يك روز، شيخ ابوسعيد ابوالخير در نيشابور، مجلس مى گفت . خواجه بوعلى سينا، از خانقاه شيخ در آمد و ايشان هر دو پيش از اين يكديگر را نديده بودند؛ اگر چه ميان ايشان مكاتبه (نامه نگارى ) رفته بود. چون بوعلى از در درآمد، ابوسعيد روى به وى كرد و گفت حكمت دانى آمد.
خواجه بوعلى در آمد و بنشست . شيخ به سر سخن خود رفت و مجلس تمام كرد و به خانه خود رفت . بوعلى سينا با شيخ در خانه شد و در خانه فراز كردند و با يكديگر سه شبانه روز به خلوت سخن گفتند كه كس ندانست و هيچ كس نيز نزد ايشان در نيامد مگر كسى كه اجازت دادند، و جز به نماز جماعت بيرون نيامدند.
بعد از سه شبانه روز، خواجه بوعلى سينا برفت .
شاگردان او سؤ ال كردند كه شيخ ابوسعيد را چگونه يافتى ؟ گفت هر چه من مى دانم ، او مى بيند.
و مريدان از شيخ سؤ ال كردند كه اى شيخ ، خواجه بوعلى سينا را چگونه يافتى ؟ گفت : هر چه ما مى بينيم ، او مى داند .
و البته كه بسيار فرق است ميان ديدن و دانستن .
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
