0

مترسک مجنون

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

مترسک مجنون

جاده از زير پاهايم مي گذشت مثل سالهايي كه تباه شد مثل همه آنروزها و ساعتها كه به نيستي پيوست. ستاره ها با آن همه روشنايي و آن همه زيبايي كه به دامن شب داده بودند با چشمك هاي پي در پي مرا به سوي آسمان فرا مي خواندند به سكوتي كه در قلب آسمان نهفته بود كه شايد تنها مرهمم بود و شايد خفقان آورترين دامها.

كاش كسي بود كه حرفهايم را مي فهميد. خسته شدم بس كه با ديوارهاي سرد راز دل گفتم. ديوارهايي كه تنها جوابشان خاموشي بود و با آن چهره آرامشان مثل اين بود كه به من حق مي دهند. چيزي كه بيشتر از همه عذابم مي داد اين بود كه گاه به گاه خود را زير آواري از افكار موحش مي يافتم. خيلي دوست داشتم تا اين نقاب اهريمني خنده را از چهره بي رمق خود بردارم اما نمي شد مانند عروسكي بودم كه در ظاهر نقش لبخند مليح و فريبنده اي بر لبانش جاري بود اما قلب چوبيش از درون مي پوسيد. همه با

شادي و سرور خود جان مي گرفتند اما من در اوج آتش خنده هاي آنها مي سوختم و خاكستر مي شدم.

نزديك غروب بود. پالتوي سياهم را از توي گنجه بيرون آوردم. هنوز سالم بود. كفشهايم كه كف آنها ديگر تحمل سنگيني پاهايم را نداشت، پوشيدم. بدون خداحافظي به طرف در رفتم. حال عجيبي داشتم. يك فكر مبهم مثل آونگي مدام توي سرم نوسان مي كرد. با آنكه روز بود اما ابرها جلو نور خورشيد را گرفته بودند. بلورهاي برف از ته آسمان به سوي زمين مي شتافتند و همه جا را پر كرده بودند. همه چيز سفيد شده بود. مثل ملافه اي كه روي جسد زمين اندخته باشند.

هنوز چند ساعتي بيشتر نبود كه پياده راه مي رفتم. مي خواستم بروم امام زاده. شايد آنجا كسي بود كه حرفهايم را بفهمد. برف و گل، روي جاده به هم آميخته بودند كه صورتي ناخوشايند داشت. از سرما دندانهايم به هم مي خورد. نمي دانم چرا درختان سپيدار كنار جاده با آنكه عريان بودند سرما نمي خوردند. برف روي شاخه هايشان سنگيني مي كرد اما آنها همچنان شاخه هاي خود را رو به آسمان بلند كرده بودند گويي از آسمان يا از كسي چيزي طلب مي كردند. نوك بيني ام سرخ شده بود. يك احساس درد همراه با سوزش پاهايم را مي آزرد. با اينكه يكي دو ساعت بيش تر نبود كه از خانه بيرون آمده بودم اما مسافت زيادي را پيموده بودم. اگر همين طور پيش مي رفتم تا شب به آرامگاه امام زاده مي رسيدم. روستايي ها به آن، مقبره مي گفتند. براي آنجا كه

كوچك بود و با صفا نام خوبي به نظر نمي رسيد. يك سال پيش در بهار آنجا رفته بودم ولي زياد چيزي را به خاطر نمي آوردم. كلاغها را كه قبل از برف دسته دسته از سرما مي گريختند، به ياد دارم. جوي كنار جاده كه مسير را تا انتهاي باغها همراهي مي كرد يخ زده بود. بهار را به خاطر مي آوردم كه چقدر آب با سرعت در اين جوي مي خروشيد. خودم بودم با جاده و درختان سپيدار كنار جوي آب. درختان آنقدر به هم نزديك بودند كه نمي توانستم پشت آنها را به درستي ببينم. از گل روي جاده معلوم بود كه قبل از من هم افرادي قدم در آن گذاشته اند. انگشتان پاهايم كرخ شده بود. ديگر توان راه رفتن نداشتم. دستانم كبود شده بود چند بار پاي راستم تا زانو در گل فرو رفت. كم كم آسمان تيره شد و مدت كوتاهي بود كه برف قطع شده بود. ابرها كناررفته بودند و ستاره ها همچون تماشاچي تئاتر خيره به من مي نگريستند با اينكه آسمان صاف بود، اما هنوز تاريك بود. و تاريكتر هم مي شد. جاده همچنان گل آلود بود و درختان شاخه هايشان را مي تكاندند. شايد مي خواستند گلوي مرا بفشارند و لباسهايم را بگيرند. وحشت مرا فرا گرفته بود قلبم تند مي زد، مدام به اطرافم نگاه مي كردم.

صداي زوزه گرگها بر ترسم مي افزود. پاهايم را ديگر حس نمي كردم چيزي مدام در سرم نوسان مي كرد ديگر توان اين همه هراس را نداشتم زوزه پياپي گرگها، آرامشم را پاره پاره مي كرد. چشمانم را بستم و بر سرعتم افزودم نمي دانم چه شد ديگر قلبم تند نمي زد. چشمانم را كه باز كردم ديدم روي زمين افتاده ام دوست نداشتم برخيزم.

دوست داشتم همانطور بي حركت صورتم را كه گلي بود به زمين بچسبانم شايد در قعر اين سرما، گرم مي شد. اما زوزه گرگها مرا وادار به برخاستن كرد. بلند شدم كمي به اطراف نگاه كردم دوباره برف مي آمد. از دور نور ضعيفي را ديدم كه سو سو مي زد. مثل نور فانوس كهنه اي بود كه سال پيش با پدر بزرگم به امامزاده آورده بوديم. خدا رحتمش كند، همان سال پيش، محرم بود كه از دنيا رفت. چه سعادتي داشت. به محوطه اطراف امامزاده رسيدم. ايستادم و به اطراف نگاهي انداختم. ديگر از زوزه گرگها خبري نبود. داشتم كم كم گرم مي شدم. دور تا دور محوطه را حصار كشيده بودند. كسي نمي دانست اين حصار براي چيست. در چوبي كه به سمت داخل محوطه باز مي شد را گشودم و وارد شدم.

خوشحال بودم، رفتم جلو در، كه ناگهان چشمانم يخ زد. ديدم كه در مقبره قفل بود. مگر مي شد، هميشه باز بود. خشكم زده بود انتظار همه چيز جز اين را داشتم، بي هدف رفتم روي پله كنار در نشستم. فانوس روشن روي ديوار، كنار در آويخته بود اما كسي آنجا نبود. برف شدت گرفت و سرما بي امان بود مژه هايم يخ زده بود، چشمانم را روي هم گذاشتم. هنوز پاهايم كرخ بود آنقدر سرما در عمقشان رخته كرده بود كه فقدانشان را حس مي كردم. بغض گلويم را مي فشرد. جويبار اشك روي گونه هايم سرازير شد گر چه در نيمه راه يخ مي زد! دستي را روي شانه ام حس كردم، چقدر گرم بود. چشمانم را باز كردم ديدم روز بود هوا روشن و آفتابي، نه برفي نه گلي و نه سرمايي،

بهار بود، هوا پر بود از عطر گلهايي كه تا آن هنگام بوي آنها به مشامم نخورده بود. همه چيز واقعي مي نمود. گويا فقط خواب زمستان مي ديده ام. سرم را برگرداندم، پدر بزرگم را ديدم به من لبخند مي زد و سرش را آرام تكان مي داد برگشتم، ديدم يك نفر روي پله كنار مقبره نشسته، قيافه اش برايم آشنا بود. نمي دانم چرا با آن هواي آفتابي، پالتو پوشيده بود و صورتش سرخ شده بود. مثل لاله يخ زده.

عليرضا عيسي پور

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
جمعه 24 دی 1389  1:18 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها