0

آخر كيست

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

آخر كيست

كافرى ، غلامى مسلمان داشت . غلام به دين و آيين خود سخت پايبند بود و كافر، او را منعى نمى كرد . روزى سحرگاه ، غلام را گفت : طاس و اسباب حمام را برگير تا برويم . در راه به مسجدى رسيدند. غلام گفت :اى خواجه !اجازت مى فرمايى كه به اين مسجد داخل شوم و نماز بگزارم . خواجه گفت : برو؛ ولى چون نمازت را خواندى ، به سرعت باز گرد. من همين جا مى ايستم و تو را انتظار مى كشم .
نماز در مسجد پايان يافت . امام جماعت و همه نمازگزاران يك يك بيرون آمدند . اما خواجه هر چه مى گشت ، غلام خود را در ميان آن ها نمى يافت . مدتى صبر كرد؛ پس بانگ زد كه اى غلام بيرون آى . گفت : نمى گذارند كه بيرون آيم . چون كار از حد گذشت . خواجه سر در مسجد كرد تا ببيند كه كيست كه غلامش را گرفته و نمى گذارد كه بيرون آيد . در مسجد، جز كفشى و سايه يك كس ، چيزى نديد . از همان جا فرياد زد: آخر كيست كه نمى گذارد تو بيرون آيى . غلام گفت : همان كس كه تو را نمى گذارد كه به داخل آيى .

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  2:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها