0

عشق

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

عشق

نیمه ی از شب گذشته بود و جاده هم خیلی تاریک بود.

هوا هم بسیار سرد.

باران هم باریده بود و راه گل آلود..

باد خنک سوزشی را در بدنش میدمید.

دستهایش را محکم در بغل های خود فشرد و سرعتش را تیز تر کرد.

بالآخره..

 

با هزار جان فشانی خود را به درش رساند.

دستش را دراز کرد.

تا زنگ را فشار دهد...

هیولای را دید در تاریکی نزد دروازه..

نزدیک شد.. ببیند چیست؟؟

 

عشقش... که تا هنوز دم در منتظر بازگشتش بود.

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  5:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها