0

نه حاكمي آمد و نه گذشت

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

نه حاكمي آمد و نه گذشت

ميگويند حاكمي در سفري با خود هندوانه اي داشت بعد از مدتي حركت تشنگي توان او را بريد لذا هندوانه را از ميان دو نيم كرده و نصف آنرا تماما خورد بقيه را در سايه سنگي گذارد و بخود گفت : بگذار بگويند حاكمي از اين مكان گذر ميكرد و هندوانه اي كه براي خود آورده بود نيم اش را خورد و نيمي از آن را براي رعايا گذارد .
مدتي رفت و ديد تشنگي بسيار آزارش ميدهد بهمين دليل برگشت و آن نيم ديگر را نيز خورد و پوست هندوانه را در آن جا گذارد و بخود گفت : بگذار بگويند كه حاكمي از اين مكان ميگذشت و هندوانه اي داشت آنرا خورد و پوست آنرا براي حشم رعايا گذارد .
ساعتي گذشت و بدليل گم كردن راه باز بهمان مكان رسيد و سخت گرسنه اينبار تمامي پوست باقيمانده از هندوانه را بدندان كشيده و با خود گفت : بگذار بگويند كه از اين مكان نه حاكمي آمد و نه گذشت .

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  2:38 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها