روز اول دانشجوییم رفتم ته کلاس روی اون نیمکت آخری نشستم. استاد شروع کرد به درس دادن ، بعد از چند دقیقه متوجه شدم چیزی سر در نمیارم. خیره بودم به گچ که یه دفعه خود گچ شدم تا شاید بفهمم استاد چی می گه. همین که استاد منو کشید رو تخته جیغم رفت هوا. اونم گرفت من دو نصف کردو یه نصفمو انداخت زیر پا خورد کرد. یه دفعه دیدم استاد یه چیزی بارم کرده و بچه ها هم به من که مات و مبهوت به تخته نیگا میکنم می خندن. اونجا درست روی نیمکت آخری، استاد خوردم کرد.
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
