نزديك ظهر بود كه مي خواستم به مدرسه بروم همونطور كه لقمه ي غذا در دهانم بود به مادرم گفتم:
-بيا امروز كارنامه ام رو بگير.
مادرم داشت سبزي پاك مي كرد گفت:
-خودت بگير شايد امروز وقت نكنم بيام مدرسه
لقمه تو گلوم پريد گفتم:
-بيا ديگه براي چي اذيت مي كني كارنامه را فقط به اولياء دانش آموزان مي دهند.
مادر گفت:
-باشه ميام مي گيرم.
وقتي كه داشتم به مدرسه مي رفتم از ورقه ي شيمي و آن گندي كه زدم بودم يادم آمد بالاخره هر جوري كه بود خودم را به مدرسه رساندم ناگفته نماند در راه آنقدر با خودم كلنجار رفتم كه چرا گفتي بياد كارنامه را بگيره حالا مي خواهي چه كار كني؟!
وارد مدرسه شدم دو سه تا از دوستانم گوشه ي حياط مدرسه نشسته بودند رفتم جلو سلام كردم . يكي از دوستان گفت:
-كارنامه ات را گرفتي؟
با لحن عجيبي گفتم:
امروز مي آيد مي گيرد.
دوستم با حالت مسخرگي گفت:
-پس بيچاره اي!!
ياد روزهايي افتادم كه دوستانم را مسخره مي كردم به خاطر تجديديهايي كه آورده بودند كه در آنجا ياد ضرب المثلي افتادم: جيك جيك مستونت بود فكر زمستونت بود.
زنگ كلاس به صدا در آمد وارد كلاس شديم هر جوري كه بود زنگ اول كه بر عكس شيمي داشتيم گذشت.
با خودم گفتم برم پيش آقاي ظريف شايد بتونم كلكي سوار كنم تا كارنامه ام را ازش بگيرم. با گامهاي آهسته به سمت دفتر حركت كردم اولياء چند تا از دوستان هم
آمده بودند كه كارنامه ي فرزندانشون را بگيرند وقتي كه اولياء رفتند جلو رفتم و دست گيره در را باز كردم كه دستانم از شدت ترس عرق كرده بود و دستم سر خورد و در را باز كردم رفتم داخل اتاق آقاي ظريف آنجا بود گفتم:
-آقا آمدم كارنامه ام را بگيرم.
آقاي ظريف گفت: برو بگو بزرگ تر از تو بياد به خود دانش آموز نمي دهيم كه
داشت دست و پام مي لرزيد زبونم بند آمده بود گفتم:
آقا مادرمون مريض است و نمي تونه بياد
آقاي ظريف گويا از دروغ من با خبر شده بود گفت: نه شرطي كه تجديد نداشته باشي ولي اگر داشتي شرمنده ام.
منم كه چاره اي نداشتم گفتم
-ولي اگر يكي داشته باشم چي؟ چون مي دونستم از يكي بيشتر ندارم.
آقاي ظريف گفت:
-برو چونه نزن نمي شه خلاف قانون است.
در كشو را باز كرد كارنامه ها را بيرون آورد كارنامه ي من كه رو بود چشمم به وسط كارنامه و آن نمره ي 16/9 افتاد آقاي ظريف با نيش خندي گفت:
-يك نمره ي ناپلئوني كه داري.
منم كه تا به حال نمره ي زير 10 نداشتم وحشت زده از دفتر بيرون آمدم آنروز درسي هر طور بود تمام شد با عجله خودم را به خانه رساندم. مادر آمده بود و كارنامه را گرفته بود آره من يك تجديد داشتم با خودم گفتم الان غر زدن مادرم شروع مي شه كه مگه ما برات چي كم گذاشتيم براي چي تجديد آوردي ولي ديدم بر عكس مادرم گفت:
-انسان جايز الخطاست و از نظر من اشكالي ندارد ولي خودت بايد به بابات بگي.
گفتم:
-خودت بگو آخه من از بابا مي ترسم آخه گفته اگه تجديد بياري من مي دونم و تو؟!
گفت:
-به من چه ولي مي دونستم كه داره سر به سرم مي گذاره. منم كه ترسيده بودم دوباره رنگم پريد.
مادرم گفت:
-چيه رنگت پريده؟
منم با زبان بند آمده گفتم:
-تو رو خدا يك كاري بكن بابا اگه بفهمه چي جوابش رو بدم.
مادر گفت:
-باشه ولي اگر عصباني شد به من مربوط نيست.
مادرم مشغول درست كردن غذا شد بوي غذا همه جا را گرفته بود واي غذايي كه من دوست داشتم ولي با چه رويي بخورم. مگه روم مي شه خلاصه هوا تاريك شد صداي ماشين بابام كه از سر كار مي آمد به گوش رسيد بعد چايي خوردن شام را آورد ولي مگه پايين مي رفت انگار كه زهر مار بود غذا تمام شد. به مادرم چشمكي زدم يعني اينكه بگو ديگه مادرم معطل نكرد و جريان را گفت.
كه چشمتون روز بد نبينه يك سيلي روانه ي گوشم كرد كه رد انگشتانش روي صورتم ماند بعد از اين كار به من گفت:
اين چيزي بود كه بهت قول داده بودم اين همه خرجت كردم كه تجديد بياري ولي اگر يك بار ديگر تكرار بشه اينطور نيست ها!
منم خيلي خوشحال بودم از اينكه قضيه با يك سيلي تمام شده گفتم:
-باشه درسم را مي خونم، بطوري درس خواندم كه در ترم بعدي اولين نمره ي شيمي مال من بود.
علي مهاجري