بابام در حالی که سرفه می کرد داد زد: من رفتم نون بگیرم.
پریدم تو اتاقش، ده دقیقه وقت داشتم، نه رو میزش بود، نه توی کمد، نه کنار تلفن، نه تو قفسهٔ کتابا، نه زیر تخت، نه کنار تلویزیون، نه تو جیب لباساش، نه کنار پنجره.
خسته شدم و لبهٔ تخت که نشستم دیدمشون، زیر بالشش بودن، هر سه پاکت را بر داشتم، یه نگاهی به اتاق انداختم ، همه چیز مرتب و سر جاش بود. رفتم تو اتاقم و خودم را زدم به خواب.
شنیدم در آپارتمان را باز کرد. ده، نه، هشت، وارد اتاقش شد، هفت، شش، پنج، چار، از اتاقش خارج شد، سه، دو، یک و اومد بالا سر من.
گفت: بده شون!
چشمم را باز کردم: چی رو؟
گفت: ده ثانیه وقت داری، بعدش فقط یک جسدی! . . . ده، نه، هشت، هفت، شش، پنج . . .
می دونستم شوخی ندارد، برا همین با ترس گفتم: بخدا من برشون نداشتم. . .
ادامه داد: . . . چار، سه، دو، یک.
دستش را گذاشت دور گلوم و فشار داد. صورتم قرمز شد، نفسم داشت قطع می شد که چشمش افتاد به پاکتای سیگار ولو شده زیر تخت. برشون داشت و در حالی که به زحمت نفس می زد گفت: ازت خوشم اومد، حقوق که گرفتم یه جایزه پیشم داری و برگشت اتاقش.