مردی حکیم ازشهری می گذشت ، تمامی مردم شهر پس از دیدن غریبه به او دشنام دادند ولی او جوابی نداد وقتی داشت از شهر خارج میشد همه به او خندیدند و باز دشنام دادند . مرد برگشت و چنین گفت از شهر قبلی که می گذشتم برای من طعام های لذیذی آردند بسیار فراوان که من از آنها قبول نکردم .مردی از میان جمعیت فریاد زد چرا اگر نمیخواستی با خود میا اوردی و میان ما تقسیم می کردی نادان . مرد حکیم گفت آفرین تو انسان باهوشی هستی من چیزی از آنها همراه خودم نیاوردم و چیزی از شما همراه خودم نمی بیرم آن الفاظی را که به من عطا کردید بگیرید و بین خودتان تقسیم کنید .
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
