0

دلم را تنها گذاشتم!

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

دلم را تنها گذاشتم!

حالا هوا هنوز تاریک است. هوا تاریک است و چراغ ها خاموش. و مردمان در خواب! 

و من، فکر کردم که بیدار شده ام...!! 

....و دلم از شوق بیدار مانده بود... 

و حالا من و تو تنها هستیم! و دلم که سالهاست تنها مانده،با تو همنشین می شود... 

و دلم که سال های سال است صدایش را نمی شنوند،باتو از درد می گوید، 

...و رازهایی که می دانی!  

ثانیه ها می گذرد،ثانیه های هم صحبتی دلم با تو!..ثانیه های من در سکوت می گذرد!! 

فرصت تمام می شود 

در خلوت از دلم می پرسم:با خدا چه می گفتی آنقدر غریبانه که من نمی شنیدم؟  

می گوید: از تو شکایت می کردم ،تو که سالهاست صدای مرا نمی شنوی!

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  4:51 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها