روزي پادشاهي با چندين تن از ملازمانش به قصد شكار به اعماق جنگل رفت . با اينكه هنوز روز بود، پادشاه اصلاً در شكار موفق نبود. بعد از مدتي پادشاه احساس گرسنگي كرد، اما هيچ غذايي را كه براي خوردن مناسب باشد نيافتند. ملازمان براي قصد يافتن خوراكي براي پادشاه شروع به جستجو در جنگل نمودند كه نا گهان در يك گوشه كلبه اي كوچك و قديمي نمايان شد. بيرون كلبه نيز پيرزني بر روي صندلي راحتي نشسته بود. پادشاه به پيرزن نزديك شد و تقاضاي غذا كرد. اما او چيزي براي خوردن نداشت. با اين حال از پادشاه خواست تا در آنجا نشسته و كمي خستگي در كند. در همين حين پير زن به پشت كلبه رفت و مقداري سبزي از باغچه چيد و آن را درون ديگي ريخت.، زير ديگ را روشن كرد و بعد از مدتي سبزي پخته را نزد پادشاه آورد، پادشاه كه نيز بسيار گرسنه بود با ولع تمام ، غذا را خورد و به عنوان قدر داني از لطف پير زن ، الماسي را به او بخشيد. آشپز مخصوص پادشاه در قصر كه خبر اين اتفاق را شنيده بود، روز بعد براي نهار پادشاه مقداري سبزي را پخت و با خوشحالي و به طمع دريافت جايزه نزد پادشاه رفت. هنگامي كه پادشاه غذاي آشپز را ديد ، دستور داد تا او را از سمتش خلع و اخراجش نمايند.
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
