داستانهایش به بدبینی و پایان غم انگیز زبانزد بودند. امّا هر وقت از او ایراد می گرفتند، با لبخندکی می گفت: «آدمیزاد از همون دم تولّد نافشو به گریه بسته ن. ولی خب، خدا رو چه دیدین! گاس زد و مام یه روزی داستانی نوشتیم که آخرش به خوبی و خوشی تموم شه؛ به قول فرنگیا با happy ending.» روز آخری که در زیرزمین خانهاش پیدایش کردند، بدن عریانش توی هوا تاب می خورد. از لا به لای چشمهای کلاپیسه و زبان بیرون افتاده اش، هنوز هم می توانستی ته مانده ی لبخندی را بیرون بکشی.
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
