0

صدا

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

صدا

تند و تند سوپ را با قاشق می‌چپاند توی دهانش و هورت می‌کشید، آخرش هم آروغ بلندی زد. دلخور گفتم: « دیگه صبرم تمام شد.» دستش را گرفتم و از خانه انداختمش بیرون.

سر و صدای شبانهٔ کامیونهایی که مواد ساختمانی را کنار آپارتمان در دست ساز مجاورمان پیاده می‌کردند خواب راحت را تا دم دمای طلوع آفتاب از من گرفت.

صبح با یک دسته گل رز سفید رفتم خانهٔ مادرش.

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  3:36 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها