0

سگ ديگران

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

سگ ديگران

شبلي خسته و رنجور، به مسجدى رسيد . داخل شد . وضويى ساخت و دو ركعت نماز خواند. سپس به گوشه اى رفت تا قدرى بياسايد .اما سر و صداى بچه ها، توجه او را به خود جلب كرد . چندين كودك از معلم خود، درس مى گرفتند و اكنون وقت استراحت آنها بود. بچه ها، در گوشه و كنار مسجد، پراكنده شدند تا چيزى بخورند يا استراحتى بكنند.
دو كودك ، در نزديك شبلى ، نشستند و هر يك سفره خود را گشود. يكى از آن دو كودك كه لباسى نو و تمييز داشت و معلوم بود كه از خانواده مرفهى است ، در سفره خود نان و حلوا داشت . كودك ديگر كه سر و وضع خوبى نداشت ، با خود، جز يك تكه نان خشك نياورده بود . كودك فقير، نگاهى مظلومانه به سفره كودك منعم انداخت و ديد كه او با چه ولعى ، نان و حلوا مى خورد . قدرى ، مكث كرد؛ ولى بالاخره دل به دريا زد و گفت : نان من خشك است ، آيا از آن حلوا، كمى به من هم مى دهى تا با اين نان خشك ، بخورم ؟
نه ، نمى دهم .
اما اين نان خشك ، بدون حلوا، از گلوى من پايين نمى رود!
اگر از اين حلوا به تو بدهم ، سگ من مى شوى ؟
آرى ، مى شوم .
پس تو حالا سگ من هستى ؟
بله ، هستم .
پس چرا مثل سگ ها، صدا در نمى آورى ؟
پسرك بيچاره ، پارس مى كرد و حلوا مى گرفت و همين طور هر دو به كار خود ادامه دادند تا نان و حلوا تمام شد و هر دو رفتند كه به درس استاد برسند.
شبلى در همه اين مدت ، مى نگريست و مى گريست . دوستانش كه او را در گوشه مسجد يافته بودند، كنارش نشستند و از علت گريه او پرسيدند .شبلى گفت : ببينيد كه طمع چه بر سر مردم مى آورد!اگر اين كودك فقير، به همان نان خشك خود قناعت مى كرد و به حلواى ديگرى ، طمع نمى بست ، سگ ديگران نمى شد و خود را چنين خوار نمى كرد!

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  2:33 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها