما را بسیار حساس می‌کند، چراکه ارزش عفت و حجاب ما از برکت و حرمت خون شهید مقام والایی دارد و بسیار ارزشمند است.

حرف‌هایشان شیرین و دلنشین است، اما باید بروند: «چند قبر شهید گمنام را می‌شناسیم که باید برای آنها هم سبزه ببریم و مهمانشان باشیم.»

*****

من هم آرام میان قبور شهدا قدم می‌زنم و با هر گام خود سنگ مزار شهدا را می‌خوانم که مسیر آسمانی شدنشان، از کجا بوده است.

سن و سالشان را که می‌بینی بیشتر تنت می‌لرزد و حس مسئولیتت انگار سنگین‌تر می‌شود. یاد شهدا می‌افتم که پیروی از امام و در مسیرولایت بودن در خط اول وصایایشان بود و حفظ عفت و حجاب.

این سین‌ها که نیستند، جای خالی دوستان شهیدم هستند، قرارمان هم همین بود! بدقولی کردند و رفتند و من با همه غریبی‌ام، امروز لحظه سال نو را تنها و بدون ‌آنها تحویل می‌کنم. کمی سکوت می‌کند و انگار کمی تند رفته باشد، می‌گوید: بدقولی که نه! ‌آنها به جای هر سین خالی سرشان را فدای امام زمان(عج) شان کردند

کمی پیش می‌روم. سفره زیبای هفت‌سین مزار شهید و مهمانان جوانش فرامی‌خوانندم. پیش می‌روم تا برسم به زوج جوانی که با هم، زیارت عاشورا را سر سفره شهدا قرائت می‌کنند.

ایمان فرزند شهید است و همسرش سمیرا در کنارش نشسته. هفته پیش عقد کرده‌اند و قرارشان با شهدا این بوده است که اولین سال تحویل را مهمانشان باشند.

ایمان سه ساله بوده که پدرش در کربلای 5 آسمانی شده، چیز زیادی از پدر به یاد ندارد و هر چه که می‌داند مرهون خاطرات دوستان و همرزمان پدر و گفته‌های مادرش است.پیکر پدرش هرگز به دستشان نرسید. او به جای مزار پدر به دیدار دوستان و همرزمان او به گلزار شهدای گمنام آمده است. او مزار شهدای گمنام را مزار پدر می‌داند و برایش فرقی نمی‌کند که کدامشان پدر واقعی‌اش باشند.

او همه ارادتش به شهدا را از عشق به ابا عبدالله الحسین(ع) می‌داند و امیدوار است سرباز خوبی برای آقا امام زمان(عج) و پیرو خوبی برای پدرش باشد.

*****

اینجا گلزار شهداست؛ مکانی مقدس که وادی عشق‌های الهی شده و قرارگاه مادرانی غریب که سال‎ها با اشک دیده، غبار از سنگ مزار فرزندانشان شسته‌اند و پدرانی که با گذشت تاریخ سنگ مزار فرزندانشان، قامتشان شکسته است و قدشان خمیده. اینجا وعده‌گاه خواهرانی است که برای یک‌یک شهدا غریبانه می‌سوزند و می‌گریند... اینجا وعده‌گاه عاشقان است؛ تکه‌ای از بهشت. اینجا گلزار شهداست و سرزمینی نورانی در دل همه خوبی‌ها، اما گویی باغ شهادت را روزنه‌ای است و شهادت را امیدی. من هم به همراه همه شهدای این سرزمین زمزمه می‌کنم:

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن..... (اللهم ارزقنا توفیق طاعتک و شهاده فی سبیلک)

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:19:44.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

کمتر از شهادت حقش نبود...

کمتر از شهادت حقش نبود...

کمتر از شهادت حقش نبود...

 هنوز جنگ شروع نشده بود که من برای اولین بار ایشان را به همراه دو سه نفر در ورودیه حسینیه جماران دیدم. شهید صیاد آن روز بند حمائل بسته بود و لباس کامل رزم به تن داشت و یک سرباز در میدان نبرد را نشان می داد. این اولین بار بود که ایشان را دیدم تا زمانی که وارد جنگ شدیم و تقریباً از اوایل جنگ این آشنایی به تدریج عمق پیدا کرد

گفتگو با سردار سر تیپ پاسدار علی فضلی

چگونه با شهید صیاد شیرازی آشنا شدید؟

بیش از 19 سال قبل از شهادت این شهید گرانقدر، از نزدیک به ایشان ارادت داشتم. ضایعه شهادت ایشان و جای خالی ایشان در نیروهای مسلح مشهود و روشن است. اما اگر بخواهیم در یک جمله حق ایشان را ادا کرده باشم، با شناختی که از خصوصیات این شهید دارم، چیزی کمتر از شهادت حقش نبود...

خوشا به حال شهید صیاد شیرازی که اجر و مزدش نمره قبولی 20 بود و بدا بر حال ما که توفیقش را نداشتیم. خودم را عرض می کنم. قطعاً لیاقتش را نداشتم و امیدوارم که از قافله سالار این شهدا و از قافله این شهیدان جا نمانم. از خداوند می خواهیم در انتهای گرد و خاک کاروان آنها قرار داشته باشیم. و فردای قیامت در مقابل حضرت زهرا (س) و رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) شرمنده نباشیم. اینها برای اعتلای کلمه حق و جبهه حق از همه سرمایه های زندگی شان و از جان هایشان گذشتند و ما هنوز در این دنیا و حال و هوای نفسانی آن زیست می کنیم فقط به این امید که خداوند، وفاداری به خون شهدا را از ما نگیرد و در مقابل دشمنان اسلام و انقلاب، وفادار خون های مقدس شهدا، به ویژه این شهید بزگوار باشیم و با بصیرت بایستیم.

هنوز جنگ شروع نشده بود که من برای اولین بار ایشان را به همراه دو سه نفر در ورودیه حسینیه جماران دیدم. شهید صیاد آن روز بند حمائل بسته بود و لباس کامل رزم به تن داشت و یک سرباز در میدان نبرد را نشان می داد. این اولین بار بود که ایشان را دیدم تا زمانی که وارد جنگ شدیم و تقریباً از اوایل جنگ این آشنایی به تدریج عمق پیدا کرد و ادامه یافت تا آخرین بار که 48 ساعت قبل از شهادت این شهید بزرگوار در 18 فروردین بود. ما در روز 15 فروردین، در یک جلسه تاریخی، برای تبریک عید نوروز خدمت ایشان رسیدیم. سه روز بعد، یعنی در 18 فروردین در مراسم ختم مرحوم اخوی آقای علی شمخانی در وزارت دفاع هم چند دقیقه ای ایشان را زیارت کردم که این آخرین دیدار ما بود و شهادت ایشان در ساعت 8 روز 21 فروردین اتفاق افتاده بود. ترور در ساعت 6 صبح به دست یکی از منافقین کوردل انجام می شود که با پوشش یک رفتگر به خودروی ایشان نزدیک می شود و تحت پوشش درخواست عاجزانه ای که دارد، عملیات تروریستی خود را انجام می دهد ظاهراً در آن لحظه، آقا زاده این شهید بزرگوار (آقا مهدی) مشغول بستن در بوده اند که شهادت پدرشان را در مقابل چشمانشان نظاره می کنند. ما هم به محض اطلاع در ساعت 7:30 صبح با جمعی از دوستان به منزل این شهید بزرگوار رسیدیم.

به خود گفتیم: « عجب! پس در بین برادران ارتشی هم کسانی هستند که از ما سبقت گرفته اند. » و از آنجا مهر ایشان به دل ما وارد شد. به هر حال آن روز که من در جماران ایشان را زیارت کردم، آن شنیده ها با آن قامت رعنا و منظم ایشان که استوار و سینه سپر کرده و بند حمائل بسته، ایستاده بود وکاملاً هیئت یک سرباز در جنگ را داشت، کاملاً منطبق بود

بین توصیفی که از ایشان شنیده بودید و خودشان چه فرقی وجود داشت؟

آن روزها هر کسی فداکاری بیشتری در راه خدا می کرد و دانش و توانمندی و تاکتیک نظامی بهتر داشت، قاعدتاً مورد اقبال بیشتری قرار می گرفت. دانش نظامی ما بسیار ابتدائی بود. کسی که افسری است که سال ها خدمت نظامی کرده و مخیر است به شرکت در یک صحنه خطر و ماندن در حریم این شهر و با این همه داوطلب خطر می شود. توصیفی که شهید بزرگوار جنگرودی کرده بود، کاملاً صحیح بود و ما شیفته ایشان شدیم و به خود گفتیم: « عجب! پس در بین برادران ارتشی هم کسانی هستند که از ما سبقت گرفته اند. » و از آنجا مهر ایشان به دل ما وارد شد. به هر حال آن روز که من در جماران ایشان را زیارت کردم، آن شنیده ها با آن قامت رعنا و منظم ایشان که استوار و سینه سپر کرده و بند حمائل بسته، ایستاده بود وکاملاً هیئت یک سرباز در جنگ را داشت، کاملاً منطبق بود و تصویر ایشان در آن روز بسیار خوب در ذهن من جای گرفت. لذا از آنجا به بعد دلم می خواست آشنایی من با این شهید بزرگوار عمق پیدا کند. آن روز شرایط خاص خودش را داشت و ما هنوز وارد جنگ نشده بودیم و هنوز حوادث بزرگ را پیش رو داشتیم و نمی دانستیم که آزمایش های بزرگ تری در آینده در انتظارمان است؛ ولی با تحمیل جنگ به امت ما، مرد از نامرد تمیز داده شد. کسانی به جبهه جنگ آمدند و مردانه و شجاعانه و فقط برای رضای خدا جنگیدند، خصوصاً از مقطعی که مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی به عهده این شهید بزرگوار قرار گرفت. بعد از قضایای کردستان، فراز جدیدی در جنگ اتفاق افتاد چون ایشان در مقطع قبل از انتخابش به فرماندهی نیروی زمینی ایران، مقطعی را در کردستان بود و مورد غضب بنی صدر هم قرار گرفت.

شهید صیاد شیرازی

آن روزها بنی صدر فرماندهی کل نیروهای مسلح را عهده دار بود. بنده گاهی ایشان را زیارت می کردم، ولی توفیق امکان انجام عملیات و مأموریت مشترک، کمتر اتفاق در پیش می آمد و فقط در حد جلسات، دیدار داشتیم. با اینکه عملیات طریق القدس که عملیات مشترک ما در شب فرار بنی صدر به همراه سرکرده منافقین، مسعود رجوی که با لباس زنانه از کشور گریختند، این رابطه توسعه پیدا کرد. از همان شب اتفاقات جدید و مبارکی را شاهد هستیم که سر منشاء آن، فرمان نورانی امام (ره) است. امام به جوانان اعتماد کردند و اداره جنگ و جبهه را به آنها سپردند. اعتماد امام به جوانان چه در ارتش چه در سپاه و بسیج، در شرایطی که ما آن روز در جبهه جنگ با دشمن خارجی و ارتش رژیم بعث عراق و جبهه داخلی با معاندین و منافقین و ضد انقلاب درگیر بودیم، از موارد تاریخ سازی است که باید عمیقاً بررسی و تبیین شود.

شهید صیاد از بعد از عملیات طریق القدس عمق بیشتری پیدا کرد. در آن عملیات عزیزانی که یگان های ارتش و سپاه، تیپ 31 عاشورا، تیپ 45 کربلا، تیپ 14 امام حسین(علیه السلام) و ما که در ابتدا یک تیپ احتیاط را با کمک چند تن از دوستان همرزم سپاهی و برادر بزرگوارم سردار جعفری، تشکیل داده بودیم، شرکت داشتند و در آنجا تلفیق یگان های ارتش و سپاه اتفاق افتاد. البته در عملیات ثامن الائمه هم این اتفاق افتاده بود. اما در اینجا تسریع شد و شما شکل یگانی را به وضوع مشاهده می کنید. در اینجا تیپ 1 لشگر 16 زرهی قزوین هم مشارکت داشت و ما باید مأموریت تلفیقی را با هم انجام می دادیم. در عملیات طریق القدس، 2 گردان از برادران عزیز ژاندارمری و دو سه گردان از نیروهای جنگ های نامنظم هم که به سپاه ملحق شده بودند و نیز لشگر 31 عاشورا شرکت داشتند. جلسات و هماهنگی هایی داشتیم بین سپاه و ارتش. نحوه هماهنگی تمهید شد و این شهید بزرگوار در تلفیق عملیات های مشترک، سهم و نقش کاملاً تعیین کننده و مؤثری داشت، چون تا آن زمان، ما از نظر ساختاری و ادغام و تلفیق، هیچ ارتباط یگانی با هم نداشتیم.

البته دیگر از آنجا به بعد تلفیق نفر به نفر، دسته به دسته، گروهان به گروهان و... به صورت مشترک در چند عملیات مشترک صورت گرفت و نقش شهید صیاد شیرازی در ایجاد این وحدت و هماهنگی، بسیار کاربردی و تعیین کننده بود.

از همان شب اتفاقات جدید و مبارکی را شاهد هستیم که سر منشاء آن، فرمان نورانی امام (ره) است. امام به جوانان اعتماد کردند و اداره جنگ و جبهه را به آنها سپردند. اعتماد امام به جوانان چه در ارتش چه در سپاه و بسیج، در شرایطی که ما آن روز در جبهه جنگ با دشمن خارجی و ارتش رژیم بعث عراق و جبهه داخلی با معاندین و منافقین و ضد انقلاب درگیر بودیم، از موارد تاریخ سازی است که باید عمیقاً بررسی و تبیین شود

در آن زمان ارتش و سپاه تا مدت ها ماهیتاً با یکدیگر تفاوت داشتند. به نظر شما این تعامل چگونه به وجود آمد؟

در زمان بنی صدر به دلیل نگاه او به مسائل، امکان وحدت سپاه و ارتش بسیار کم و محدود بود. با فرار بنی صدر و مهم تر از آن، فرمان امام (ره)، این وحدت به شکل بارزی خود را نشان داد. ایشان یک انتظاراتی از نیروهای مسلح داشتند و می فرمودند: «ید واحده باشید و در میدان عمل، وحدت داشته باشید. به همین دلیل شعار آن روزها که، «ارتشی و سپاهی، دو لشگر الهی» بود، تبدیل شد به: « ارتشی و سپاهی، یک لشگر الهی. » یادم هست که در زمان فرماندهی بنی صدر، چند عملیات هم انجام شد که با شکست مواجه شد. مهمات و اسلحه سپاه بسیار کم بود. حداقل در چند ماه اول جنگ، سپاه با امکانات ابتدائی خود و همیاری مردم می جنگید. ما انتظار گرفتن آذوقه و تدارکات از ارتش نداشتیم. ولی انتظار گرفتن اسلحه و مهمات را که جزئی از ابزار جنگ بود، داشتیم و در این راه با سختی های زیادی مواجه می شدیم. آن روزها وقتی بعضی از برادران ارتشی می خواستند چیزهائی را به ما بدهند، می گفتند، باید امریه صادر شود و این خودش یک فرایندی داشت که عملا اتفاق نمی افتاد. موارد بسیاری بود که با سرقت مهمات و اسلحه خودمان و جنگ را پشتیبانی می کردیم. اینها حقایق تلخی هستند که باید بدون هیچ تحریفی منتشر شوند تا اهمیت وحدت بین ارتش و سپاه نمایان تر شود. بنی صدر می گفت این سپاهی ها و بسیجی ها دانش نظامی ندارند، اینها دست و پا گیر ارتش هستند، ولی نگاه حضرت امام این بود که باید با هم وحدت پیدا کنیم و در میدان عمل، ید واحدی باشیم که خوشبختانه این اتفاق مبارک افتاد.

شهید صیاد شیرازی

درایت و تدبیر فرمانده کل سپاه، آقای دکتر رضائی و این شهید بزرگوار، در میدان عمل این تفکر را عملیاتی کرد. در واقع تلفیقی از دانش و آموزش و تجهیزات و اخلاص و انگیزه های مجاهدت در راه خدا پدید آمد و آن ید واحده ای که امام انتظارش را داشتند اتفاق افتاد. در میدان عمل، نقش بزرگ شهید بزرگوار صیاد شیرازی، انکار ناپذیر است، به ویژه آنکه چنین الگوئی در هیچ یک از ارتش های جهان نظیر ندارد. گروه های مجاهد در راه خدا، یعنی پاسدارها و بسیجی ها آمدند و درکنار برادران ارتشی قرار گرفتند که ظاهراً هیچ تناسبی با هم نداشتند. ما در سپاه به نبرد پارتیزانی معتقد بودیم و برادران ارتشی، معتقد به جنگ منظم و کلاسیک بودند و قاعدتاً نزدیک شدن این دو نگاه، آسان و ساده نبود، اما به همت بزرگوارانی چون شهید صیاد شیرازی، این تلفیق و وحدت مبارک شکل گرفت و حاصل آن چندین عملیات غرور آفرین و موفق بود. از آن پس گرفتن اسلحه و مهمات از ارتش، بسیار روان تر شد. تهیه طرح های مشترک، خیلی راحت تر و روان تر صورت پذیرفت تا جایی که پیشنهاد انجام عملیات های گسترده طریق القدس، فتح المبین و رمضان داده شد که حاصل این وحدت خجسته بود. در اینجا جا دارد یادی کنیم از شهید بزرگوار حسن باقری که سهم و رسالت سنگینی را در تشکیل ستاد اطلاعات رزمی و نظامی داشت که شاید در آن روزها حلقه مفقوده بود، ابتکارات وی در تأمین اطلاعات از جبهه، بی نظیر بود. امروز ما می توانیم صحنه عملیات را به خوبی ترسیم کنیم. آن روزها در بیش از 1300 کیلومتر از خاک میهنمان در جنوب و جنوب غرب و غرب و شمال وغرب، با دشمن بعثی درگیر بودیم. خوزستان و ایلام و کرمانشاه و کردستان و آذربایجان درگیر جنگ بودند. جغرافیای این استان ها با هم تفاوت زیادی دارد. موقعیت های دفاعی آنها متفاوت است. دشمن در بعضی از این جاها پیشروی بسیار و شاید بیش از 25 شهر و بیش از 1500 شهرک و روستا را اشغال کرده بود. تلفیق سپاه و ارتش باعث شد که هر دو سازمان تحرک فوق العاده ای پیدا کنند و ابتکارات و خلاقیت ها در اینجا نمایان تر شوند و جایگاه و نقش خودشان را برجسته تر کنند. یادم هست جلسات مشترک عزیزان ارتشی و سپاه را یک در میان در قرارگاه های ارتش و سپاه تشکیل می دادیم. شهید باقری با تشکیل اطلاعات رزمی به واقع به پشتیبانی از عملیات های بزرگی که بعدا انجام شدند، پرداخت. ما در آنجا به شدت محتاج شناخت از دشمن بودیم. البته حالا هم به دشمن شناسی نیاز مبرم داریم. ولی آن روزها لازمه انجام هر کاری شناخت از دشمن، یگان های دشمن، توانمندی فرماندهان آنها و ابتکارات و خلاقیت های تاکتیکی آنها بود که به تدریج جایگاه خود را به خوبی در سپاه اسلام پیدا کرد و به انجام عملیات های مشترک انجامید.

در این جلسه قرآن قرائت شد و بعد شهید صیاد شیرازی آمد و گفت که این قرآن هم برای شروع جلسه بود و هم برای پایان آن، عزیزانی که از راه های دور و از جاهای مختلفی آمده بودند برایشان سئوال پیش می آید که چه شد؟ شهید صیاد می گوید: « مگر پیام امام را نشنیده اید؟ مگر غیر از این است که ما می خواهیم برای جلب رضای امام و رضای خدا قدم برداریم؟ شاید رضای خدا در این کار ما نباشد. بنابراین قرآنی که قرائت شد هم برای شروع جلسه است و هم برای خاتمه جلسه. » این قدر درایت و بصیرت داشت که در جلسه ای که این همه عزیزان از راه های دور و با ساعت ها زحمت خودشان را رسانده بودند، مبادا یک وقت هوای نفس حاکم شود

تأثیرگذاری شهید صیاد را در مسئولیت های گوناگونی که به عهده داشت، چگونه ارزیابی می کنید؟

این روند البته طولانی است و شاید نتوان خیلی هم خلاصه گفت، اما اگر بخواهیم به شکلی گذرا به آن اشاره کنیم باید بگوئیم که ایشان ابتدا در کردستان خوش درخشید و مورد اقبال بنی صدر هم قرار گرفت. اما محبوبیت ایشان حسادت بنی صدر را در پی داشت و شروع کرد در یک جاهایی با ایشان برخورد کردن، عزیزان شاخص و حزب اللهی در ارتش از طرف بنی صدر تحت فشار روانی قرار گرفتند. دوستان عزیر ارتشی برای من نقل می کردند که گروهی از فرماندهان یگان های مختلف که با این شهید بزرگوار رفاقت و برادری و انس و الفت بیشتری داشتند، قرار جلسه ای را می گذارند. بنی صدر به عنوان فرماندهی کل نیروهای مسلح، تلاش اینها را خیلی قبول نداشت. در این جلسه قرآن قرائت شد و بعد شهید صیاد شیرازی آمد و گفت که این قرآن هم برای شروع جلسه بود و هم برای پایان آن، عزیزانی که از راه های دور و از جاهای مختلفی آمده بودند برایشان سئوال پیش می آید که چه شد؟ شهید صیاد می گوید: « مگر پیام امام را نشنیده اید؟ مگر غیر از این است که ما می خواهیم برای جلب رضای امام و رضای خدا قدم برداریم؟ شاید رضای خدا در این کار ما نباشد. بنابراین قرآنی که قرائت شد هم برای شروع جلسه است و هم برای خاتمه جلسه. » این قدر درایت و بصیرت داشت که در جلسه ای که این همه عزیزان از راه های دور و با ساعت ها زحمت خودشان را رسانده بودند، مبادا یک وقت هوای نفس حاکم شود و همان جا جلسه را خاتمه داد و نگذاشت ادامه پیدا کند. این، حکایت از بصیرت این شهید بزرگوار دارد. بعد که رفته رفته عزل بنی صدر اتفاق افتاد، ایشان از مظلومیت و عزلت خارج شد و البته در این مدت هم دائماً در جبهه بود، با انتصاب ایشان به فرماندهی نیروی زمینی، فرصتی طلائی به وجود آمد و ایشان از این فرصت به خوبی بهره گرفت و در وحدت سپاه و بسیج و جهاد و ارتش محور و عنصر اصلی بود و خوشبختانه با این تلفیق، در چندین عملیات از جمله طریق القدس، بیت المقدس، ثامن الائمه و فتح المبین و رمضان توفیقات عظیمی به دست آورد. البته بعد از بیت المقدس، یک مقداری فضا تغییر کرد و این متغیر شدن بعد از فتح خرمشهر و عملیات بیت المقدس پیدا شد که بعضی ها تردید ایجاد کردند که حالا که بخشی از خاک میهن و خرمشهر آزاد شده، ادامه عملیات به صلاح نیست.

شهید صیاد شیرازی

دفاع مقدس از اینجا به بعد شرایط اختصاصی خودش را دارد و باید به صورت جداگانه ای بررسی شود. از اینجا به بعد عملیات های ما در سپاه و ارتش به شکل جداگانه ای انجام شدند. در سنوات بعد هم که ایشان فرماندهی نیروی زمینی را به عهده ندارند و برادر بزرگوار، امیر حسین سعدی عهده دار مسئولیت فرماندهی نیروی زمینی ارتش هستند. ارتباط و همکاری و هماهنگی وجود دارد، لکن با آن سیاق و نگاهی که باید به طور جداگانه مورد ارزیابی قرار گیرند. شهید صیاد شیرازی ارتباطش را همواره با سپاه و ارتش حفظ می کند و همین جور که جلوتر می رویم، شاهد حضور ایشان در عملیات های مختلف هستیم. وقتی علمیات مرصاد اتفاق افتاد، جزو اولین فرماندهانی بود که در صحنه عملیات حضور پیدا کرد و نقشی محوری داشت. سایر فرماندهان هم آمدند و هر كدام بخشی از کار را به عهده گرفتند، ولی در اینجا هم باز این شهید بزرگوار یکی از محورهای عملیات مرصاد در مقابله با منافقان می شود.

بعد از آنکه بحث قطعنامه پیش آمد، در تشکیل ستاد فرماندهی معظم کل قوا، ایشان هم جزو بنیانگزاران آن قرارگاه بود که بعداً تبدیل به ستاد کل نیروهای مسلح شد و ایشان مسئولیت معاونت بازرسی را داشت. در این مقطع، نظارت های میدانی از یگان های سپاه و ارتش و ترکیب تیم های ارتشی و سپاهی را بنیان گذاشت و همه دوستان اینکار مشترک را مرهون فکر و اندیشه و تلاش این شهید بزرگوار می دانند. بعد هم به دلیل شایستگی هایی که از این شهید بزرگوار نمایان شد، همزمان با مسئولیت معاونت بازرسی، مسئولیت جانشینی ریاست ستاد کل نیروهای مسلح را هم برای چند سالی تا زمان شهادت به عهده داشت و البته در این فرایند، همزمان مسئولیتی را در ستاد کل نیروهای مسلح از فرماندهی معظم کل قوا، مقام معظم رهبری، گرفته بود.

راه اندازی هیئت معارف جنگ نیز از ابتکارات ایشان است و خصوصاً درحوزه درگیری های کردستان و عملیات هایی که ایشان فرماندهی اش را به عهده داشت و مشترک بین سپاه و ارتش بود. در قالب این معارف جنگ، در بعضی جاها به صورت مشترک و در خیلی از موارد هم به صورت جداگانه، کارهای خوبی انجام شد. ماهیانه دو سه روز برای این کار وقت می گذاشت. حتی بعد از شهادت ایشان، عده ای از این عزیزان، بخش هایی از معارف جنگ را دنبال کردند. با این ابتکار، عزیزان دانشکده افسری امام علی (علیه السلام) و سایر نیروهای سه گانه ارتش، به صورت ترکیبی برای توجیه به مناطق جنگی در عملیات مشترک برده می شوند.

من معتقدم مهم ترین حادثه در تاریخ انقلاب، پذیرش قطعنامه 598 است. هم تلخی هایش بسیار زیاد بود و هم شیرینی هایش. از این جهت که سربازان سپاه اسلام اثبات کردند معنویت و روحانیت و حاکمیت ولی فقیه در اداره و فرماندهی جنگ، واجب الاتباع است، بسیار شیرین است

روحیه شهید صیاد و حالت ایشان بعد از پذیرش قطعنامه چطور بود؟

شرایط قطعنامه یک شرایط استثنائی است. شاید فقط یک بار در انقلاب ما چنین حادثه بزرگی اتفاق افتاده باشد. این حادثه به قدری مهم است که من معتقدم مهم ترین حادثه در تاریخ انقلاب، پذیرش قطعنامه 598 است. هم تلخی هایش بسیار زیاد بود و هم شیرینی هایش. از این جهت که سربازان سپاه اسلام اثبات کردند معنویت و روحانیت و حاکمیت ولی فقیه در اداره و فرماندهی جنگ، واجب الاتباع است، بسیار شیرین است. همه ما خودمان را با استراتژی امام که فرموده بودند: « اگر این جنگ 20 سال هم طول بکشد، ما ایستاده ایم» تطبیق داده بودیم و استراتژی ما در دفاع مقدس این بود. حالا حوادثی رخ داده بود که برای ما در جبهه بسیار شکننده و سخت بود. قاعدتاً شهید صیاد شیرازی هم همین حال را داشت و از خود می پرسید: « خدایا! ما چه کرده ایم که امام ما ناگزیر به بیان نوشیدن کاسه زهر می شوند و قطعنامه را می پذیرند؟» تلخی کار اینجاست، اما شهید صیاد شیرازی هم می دانست همان طور که روزی فرمانده معظم کل قوا به عنوان نائب آقا امام زمان (عج) امر کردند به جبهه بیائید و تکلیف ما به جبهه آمدن بود، امروز هم که همین فرمانده، فرمان پذیرش قطعنامه را می دهند، تکلیف ما اطاعت امر ولی فقیه است. این نیاز به یک کنکاش اختصاصی در آن مقطع دارد که چه می شود که این سربازهای امام که به جبهه آمدند، با دو جمله امام، انگشت ها را از روی ماشه ها برداشتند. قشنگ ترین و بحرانی ترین شرایط انقلاب، همین دوره بود که برای رضای خدا، تلخی را تحمل و از آن به راحتی عبور کردیم.

عراقی ها از این فرصت استفاده و بعضی از شهرهای ما را اشغال کردند و در بسیاری از جبهه ها شروع به پیشروی کردند، اما با مقابله به مثل و دفاع جانانه بچه ها، به عقب رانده شدند و به همان جائی که قبل از قطعنامه بود، برگشتند. نقش شهید صیاد شیرازی در این برهه هم بسیار ممتاز بود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:15:26.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

۳۶۵۰ روز اسارت، به روایت نخستین روحانی اسیر دفاع مقدس

۳۶۵۰ روز اسارت، به روایت نخستین روحانی اسیر دفاع مقدس

۳۶۵۰ روز اسارت، به روایت نخستین روحانی اسیر دفاع مقدس

اسیر و اسارت واژگان ناخوشایندی برای روح و جسم انسان‌هاست؛ آن هم اگر برای مدت‌های طولانی و در بدترین شرایط ممکن باشد و فکر اینکه دیگر راه بازگشتی وجود ندارد، همه وجود را بیازارد. اما آنگاه که پای دفاع از میهن و ناموس در میان باشد و بدانیم که برای چه آرمان و هدف بزرگی، یکی از بهترین موهبت‌های الهی یعنی جان خود را فدا می‌کنیم، تحمل مصائب آن آسان می‌شود و همه آزار و شکنجه‌ها را به جان می‌خریم تا اسطوره صبر و الگویی برای همگان باشیم.

اسیر و اسارت واژگان ناخوشایندی برای روح و جسم انسان‌هاست؛ آن هم اگر برای مدت‌های طولانی و در بدترین شرایط ممکن باشد و فکر اینکه دیگر راه بازگشتی وجود ندارد، همه وجود را بیازارد. اما آنگاه که پای دفاع از میهن و ناموس در میان باشد و بدانیم که برای چه آرمان و هدف بزرگی، یکی از بهترین موهبت‌های الهی یعنی جان خود را فدا می‌کنیم، تحمل مصائب آن آسان می‌شود و همه آزار و شکنجه‌ها را به جان می‌خریم تا اسطوره صبر و الگویی برای همگان باشیم.

«حجت‌الاسلام حسین مروتی» اولین روحانی آزاده کشور است که در دوم مهرماه سال ۵۹ به اسارت نیروهای عراقی درآمده است. او مدت ده سال در چنگال دژخیمان بعثی بود و جزو آخرین گروه از اسرای آزاد شده است. وی در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا) با یادآوری خاطرات سال‌های دور و سخت اسارت، آن را اینگونه روایت می‌کند:

بنده متولد سال ۱۳۳۸ در روستای جلکبر شهرستان ساوه هستم؛ پدرم کشاورز و مادرم خانه‌دار بود و من تحصیلات ابتدایی را در مدرسه خواجه‌نصیر روستای جلکبر گذراندم و برای مدتی به تهران آمدم. بعد از مهاجرت به تهران کارهایی مانند آهنگری، نجاری و مکانیکی را تجربه کردم و برای مدت کوتاهی مجدداً به روستا برگشتم. سپس تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل در علوم حوزوی به قم بروم چون فساد و بی‌بند و باری تهران ادامه زندگی را در آن شرایط برایم دشوار کرده بود.

هنوز سه ماه از آغاز تحصیلات حوزوی‌ام در سال ۵۲ نگذشته بود که به دلیل همراه داشتن اعلامیه‌های امام خمینی(ره) توسط ساواک دستگیر و به بازداشتگاهی در جاده کاشان منتقل شدم. مدت ۲۰ روز در بازداشت به سر بردم و شکنجه شدم، به شکلی که همین شکنجه‌ها باعث تحول شخصیت، افکار و شناخت سیاسی اجتماعی‌ام شد و بعدها همین شناخت سبب شد تا به عنوان مرجعی برای پاسخگویی به سؤالات سیاسی و اجتماعی در میان دوستان خود تبدیل شوم.

بعد از بازگشت به تهران در مدرسه حجت که پایه‌گذار آن محقق محمودی در خیابان حسام‌السلطنه بود و اکنون زیر نظر حجت‌الاسلام دری نجف‌آباد است، درسم را ادامه داده و در منطقه چهل ستون بازار تهران نیز از محضر آیت‌الله‌العظمی سبحانی کسب فیض کردم.

در کنار درس، روزهای جمعه در مسجد امام حسین (ع) پای درس حجت‌الاسلام مکارم شیرازی حاضر می‌شدم و در جریانات سیاسی بحبوحه انقلاب مثل درگیری دانشجویان در سال ۵۷ در دانشگاه صنعتی شریف و مساجد مهم تهران حضور فعالی داشتم و در همان سال، برای کارهای تبلیغی به مناطق اسلام‌آباد غرب و سنقر اعزام شدم.

* بندرعباس اولین مکان تبلیغی بعد از پیروزی انقلاب

همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۷ به فرمان حضرت امام، مرکز تبلیغاتی‌ برای روحانیون تشکیل شد تا در نقاط مختلف کشور به تبلیغ اسلام بپردازند. اولین سفر تبلیغاتی بنده بعد از انقلاب اسلامی بندرعباس

بود. پس از مدتی به ساوه بازگشتم و در آنجا با حجت‌الاسلام موحدی ساوجی که در آن زمان امام جمعه و مسئول سپاه شهر ساوه بود آشنا شده و با دستور او بحث‌های عقیدتی و ایدئولوژیک را در سپاه ساوه تدریس کردم و سپس به عنوان مسئول جهادسازندگی ساوه مشغول به کار شدم.

همراه جمعی از سپاهیان ساوه به کردستان رفتیم تا در آنجا کارهای تبلیغاتی انجام دهم که سبب آشنایی بنده با شهیدان بروجردی و ناصر کاظمی شد.

پس از بازگشت به تهران در شهریور ماه سال ۵۹، به همراه ۱۳۰ نفر از نیروهای سپاه تهران عازم کرمانشاه شدیم. با آغاز حمله هوایی نیروهای عراق به کرمانشاه، راهی منطقه قصرشیرین شده و در میان آن ۱۳۰ نفر، تنها چهار روحانی بودند که از میان آنها تنها بنده ملبس به لباس روحانیت بودم و دوستان دیگر لباس نظامی به تن داشتند که بنده نیز با اصرار زیاد فرماندهان لباس نظامی به تن کردم.

وقتی به عمق قصرشیرین نفوذ کردیم، در پشت شهر موضع گرفتیم و این در شرایطی بود که شهر توسط نیروهای عراق بمباران می‌شد. ما هم به دلیل سیاست‌های مغرضانه بنی‌صدر در تنگنای شدید اسلحه و مهمات قرار داشتیم، در نتیجه قرار بر این شد برای تهیه مهمات به سمت نیروهای عراق حرکت کنیم.

ابتدا به مقر میثمی‌ها یعنی گروهی که هم فعالیت سیاسی و هم فعالیت نظامی داشتند رفتیم، اما آنها فقط مقداری گلوله‌های مشقی داشتند. هنگام بازگشت از این منطقه چند گلوله به ماشین ما اصابت کرد. حضور ۱۶ نفر از بهترین فرماندهان سپاه و حتی کسانی که قبلاً مدیریت نظامی در گارد شاه را داشتند و لباس روحانیتی که بنده بر تن داشتم، باعث جلب حساسیت دشمن و تیراندازی به ما شده بود.

هنگام برگشت به سنگرهای خود تا صبح، لحظه به لحظه به تانک‌ها و نیروهای عراقی اضافه می‌شد به شکلی که وقتی وارد قصر شیرین شدیم، اداره مخابرات شهر کاملاً ویران شده بود و مردم درحال فرار از شهر بودند و در هر لحظه خانه‌ای خراب می‌شد.

فعالیت‌ها و حضور ما در منطقه سازماندهی نشده بود و شکل عملیات به خود نگرفته بود، چرا که ما هیچ تجربه‌ای از جنگ نداشتیم و من نیز به عنوان روحانی نقش رهبری نیروها را ایفا می‌کردم. بعد از وارد شدن به شهر قصرشیرین ۱۲ تا ۱۶ نفر از نیروها از جمله بنده با یک ماشین آهو استیشن با مقداری پول و بی‌سیم که مسئول امور مالی‌مان در اختیارم گذاشت، حرکت کردیم و قرار شد همراه با نیروهایی که از پشت سر ما حرکت می‌کنند، در جلوی دهانه دشت سرپل ذهاب مستقر شویم تا جلوی پیشروی تانک‌های عراق را بگیریم.

وقتی که به پشت پادگان ابوذر رسیدیم، دشت سرپل ذهاب پر از توپ و تانک‌ و نیروهای عراقی بود که درحال حرکت به سوی شهر قصرشیرین بودند و اینجا دیگر از دست ما کاری برنمی‌آمد.

* دوم مهرماه ۵۹ آغاز اسارت

در دوم مهرماه ۵۹ جمع ۱۲ تا ۱۶ نفری ما هنگامی که در پشت پادگان ابوذر یعنی منطقه مشرف به سرپل ذهاب قرار داشت به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم و بعد از آن نیز نیروهای زیاد دیگری اسیر شدند. بعد از اینکه به اسارت درآمدیم، چون تنها لباس بنده آرم سپاه داشت، دشمن بسیار به گروه ما حساس شد، اما من هنگامی که بر روی زمین خوابیده بودم آرم لباسم را خوردم.

آنها بعد از مدتی به ما گفتند شما را آزاد خواهیم کرد، ابتدا گفتند افراد شخصی را آزاد می‌کنیم، سپس تعدادی از کردها را سوار خودرو کردند اما معلوم نشد سرنوشت آنها چه شد و همه اینها یک توطئه بود.

مسیر زیادی را به سمت سرپل ذهاب پیاده بردند و مجدداً ما را برگرداندند، ما احساس کردیم آزاد شده‌ایم تا اینکه دست‌های ما را با سیم‌های ضخیم بستند و سوار ماشین‌های دژ روسی کرده و به سمت عراق حرکت دادند، چند باری قصد فرار از ماشین را داشتیم اما موفق نشدیم تا اینکه نزدیک صبح در پادگانی نزدیک نوار مرزی پیاده شدیم.

*هر اسیر ایرانی توسط ۳۰ افسر بعثی بازجویی می‌شود

آنجا بود که اسارت را به خوبی احساس کردیم، چراکه آغاز شکنجه‌ها و سختی‌ها بود. شرایط به شکلی بود که در همان ابتدا چند نفر از اسرا را اعدام کردند. در بازجویی‌ها شغل‌های افراد را می‌پرسیدند و هر کسی شغلی را اعلام می‌کرد و من هم شغل خودم را معلم عنوان کردم.

از این پادگان به پادگان دیگری منتقل شدیم و در آنجا نیز بازجویی‌ها ادامه داشت اما با شدت بیشتر، به شکلی که هر نفر توسط ۳۰ عراقی بازجویی می‌شد. وقتی من گفتم معلم هستم آنها باور نکردند، بالاخره وقتی گفتم جزء سپاه دانش بوده و در روستاها تدریس می‌کردم، قانع شدند.

آنها دوستان نظامی مرا به مکان دیگری انتقال دادند، من نیز از فرصت کوتاهی استفاده کرده و برای اینکه پیش آنها بروم خودم را بین زخمی‌ها جا زدم و دیگر هیچ چیز نفهمیدم و زمانی بیدار شدم که در زندان‌های خانقین بودم. در آنجا اسرای زیادی از مرد و زن و حتی کودک حضور داشتند. اینها اسرایی بودند که در مسیر حمله به شهر قصرشیرین به اسارت درآمده بودند.

چهره ظاهری من در این زندان با دیگران خیلی فرق می‌کرد، محاسنم را که خیلی بلند شده بود به کمک یکی از بچه‌های کرد با قیچی کوچکی اصلاح کردم و ساق پوتین نظامی‌ام را هم برای جلوگیری از جلب نظر، بردیم و به کفش تبدیل کردم.

پس از یک روز توقف در زندان‌های خانقین ما را به سمت عراق حرکت دادند؛ اما در طی این مسیر صحنه‌های بسیار دردناکی را مشاهده کردیم. زنان بدکاره‌ای با وضعیت و پوشش نامناسب در طول مسیر ایستاده بودند که با انداختن آب دهان به سمت ما و فحش و ناسزا گفتن قصد داشتند روحیه ما را تضعیف کنند.

*بازجویی منافقین از اسرای ایرانی با شوک برقی

با وقتی به عراق رسیدیم در یک سوله حصیری، توسط مردان و زنان ایرانی که در حمله عراق به مناطق مرزی اسیر شده بودند، مورد شناسایی قرار ‌گرفتیم. آنها می‌خواستند از بین ما اسرا، همسر یا بستگان خود را شناسایی کنند.

پس از این شناسایی مرحله بازجویی اصلی توسط نیروهای عراقی رسید، آنجا بازجویی‌ها آنقدر شدید بود که هیچ کس نمی‌فهمید چند روز، در کجا و چگونه این بازجویی‌ها انجام می‌شود. نیروهایی مثل منافقین و سلطنت‌طلبان ما را بازجویی می‌کردند و سؤالات مختلفی درباره آغاز زندگی تا نظرات ما درباره خواننده‌های ایرانی از ما می‌شد و در کنار این بازجویی‌ها توسط شوکر‌های برقی که به نقاط حساس بدن زده می‌شد شکنجه می‌شدیم.

* نشست خبری برای القاء سقوط ایران

مهرماه ۵۹ یعنی به فاصله چند روز پس از حمله عراق به ایران برای تضعیف روحیه ما و القای اینکه با آغاز حمله به ایران انقلاب اسلامی به زودی سقوط می‌کند، ما را در یک مکان مشخص جمع کرده و از عکاسان و رسانه‌های داخلی و خارجی خواسته بودند تا در آنجا حضور پیدا کرده تا جلوی آنها اعلام کنیم هر کدام‌مان از یکی از شهرهای ایران اسیر شده‌ایم و ایران به زودی سقوط می‌کند. اما همین که قرار شد برنامه آغاز شود، همه به طور هماهنگ شعار مرگ بر صدام و مرگ بر آمریکا سر دادیم. عراقی‌ها که از این قضیه بسیار عصبانی شده بودند، عکاسان و فیلمبرداران را که در حال فیلمبرداری از صحنه مبارزه ما بودند، از کارشان منع کردند و حتی دوربین‌های آنها را شکستند؛ در این شرایط ما هم با آنها درگیر شدیم که این درگیری بین ما، عکاسان و نیروهای عراقی سه ساعت طول کشید.

* چرخاندن اسرا در میدان عراق و آب دهان انداختن مردم

هنگامی که در زندان استخبارات عراق حضور داشتیم، هر روز تعدادی از ما را در میادین عراق می‌چرخاندند و مردم نیز به سوی ما آب دهان می‌انداختند.

*‌ زندان استخبارات خوفناک‌ترین زندان عراق

خوفناک‌ترین زندان عراق، استخبارات بود. آنجا برای تضعیف روحیه اسرا نوار شکنجه‌های بسیار شدید که در نقاط مختلف بدن انجام می‌شد مثل قطع کردن دست و پای اسرا، ۲۴ ساعته پخش می‌شد یا با شوک‌های الکتریکی یا زدن لگد به شکم از ما بازجویی می‌کردند. بعثی‌ها چون می‌دانستند من روحانی هستم، برای آزار دادن بیشتر بنده میی‌خواستند که برای‌شان آواز بخوانیم یا برقصیم.

*شکنجه فرزند مقابل دیدگان مادر که حاضر نشد به امام توهین کند

در این زندان یکی از بدترین خاطراتی که در ذهنم باقی مانده است، مربوط به خانمی است که به همراه فرزندش در آنجا اسیر بود. بعثی‌ها از او خواستند به امام(ره) توهین کند، اما او خودداری کرد و عراقی‌ها دست فرزندش را با سیگار سوزاندند.

بعد از زندان استخبارات عراق ما را به زندان بغداد انتقال دادند. در مدت شش ماه که در آنجا بودیم میهمان شپش‌ها شدیم که خون ما را مکیده بودند. بعثی‌ها در این اسارتگاه بعضی وقت‌ها غذا می‌دادند و گاهی نیز می‌گفتند یادمان رفته است.

در شرایط بسیار سخت آنجا توانستم با ارتباط زدن با یکی از سربازان عراقی که شیعه بود و شرایط ما را درک می‌کرد، رادیوی کوچکی به دست بیاوریم و اخبار ایران را گوش کرده و نکات مهم را به اطلاع سایر اسرا برسانیم. ما در دوران اسارت سعی می‌کردیم مراسم نماز جمعه را برپا کنیم چرا که دیگر ترسی نداشتیم و می‌دانستیم که پایانی جز شهادت نصیبنمان نخواهد شد.

بعد از انتقال از زندان عراق به اسارتگاه موصل یک، بنده به عنوان روحانی اسرا انتخاب شدم. این اسارتگاه با همه شکنجه‌های جسمی و روحی داشت،‌ مشکل مضاعفی هم داشت و آن این بود که هر روز شایعه جدیدی از سوی عراقی‌ها و ضدانقلاب در میان اسرا پخش می‌شد.

*رادیویی که نذر حضرت اباالفضل شد

بعد از اسارتگاه موصل یک،‌ ما را به اسارتگاه موصل ۴ منتقل کردند؛ این بار برای داشتن رادیو آن هم در شرایطی که در اسارتگاه هیچ وسیله خبری نداشتیم با توسل و نذر کردن سفره حضرت اباالفضل (ع) تلاش کردیم رادیوی نگهبان عراقی را به دست آوریم.

طراحی این نقشه توسط ۱۰۰ نفر انجام شد و نظرات مختلف را برای این نقشه گرفتیم. بالاخره در یکی از روزها، وقتی سرباز عراقی بر روی طبقه فوقانی اسارتگاه درحال گوش دادن رادیو بود، هنگامی که از رادیو فاصله گرفت تا به نقطه دیگری سرکشی کند، یکی از اسرا با رفتن بر روی شانه اسیر دیگری توانست رادیو را از طبقه فوقانی پایین بیاورد که موجب شادی بسیار اسرا در موصل چهار شد.

*بارها گفتند که تو را آزاد نمی‌کنیم

یک ‌هفته ‌قبل ‌از‌ آزادی اسرا، هنگامی که حجت‌الاسلام هاشمی رفسنجانی و صدام نامه‌ای درباره آتش بس و آزادسازی اسرای دو طرف، مبادله کردند، اخبار این موضوع را از طریق رادیو شنیدیم و مطمئن شدیم که اسرا آزاد خواهند شد، اما به دلیل حساسیت زیاد استخبارات عراق به شخص من هرگز امیدی به آزادی نداشتم. آنها بارها تأکید می‌کردند که تو را آزاد نخواهیم کرد؛ اما در روز آزادسازی یعنی اول شهریور ماه سال ۶۹ در اسارتگاه موصل ۴ افسر استخبارات عراق هنگامی که نام اسرا را صدا می‌کرد، در عین ناباوری اسم من را نیز خواند.

البته بحث آزادسازی من و این که اصلاً امیدی به بازگشت نداشتم، در واقع ایمان قلبی به خداوند و توکل به او بود و ما همواره اعتقاد داشتیم چه اسیر شده چه آزاد شویم، برایمان امری خوشایند است.

پس از انتقال از اسارتگاه به بغداد، از آنجا به مرز خسروی رفتیم و پس از توقف کوتاهی به شهر کرمانشاه آمدیم؛ در آنجا مورد استقبال فراوان مردم قرار گرفتیم و بسیاری از مردم درباره بستگان خود از ما سؤال می‌کردند؛ سپس از آنجا با هواپیمایی که حتی یک صندلی هم نداشت به پایگاه غدیر اصفهان رفتیم که در آنجا دو روز در قرنطینه به سر بردیم و سپس به مقصد تهران حرکت کردیم، پس از آنکه به فرودگاه مهرآباد رسیدیم، من در جمع اسرا و مردمی که برای استقبال آمده بودند، سخنرانی کرده و وضعیت سخت دوران اسارت را برای آنها بازگو کردم.

به نقل از : عصر انتظار

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/18 10:22:34.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

هفت سین در نوروز 61

هفت سین در نوروز 61

هفت سین در نوروز 61

هلی کوپترها یکی پس از دیگری فضای منطقه جنوب را در می نوردند. خلبان "کورش فاتح" به همراه اعضای دیگر گروه در جنوب مستقر می شوند تا مأموریتی را قبل از تحویل سال 1361، به پایان برسانند. تعداد زیاد هلی کوپترها از اهمیت بالای مأموریت، حکایت دارد....

هلی کوپترها یکی پس از دیگری فضای منطقه جنوب را در می نوردند. خلبان "کورش فاتح" به همراه اعضای دیگر گروه در جنوب مستقر می شوند تا مأموریتی را قبل از تحویل سال 1361، به پایان برسانند. تعداد زیاد هلی کوپترها از اهمیت بالای مأموریت، حکایت دارد.

به خلبانان دستور اسقرار در منطقه خضریه(جنب قرارگاه کربلا) را می دهند و تیمی قبل از آنان برای تدارک جای استراحت، به منطقه اعزام می شوند.

اعضای گروه تصور می کنند که با ورود به منطقه باید بلافاصله عملیات آغاز شود؛ ولی بعد از استقرار، اطلاعات می دهند که باید منتظر دستور باشند. هر کس خود را مشغول کاری می کند. نه خبری از عملیات است و نه آن را لغو می کنند تا بچه ها لحظه تحویل سال را در کنار خانواده خود باشند.

"اصغر حسینی" که در گوشه ای بی حوصله نشسته است، به خلبان فاتح می گوید که نه از عملیات خبری هست و نه لحظه تحویل سال را در کنار زن و بچه خود و سر سفره هفت سین هستند.

با شنیدن اسم هفت سین ناگهان فکری به ذهن خلبان فاتح خطور می کند و از حسینی می خواهد که همه بچه ها را در چادر جمع کند.

بعد از جمع شدن بچه ها از آنان می خواهد تا به کمک هم سفره هفت سینی درست کنند و عید باستانی را در همان چادر جشن بگیرند.

شهید "رادفر" که در کنار شهید "میر مرادزهی" و شهید "عیوضی" نشسته است، با همان شوخ طبعی همیشگی خود، خطاب به خلبان فاتح می گوید که اولین سین را او درست کند تا بچه ها هم دست به کار شوند. بلافاصله "اسماعیل مشایخی" وسط صحبت می پرد و سوزنی را نشان می دهد و می گوید: بفرمایید، این اولین سین سفره هفت سین!

فقط اشکالی که سین هفتم دارد، این است که پا دارد و حرکت می کند. به ابتکار بچه ها یک جعبه کبریت را سوراخ می کنند و روی سوسک خاکی می گذارند تا در اسارت موقت، تلف نشود

خلبان فاتح سوزن را می گیرد و بر روی روزنامه ای که به جای سفره پهن می کند، می گذارد.

پیشنهاد خلبان فاتح باعث می شود تا بچه ها از حالت بی حوصلگی خارج شوند و بشاش تر به نظر برسند. در همان حین "اصغر حسین پور" سنجاقی را به جای سین دوم روی روزنامه می گذارد. سپس هر کس به نوعی دست به کار می شود و سفره هفت سین با سرنیزه، سنگ، سینی پلاستیکی و سیبی که رادفر از کیف خلبانی خود در می آورد، تا سین ششم کامل می شود. میرمرادزهی نیز با یک شیشه آبلیمو و یک پاکت شکر که هدیه یک دانش آموز اصفهانی است، شربت درست می کند.

خلبان فاتح برای کامل کردن سین هفتم به بیرون از چادر می رود که ناگهان چشمش به یک سوسک خاکی می افتد. آن را می گیرد و به داخل چادر می برد و وقتی وسط روزنامه می گذارد، همه از خنده روده بر می شوند. فقط اشکالی که سین هفتم دارد، این است که پا دارد و حرکت می کند. به ابتکار بچه ها یک جعبه کبریت را سوراخ می کنند و روی سوسک خاکی می گذارند تا در اسارت موقت، تلف نشود. بعد از تحویل سال، سیبی که رادفر بر سر سفره می گذارد را بین خود تقسیم می کنند و با شربت میرمرادزهی کامشان شیرین می شود.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:18:30.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فکه و غربت 12ساله یک شهید

فکه و غربت 12ساله یک شهید

فکه و غربت 12ساله یک شهید

هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهید را از خاک در آوردیم...

شهید امام رضا(علیه السلام)

اوایل سال 72 بود و گرماى فکه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خو مى جستیم. مطمئن بودیم در توسل هایمان اشکالى وجود دارد.

آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(علیه السلام). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا هم خواسته و خواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و...

هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست شهید را از خاک در آوردیم. روزى اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک. یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(علیه السلام) نقش بسته به چشم مى خورد. از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریع مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناکتر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش «سید رضا» است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکمفرما شد. ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود. شهید را که به شهرستان ورامین بردند، بچه ها رفتند پهلوى مادرش تا سرّ این مسئله را دریابند. مادر بدون اینکه اطلاعى از این امر داشته باشد، گفت: «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(علیه السلام) داشت...»

اول فکر کردیم لباس یا پارچه اى است که باد آورده، ولى جلوتر که رفتیم متوجه شدیم شهیدى است که ظاهراً براى عبور نیروها از میان سیم هاى خاردار، خود را روى آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند. بندبند استخوان هاى بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتى دوازده ساله روى سیم خاردار دراز کشیده بود

روزهاى آخر

سال 72 بود و شب میلاد امام هادى(علیه السلام). چند وقتى مى شد که هیچ شهیدى پیدا نکرده بودیم. خود من دیگر بریده بودم. خسته شده بودم. روزهاى آخر کار بود. گرما که شدید مى شد باید کار را تعطیل مى کردیم. بین پاسگاه 29 و 30 کار مى کردیم. مى خواستم یک جورى دیگر کار را تمام کنم و بچه ها را جمع کنم که برویم. چند روز بدون شهید بودن، اعصاب برایم نگذاشته بود. گرما بیشتر مى شد و امکانات کم - یعنى هیچ ،بیشتر اذیت مى کرد و توان ادامه کار را مى گرفت.

آن روز به نیت آخرین روز رفتیم. توکل به خدا کرده و راه افتادیم. مرتضى شادکام به یکى از سربازها گفت که دستگاه را بردارد و بروند به ارتفاع 143 فکه. گفت: «امروز دیگه هرکسى خودش را نشون داد، وگرنه کار رو تعطیل مى کنیم...» به حالت اعتراض و ناراحتى این حرف را زد.

در کنار جاده نزدیک 143، جایى بود که مقدار زیادى آشغال، قوطى کنسرو و دیگر وسایل ریخته بودند. بیل را آوردیم و آنجا را کندیم. یک کلاهخود جلب نظر کرد. فکر نمى کردم چیز دیگرى باشد. بچه ها گیر دادند که اینجا را خوب زیرورو کنیم. زمین را که کندیم، یکى... دو تا... پنج تا... همین جورى میان زباله ها شهید پیدا کردیم و همه اینها نشانه بغض و کینه دشمن نسبت به بچه هاى ما بود.

 

تفحص

غربتی 12ساله

سال 74 بود و فصل پاییز، که در منطقه عملیات والفجر یک در فکه، میدان مین ها را مى گشتیم تا جاهاى مشکوک را پیدا کنیم. بعد از کانالى که براى مقابله با حمله بچه ها زده بودند. میدان مین وسیعى قرار داشت. نزدیک که شدیم، با صحنه اى عجیب روبه رو شدیم. اول فکر کردیم لباس یا پارچه اى است که باد آورده، ولى جلوتر که رفتیم متوجه شدیم شهیدى است که ظاهراً براى عبور نیروها از میان سیم هاى خاردار، خود را روى آن انداخته است تا بقیه به سلامت بگذرند. بندبند استخوان هاى بدن داخل لباس قرار داشت و در غربتى دوازده ساله روى سیم خاردار دراز کشیده بود. دوازده سال انتظارى که معبر میدان مین را هم به ما نشان مى داد. فهمیدیم که لشکر عاشورا در این محدوده عملایت کرده است.

شهادت شاهدى و غلامى

صبح روز دوم دى ماه سال 74 بود. بچه ها زیارت عاشورا خوانده و آماده شدند و رفتیم پاى کار. محلى که مى خواستیم کار کنیم، اطراف ارتفاع 112 بود، کانالى بود که سال هاى قبل هم آنجا کار شده بود. کسى نتوانسته بود داخل آن برود. تجهیزات زیادى اطراف کانال ریخته و نشان مى داد که باید شهیدان زیادى آنجا باشند. فقط اطراف کانال پانزده - شانزده شهید پیدا کرده بودیم.

اطراف کانال پر است از میدان مین و علف هاى بلند که روى آنها را پوشانده اند. همراه سعید شاهدى و محمود غلامى مى رفتیم تا انتهاى راه کار منتهى به کانال. کار باید از آنجا به بعد ادامه پیدا مى کرد. سعید و محمود را نسبت به میدان مین توجیه کردم و به آنها گفتم که اینجا مین والمرى و ضد خودرو دارد. برگشتم طرف بقیه نیروها براى نظارت بر کار آنها.

دقایقى نگذشته بود و ساعت حدود 30/9 صبح بود که با صداى انفجار همه به آن طرف کشیده شدیم.

در کنار جاده نزدیک 143، جایى بود که مقدار زیادى آشغال، قوطى کنسرو و دیگر وسایل ریخته بودند. بیل را آوردیم و آنجا را کندیم. یک کلاهخود جلب نظر کرد. فکر نمى کردم چیز دیگرى باشد. بچه ها گیر دادند که اینجا را خوب زیرورو کنیم. زمین را که کندیم، یکى... دو تا... پنج تا... همین جورى میان زباله ها شهید پیدا کردیم و همه اینها نشانه بغض و کینه دشمن نسبت به بچه هاى ما بود

به آنجا که رسیدیم، دیدیم سعید و محمود هر کدام به یک طرف پرت شده اند. سعید اصلا حرف نمى زد. بدن محمود به طورى داغان شده بود که پاهایش متلاشى شده بودند. با على یزدانى که بالاى سرش رفتیم، نمى دانستیم کجاى بدنش را ببندیم. از بس بدنش مورد اصابت ترکش مین والمرى قرار گرفته بود. چفیه را دورى یکى از پاهایش بستیم. محمود چشمانش را بازور باز کرد، نگاهى انداخت به ما و با سعى زیاد گفت: «من دیگه کارم تمومه... برید سراغ سعید.» رفتیم بالاى سر سعید. ترکش به سینه و بالاتنه اش خورده بود. گلویش سوراخ شده بود. دستش هم داغان شده بود. محمود که حرف مى زد، یک «یا زهرا» گفت و تمام کرد ولى سیعد هیچ حرفى نزد.

آن روز صبح را به یادم آوردیم که سعید گفت: «ماه رجب آمد و رفت و ما روزه نبودیم» خیلى تأسف مى خورد. سرانجام آن روز را روزه گرفت. همان روز با زبان روزه شهید شد.

 

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:21:51.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

من همت هستم اما فرمانده نیستم

من همت هستم اما فرمانده نیستم

من همت هستم اما فرمانده نیستم

اباصلت بیات گفت: نزدیک رفتم و پرسیدم «ببخشید من با حاج همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) کار دارم» جوان خوش رویی گفت «من ابراهیم همت هستم اما فرمانده نیستم، فرمانده تمام این رزمندگان 14 تا 75 ساله هستند». 

شاید همه دیده باشند عکس شهید همت را در آن فضای کوهستانی، با آن اورکت خاکی، انگشت شست باندپیچی‌شده، دست روی سینه و تبسم زیبا بر چهره. خالق این اثر «اباصلت بیات» است که در عملیات «والفجر 4» حضور پیدا کرده و برای نخستین‌بار حاج همت را در آنجا دیده است.

«اباصلت بیات» در گفت‌وگو با خبرنگار فارس نحوه حضور در منطقه و اولین دیدار با فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) را این‌گونه روایت می‌کند:

قبل از اجرای عملیات «والفجر4» در منطقه پنجوین عراق، به ما مأموریت دادند که به غرب کشور برویم. من هم طبق معمول آماده شدم و با هماهنگی لازم با ستاد تبلیغات جنگ به منطقه مورد نظر رفتم و سپس به مریوان اعزام شدم.

مرکز فرماندهی مریوان نامه‌ای به من داد و بعد از 2 روز وقتی به منطقه عملیاتی رسیدم که هوا رو به تاریکی می‌رفت؛ پیرمرد خوش‌سیمایی که حدود 60 سال داشت، را در آنجا دیدم؛ بعد از سلام و احوالپرسی گرم با بنده گفت «پسرم چرا با لباس شخصی آمده‌ای؟» گفتم «عکاس و خبرنگار هستم».

آن شب را در سنگر این پیرمرد بودم که بعد فهمیدم ایشان «عمو حسن» از اهالی نازی‌آباد منطقه جنوب تهران هستند که تدارک و تبلیغات لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) را برعهده دارند. عموحسن یک دست لباس نظامی به من داد. از او پرسیدم «می‌خواهم حاج آقا همت را ببینم» او گفت «دیدن او خیلی مشکل است، امشب را در اینجا بمان تا ان‌شاءالله ببینم فردا خدا چه می‌خواهد» به جز من و عموحسن، محمد که 16 سال داشت و حمزه 25 ساله در سنگر بودند.

آن شب برای من بسیار فراموش نشدنی است؛ ساعت 12 شب خوابیدم؛ ساعت 2 بامداد با صدای قرائت قرآن کریم از خواب بیدار شدم و بیرون رفتم. دیدم در فاصله 10 متری از سنگر، بچه‌ها چاله‌ای را کندند و به شکل قبر بود و در آنجا تضرع و نیایش می‌کردند. آرام آرام جلو رفتم و دیدم «حمزه» با یک شمع کوچک در داخل قبر، نشسته و قرآن می‌خواند و گریه می‌کند. این صحنه برای من تکان دهنده بود.

 قبلاً حاج همت را ندیده بودم؛ در فرماندهی چشمم به یک رزمنده‌ای افتاد در کنار یک تانکر آب ایستاده بود و می‌خواست وضو بگیرد. چهار نفر در اطرافش بودند. ایستادم تا وضو گرفتنش تمام شود، نزدیک رفتم و پرسیدم «ببخشید من با حاج همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) کار دارم» آن جوان خوشرو گفت «با همت چه کار دارید؟»

صبح از خواب بیدار شدم از عمو حسن پرسیدم «جریان دیشب چه بود؟» عمو حسن گفت «این مسئله تازه‌ای نیست؛ اینجا خیلی از بچه‌ها همین کار را می‌کنند، همین محمد 16 ساله نماز شب را در خلوت می‌خواند؛ یک شب خیلی دلم گرفته بود. از خواب بیدار شدم و دیدم محمد نیست. از سنگر بیرون زدم و دیدم «محمد» در داخل قبر دعا و گریه و زاری می‌کند و می‌گوید: خدایا! من بدون اجازه پدر و مادرم آمدم؛ پدر و مادرم را از من راضی کن. محمد در ادامه حضرت امام(ره) و مردم پشت جبهه را دعا می‌کرد. او طوری گریه می‌کرد که فکر نکنم کسی در عزای عزیزترینش این گونه گریه کند. یکبار که از او پرسیدم: پسرم تو که خیلی کم سن و سالی این گونه نماز شب می‌خوانی و در قبر گریه می‌کنی من از تو بزرگترم این کارها را نمی‌کنم؛ تو هنوز بهشتی هستی و گناهی مرتکب نشده‌ای؛ محمد نگاهی به من کرد و تا چند روز با من سر سنگین رفتار می‌کرد. یک روز آمد و گفت: مرا ببخشید. گفتم: چه کار کردی که ببخشمت؟ گفت: شما راز مرا با خدا افشا کردید؟ گفتم: من گناهکارم که راز تو را افشا کردم تو باید مرا ببخشی».

ابراهیم همت

بعد از این گفت‌وگو، «عمو حسن» آدرس داد تا به فرماندهی بروم. قبلاً حاج همت را ندیده بودم؛ در فرماندهی چشمم به یک رزمنده‌ای افتاد در کنار یک تانکر آب ایستاده بود و می‌خواست وضو بگیرد. چهار نفر در اطرافش بودند. ایستادم تا وضو گرفتنش تمام شود، نزدیک رفتم و پرسیدم «ببخشید من با حاج همت فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) کار دارم» آن جوان خوشرو گفت «با همت چه کار دارید؟» گفتم «منظورم این است که می‌خواهم ایشان را ببینم». او گفت «من ابراهیم همت هستم» گفتم «شوخی می‌کنید؟» گفت «نخیر، من همت هستم اما فرمانده نیستم، فرمانده تمام این رزمندگان 14 ساله تا 75 ساله هستند که شما اینها را قطعاً دیده‌اید، من هم خدمتگزار کوچک برای آنها هستم».

دوربین در دستم بود؛ حاج همت ادامه داد «خبرنگار هستی؟» گفتم «بله؛ اگر اجازه بدهید یک عکس هم از شما بگیرم» حاج همت گفت «این همه بچه‌های خوش تیپ و خوب در این جبهه است؛ چرا از من می‌خواهی عکس بگیری؟» در حالی که حاج همت تبسمی زدند آن عکس بسیار زیبا را از وی گرفتم که جزو تصاویر برجسته تاریخ دفاع مقدس است.

در ادامه از حاج همت پرسیدم «برای مردم پشت جبهه حرفی دارید؟» او گفت «من فقط یک جمله می‌گویم، مردم ولی نعمت ما هستند و ما هم سرباز کوچک آنها هستیم و از وجب به وجب خاکمان دفاع می‌کنیم و نمی‌گذاریم در دست دشمن باشد.»

گفت «به شما برادران عزیزانم با اطمینان می‌گویم که تاریخ، تا این مقطع زمانی مثل شما انسان‌های پاک‌سرشت، شجاع، ایثارگر و شهادت‌طلب به خود ندیده است و نخواهد دید. قدرت طلبی انسان را در دنیا و آخرت به تباهی می‌کشد و بدانید که نسل‌های آینده به شما غبطه خواهند خورد...

فردای همان روز، رزمندگان 17 تا 20 ساله و پیرمردان 60 تا 80 ساله هم بین آنها دیده می‌شد که «حاجی بخشی» و «عمو حسن» هم بین رزمنده‌ها بودند و شیرینی پخش می‌کردند. بعد از قرائت قرآن کریم، رزمنده‌های منتظر بودند تا فرمانده لشکر 27 محمدرسول‌الله(ص) برای سخنرانی بیاید.

ابراهیم همت

حاج همت آمد و بعد از نیایش خدا و خواندن دعای فرج گفت «به شما برادران عزیزانم با اطمینان می‌گویم که تاریخ، تا این مقطع زمانی مثل شما انسان‌های پاک‌سرشت، شجاع، ایثارگر و شهادت‌طلب به خود ندیده است و نخواهد دید. قدرت طلبی انسان را در دنیا و آخرت به تباهی می‌کشد و بدانید که نسل‌های آینده به شما غبطه خواهند خورد؛ در حال حاضر که من حقیر با شما بزرگواران صحبت می‌کنم، مردم در گوشه و کنار کشور عزیزمان دست به دعا گرفته‌اند و از خداوند متعال می‌خواهند در عملیاتی که در پیشرو داریم، پیروزی بزرگی را برای ملت عزیزمان به ارمغان بیاوریم. بله عزیزانم، به زودی راه درازی را در پیش داریم عملیاتی با رمز نام خداوند باری تعالی «یا الله» اجرا خواهد شد. برادران عزیزم، من مخلص تک تک جوانان و پیرمردان 70 ساله هستم که الان حضور دارید و ان‌شاءالله مرا حلال کنید».

صحبت‌های حاج همت ساعت پنج ونیم عصر تمام شد و ساعت 6، رزمنده‌ها آماده رزم شدند. هر رزمنده‌ای باید 4 ساعت راه می‌رفت تا به منطقه عملیاتی می‌رسید.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:21:16.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شهید صیاد شیرازی به روایت همسر

شهید صیاد شیرازی به روایت همسر

شهید صیاد شیرازی به روایت همسر

یک روز دیدم در می زنند. رفتم دم در. دیدم چند نفرند. یکی شان گفت: « منزل جناب سرهنگ شیرازی اینجاست؟» دلم ریخت. گفتم: « من خانمش هستم. » گفت: « از طرف جناب سرهنگ برایتان پیغام آورده ایم. » یک پاکت داد دستم. اصلاً نفهمیدم پاکت را چطوری گرفتم. گفتم: « شهید شده؟»...

گفت و گو با خانم عفت شجاع، همسر شهید صیاد شیرازی

زندگی در کنار مردی که جز برای رضای حق مبارزه و زندگی نکرد و در تمام لحظات عمر از هر عملی که موجب تکدر خاطر دوست باشد، پرهیز کرد، با تمام رنج ها و دلواپسی هایش سرشار از ایام دلپذیر همدلی و همراهی است که در سراسر گفت و گوی بی پیرایه ما با همسر وی موج می زند و بعد لطیف شخصیت آن شهید بزرگوار را به نیکی نشان می دهد.

نحوه آشنایی و ازدواج شما با شهید صیاد شیرازی چگونه بود؟

با علی نسبت خویشاندوی داشتیم. او پسر عموی من بود و بدین لحاظ آشنایی و شناخت من از ایشان دیرینه بود، اگر چه زیاد همدیگر را ندیده بودیم. وقتی می آمدند خانه ما، حداکثر با هم سلام و علیک می کردیم. رسممان نبود که دختر با نامحرم حرف بزند. اول خواهرم با برادر علی ازدواج کرد. عموجان و خانواده اش که آمدند دره گز عروسی، در همان عروسی من را هم برای علی خواستگاری کردند. سال 1350 بود که در یک شرایط ساده، اما با محبت و امید ازدواج کردیم. شش ماه بیشتر از مراسم ازدواج نگذشته بود که آقای صیاد به واسطه اینکه رتبه اول را در رشته زبان در کشور به دست آورده بود، عازم امریکا شد و سه ماه در آنجا بود. آن عشقی که در وجود وی به اسلام بود، در آنجا نیز غلیان پیدا کرد و باعث شد او در آنجا یک پایگاه تبلیغ برای اسلام بناکند، پایگاهی که در دل او جای داشت و از آن سنگر برای بیان و تبلیغ شعائر اسلام در بین مردم آمریکا استفاده می کرد.

در مورد برنامه ها و رویدادهای این سفر خاطره ای را هم برای شما بیان کرده اند؟

بله از جمله خاطراتی که مکرر تعریف می کرد این بود که می گفت یک خانواده مسن مسیحی در امریکا بودند که بعد از اینکه با علی آشنا می شوند، از وی رسماً دعوت می کنند که به آنها اسلام را آموزش دهد. تعریف می کرد که آن خانواده بعد از فراگیری احکام و شعائر، همان مقداری را که فرا گرفته بودند، در محافل دیگر ترویج می کردند و در واقع این هسته هر روز شعاع بیش تری پیدا می کرد. ایشان رفت آمریکا که دوره هواسنجی بالستیک را ببیند. من دختر اولم را بار دار بودم. مریم که به دنیا آمد، علی هنوز امریکا بود. چهل روز از دوره اش مانده بود. صبح روزی که مریم به دنیا آمد، یک نامه از او رسید که تویش نوشته بود: «ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قره عین واجعلنا للمتقین اماما». فقط همین یک آیه. دلم آرام گرفت. بعد از ظهرش مریم به دنیا آمد. علی از آمریکا که برگشت، ما را به اصفهان فرستادند. شش سال در اصفهان بودیم و او تدریس می کرد.

درجه و مقام در روحیه و تلاش او تأثیری نداشت، چه آن وقتی که بنی صدر درجه افتخاری به او داد، چه زمانی که آن درجه را از او گرفت، صیاد همان صیاد بود. می گفت مهم اجرای امر اسلام و تکلیفی است که امام (ره) از ما خواسته است

گویا شهید صیاد قرآن کریم را به زبان انگلیسی هم قرائت و در اصفهان این زبان را تدریس می کردند.

بله، ایشان به واسطه آشنایی آمریکائی ها به زبان انگلیسی ، قرآن را با ترجمه انگلیسی برای آنها تلاوت می کرد و می گفت:« گر چه الفاظ انگلیسی ترجمه دقیق و بایسته ای از آیات و کلمات وحی نیستند، اما همین که حرف جدیدی را در میان آنها مطرح می کنیم، تکانی است که آنها را به تکاپوی بیشتر در این راه وادار می کند.»

در اصفهان بودیدکه فعالیت های انقلابی اوج گرفت؟

بله، در اصفهان کم کم پایش به جلسه های مخفی مذهبی باز شد. قبلش خیلی اهل این طور جلسه ها نبود و فقط نمازش را می خواند. همیشه و سر وقت. سرش توی کار خودش بود، ولی از وقتی رفتیم اصفهان، بیشتر با کسانی بود که مذهبی و انقلابی بودند. شب ها جلسه بود. دیر می آمد خانه. من ناراحت می شدم و برایم سخت بود، اما کم کم عادت کردم، به خصوص که می دیدم از وقتی به این جلسه ها می رود و می رود پیش علما، اخلاقش عوض شده است. اخلاقش از همان اول هم بد نبود، فقط کمی خشک بود، نظامی بود دیگر. حالا از آن خشکی در آمده و خیلی لطیف تر و مهربان تر شده بود.

از دوران پس از انقلاب و سختی های سال های اول به ویژه دوره رویا رویی ایشان با بنی صدر بگوئید؟

درجه و مقام در روحیه و تلاش او تأثیری نداشت، چه آن وقتی که بنی صدر درجه افتخاری به او داد، چه زمانی که آن درجه را از او گرفت، صیاد همان صیاد بود. می گفت مهم اجرای امر اسلام و تکلیفی است که امام (ره) از ما خواسته است. وقتی هم که قرار بود با بنی صدر جلسه ای داشته باشد، ابتدا به مشهد مقدس و به پابوس امام رضا(علیه السلام) می رفت و از آن آستان مقدس تقاضای کمک می کرد و می گفت: « این طوری احساس می کنم در بحثها و استدلال هایم از پشتوانه عظیمی برخوردارم. آنگاه عازم جلسه می شد.

 

شهید صیاد شیرازی به روایت همسر

با فرماندهی ایشان در نیروی زمینی، آیا تغییری در مناسبات ایشان با خانواده ایجاد شد؟

وقتی فرمانده نیروی زمینی شد، ماه تا ماه پیدایش نمی شد. گاهی اوقات می آمد تهران جلسه یا مأمورت و می رفت. وقتی می فهمیدم آمده تهران و نیامده خانه، ناراحت می شدم. پشت تلفن بهش می گفتم: « چرا نیامدی علی؟» عذر خواهی می کرد که: « کار داشتم»، ولی مرتب تلفن می زد. همیشه. خیلی از کارها و مشکلات خانه را تلفنی حل می کرد. سخت بود، ولی راضی بودم. آن روزها فقط دعا می کردم سالم باشد. دلم برایش شور می زد، به خصوص که هر چند وقت یک بار بدن مجروحش را می آوردند خانه و هنوز خوب نشده، دوباره پا می شد و می رفت منطقه. هر بار که در می زدند، می گفتم دیگر تمام شد. حتماً این بار خبرش را آورده اند. یک بار در زدند و رفتم دم در. دیدم چند نفرند و همه هم با لباس مشکی. محکم زدم توی سرم. گفتم: « علی آقا طوریش شده؟» خنده شان را که دیدم، دلم آرام گرفت. گفتند: « نه، حاج خانم. یکی از دوستان شهید شده و ما عزاداریم. » پیغامش را دادند و رفتند.

این نبودن برای بچه ها سخت نبود؟

بچه ها تا کوچک بودند، به نبودنش عادت کرده بودند. بزرگ تر که شدند، کم کم برایشان می گفتم که پدرشان کجاست و چرا این قدر دیر به دیر می آید و برای چه؟ بچه ها انگار بهتر از من می فهمیدند. جنگ که تمام شد، گفتم نبودن هایش هم تمام می شود که نشد، مدام می رفت مأموریت. من و بچه ها فقط می توانستیم روزهای جمعه علی را ببینیم که آن را هم بیشتر اوقات می رفت مأموریت. از مأموریت رفتن هایش خیلی بیشتر از زمان جنگ ناراحت می شدم؛ شاید چون بچه ها بزرگ تر شده بودند و نبودن علی بیشتر توی چشم می آمد. وقتی می رفت، آن قدر ناراحت می شدم که خبر رفتنش را به من نمی گفت به مریم می گفت یا به بهروز، دامادم. این طوری بیشتر ناراحت می شدم. می گفتم: « حاج آقا! من غریبه ام؟ چرا به خودم نگفتید؟» می گفت: « نمی توانم ناراحتی شما را ببینم. » با همه این حرف ها، یک چیز من را آرام می کرد. می دانستم برای مال دنیا این کار را نمی کند. نه علی و نه من هیچ کداممان در قید و بند مال و اموال و درست کردن زندگی آن چنانی نبودیم.

پس زندگی با شهید صیاد خیلی سخت بوده است؟

 زندگی با ایشان زندگی راحتی نبود، سخت بود، ولی به سختی اش می ارزید. شاید علی خیلی وقت نمی کرد که در خانه درکنار من و بچه هایش باشد، ولی همان وقت کمی هم که پیش ما بود، وجودش به ما آرامش می داد، مهربانی اش، ایمانش و قدرشناسی اش. قدر شناس بود، خیلی. روزهایی که در خانه بود، در کار خانه کمکم می کرد. یک روز جمعه صبح دیدم پایین شلوارش را تا کرده زده بالا، آستین هایش را هم. پرسیدم:« حاج آقا! چرا این طوری کرده ای؟ » رفت طرف آشپزخانه. گفت: « به خاطر خدا و برای کمک به شما». رفت توی آشپزخانه و وضو گرفت و بعد هم شروع کرد به جمع و جور کردن. خیلی از زن ها دوست دارند مردشان درکار خانه کمکشان کند، ولی من دوست نداشتم علی توی خانه کار کند. ناراحت می شدم. رفتم که نگذارم، در را رویم بست و گفت: « خانم! بروید بیرون. مزاحم نشوید. » پشت در التماس می کردم: « حاج آقا! شما رو به خدا بیا بیرون. من نارحت می شوم، خجالت می کشم. شما را به خدا بیا بیرون. » می گفت:« چیزی نیست الان تمام می شود، می آیم بیرون. » آشپزخانه را مرتب کرد. ظرف ها را چید سرجایش. روی اجاق گاز را مرتب کرد، بعد شلنگ انداخت و کف آشپزخانه را شست.

وقتی می رفت، آن قدر ناراحت می شدم که خبر رفتنش را به من نمی گفت به مریم می گفت یا به بهروز، دامادم. این طوری بیشتر ناراحت می شدم. می گفتم: « حاج آقا! من غریبه ام؟ چرا به خودم نگفتید؟» می گفت: « نمی توانم ناراحتی شما را ببینم. » با همه این حرف ها، یک چیز من را آرام می کرد. می دانستم برای مال دنیا این کار را نمی کند

 در را که باز کرد، آشپزخانه مثل دسته گل شده بود. گفت: بفرمایید، تمام شد. حالا می آیم بیرون. این که این همه داد و فریاد نداشت. » محبتش را به من این طوری نشان می داد. وضو می گرفت و توی کار خانه کمکم می کرد. مسافرت که می رفتیم، بچه ها را نگه می داشت. می گفت: « بچه ها را من نگه می دارم، لااقل شما هم کمی راحت باشید. » غیر از اینها به هر بهانه ای بود برایم هدیه می خرید. برای روز زن، روزهای عید. اگر یادش هم نبود، اولین عیدی که پیش می آمد، هدیه می خرید و می آورد. از زحمت هایم تشکر می کرد و هدیه اش را می داد. وقتی فرمانده نیروی زمینی بود، زمان جنگ ماه ها بود که خانه نیامده بود. دلم برایش، برای دیدنش، برای صدایش لک زده بود. یک روز دیدم در می زنند. رفتم دم در. دیدم چند نفرند. یکی شان گفت: « منزل جناب سرهنگ شیرازی اینجاست؟» دلم ریخت. گفتم: « من خانمش هستم. » گفت: « از طرف جناب سرهنگ برایتان پیغام آورده ایم. » یک پاکت داد دستم. اصلاً نفهمیدم پاکت را چطوری گرفتم. گفتم: « شهید شده؟» یکی شان گفت: « نه این پاکت را دادند و گفتند به دست شما برسانیم. » و خداحافظی کردند و رفتند. آمدم توی حیاط  چادرم از سرم افتاد. پاکت را باز کردم و دیدم یک نامه در آن است با یک انگشتر عقیق. نوشته بود: « برای تشکر از زحمت های تو. همیشه دعایت می کنم. » نفس راحتی کشیدم و اشک توی چشم هایم جمع شد.

یکی از دوستان ایشان از مشکلات دوران اجاره نشینی شما می گفت. مگر به شما خانه سازمانی نداده بودند؟

از همان اول که با هم ازدواج کردیم، نرفتیم توی خانه های سازمانی. توی خانه های سازمانی همه جور آدمی می آمد و می رفت. علی خانه اجاره می کرد. می گفت: « من حاضرم کرایه بدهم، ولی شما راحت باشید. » تا همین آخرها خانه از خودمان نداشتیم. این آخرها به اصرار دوست هایش زمین این خانه را به او دادند و کمکش کردند تا خانه را ساخت.

با توجه به اجاره نشینی، مشکل مالی نداشتید؟

من تا پس از شهادتش، فیش حقوقی او را ندیده بودم و نمی دانستم حقوقش چقدر است. مقدار کمی را اختصاص به امور خانه می داد و بقیه اش را نمی گفت چه می کند، اما دیگران که در سایه حمایت مالی وی بودند، با من تماس می گرفتند و به گمان اینکه من اطلاع دارم، از من تشکر می کردند و این در حالی بود که علی نمی دانست من از این امور مطلعم. پولی که به من می داد یک سوم حقوقش بود، ولی انگار برکت داشت. با همان پول خیلی راحت خانه را می چرخاندم.

 

شهید صیاد شیرازی به روایت همسر

شما شهید صیاد را چگونه تعریف می کنید؟

در یک تعبیر کلی می توانم بگویم او هم به اسم، علی بود و هم به صفت، علی گونه. سعی می کرد فرموده های حضرت علی (علیه السلام) را در زندگی ساری و جاری کند. به عنوان مثال در بعد رعایت ساده زیستی یادم می آید که در اتاق کارش روی زمین می نشست و کارهایش را انجام می داد. احساس کردم شاید معذب باشد. پیشقدم شدم و رفتم یک سری صندلی گرفتم. با دیدن آنها بر خلاف انتظار اولیه ام، علی نه تنها شاد نشد، بلکه ناراحت هم شد. می گفت: « دنیا آهسته آهسته آدم را در کام خود فرو می برد. قدم اول را که برداشتی تا آخر می روی. لذا باید مواظب همان گام اول باشی. »

همسرم عاشق ولایت بود و به بسیجی ها عشق می ورزید، چون خودش را هم یک بسیجی می دانست. او آن قدر خود را وقف خدمت به مردم کرده بود که من اغلب اوقات وقتی نیمه های شب به منزل برمی گشت، فقط چشم های بسته او را می دیدم، اما او با وجود ساعت های متمادی کار شبانه روزی، هرگز از کار زیاد خم به ابرو نمی آورد.

آیا نزد شما آرزوی شهادت هم می کرد؟

آرزویش از روز اول جنگ، شهادت بود. همیشه از من می خواست برای شهادتش دعا کنم، به خصوص آن پنج شنبه آخر از من خواست وقتی امامزاده صالح (علیه السلام) رفتم، دعا کنم که او به شهادت برسد. همان عصر پنج شنبه آخر رفتم زیارت و در آنجا دعا کردم که خداوند شهادت خانوادگی را نصیب ما کند. درست دو روز پس از آن بود که حادثه شهادت ایشان پیش آمد. شهادت، آرزوی همسرم بود. همه وجود او صرف خدمت به انقلاب و کشور شد.

از دقت و توجه شهید نسبت به رعایت حریم بیت المال برایمان بگویید.

عمده هم و غمش این بود که نه تنها اموال بیت المال ابطال و هدم نگردد، بلکه در مسیر غیر ضروری نیز مصرف نشود. اگر دوستی کادویی برایش هدیه می آورد، بسیار دقیق جستجو می کرد که بداند منبع تأمین هزینه آن ازکجا بوده است. اگر احساس می کرد که از پول بیت المال تهیه شده، بی رودربایستی پس می داد و همه، این اخلاق صیاد را می دانستند. معتقد بود که فردای قیامت همه این اموال زبان می گشایند و سوء استفاده کنندگان از بیت المال را رسوا می کنند.

چه میزان از فعالیت ها و مسئولیت های ایشان مطلع می شدید؟

اصلاً از خودش وکارهایش و مسئولیتش برای ما و کسی حرف نمی زد. می گفت صاحب این کار ما کس دیگری است و دلیلی ندارد کاری را که برای خدا کرده ام، برای خلق خدا بازگو کنم، لذا تأکیدش این بود که کار که برای خدا بود، باید بدون مزد و منت و تا پای جان باشد. درددل هایی که داشت عمدتاً مربوط به توطئه هایی بود که علیه انقلاب در حال انجام بود. وقتی از علت ناراحتی اش می پرسیدم، می گفت: «از این ناراحتم که انقلاب ما اسلامی است، اما هنوز برخی نمی خواهند خود را با آن وفق دهند، هنوز اسلام در رگ و ریشه ما نفوذ نکرده است. » و لذا برای بهبود این وضع همیشه سر نماز دعا می کرد.

وضو می گرفت و توی کار خانه کمکم می کرد. مسافرت که می رفتیم، بچه ها را نگه می داشت. می گفت: « بچه ها را من نگه می دارم، لااقل شما هم کمی راحت باشید. » غیر از اینها به هر بهانه ای بود برایم هدیه می خرید. برای روز زن، روزهای عید. اگر یادش هم نبود، اولین عیدی که پیش می آمد، هدیه می خرید و می آورد

مهم ترین توصیه های شهید به شما و به فرزندان گرامی تان چه بود؟

مهم ترین توصیه اش هم به من و هم به فرزندانش حفظ خط ولایت بود. به تعبیر وی خط ولایت، خط امام زمان (علیه السلام) است و لغزیدن در این مسیر، گرفتاری در دام توطئه های ناشناخته را به دنبال دارد. توصیه دیگرش نماز اول وقت بود. می گفت: « اگر می خواهید بعد از شهادتم از شما راضی باشم، کاری کنید که صاحب نماز از شما راضی باشد. من وقتی توضیح می خواستیم، می گفت: « صاحب نماز خداست و رضایت او درگرو این است که امر او را در اولین فرصت اطاعت کنیم. »

از رابطه شهید با حضرت امام (ره) چه خاطره ای دارید؟

علاقه شهید به حضرت امام (ره) از حد توصیف و بیان فراتر بود. صرفاً علاقه نبود. بلکه به تعبیر خودش او در امام ذوب شده بود. یادم می آید در سال های دشوار جنگ، به خصوص نبردهایی که در کردستان داشت. وقتی مشکلات و نارسائی ها و نامهربانی ها بر او چیره می شدند، می رفت خدمت حضرت امام (ره). خودش می گفت: « هر وقت نزد امام می روم، با آنکه خیلی حرف و مشکل دارم که بازگو کنم، اما وقتی شخصیت با ابهت و قاطع ایشان را می بینم، همه آنها را فراموشم می شود. با خودم می گویم تو سردار چنین امامی هستی که آمریکا را به زانو در آورده است. آنوقت تو به این راحتی پا پس می کشی؟»، لذا می گفت فقط زیارت امام برایم کافی است تا همه مشکلات را حل شده ببینم.

از روز شهادتشان بگویید.

هر روز صبح تا جلوی در می رفتم و بدرقه اش می کردم و راهش می انداختم. آن روز صبح سرگرم کاری بودم. علی آمده بود و من را صدا کرده بود که: «حاج خانم، من دارم می روم»، ولی من نشنیده بودم. سرم گرم کار خودم بود که دیدم صدایی آمد، نه خیلی بلند. فکر کردم باز هم بچه ها توی کوچه ترقه انداخته اند. محل نگذاشتم. یکدفعه دیدم مهدی بدو آمد توی خانه. توی سرش می کوبد و گریه می کند. با گریه و التماس گفت: «مامان، تو را به خدا بیا. بابا را کشتند. » تا برسم جلوی در، دوبار خوردم زمین. آمدم دیدم خیلی آرام پشت فرمان نشسته، سرش افتاده روی شانه اش، انگار خواب باشد، سروصورت و لباس هایش غرق خون بود، شیشه ماشین هم خرد شده بود. خواستم جیغ بکشم. ولی صدایم در نیامد. دویدم دم در خانه همسایه طبقه بالایمان.

در یک تعبیر کلی می توانم بگویم او هم به اسم، علی بود و هم به صفت، علی گونه. سعی می کرد فرموده های حضرت علی (علیه السلام) را در زندگی ساری و جاری کند. به عنوان مثال در بعد رعایت ساده زیستی یادم می آید که در اتاق کارش روی زمین می نشست و کارهایش را انجام می داد. احساس کردم شاید معذب باشد. پیشقدم شدم و رفتم یک سری صندلی گرفتم. با دیدن آنها بر خلاف انتظار اولیه ام، علی نه تنها شاد نشد، بلکه ناراحت هم شد. می گفت: « دنیا آهسته آهسته آدم را در کام خود فرو می برد. قدم اول را که برداشتی تا آخر می روی. لذا باید مواظب همان گام اول باشی. »

آنها رفتند علی را برداشتند و بردند بیمارستان. من هم آمدم نشستم پای تلفن. اصلا نمی فهمیدم کجا را باید بگیرم. به هر که و هر جا که می شناختم، زنگ زدم، ولی کسی گوشی را برنمی داشت، انگار همه خواب بودند. دوباره دویدم دم در. کسی نبود. علی را برده بودند. فقط جلوی در خانه روی زمین خون ریخته بود، خون علی. قبل از شهادتش بارها و بارها به من گفته بود برای شهادت من دعا کن، ولی آن روزهای آخر خیلی جدی تر این حرف را می زد. من ناراحت می شدم. می گفتم: « حرف دیگری پیدا نمی کنید بگوئید؟» آخرین بار گفت:« نه خانم، من می دانم همین روزها شهید می شوم. خواب دیده ام که یکی از دوستان شهیدم آمده و دست مرا گرفته که با خودش ببرد. من همه اش به تو نگاه می کردم، به بچه ها. شماها گریه می کردید و من نمی توانستم بروم. خانم، شما باید راضی باشید که من شهید بشوم. » انگار داشتند جانم را از توی بدنم می کشیدند بیرون. مستأصل نگاهش کردم. گفت: « خانم! شما را به خدا رضایت بدهید. » ساکت بودم. گفت: «خانم شما را به فاطمه زهرا(سلام الله علیها) قسم، بگوئید که راضی هستید. » ساکت بودم. اشک تا پشت پلک هایم آمده بود، اما نمی ریخت. گفت: « عفت؟» یکدفعه قلبم آرام شد. گفتم: «باشد من راضی ام. » یک هفته بعد علی شهید شد. خودم رضایت داده بودم که شهید بشود، ولی اصلاً فکر نمی کردم این طور با نامردی او را بزنند.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:17:07.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

صاحب دوچرخه 28 را بزنید!

صاحب دوچرخه 28 را بزنید!

صاحب دوچرخه 28 را بزنید!

 حاج «محسن رفیق‌دوست»، دوست و هم‌رزم پیش و پس از انقلاب حاج‌اسدالله، خاطره زیبایی از او نقل می‌کرد. می‌گفت: «حاج‌اسدالله از قبل، در بازار یک حجره‌ی کِش‌بافی داشت. بعد از این‌‌كه از ریاست سازمان زندان‌ها کنار رفت، برگشت همان جا و به کارش ادامه داد. با وجودی که توان خرید حداقل یک ماشین پیکان را داشت، ولی...

از همان سال 60 که با نام حاج «اسدالله لاجوردی» و قاطعیت و شجاعتش در برابر عملیات وحشیانه تروریست‌های منافق آشنا شدم، دوست داشتم او را از نزدیک ببینم. همه از او می‌گفتند که چگونه سد راه جنایتکاران و کابوسی برای منافقان شده است و خواب راحت از چشم آنان گرفته است.

دست بر قضای روزگار، سال 69 در قوه قضائیه استخدام و در هیأت مرکزی گزینش مشغول به کار شدم. پس از مدتی به گزینش دادستانی، مستقر در ساختمانی مقابل زندان «اوین» منتقل شدم. طی زمان کوتاهی که در آن‌جا مشغول بودم، گاهی برای انجام امور اداری به ساختمان اداری وسط زندان اوین رفت ‌وآمد می‌کردم. در همان جا بود که چند نوبت با چهره‌ی مؤمن و باصفای حاج‌اسدالله روبه‌رو شدم. بچه‌ها راست می‌گفتند که: «هیچ‌کس نمی‌تواند در سلام کردن، از حاج اسدالله پیشی بگیرد.»

با بچه‌ها سر این موضوع قرار گذاشتیم و گفتم که من می‌توانم. من او را می‌شناختم، ولی او اصلاً مرا نمی‌شناخت و حتی نمی‌دانست در آن ساختمان چه‌کار دارم. یک ساعتی به اذان ظهر مانده بود که برای گرفتن وضو به وضوخانه رفتم. ناگهان حاج‌اسدالله که صورتش از وضو خیس بود، وارد راهرو شد. تا آمدم به خودم بجنبم و سلام کنم، با لبخندی بسیار زیبا، نگاهی انداخت و گفت: «سلام عزیزم! چه‌طورید؟ خوبید شما؟»

یک ساعتی به اذان ظهر مانده بود که برای گرفتن وضو به وضوخانه رفتم. ناگهان حاج‌اسدالله که صورتش از وضو خیس بود، وارد راهرو شد. تا آمدم به خودم بجنبم و سلام کنم، با لبخندی بسیار زیبا، نگاهی انداخت و گفت: «سلام عزیزم! چه‌طورید؟ خوبید شما؟

فقط این بار نبود؛ دفعات بعد هم همین‌طور شد. بچه‌ها راست می‌گفتند؛ كسی نمی‌توانست در سلام‌كردم، از حاج‌اسدالله پیشی بگیرد. تازه، فقط سلام نبود. هرکس که بودی؛ کارمند، پاسدار، خانواده‌ی زندانی و حتی خود زندانی، همین‌که مقابل دیدگان حاج‌اسدالله قرار می‌گرفتی، اولین کسی که سلام و احوال‌پرسی می‌کرد، او بود.

شهید بزرگ حاج «اسدالله لاجوردی»

گفتم زندانی؛ یکی از نکات جالب حاج‌اسدالله این بود که با زندانی‌ها که بیش‌ترشان منافقان و چپی بودند، آن‌قدر راحت بود که گاهی با آن‌ها والیبال یا فوتبال بازی می‌کرد. گاهی نیز به سلولشان می‌رفت و غذایش را در جمع آنان می‌خورد. البته این کار با مخالفت شدید بچه‌های حفاظت روبه‌رو می‌شد، ولی لاجوردی وقتی به کسی اطمینان می‌کرد، دیگر کسی نمی‌توانست به او بگوید این‌قدر راحت به میان زندانیان نرو، هرچه باشد تو رئیس کل زندان‌ها یا دادستان و... هستی.

در اتاق خودش هم که بود، همان غذایی را می‌خورد که برای زندانیان می‌بردند. چند وقتی می‌شد که حاج‌اسدالله سیستم جدیدی برای امور اداری زندان اوین راه‌اندازی کرده بود. دیوارهای طبقه دوم ساختمان را برداشتند و سالن بزرگی ایجاد کردند. چندین میز اداری چیدند و همه‌ی مسئولان سازمان زندان‌ها در پشت آن میزها مستقر شدند. هرکس از پله‌ها بالا می‌آمد، درست مقابل رویش میزی می‌دید که سه نفر پشت آن نشسته بودند. در اولین برخورد فکر می‌کرد مثل همه‌ی اداره‌ها میز اطلاعات و راهنمای مراجعان است. چه‌بسا همین‌طور هم بود.

جلو که می‌رفت، مرد مسنی با لبخندی بسیار زیبا سلام و احوال‌پرسی می‌کرد و با همان لحن می‌پرسید: «چیه عزیزم؟ با کدام قسمت کار داری؟»

سرانجام حاج‌اسدالله لاجوردی در اول شهریور 1377 درمحل کسب خود در بازار تهران و درحالی‌که هیچ سمت رسمی در نظام نداشت، در اوج مظلومیت و سادگی، توسط دو نفر از تروریست‌های منافق مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید

نامه‌‌اش را می‌گرفت، زیر آن چیزی نوشته و امضا می‌کرد. بعد بلند می‌شد، از همان جا مسئول مورد نظر را صدا می‌زد و می‌گفت که کارش را راه بیندازد. اگر شکایتی داشت، نامه‌اش را می‌گرفت، همراهش تا میز مربوط می‌رفت و دستور می‌داد که مشکلش را رفع کنند.

و چه‌بسا بیش‌تر مراجعه‌کنندگان که خانواده زندانیان بودند، متوجه نمی‌شدند آن‌که این‌گونه دنبال کارشان است، کسی نیست جز حاج اسدالله لاجوردی؛ رئیس کل سازمان زندان‌های کشور.

و چه زیبا بود وقتی دو، سه بار به او مراجعه کردم و خودش بلند شد آمد دنبال کارم تا به نتیجه رساند و آخر سر خندید و گفت: «راضی شدی عزیزم؟»

شهید بزرگ حاج «اسدالله لاجوردی»

بیش‌تر جمعه‌ها که برای نماز جمعه به دانشگاه تهران می‌رفتیم، حاج‌اسدالله را می‌دیدیم که همراه با پنج، شش نفر از بستگانش، با یك پیکان مدل پایین به نماز می‌آیند. حاج «محسن رفیق‌دوست»، دوست و هم‌رزم پیش و پس از انقلاب حاج‌اسدالله، خاطره زیبایی از او نقل می‌کرد. می‌گفت: «حاج‌اسدالله از قبل، در بازار یک حجره‌ی کِش‌بافی داشت. بعد از این‌‌كه از ریاست سازمان زندان‌ها کنار رفت، برگشت همان جا و به کارش ادامه داد. با وجودی که توان خرید حداقل یک ماشین پیکان را داشت، ولی همواره وسایلش را ترك یک دوچرخه 28 قدیمی می‌بست و از خانه‌شان به بازار می‌رفت. هی به او می‌گفتم: آخر حاجی! منافقان و دشمنان، این همه به خون تو تشنه‌اند و منتظرند تا فرصتی پیدا کنند و عقده‌شان را سرت خالی کنند، حداقل یك ماشین بخر. با دوچرخه، هم اذیت می‌شوی، هم خطرناک است.

می‌خندید و می‌گفت: «حاج‌محسن! مرا راحت بگذارید. همین دوچرخه هم از سرم زیاد است. من آماده‌ی شهادتم.»

سرانجام حاج‌اسدالله لاجوردی در اول شهریور 1377 درمحل کسب خود در بازار تهران و درحالی‌که هیچ سمت رسمی در نظام نداشت، در اوج مظلومیت و سادگی، توسط دو نفر از تروریست‌های منافق مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

روحش شاد

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:20:31.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لحظه شهادت صیاد از زبان دخترش

لحظه شهادت صیاد از زبان دخترش

لحظه شهادت صیاد از زبان دخترش

خودم را دلداری می دادم. می گفتم «نه. طوری نمی شود. این دفعه هم مثل دفعات قبل است. مگر اولین بار است؟» زمان جنگ بارها می شد که به ما زنگ می زدند که پدرتان را برده ایم فلان بیمارستان، خودتان را برسانید، یا می آوردنش خانه، همه جای بدنش تکه پاره. فکر می کردم از زمان جنگ که بدتر نیست. این دفعه هم مثل دفعه های قبل، بابا زنده می ماند

گفتگو با مریم صیاد شیرازی

مشغله و مسئولیت فراوان پدر در بحرانی ترین برهه های تاریخی کشور سبب گردید که دختر کوچکش آن گونه که باید نتواند زندگی را در کنار او به تجربه بنشیند. با این همه کیفیت بالای تربیتی و تجربه های گرانقدر پدر تا بدان پایه است که هنوز پس از سالیان طولانی، از سلوک او درس می گیرد و تنها حسرتش این است که چرا نتوانست بیش از این بیاموزد.

چه تصویری از پدر در ذهنتان نقش بسته است؟

بخشی از خاطرات من از پدر برمی گردد به شش هفت سالگی من که جنگ شروع شد. آن موقع بچه بودم و خیلی یادم نمی آید، ولی بابا غالباً پیش ما نبود. ده سال تمام مادرم به تنهائی بار زندگی را به دوش کشید.

آیا دوری از پدر برایتان خیلی سخت بود؟

در عالم بچگی دلم می خواست بابا در کنارمان باشد. می رفتیم مسافرت یا پارک، می دیدم بچه های دیگر با پدرهایشان آمده اند، با هم می گویند و می خندند و تفریح می کنند و دلم می سوخت کاش پدر ما هم در کنار ما بود. با این که خیلی کم می دیدمش، ولی خیلی دوستش داشتم. همان زمان جنگ یکی از من پرسید: « اگر پدرت شهید بشود چه کار می کنی؟» گفتم «آن قدر غذا نمی خورم تا بمیرم.»

دلتنگ بابا بودیم و زیاد نبودنش پیش ما باعث شده بود که از او دور شویم. مامان جای بابا را هم برای ما پر می کرد. البته بابا دورادور مراقب ما بود. مثلا در زمان جنگ از همان منطقه زنگ می زد مدرسه ام و وضع درس هایم را می پرسید، ولی کم آمدنش به خانه یک فاصله ای بین من و او ایجاد کرده بود. باهاش غریبی می کردم. این اخلاق او هم که محبتش را خیلی ظاهر نمی کرد، این فاصله را بیشتر کرده بود. بابا خیلی جدی بود و هیچ وقت مستقیم محبتش را نشان نمی داد. نه فقط محبت کردنش که دعوا کردنش هم غیر مستقیم بود، یعنی اصلاً دعوا نمی کرد. هیچ وقت این طور نبود که سر ما داد بزند یا حرفی بزند که شنیدنش برای ما سخت باشد. تذکر می داد. وقتی کار اشتباهی می کردم، صدایم می کرد و می برد توی اتاقش. این طرز تذکر دادنش از صد تا داد زدن و دعوا کردن برایم سنگین تر بود. بیشتر هم به خاطر مادرمان به ما تذکر می داد. خیلی روی احترام گذاشتن به مادرمان حساس بود. چه درباره من و چه برادرهایم. این طرز برخوردش، برخورد احترام آمیزش، اخلاق جدی اش وکار و مشغله زیادش که باعث می شد خیلی کم ببینمش، باعث شده بود که نتوانم خیلی مثل پدر و فرزندهای دیگر با او راحت باشم. از او دور شده بودم و خودش هم فهمیده بود.

 در عالم بچگی دلم می خواست بابا در کنارمان باشد. می رفتیم مسافرت یا پارک، می دیدم بچه های دیگر با پدرهایشان آمده اند، با هم می گویند و می خندند و تفریح می کنند و دلم می سوخت کاش پدر ما هم در کنار ما بود. با این که خیلی کم می دیدمش، ولی خیلی دوستش داشتم. همان زمان جنگ یکی از من پرسید: « اگر پدرت شهید بشود چه کار می کنی؟» گفتم «آن قدر غذا نمی خورم تا بمیرم.»

این فاصله ادامه داشت؟

 نه، یک روز صدایم کرد و رفتم توی اتاقش. جلوی پایم بلند شد و من از خجالت سرخ شدم. گفت: «بیا بنشین. » نشستم، گفت «مریم جان، از فردا بعد از نماز صبح می نشینیم و با هم چهل و پنج دقیقه حرف می زنیم. » این برنامه گذاشتن و این که دقیقاً چهل و پنج دقیقه با هم حرف بزنیم، برایم عجیب نبود. به اخلاقش وارد بودم و می دانستم که همه کارهایش همین طور دقیق است، ولی چیزی که عجیب بود این بود که هر روز باید بنشینیم و حرف بزنیم، ولی درباره چه؟ همین را پرسیدم. گفت «درباره هر چه خودت بخواهی». فردا صبح بعد از نماز رفتم اتاقش. اول سوره والعصر را خواند و بعد منتظر ماند تا من حرف بزنم، ولی آن قدر از او خجالت می کشیدم که نمی توانستم سرم را بلند کنم. دید ساکت مانده ام، خودش شروع کرد به حرف زدن. تا یک مدتی خودش موضوع را انتخاب می کرد و درباره اش حرف می زد. اوایل فقط گوش می دادم، ولی کم کم من هم شروع کردم به حرف زدن. درسم که تمام شد، رفتم و رانندگی یاد گرفتم، ولی بابا نگذاشت تنها پشت فرمان بنشینم و گفت: « درست است که گواهینامه داری، ولی باید دستت راه بیفتد تا بگذارم تنهایی رانندگی کنی. » مدت ها صبح ها نیم ساعت، چهل و پنج دقیقه می رفتیم بیرون و گشت می زدیم. من پشت فرمان می نشستم و بابا کنارم می نشست و راهنمایی می کرد. دور می زدیم. می رفتیم نان می خریدیم و برمی گشتیم.

یک روز صدایم کرد و رفتم توی اتاقش. جلوی پایم بلند شد و من از خجالت سرخ شدم. گفت: «بیا بنشین. » نشستم، گفت «مریم جان، از فردا بعد از نماز صبح می نشینیم و با هم چهل و پنج دقیقه حرف می زنیم. » این برنامه گذاشتن و این که دقیقاً چهل و پنج دقیقه با هم حرف بزنیم، برایم عجیب نبود. به اخلاقش وارد بودم و می دانستم که همه کارهایش همین طور دقیق است، ولی چیزی که عجیب بود این بود که هر روز باید بنشینیم و حرف بزنیم، ولی درباره چه؟

آن قدر صبح ها با هم نشستیم و حرف زدیم و رفتیم بیرون که دیگر آن رودربایستی، آن خجالت و آن فاصله از بین رفت و چقدر شیرین بود و چقدر لذت بخش، پدرم را تازه پیدا کرده بودم و تازه داشتم انس می گرفتم. دو ماه قبل از شهادتش برایم مشکلی پیش آمد. لازم بود به کسی بگویم که هم محرم باشد هم فهمیده و دانا که بتواند مشکلم را حل کند. فکر کردم چطور است به بابا بگویم. دیده بودم که فامیل برای بابا احترام عجیبی قائلند و به او به چشم یک راهنما و یک بزرگ تر نگاه می کنند و مشکلاتشان را به او می گویند. من چون تا قبل از آن با بابا رودربایستی داشتم، نمی دانستم که اگر مشکلاتم را برایش بگویم چطور می شود، ولی آن روز تصمیم گرفتم بگویم و گفتم. بابا آن قدر قشنگ مشکل مرا فهیمد و راهنمائیم کرد که افسوس خوردم که چرا زودتر حرف هایم را به پدرم نگفته ام. یک دوست خوب و یک معلم دلسوز در زندگی ام بود و من ندیده بودمش. آن روز که بابا جواب سئوالم را آن قدر زیبا، واضح و عمیق داد و راهنمائیم کرد، انگار تازه پیدایش کرده باشم. افسوس خوردم که چرا زودتر از این به سراغش نرفته ام. دو ماه بعد بابا شیهد شد و آن افسوس و حسرت هنوز با من هست.

لحظه شهادت صیاد از زبان دخترش

 

از دوران دفاع مقدس، از رابطه پدر و فرزندی چه خاطره پر رنگی در ذهن دارید؟

اوایل جنگ بود، کلاس دوم دبستان بودم و هر لحظه آماده شنیدن خبر ناگواری از جبهه بودیم که به ما اطلاع دادند پدرم زخمی شده و به منزل خواهد آمد، اما جزئیات را به ما نگفته بودند. پدرم را درحالی که روی برانکارد بود به منزل آوردند. من از دیدن حال وخیمش وحشت کرده بودم. ولی پدرم با همان لبخند همیشگی، مرا در آغوش گرفت. وقتی زخم های عمیقش را پانسمان می کردند، درد را در چهره او می دیدم، ولی پدرم تنها تکبیر می گفت. پدرم مردی صبور و با ایمان بود. و همواره می گفت: «عشق خدا مرا مقاوم کرده و هیچ گاه خسته نمی شوم. » پدرم مصداقی از تأکید قرآن کریم مبنی بر جدیت و قاطعیت در برابر دشمن و رحمانیت در برابر دوست و مؤمنین بود و از کاری که دشمن شادکن باشد گریزان بود. حتی در سخت ترین شرایط زندگی هم از اینکه با بیان ناراحتی، ذره ای موجب شادی دشمن شود، پرهیز می کرد، یادم می آید یک بار ایشان دچار مجروحیت وخیمی شده بود و بنا به ملاحظاتی قرار برود در منزل تحت درمان قرار گیرد. قبل از اینکه او را با این وضعیت ببینم، همه اش در این فکر بودم که پدرم را در حالت درد و رنج خواهم دید؛ اما وقتی برای اولین بار چشمم به او افتاد. دیدم لبخندی بر لب دارد. تا خواست گریه ام بگیرد، با همان صلابت همیشگی اش امر کرد که «گریه ممنوع. » هر تیری که از بدن وی بیرون می آوردند ما به جای هر ناله و دردی، فقط صدای تکبیرش را می شنیدیم.

اوقات فراغتشان را در منزل چگونه می گذراندند؟

خیلی کم تلویزیون نگاه می کرد. برنامه هایی را می دید که به کارش مربوط می شد؛ بیشتر اخبار و تفسیر سیاسی. فقط بعضی از سریال ها را دوست داشت. سریال امام علی (علیه السلام) و مردان آنجلس را خیلی دوست داشت. بقیه وقتش را به کار می گذراند یا مطالعه و همه کارها را هم سر وقت و با برنامه. خیلی دوست داشت ما هم مثل خودش منظم باشیم؛ دقیق و سر وقت مثل خودش، ولی نمی شد. نمی توانستیم. هر کاری می کردیم حتی به گرد پایش هم نمی رسیدیم. البته وادارمان نمی کرد. خیلی ها فكر می كنند ارتشی ها خانه را می كنند پادگان، ولی خانه ما اصلا این طور نبود. هیچ برای كاری وادارمان نمی كرد. باهامان حرف می زد و قانعمان می کرد یا به ما تذکر می داد. می گفت: دوست دارم همه کارهایتان مرتب و منظم باشد. صبح ها ورزش کنید. وقتتان را هدر ندهید. » ما هم سعی می کردیم برای خودمان برنامه بریزیم، ولی هیچ وقت مثل بابا نمی شد. برای کوچک ترین کارهایش برنامه زمانی داشت. مثلاً از ساعت 9:45 تا 11:22 مطالعه می کرد؛ به همین دقیقی و همیشه. فقط بعضی روزها این طور کار نمی کرد. روزهای شهادت ائمه و ایام عزاداری این قدر برای کارهای خودش دقیق و دقت نمی گذاشت. می رفت توی اتاق و درباره کسی که روز شهادتش بود، مطالعه می کرد. می گفت: « این روز را تعطیل کرده اند که با ائمه بیشتر آشنا بشویم. » در این روزها، بابا یک طور دیگری می شد، مخصوصاً محرم ها ساکت و کم حرف می شد و ناراحتی از صورتش می بارید. برعکس، روزهای عید و ولادت ائمه پیدا بود که خوشحال است. خوشحالی اش را به ما هم منتقل می کرد. از دو روز قبل شیرینی سفارش می داد تا آن روز که می آید خانه، دست خالی نباشد. به روزهای ولادت بیشتر از عید نوروز اهمیت می داد و به عید غدیر از همه بیشتر. آن عید غدیر آخر را هیچ وقت یادم نمی رود. صبح آن روز رفته بود پیش مقام معظم رهبری. آن روز ایشان با درجه سرلشکری اش موافقت کرده بودند. وقتی برگشت، از همیشه خوشحال تر بود.

یک بار ایشان دچار مجروحیت وخیمی شده بود و بنا به ملاحظاتی قرار برود در منزل تحت درمان قرار گیرد. قبل از اینکه او را با این وضعیت ببینم، همه اش در این فکر بودم که پدرم را در حالت درد و رنج خواهم دید؛ اما وقتی برای اولین بار چشمم به او افتاد. دیدم لبخندی بر لب دارد. تا خواست گریه ام بگیرد، با همان صلابت همیشگی اش امر کرد که «گریه ممنوع. » هر تیری که از بدن وی بیرون می آوردند ما به جای هر ناله و دردی، فقط صدای تکبیرش را می شنیدیم

از دریافت درجه خوشحال بودند؟

بله، خبرش را مادرمان داد. همه مان جمع بودیم. قرار گذاشتیم جشن بگیریم و قبل از اینکه بابا برگردد، رفتیم برایش هدیه گرفتیم. بابا که از در آمد تو، ریختیم دورش و شلوغ کردیم و بوسیدیمش و تبریک گفتیم. با خنده گفت: « عید شما هم مبارک». گفتیم: « عید که سر جای خود. سرلشکریتان مبارک باشد. » از ته دل خندید، گفت «پس به خاطر این است. » بعد که نشستیم، گفت: « من هم خوشحالم، اما خوشحالی ام بیشتر به خاطر این است که آقا از من راضی اند. آن لحظه که درجه را روی شانه ام می گذارند، حس می کنم که از من راضی اند و همین برایم بس است. » می گفت خوشحالی ام از بابت ارتقاء درجه نیست، بلکه به این دلیل خوشحالم که کارهایم مورد رضایت آقا واقع شده و معلوم است امام زمان (علیه السلام) نیز از این کارها رضایت دارند. هیچ سرمایه ای بالاتر از رضایت ولایت برای خود من وجود ندارد.

از آن روز عید غدیر خاطره دیگری هم به یاد دارید؟

قرار بود آن روز برویم خانه پدر و مادر همسرم. بابا گفت: « من هم میایم. عید نوروز فرصت نکردم بروم خانه شان بازدید. بگذار با هم برویم. »

بعد از ظهر با ماشین بابا رفتیم. خودش رانندگی کرد. همین طور که پشت فرمان بود، شروع کرد به حرف زدن. از زندگی اش گفت، از گذشته هایش. گفت: « مریم جانم، خدا خیلی توی زندگی به من لطف داشته. همیشه کمک کرده و هیچ وقت تنهایم نگذاشته. » اشک توی چشم هایش جمع شد بود. باز گفت، «الحمدالله به هیچ کس بدهی ندارم. همه بدهی هایم را داده ام. نماز و روزه قضا هم ندارم. » نمی دانم چرا اصلاً با خودم نگفتم که بابا این حرف ها را چرا به ما می زند و روز عیدی این حرف ها یعنی چه؟ آن روز آخرین روزی بود که پدرم را دیدم؛ یک هفته قبل از شهادتش بود.

می گفت خوشحالی ام از بابت ارتقاء درجه نیست، بلکه به این دلیل خوشحالم که کارهایم مورد رضایت آقا واقع شده و معلوم است امام زمان (علیه السلام) نیز از این کارها رضایت دارند. هیچ سرمایه ای بالاتر از رضایت ولایت برای خود من وجود ندارد

رابطه پدرتان و رهبری چگونه بود؟

سال قبل از شهادت پدرم برای چند ماهی در سمت جانشینی ستاد کل نیروهای مسلح، لازم بود هفته ای یک بار در حضور مقام معظم رهبری جلسه ای داشته باشد. خودش تعریف می کردکه خستگی کار هفته را فقط با یك تبسم آقا از تن بیرون می کند.

گفتید ناراحتی شان را غیر مستقیم ابراز می کردند؛ یعنی هیچ وقت عصبانی نشدند؟

من که فرزندش بودم یک بار هم عصبانیتش را ندیدم. داد زدنش را ندیدم. همیشه مسائل کاری اش را همان جا سر کار می گذاشت و سر حال و با لبخند می آمد خانه نارحتی اش وقتی بود که می دید دیگران به جای خدا، منفعت شخصی خودشان را در نظر می گیرند. یا وقتی می نشست پای تلویزیون و اخبار گوش می کرد، غصه را در صورتش می دیدم. جنگ بوسنی، فلسطین و لبنان را که نشان می داد، با ناراحتی و هیجان می گفت: « کاش آقا به من اجازه بدهند که دوستانی را که می شناسم و مخلص هستند بردارم و برویم به کمک اینها. » نمی توانست ببیند که مسلمان ها این طور تحت فشار و ظلم و ستم هستند و او کاری از دستش برنمی آید. واقعاً آرزویش بود که برود بجنگد.

لحظه شهادت صیاد از زبان دخترش

 

در آن سن همچنان آمادگی انجام چنین کارهایی را داشتند؟

بالای پنجاه سال سن داشت و چند برابر ما که جوان بودیم، انرژی کارکردن داشت. با آن سن و سال برنامه های سنگین عبادی برای خودش می ریخت و از صبح زود بیدار بود و تا نیمه های شب کار می کرد. مطالعه می کرد. اینجا و آنجا سخنرانی داشت. نه فقط در تهران. روزهای تعطیلش را می رفت شهرستان های دور برای سخنرانی. وقتی به او می گفتم که شما چرا می روید؟ کس دیگری برود. شما باید بیشتر استراحت کنید، می گفت: « نه دخترم، آنجا کسی نمی رود سخنرانی. شهرهای بزرگ را مسئولان راحت قبول می کنند و می روند، ولی اینجاها کسی نمی رود. » گاهی که با او می رفتم، می دیدم که بعد از تمام شدن سخنرانی اش مردم می ریزند دورش و می بوسندش و سردست بلندش می کنند. او را در آغوش می گیرند و صورتش را غرق بوسه می کنند. با این که بعد از جنگ از بابا در رادیو و تلویزیون و روزنامه ها حرفی نبود، ولی هر جا می رفتیم با همان عنوان فرمانده زمان جنگ می شناختندش و دورش را می گرفتند و ما تعجب می کردیم.

الان دیگر تعجب نمی کنم. بابا خودش را برای خدا خالص کرده بود و خدا هم به او عزت داد. بعد از شهادتش، پنجاه روز در خانه و کوچه و محله مان عزاداری بود حتی بیشتر. خیلی ها شاید حتی یک بار هم اسم پدرم را نشنیده بودند، ولی برای شهادتش بیشتر از خودمان گریه کردند. پنجاه روز توی این خیابان دسته های عزاداری از همه جای ایران می آمدند و می رفتند. کی به آنها گفته بود بیایند؟ خدا به پدرم عزتی داد که نتیجه اخلاصش بود. اخلاصی که من در هیچ کس ندیده بودم.

پدرم در هیچ حال از یاد خدا غافل نبود و قبل از انجام هر کاری وضو می گرفت و می گفت: «کارم را در راه خدا انجام می دهم. » به همین جهت، هنگام شهادت نیز وضو داشت و با پیکیری مطهر به آرزوی خود برای شهادت در راه خدا نایل شد. منافقین در حقیقت وسیله ای شدند تا پدرم به آرزویش برسد.

خبر شهادت را چگونه شنیدید؟

شب بیست و یکم فروردین ما جایی مهمان بودیم. شب دیر وقت رسیدیم خانه. من تلفن را از پریز کشیده بودم تا بچه ها بخوابند و کسی زنگ نزند و بیدارشان نکند. بعد خوابیدم. اما چه خوابیدنی. نیم ساعت به نیم ساعت از خواب می پریدم و خیره می شدم به ساعت و با خودم گفتم: « خدایا، من چرا امشب این طوری شده ام. »

روزهای شهادت ائمه و ایام عزاداری این قدر برای کارهای خودش دقیق و دقت نمی گذاشت. می رفت توی اتاق و درباره کسی که روز شهادتش بود، مطالعه می کرد. می گفت: « این روز را تعطیل کرده اند که با ائمه بیشتر آشنا بشویم. » در این روزها، بابا یک طور دیگری می شد، مخصوصاً محرم ها ساکت و کم حرف می شد و ناراحتی از صورتش می بارید. برعکس، روزهای عید و ولادت ائمه پیدا بود که خوشحال است

ساعت شش و نیم صبح دیدم موبایل شوهرم زنگ می زند. بهروز بلند شد و جواب داد. نگاهش کردم و دیدم دست هایش می لرزند. نزدیک بود گوشی از دستش بیفتد، گفتم «بهروز چی شده؟» رنگش پریده و مثل گچ سفید شده بود. گوشی را قطع کرد و دوید توی اتاق. آن قدر به هم ریخته بود که نمی دانست کدام لباس را باید بپوشد. بیشتر نگران شدم. بلند شدم و رفتم طرفش و باز پرسیدم «بهروز، چی شده؟ کی بود؟ » جواب نمی داد. با دست های لرزان، لباسش را پوشید و دوید رفت بیرون. دیگر طاقت نیاوردم. دویدم سمت تلفن، وصلش کردم و زنگ زدم به مادرم. مامان تا صدای من را شنید، صدای گریه اش بلند شد. وقتی مامان گفت بابایت را زده اند. انگار همه دنیا را بلند کردند و کوبیدند توی سرم. اصلا نفهمیدم چطور حاضر شدم و کی راه افتادم. توی راه که می رفتم، خودم را دلداری می دادم. می گفتم «نه. طوری نمی شود. این دفعه هم مثل دفعات قبل است. مگر اولین بار است؟» زمان جنگ بارها می شد که به ما زنگ می زدند که پدرتان را برده ایم فلان بیمارستان، خودتان را برسانید، یا می آوردنش خانه، همه جای بدنش تکه پاره؛ صورت، گردن، سینه، دست و پا. فکر می کردم از زمان جنگ که بدتر نیست. این دفعه هم مثل دفعه های قبل، بابا زنده می ماند، ولی این طور نشد. بابا برای همیشه از بین ما رفت. تنها چیزی که بعد از شهادت بابا دلم را می سوزاند این است که چرا پدرم را زودتر نشناختم. من پدرم را با همه مهربانی و بزرگی اش شناختم، منتها فقط چند ماه قبل از شهادتش.

اگر بخواهید پدرتان را در چند جمله تعریف کنید چه می گویید؟

زندگی پدرم، آمیخته با مظلومیت و گمنامی بود و این شرایط تا شهادت وی باقی بود. پدرم مرد جنگ و عمل بود و فکر و قلبش در جبهه ها بود و در دوران 8 سال جنگ، فکر و قلبش درجبهه ها بود هرگز حاضر به ترک جبهه نشد. کسانی که عمری را با وی گذرانده اند می دانند که اگر دقیقه ای از عمر وی خارج از مسیر تکلیف صرف می شد، خودش را نمی بخشید. و معتقد بود باید شمه ای از سیرت علی (علیه السلام) را بتواند در زندگی پیاده کند، از این رو وقتی به منزل ما می آمد، اگر دو نوع غذا سر سفره بود تأکید می کرد یکی از آن دو را برداریم. پدرم سه ماه رجب، شعبان و رمضان را و همچنین روزهای دوشنبه و پنج شنبه هر هفته را روزه بود و اعتقادش این بود که کارها در این حالات از قرب فزون تری برخوردار است.

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:16:18.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

برگی از یادداشت‌های شهید صیاد /عکس

برگی از یادداشت‌های شهید صیاد /عکس

برگی از یادداشت‌های شهید صیاد /عکس

 از این متعجب بودیم که چرا کسی بیدار نیست که ناگهان صدای انفجاری شنیده شد و لمس کردم که این انفجار در حول و حوش ماست. فریاد راهنما بر اینکه تیر خوردم و فریاد همه ما بر این که: « خودی هستیم، چرا می زنی؟»

دست نوشته شهید صیاد شیرازی در بیمارستان خانواده

هنگام بستری به علت مجروحیت

ساعت: 23:30 مورخه 29/ 8/ 64

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیر خداوند متعال بر این تعلق گرفت که قبل از آغاز عملیات ویژه «قادر4» یعنی شب بیست وهفتم آبان ماه، به منظور بررسی خط پدافندی کد 198 تی 1 ل 64 مستقر در ارتفاعات «گرده شوآن» عراق به صورت بازدید غیر منتظره سرکشی کنم. تا جایی که به قلبم مراجعه می کنم سه دلیل زیر وجود داشت:

1- دل گرفتگی از جلسات شب قبل.

2- ارزیابی استحکام خط پدافندی.

3- بررسی روحیه پرسنل در خط ( که به من گزارش داده بودند آنان بسیار روحیه پایینی دارند. )

ف تی 1 یک دستگاه خودرو تویوتا داشت و یک دستگاه خودرو جیپ km در جلو سنگر مهیا کرد (البته او نمی دانست موضوع چیست). ساعت یک ونیم بعد از نیمه شب از خواب برخاسته، اشتیاق و رغبت خاصی برای این بازدید داشتم. نکته قابل توجه این بود با اینکه به سروان احمدی (مجروح جنگی که یکدست خود را تقدیم اسلام کرده و اخیراً به عنوان آجودان انتخاب شده) اطلاع نداده بودم، ولی او زودتر از من آمادگی حرکت پیدا کرده بود با اکراه پذیرفتم که او همراه ما بیاید. حدود ساعت 2، بعد آغاز نیمه شب به طرف منطقه مربوطه حرکت کردیم. تا پای ارتفاع «گرده شوآن» با خودرو رفتیم. از آنجا چون در دید دشمن بود مجبور شدیم پیاده شویم و به دنبال راهنما می گشتیم که سروان احمدی اقدام به خبر دادن فرمانده گروهان نمود؛ ولی قبل از اینکه ایشان حاضر شوند، اینجانب با دو محافظ و یکی از سربازان دسته ادوات آن گروهان از یال سرازیر شدیم. در مسیر جاده ای حرکت می کردیم که قبلا خود ما آن را احداث کرده بودیم. به خط اول که رسیدیم (حدود 1500 متری یال)، سوسوی چراغ های فانوس را در سنگرهای خودی دیدیم، ولی کسی بیدار به نظر نمی رسید.

خداوندا! پس به جاست که تجدید عهد کنم با تو، به اینکه همیشه به نیت مجاهد فی سبیل الله به ازای نعمت تندرستی و سلامتی تو باشم

یکی از محافظین ازخط عبور کرد که من فریاد زدم برگرد که نیازی به جلو رفتن بیشتر نیست. حدود 10 دقیقه ای در فاصله 10 الی 20 متری خط در جلو ایستاده بودیم و از این متعجب بودیم که چرا کسی بیدار نیست که ناگهان صدای انفجاری شنیده شد و لمس کردم که این انفجار در حول و حوش ماست. فریاد راهنما بر اینکه تیر خوردم و فریاد همه ما بر این که: « خودی هستیم، چرا می زنی؟» درآمد. به طرف سنگرهای خودی دویدیم، در حالی که من نیز مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودم. به دنبال عناصر یگان می گشتم که احساس کردم گلویم متورم و دست ها و ران هایم خیس شده. به داخل یکی از سنگرها رفتم که کم کم پاهایم سست شدند. به طوری که به صورت خزیده به داخل سنگر رفتم. امدادگر که سربازی بود رسید و بلافاصله به من خون تزریق کرد. متوجه شدیم هر چهار نفر ما مورد اصابت ترکش قرار گرفته ایم. سریعا برانکارد آوردند و ما را در مسافت 1500 متر که در کوهستان بود، با فداکاری سربازان عزیز به عقب آوردند و سوار آمبولانس کردند و به اورژانس گردان بردند. اقدامات مقدماتی در آنجا انجام گرفت و سپس مرا به اورژانس لشکر واقع در کوه «لولان» منتقل کردند. در آنجا می خواستند به خوبی به من برسند، ولی امکانات کم بود و در اطاق (کانکس) بسیار سرد، شروع به بررسی محل اصابت ترکش ها نمودند.

برگی از یادداشت‌های شهید صیاد /عکس

به اذان صبح رسیدیم و خداوند توفیق داد که نماز را در حالت خوابیده به جای آورم. ساعتی استراحت کردم و سپس با هلیکوپتر به پیرانشهر عزیمت کردم. خیلی میل داشتم که همه مسایل در بیمارستان پادگان پیرانشهر به پایان برسد. ولی با امکانات ناقصی که داشت، مصلحت آن بود که به تهران عزیمت کنیم. ولی می بایستی تکلیف عملیات را که قرار بود رزمندگان ایثارگر یگان های شهادت ل 77، ل 21، ل 92 و واحد ضربت ل 23 به هنگام ظهر به طرف هدف حرکت نمایند، مشخص نمایم. با بررسی اجمالی احساس کردم که اگر در حین عملیات حضور داشته باشم، حداقل 30 درصد به عملیات کیفیت می بخشم، ولی با حادثه ای که رخ داده بود به تردید افتادم. نگران چهره های ایثارگری بودم که این گونه تن به فداکاری داده بودند. لذا برای اولین بار در طول چند سال، نیت استخاره کردم. معلوم بود که این استخاره را کسی غیر از آیت الله بهاءالدینی نمی توانست انجام دهد. چون خودم نمی توانستم صحبت کنم، سروان احمدی را مأموریت دادم که پیام اینجانب را به ایشان برساند و ایشان نیز در پاسخ ضمن اظهار محبت به اینجانب و احوالپرسی، فرمودند، « خیلی بد». عجیب آمادگی داشتم که قلبم را از تشویش و نگرانی در آورم و بلافاصله شور ستادی شد و دستورات را طوری صادر کردم که این اقدام (ملغی کردن عملیات) موجب سستی و رخوت نشود.

برگی از یادداشت‌های شهید صیاد /عکس

به هنگام ظهر (حدوداً 11:30 صبح) به فرودگاه پیرانشهر وارد شدم و با هواپیما به طرف تهران حرکت کردم و سپس مستقیماً به بیمارستان هدایت گشتم. اطاق آماده و پزشکان مهیا. تا آنجا که اطلاع دارم فقط به آقای رئیس جمهور اطلاع داده شده بود. اقدامات پزشکی با سرعت انجام شد. ظرف 48 ساعت الحمدالله لحظه به لحظه به طور محسوسی حالم بهتر شد، طوری که در روز سوم عزم ترخیص کردم. البته این اولین بار نبود که خداوند به این بنده رو سیاه تفضل کرده بود.

خدایا! تعبیر من از این تفضل همانا نعمت « فرصت بیشتر به خدمتگرازی برای اسلام » می باشد که از این طریق به این بنده ذلیلت ترحم می کنی تا شاید توفیق جبران گناهانم را داشته باشم و توشه آخرت را پر نمایم.

خداوندا! پس به جاست که تجدید عهد کنم با تو، به اینکه همیشه به نیت مجاهد فی سبیل الله به ازای نعمت تندرستی و سلامتی تو باشم.

خداوندا! عاقبت همه ما را که در راهت می جنگیم ختم به خیر گردان.

بارالها! به این پزشکان، تکنیسین ها، پرستاران و خدمه بیمارستان ها که توفیق پیدا کرده اند از طریق مداوای رزمندگان اسلام فیض ببرند، تعهد و وابستگی به خودت را عنایت فرما. انشاءالله تعالی فردا ساعت 4 بعد از ظهر از بیمارستان ترخیص خواهم شد. باشد که خداوند توفیق ادامه خدمت به اسلام را بدون وقفه عنایت فرماید.

انشاء الله

والسلام

ساعت 00:50

مورخه 30/ 8/ 64 بیمارستان

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/17 01:14:22.

 
 
دوشنبه 18 مرداد 1395  3:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

لحظه ای که کمیل جنازه پدر را دید

لحظه ای که کمیل جنازه پدر را دید

لحظه ای که کمیل جنازه پدر را دید

 پیکر حسن را گذاشتند توی آمبولانس که بیاورند گل‌سفید. کمیل بغل جنازه ایستاده بود و ماتش برده بود. عکسی که از آن روز دارم، این را خوب نشان می دهد.

جنگ‌ها در طول تاریخ این را کاملا اثبات کرده که یک روز شروع و یک روز هم پایان می‌پذیرد. اما آنچه باقی می‌ماند اثرات آن است که برجامعه تا سالیان سال باقی خواهد ماند. چه بودند پدرانی که حلاوت شنیدن کلمه «بابا» از زبان فرزندانشان. و چه فرزندانی هستند که فرصت حتی لحظه‌ای راه رفتن با پدر را بر دل های خود به یدک می‌کشند.

 خدا گفت: "چشم هایت چه زیباست."

 همان چشم هایی که منتظرند.

 منتظر بابا

 که روزی با آقا بیاید ...

 آنچه پیش روی شماست خاطره‌ای کوتاه از روز تشییع پیکر شهید حسن رضوان خواه به زبان همسرشان است:

 هنوز گریه‌ام نمی‌آمد. شاید هنوز باور نداشتم. شاید صبوری حسن مرا هم صبور بار آورده بود. زن‌ها پچ‌پچ می‌کردند که «یکه خورده.» کمیل را پیراهن مشکی پوشاندم و رفتیم لنگرود. جنازه‌های شهدا را برده بودند وادی آن جا.

... پیکر حسن را گذاشتند توی آمبولانس که بیاورند گل‌سفید. کمیل بغل جنازه ایستاده بود و ماتش برده بود. عکسی که از آن روز دارم، این را خوب نشان می دهد. دستش را گذاشته کنار تابوت و زل زده به دوربین. خودش می گوید آن تک صحنه-مبهم- یادش است.

بغلش کردم و داخل آمبولانس نشستیم. توی راه زد زیر گریه. نمی‌دانم با آن سنش فهمیده بود که این جنازه‌ی پدرش است یا نه؟ حسن را به رسم تشییع، بردیم خانه‌ی پدری. جای سوزن انداختن نبود. خواهرهای حسن شیون می‌‌کردند. عزیز ناله می‌‌زد. آقاجون انگار از خیلی قبل‌ترها می‌‌دانست، آرام و بی صدا اشک می‌‌ریخت. مردم داخل حیاط را پر کرده بودند. عزاداری می‌کردند؛ جوری که انگار عزیزترین کس‌شان را داده باشند. بعد حسن را روی دست بردند مسجد. همان مسجدی که چهار سال پیش جشن ازدواج‌مان را تویش گرفته بودیم.

یک طرف بدنش اصلاً جای سالم نداشت. پر از ترکش بود. گذاشتندش روی سکوی سردخانه. من هم نشستم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم تنها توی سردخانه‌ام. هیچ کس نبود. مانده بودم چه کار کنم. پیکر کفن‌پوش حسن جلویم بود. ترسیدم، اما ناخودآگاه رفتم طرفش. به صورتش دست کشیدم. باهاش حرف زدم

حسن را بردند سردخانه. ما هم دنبالش. دوستانش گفتند از پهلو زخمی‌ شده بود، اما همین‌طور به هدایت نیروهایش ادامه داده تا این‌که دوباره چند ترکش به پهلو و قلبش خورده. یک طرف بدنش اصلاً جای سالم نداشت. پر از ترکش بود. گذاشتندش روی سکوی سردخانه. من هم نشستم. یک دفعه به خودم آمدم و دیدم تنها توی سردخانه‌ام. هیچ کس نبود. مانده بودم چه کار کنم. پیکر کفن‌پوش حسن جلویم بود. ترسیدم، اما ناخودآگاه رفتم طرفش. به صورتش دست کشیدم. باهاش حرف زدم:

_ بلند شو کمیلت همین جا بیرون وایساده. زینبت توی بغل برادرته؛ نمی‌خوای ببینیشون؟ تو که زینب رو خیلی دوست داشتی! ...

شهید رضوان‌خواه

شاید حسن مثل همیشه داشت شوخی می‌کرد. شاید همین الان یک‌دفعه از خواب پا می‌شد و به رسم شوخ طبعی اش می‌زد زیر خنده، اما هرچه تکانش دادم، هر چه صدایش کردم، جوابی نداد.

از سردخانه که آمدم بیرون، فقط می‌لرزیدم. هنوز گریه‌ام نمی‌آمد. دستانم را جلوی صورتم گرفته بودم. وقتی به صورت حسن دست کشیده بودم، انگار حس عجیبی توی انگشتانم مانده بود. همین‌جور به انگشت‌های قرمزم نگاه می‌کردم: خدایا آیا این خون حسن است؟ این خون مرد من است؟ ناگهان یکی رشته‌ی افکارم را پاره کرد: بیا دست‌هات رو بشور. فریاد زدم: نه ... نه ... می‌‌خوام این رنگ روی دست‌هام بمونه .... این خون باید بمونه. ناگهان بغضم ترکید.

نمی‌خواستم بیرون سردخانه گریه کنم، اما نشد. مثل کودکی بودم که یتیم شده باشد. نساء پیشم بود؛ همسر محمد اصغری‌خواه. دل‌داری‌ام ‌می‌داد. می‌خواست آرامم کند. اما نمی‌توانست. متوجه نبودم. چیزی از حرف‌هایش نمی‌شنیدم. نسا آن روز عکس می‌گرفت. بعداً که عکس‌ها را آورد، دیدم توی سردخانه ازم عکس انداخته. آقاعلی‌اکبر، محمود، محمد و یوسف، کمیل و زینب را بغل کرده بودند و دور پیکر را گرفته بودند. زینب را یکی رفته بود از خانه آورده بود، با همان لباس معمولی و پستانک آویزان. ...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/15 21:18:20.

 
 
پنج شنبه 6 آبان 1395  11:27 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها