0

سرتيپ خلبان شهيد« سيد محمد عندليب گوي»

 
karevane69
karevane69
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1355
محل سکونت : البرز

سرتيپ خلبان شهيد« سيد محمد عندليب گوي»

سرتيپ خلبان شهيد« سيد محمد عندليب گوي»در سال 1333 در« تهران»به دنيا آمد . به گفته ي اطرافيان ،او در کودکي بسيار آرام و متين بود و چون قبل ازتولد او فرزندي از خانواده ،از دنيا رفته بود ،او عزت و احترام خاصي در خانواده داشت .

او هم مثل ساير بچه ها دوران کودکي و تحصيل را پشت سر گذاشت و ديپلم گرفت .

امتيازي که اين فرزند به ديگران داشت ضريب هوشي با لاي او بود که زبانزد همه ي افراد بود که او را مي شناختند .

اوتصميم داشت در رشته ي پزشکي ادامه تحصيل دهد . توانايي فکري و ذهني پيشرفت در رشته ي پزشکي را هم داشت ،ولي فشار اقتصادي سنگيني که بر زندگي آنها سايه افکنده بود ،او را وادار کرد درس خواندن را رها کند و به دنبال کار باشد .در سال 1352 در آزمايش ورودي دانشکد ه افسري شرکت و قبول شد .او پس از طي دوره هاي مقدماتي ،براي خلباني جت فانتوم و هواپيماهاي جنگي انتخاب شد و ارتش تصميم به اعزام آو به« آمريکا »گرفت که اين مسئله با مخالفت مادرش که نمي خواست به دور از فرزندش زندگي کند رو به رو شد .درنهايت ،او به يگان هوانيروز براي پرواز با هواپيماهايي که اموزش هاي آنها در داخل ايران بود ،انتقال يافت و دوره هاي مربوطه را طي نمود .

«سيد محمد» در دوران زندگي خود هميشه پاي به مسائل شرعي بوده به نماز و روزه ي خود پايبند بود و در مراسم عزاداري فعالانه فعالانه شرکت داشت و يکي از اعضاي هيات محل خود بود .

او تعصب خاصي نسبت به کار خود داشت .در ماموريت ها و مسئوليت هايش با انگيزه اي فراوان کار مي کرد .با اين که هواپيماي ايشان فاقد سلاح مقابله با جت هاي جنگي بودوهميشه مورد تهديد دشمن متجاوز بود .دوران جنگ نيز اکثرا در ماموريت به سر مي برد .

 

 

خاطرات

 

همسر شهید:

يک بار در کوران جنگ ،خبر رسيد که يکي از جت فالکون هاي ارتش مورد هدف قرار گرفته و سقوط کرده است .من و مادر سيد محمد به تلفن خانه رفته و به هر ترتيبي بود به او تلفن کرديم .وقتي صداي او را شنيديم ؛من به او گفتم که نگراني ام بر طرف شد و خيلي خوشحالم و او با اظهار اينکه سانحه ،من و او ندارد و هر لحظه ممکن است من به جاي آن هواپيما سقوط کنم ،يا مورد هدف قرار بگيرم خوشحالي مرا از من گرفت و درس عبرتي به من داد .

 

ما در سال 1358 با هم آشنا شديم و نحوه ي آشنايي ما بدين گونه بود که دختر عموي ايشان دوست و همکلاس من بود و به قول خودش مرا براي «سيد محمد» در نظر گرفته بود .اوپس از ديدن عکس من اظهار تمايل براي ديدار حضوري کرده بود که دختر عمه اش با زرنگي مرا به منزلشان برد و اين ديدار انجام شد و« سيد محمد» مرا به عنوان شريک زندگي پذيرفت و بلافاصله پس از انجان تشريفات رسمي با هم ازدواج کرديم .حاصل ازدواج ما سه فرزند به نام هاي غزل و سحر و امير حسين است .

 

«سيد محمد» در تربيت آنها خيلي جدي بود و دوست داشت آنها را زير نظر خودش تربيت کند و چنين کرد .او اعتقاد داشت که انسان بايد خدمتگذار جامعه باشد و تا وقتي توانايي کار دارد بايد در اختيار جامعه و در خدمت انسان هاي جامعه باشد .خوشبختانه فرزندان شهيد اين مسئله را در يافته اند و خط فکري پدر را دنبال مي کنند .

 

در سال 1361 سيد محمد در حين پرواز دچار سانحه مي شود و هواپيمايش را در بيابان هاي «کرمان» به زمين مي نشاند .تعمير هواپيما حدود 10 روز طول مي کشد و در طول اين ده روز از او بي خبر بوديم .وقتي هواپيماي آنها تعمير شد و به« تهران» بر گشتند به او اعتراض کردم او با لبخند گفت :

همسر خلبان شدن اين اين مشکلات را هم دارد و تو مي داني که عشق من پرواز است و با علم به اين مسئله با من ازدواج کردي ،پس نبايد اعتراض کني و سپس با لبخندي صلح آميز ؛غائله را پايان داد.

 

در يکي از روزها او به منزل آمد و با شوق تمام اظهار داشت که در تدارک گرفتن گواهينامه ي بين المللي است .با شوق و ذوق شروع به مطالعه نمود و پس از پايان مطالعات در امتحانات شرکت جست و توانست گواهينامه ي بين المللي پرواز را در يافت کند .

 

او از اين موقعيت خيلي خرسند بود و اظهار مي داشت که با اين مدرک بيش از پيش مي تواند براي دين و ميهن مثمر ثمر باشد .ما هم با خريدن هديه اي براي او ،در شادي او شريک شديم و جشن مختصري در منزل گرفتيم .

 

زندگي با خلبان هميشه خاطره انگيز است .لحظه اي که او از منزل خارج مي شود و تا وقتي که از در منزل وارد نشده باشد ،همه چشم به راه اويند .ما هم به اين مسئله عادت کرده بوديم و اين خوف ،بخشي از زندگي ما شده بود .

 

سيد محمد ،صبح روز دو شنبه 13 اسفند ،مطابق معمول لباس هايش را پوشيد و تصميم به خروج از خانه داشت که از او خواستم که بعد از ظهر کمي زود تر به خانه بيايد تا بتوانيم براي خريد عيد ،بچه ها را به بازار ببريم .ساعت 11 صبح بود که با من تماس گرفت و اعلام داشت که براي ماموريتي عازم است و نمي تواند در خريد خانه همراه ما باشد .

من طبق معمول به مدرسه رفته و ظهر بر گشتم .به علت خستگي ناشي ازتصحيح ورقه هاي بچه ها ،براي دقايقي دراز کشيدم و خواب مرا در ربود .ناگهان از يک بلندي سقوط کردم و از خواب بيدار شدم .زمان را گم کرده بودم به خيال اين که صبح است به طرف بچه ها رفته و آنها را بيدار کردم .

آنها با لبخند به تماشاي من ايستادند .نگاهي به ساعت کردم و متوجه شدم که ساعت 3 بعد از ظهر است .

بلافاصله به تصحيح ورقه هاي دانش آموزان پرداخته و تا ساعت 1 بامداد مشغول بودم .پس از پايان کار قبل از خواب نگاهي به بيرون انداختم .هواي تهران مه گرفته و خيلي تاريک بود ،در دلم گفتم خدا کند« سيد محمد» تا خوب شدن هوا در همان محل ماموريت بماند و با اين هوا به تهران بر نگردد .

صبح روز بعد طبق معمول به مدرسه رفتم و ظهر به منزل بر گشتم .آن روز زنگ تلفن مرتب به صدا در مي آمد و همه از من در مورد «سيد محمد» سوال مي کردند .من هم به سادگي به آنها مي گفتم که ايشان در ماموريت هستند و وقتي بر گشتند مي گويم با شما تماس بگيرند . ساعت 8 صبح بود که برادرم از شهرستان« انزلي »تماس گرفت و حال «محمد» را پرسيد .گفتم :حالش خوب است و در ماموريت است .او ادامه داد که يک فروند جت فالکون در« اردبيل »سقوط کرده است ،من اظهار بي اطلاعي کردم و اظهار داشتم که معمولا «محمد» به اردبيل نمي رود .منطقه ي پروازي او مناطق جنگي است .او هم ديگر ادامه نداد و با هم خدا حافظي کرديم .

از اين که خبر سقوط يک هواپيما و احتمال شهادت يک يا چند همکار «سيد محمد» را شنيده بودم به ياد حرف او افتادم که مي گفت ممکن است اين حادثه براي من اتفاق بيفتد .به فکر فرو رفتم و خيلي ناراحت شدم و با خود گفتم بيچاره خانواده يا خانواده هايي که در اين شب عيد اين خبر را خواهند شنيد .

ناگهان از نظرم گذشت که از محل ماموريت سيد محمد خبر ندارم و فوري گوشي را برداشته و با اداره ي آنها تماس گرفتم .همکاران سيد محمد با ديدن استرس من گفتند که اين هواپيماي فالکون مربوط به پرواز صبح است و همسر شما بعد از ظهر پرواز کرده است .کمي آرام شدم ،ولي تلفن ها و نحوه ي صحبت ها برايم مشکوک بود .به چند تا از همکارانش زنگ زدم .کسي در رابطه با سقوط هواپيماي سيد محمد چيزي به من نگفت .من هم با پيش آمدن چنين جوي خود را فريب مي دادم که اتفاقي براي ما نيفتاده است .

بعضي از همسايه ها و دوستان به منزل ما آمدند و معلوم شد تعدادي از کارکنان هوانيروز رفته اند .آنها به من تسلي مي دادند و مرا دعوت به آرامش مي کردند .

بالا خره در آن شب تلخ ،اين خبر غم انگيز به من رسيد و آن شب که بد ترين شب زندگي من بود سپري شد .صبح فردا به سرهنگ نوروزي زنگ زدم ايشان به من تسليت گفت و من از او خواستم که براي آوردن جنازه به شهر اردبيل بروم .ايشان موافقت کرد و ما به اردبيل رفته و جنازه ي شهيدمان را گرفتيم و با خود به تهران آورده و پس از مراسم با شکوهي در بهشت زهرا به خاک سپرديم .

شنبه 25 دی 1389  12:12 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها