با قدم های استوار و همیشه آرام داخل سالن شد. همراه با همتای خود.
همه منتظر او بودند...
رفت سر جای خود و با صدای رسای خود آغاز کرد..
...دوستان عزیز...!!
ناگهان از جلو رویش صدای درآمد.. و کفشی حواله اش گردید. همراه با تحفه ی « ای سگ این تحفه الوداعی تو »
با چابک دستی خود را کناره کرد که دومش هم آمد...
آنرا هم رد کرد...
خیلی هراسان گردیده بود... لیکن خود را آرام گرفت.
نباید خود را میباخت... چون حاکم اصلی این کشور بود.
لاکن چه نازنین الوداعی از طرف ملت زیر دستش..در آخرین دیدارش.