0

مرا پندى ده !

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

مرا پندى ده !

نقل است كه چون شقيق بلخى ، قصد كعبه كرد و به بغداد رسيد، هارون الرشيد، او را نزد خود خواند. چون شقيق به نزد هارون آمد، هارون گفت : تو شقيق زاهدى ؟ گفت : شقيق ، منم ، اما زاهد نيستم .
مرا پندى ده !
اگر در بيابان تشنه شوى ، چنانكه به هلاكت نزديك باشى ، و آن ساعت ، آب بيابى ، آن را به چند دينار مى خرى ؟
به هر چند كه فروشنده ، بخواهد.
اگر نفروشد مگر به نيمى از سلطنت تو، چه خواهى كرد؟
نيمى از ملك خود را به او مى دهم و آب را از او مى گيرم تا در بيابان ، بر اثر تشنگى نميرم .
اگر تو آن آب بخورى ، ولى نتوانى آن را دفع كنى ، چه خواهى كرد؟
همه اطبا را از هر گوشه مملكتم ، جمع مى كنم تا مرا درمان كنند.
اگر طبيبان نتوانستند، مگر طبيبى كه دستمزدش ، نيمى از سلطنت تو باشد، چه خواهى كرد؟
براى آن كه از مرگ ، رهايى يابم ، نيمى از ملك خود را به او مى دهم تا مرا درمان كند.
اى هارون !پس چه مى نازى به ملكى كه قيمتش يك شربت آب است كه بخورى و از تو بيرون آيد؟
هارون ، بگريست و شقيق را گرامى داشت .

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  2:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها