0

حکایت یک «عکاس جنگی» از عملیات کربلای پنج

 
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2756
محل سکونت : تهران

حکایت یک «عکاس جنگی» از عملیات کربلای پنج

حکایت یک «عکاس جنگی» از عملیات کربلای پنج


 
تصویر بزرگ
یک «عکاس جنگی» می گوید: دوربین زیر خاک بود و تنها تکه ای از بندش بیرون مانده بود. آن را از خاک در آوردم و تکاندم. بعد با گوشه چفیه ویزور و لنز را تمیز کردم . به ما گفته بودند که کاری به جنگ نداشته باشید و عکس بگیرید و ثبت وقایع کنید. ولی جنگ اقتضائات خودش را داشت.




 

به گزارش فرهنگ نیوز به نقل از فارس، «احسان رجبی» از جمله عکاسانی است که در سال های دفاع مقدس است با ثبت تصاویری از صحنه های در گیری، تاریخ دفاع مقدس را رقم زده اند . این متن تنها گوشه ای از خاطرات این هنرمند است:

 

بچه های یک دسته از گردان انصار لشگر 27، یکی از نونی های کربلای 5 را نگه داشته بودند. حفظ این نونی خیلی اهمیت داشت، هم برای ما، هم برای عراقی ها. آنها دوازده نفر بودند و با ما می شدند؛ هفده نفر. ما یعنی: من، سعید جا ن بزرگی، مهدی فلاحت پور، فاضل عزیز محمدی و مسعود اسدی. حوالی 10 صبح بود که رسیدیم به این دوازده نفر. تا پای جان در حال جنگیدن بودند تا این نونی به دست عراقی ها نیفتد که اگر می افتاد راه دشمن به منطقه عملیاتی هموار می شد. من و سعید عکاس بودیم و آن سه نفر دیگر فیلمبردار. رفته بودیم تا از مقاومت این بچه ها عکس و تصویر بگیریم.

 

در منطقه بچه ها همیشه به صورت اکیپی به خط مقدم می رفتند. برای این که اگر یک نفر به شهادت رسید، نفر بعد کار را انجام دهد. آن روز بین جنگیدن و عکس و فیلم گرفتن، یکی را باید انتخاب کردیم. ما نیروی واحد تبلیغات بودیم و حتی سپرده بودند که در هیچ شرایطی عکاسی و فیلمبرداری را رها نکنیم. اما نگاه این دوازده نفر به ما خیلی معنا دار بود. طوری نگاه مان کردند که انگار هیبت تان خیلی مسخره است! بچه ها خیلی تنها و غریب بودند. گمانم شهید فلاحت پور بود که گفت: یک نفر فیلمبرداری کند و بقیه مان به کمک آن دوازده نفر برویم. آتش عراقی ها وحشتناک بود و این بچه ها دست تنها بودند. با دیدن ما که رفتیم کمک شان خیلی خوشحال شدند. اول از همه سعید آستین ها را بالا زد و نوار تیربار آنها را پر از فشنگ کرد. فلاحت پور می رفت و گونی های گلوله آر. پی. جی را برای بچه ها می آورد. بچه های دیگر هم همین طور.

 

دوربین فیلمبردار هم دست به دست می چرخید تا صحنه های مقاوت بچه ها ضبط شود.بعدها شهید آوینی این فیلم را مونتاژ کرد و به اسم گلستان آتش پخش شد. واقعاً هم گلستان آتش بود. چون بچه ها با طمأنینه و آرامش خاصی می جنگیدند و گوی در گلستانی در حال سیر و سیاحت و عشق و حال بودند. حتی یک جایی دوربین می افتد زمین. جایی است که خمپاره ای آمده و بچه ها مجروح شده اند و فیلمبردار مجبور شده دوربین را رها کند و برود به یاری مجروحان. به خودمان که آمدیم نزدیکی های غروب بود و آتش دشمن سبک شده بود. سعید گفت: احسان، بیا برای خودمان سنگر درست کنیم.

 

این آرامش، آرامش قبل از طوفان است و دشمن دارد نفس تازه می کند. با آرام شدن آتش دشمن، سه فیلمبردار را ارضی کردیم که بروند و فیلم ها را هم ببرند. زمانی که این سه نفر می خواستند راه بیفتند، پنج نفر از دور پیدایشان شد که داشتند به طرف نونی می آمدند. پوراحمد جانشین گردان انصار و بی سیم چی گردان امیر حاج امینی هم در آن جمع بودند. با رسیدن آنها بچه ها حسابی روحیه گرفتند. به خصوص که پوراحمد را خیلی دوست داشتند. حاج امینی هیبت قشنگی داشت. به کمرش چفیه بسته، عکس امام به سینه و سربند یا حسین قرمز رنگی هم به پیشانی بسته بود.

 

آمده بودند تا این نقطه را از نزدیک ببینند و برای این بچه ها کاری کنند. با آمدن آنها دل ها قرص شد. سه نفر فیلمبردارها هم رفتند و من و سعید ماندیم. پوراحمد و حاج امینی و یکی، دو نفر دیگر هم آمدند و بالای سر ما نشسته و شروع کردند به حرف زدن که ؛ دمتان گرم بچه ها، خیلی خوب اینجا را حفظ کردید و از این حرف ها. بعد، از همان جایی که بالای سر ما نشسته بودند، مشغول نگاه کردن به مواضع دشمن شدند. من و سعید هم در حال کندن سنگر بودیم که هنوز به زانویمان هم نرسیده بود. به ما هم دمتان گرمی گفتند که شما بچه های تبلیغات هم اینجا بودید و ... کمی خندیدیم.

 

در همین لحظات ناگهان زمین و زمان سیاه شد. به خود که آمدم، دیدم سعید دارد مرا تکان می دهد و می گوید: احسان، زنده هستی. با این تکان ها خودم را پیدا کردم. دیدم همه جا دود و خاک و غبار است. لحظاتی گذشت و کمی دود و غبار خوابید و متوجه شدیم که خمپاره ای بین ما و پوراحمد و حاج امینی و دیگران خورده است. من پشت به خاکریز بودم. سعید هم سرش را گرفته بود.

 

موج انفجار گرفته بود و من گمان کردم سعید زخمی شده ولی گفت که نه، چیزی نیست سرم درد می کند. بعد دیدم سعید به آن طرفی که بچه ها نشسته بودند نگاه می کند و می گوید:
سبحان الله، سبحان الله، برگشتم و دیدم آنها افتاده اند روی خاکریز، هر پنج نفر.
سعید گفت: احسان روی اینها گونی بکش تا بچه ها نبینندشان.

 

بچه ها سخت در حال جنگیدن بودند و با دیدن صحنه شهادت معاون گردان شان، روحیه شان ضعیف می شد. رفتم و گونی سنگری آوردم تا روی آنها بکشم. آمدم گونی رابکشم روی شان که یکهو زد به سرم که ازشان عکس بگیرم. حتی پیش خودم گفتم این عکس ها می تواند تسلای خاطر بازماندگان شان بشود .

 

دیدم نمی توانم گونی روی آنها بکشم. خب، از ساعت 10 صبح عکاسی نکرده بودیم. رفتم سراغ دوربین. دوربین زیر خاک بود و تنها تکه ای از بندش بیرون مانده بود. آن را از خاک در آوردم و تکاندم. بعد با گوشه چفیه ویزور و لنز را تمیز کردم . به ما گفته بودند که کاری به جنگ نداشته باشید و عکس بگیرید و ثبت وقایع کنید. ولی جنگ اقتضائات خودش را داشت و در همان حینی که دوربین را برداشته بودم، داشتم به همین موضوع فکر می کردم که لااقل چند تا هم عکس بگیرم تا از وظایفم تخطی (!) نکرده باشم.

 

لنز را فوت کردم و دو سه فریم از آنها که بر خاک افتاده بودند و اسفندیاری که ترکش به چشمش خورده بود، عکس گرفتم. پوراحمد راحت خوابیده بود و اسفندیاری داشت از بالای سرش بلند می شد، همان لحظه یک عکس گرفتم. بعد رفتم سراغ امیر حاج امینی. او هم راحت آرمیده بود. گویی مدت هاست که در خواب است. چهره درشتی از او گرفتم و بعد تمام قد . هیچ وقت فکر نمی کردم که عکسی که می گیرم به این اندازه مشهور شود. خوشحالم از این که این عکس آرامش خاطری است برای همه خانواده های شهدا.

 

آنها که عکس و تصویری از شهادت فرزندانشان ندارند و نمی دانند چه حالی داشته وقتی به شهادت رسیده است. وقتی خانواده های شهدا آرامش و زیبایی شهید حاج امینی را می بینند قطعاً تسلی پیدا می کند. گفته می شود تا کنون هشتصد هزار نسخه از این عکس چاپ شده است اما من نمی دانم، الان مادر این شهید کجاست؟ شنیده ام از تهران کوچ کرده است. پدر شهید، فوت کرده و مادرش در یکی از روستاهای ساوه به سر می برد. نمی دانم آیا کسی به مادر او سر می زند یا نه؟

 

دوست دارم یک روز با دوربین سراغ این مادر بروم، مادری که فرزندش، با آرامشی ملکوتی، آنچنان زیبا به شهادت رسیده و با تصویرش خیلی ها اگر خودمانی بخواهم بگویم؛ صفا می کنند.


 

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

شنبه 25 دی 1389  1:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها