خواجه مظفر از عالمان خراسان بود و اعتقادى به شيخ ابوسعيد نداشت . روزى در جمعى گفت : كار ما با شيخ ابوسعيد آن چنان است كه پيمانه با ارزن . يك دانه ، شيخ ابوسعيد باشد و باقى منم . مريدى از مريدان شيخ آن جا حاضر بود . چون سخن خواجه مظفر را شنيد، برخاست و پيش شيخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنيده بود، باز گفت .
شيخ گفت برو و با خواجه مظفر بگوى كه آن يك دانه هم تويى ، ما هيچ چيز نيستيم .
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
