0

گاو

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

گاو

مش حسین آقا، رفته بود از ده بالا چند تا کاغذ و قلم گرفته بود. گیر داده بود که ننه اقدس بهش حساب یاد بده، بهونشم این بود که خودش بره و شیر گاوها رو بفروشه. می گفت: اگر خودم بفروشم، دیگه نمی خواد به دلال ها پول اضافی بدم. نیمه های شب وقتی از خواب پا شدم، دیدم مش حسین آقا داره زیر لب یه چیزی زمزمه می کنه و می نویسه : صد و پنجاه لیتر، صد و پنجاه و یک لیتر، صد و پنجاه و دو لیترو ...

امروز به جای صدای خروس با داد و بیداد ننه اقدس از خواب پا شدم. گویا مش حسین آقا داشت کاغذای دیشبُ به خورد گاوها می داد؛ می خواست شیرشون زیاد شه

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  5:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها