كوچه بی انتها...
سایه دیوارهای بلند رسیده بود تا انتهای حیاط.. سطل را از آب پر كرد و پاشید كف حیاط.
دانه های چسبنده توت از موزائیك كنده می شد و سمت باغچه شناور می شد.صدای هق هق گریه مادر هنوز هم می آمد با آن كه پدر داد زده بود:
_ باز كن آب را
شیر آب را تا به ته باز كرد. پدر انگشتش را گذاشت سر شیلنگ و آب را به روی گل های یاسی عروس پاشید. شاخه گلی از فشار آب كنده شد و افتاد روی خاك باغچه.
كسی با كليد به در كوبید. از روی دانه های چسبنده توت كه موزائیك را رها نكرده بود گذشت و در را باز كرد. دور چشم های زن سیاه بود و گرد ریمل تا نزدیك بینی اش رسیده بود. چشم هاش سرخ بود. دستمال سفید را كشید به بینی:
_ دستشویی خونه تون كجاست؟
پدر خیره بود به خط هلالی آّب كه از روی انگشتش رد می شد . هوا را می شكافت و خاك قهوه ای باغچه را از گلبرگ های یاسی گل عروس پر می كرد.
دستش را دراز كرد سمت دیوار آجری روبروی پدر. چادر مشكی زن صورتش را قلقلك داد. هیكلش قاب در را پر كرد. كنارش زد . صدای تاق تاق كفش هاش از صدای آب بیشتر شد. پدر خیره شد به زن كه چادرش را برداشت و آویزان كرد به شاخه ای از درخت توت.
از روی سكوی سیمانی دم خانه گذشت . صدای آب نمی آمد.
ماشینی از خیابان گذشت و صدای عبور كشدارش تا ثانیه ها بعد توی گوشش بود.
تكیه داد به دیوار خانه همسایه. روسری سرش نبود. با دستش موها را شانه كرد. مادر اگر می دید مشتی فلفل را توی دهانش می ریخت.
_ باز بی روسری ؟ بزرگ شدی دیگه
بعد از درختان دود زده وسط خیابان كوچه باریك و بی انتها بود.
ظهر كه می شد مادر زنبیل را دستش می گرفت. چادر را روی سرش می انداخت :
_ می رم نون بگیرم ، شیطونی نكنی ها
می نشست لب باغچه. كنار درخت توت و وقتی صدای بسته شدن در را می شنید در را باز می كرد و مادر را می دید كه با چادر سیاه از خیابان رد می شود و قدم می گذارد به كوچه بلند.
_ یه بار هم بذار من برم
_ خیابون و هزار خطر
یك بار حتی روسری قرمز را روی موهای وز كرده اش انداخت . دست مادر را گرفت :
_ من هم می یام
مادر چشم غره رفته بود. از آن چشم غره ها كه اگر ادامه پیدا می كرد مشت مادر بود كه پر از فلفل قرمز می شد و می ریخت روی زبانش.
تفت جلوی در خانه ی سبز رنگ بود. صدای قرآن می آمد. جمعیت سیاه پوش كنار تكان می خورد. چهار تا زن از میان جمعیت بیرون آمدند. از خیابان گذشتند .از كنارش رد شدند. چادرشان بوی گلاب می داد . نگاهش را برد بالا . چشم های زن سرخ بود و نوك بینی :
_ جسدش را انداختن توی رودخونه
دستمال سفیدی افتاد پشت پای زن. خم شد. دستمال را كشید به بینی:
_ خوبه زنده نموند. همه كاری باش كردن
چادر های سیاه در پیچ كوچه گم شد. بوی گلاب می آمد.
پیرمرد ریش های حنایی داشت. كت پاره ایی می پوشید كه بر تنش زار می زد.نزدیكش كه می شد بوی گلاب می داد.روی چوب های گاری اش نقش گل های آبی بود. گل هایی كه رنگ برگ هاش هم آّبی بود.
_ بدو آلبالو خشكه ، لبوی داغ دارم
صدای چرخ گاری پیرمرد می آمد . هر جا كه بود حتی اگر بالای درخت توت هم باشد ، می دوید و در را باز می كرد.
بوی گلاب می آمد. زن ها رفته بودند.
پایین گاری آن جا كه پیرمرد دست دراز می كرد و مشتش را از آلبالوی خشك پر می كرد پارچه كثیفی بود كه با میخ وصل كرد بود به سقف گاری.
_ چی می خوای عمو جون؟
_ توت خشكه داری؟
پیرمرد كاغذ خط دار را برداشت. روی خط های آبی با مداد پر رنگ نوشته شده بود :
_ آب بابا
پیرمرد كاغذ را شكل قیف كرد. خم شد و پارچه كثیف را كنار زد. دستش را گذاشت به كمر. صورتش سیاه شده بود. نشست روی آسفالت كف كوچه.
_ آخ كمر نمونده برام
قیف كاغذی را سمتش گرفت:
_ بگیر خودت پرش كن
خم شد. توی ظرفی فلزی كه دائی شن و سیمان مخلوط می كرد سرخی آلبالو ها پیدا بود. پاش را گذاشت روی چرخ .بالا رفت. دستش را خم كرد سمت ظرف فلزی كه دید دختر بچه ایی با موهای انبوه سیاه پشت ظرف خوابیده. دست پیرمرد را روی گردنش حس كرد.
_ مینا
_ مینا
مادر دم در ایستاده بود. اسكناسی با نقش مردهای كه زمین را بیل می زدند دستش بود.
_ برو این را بده همسایه»
پیرمرد با خش خش چرخ های گاری از خیابان می گذشت و توی كوچه باریك با درختان بلند گم می شد.
انتهای كوچه پیدا نبود. تنها جمعیت سیاه پوش بود كه چند دقیقه یكبار دسته ای زن از آن جدا می شد. زن هایی كه چادرهاشان بوی گلاب می داد.