یه روز تو خیابون به مغازه ای رسیدم که بالای دکانش نوشته بود می فروشی .
وارد مغازه شدم و بعد چاق سلامتی گفتم باده فروش می بده ..
گفت نمی شه ..
گفتم تو رو خدا ..
گفت برو بابا ..
گفتم بد قاطی ام ..
گفت پس بدا به حالت ..
گفتم جوونم ..
گفت به درک ..
گفتم آرزو دارم ..
گفت چه کنم ؟ ..
گفتم جان مادرت ..
گفت عمرا ..
آخرش مایوس شدم و از مغازه اومدم بیرون و از این دلم سوخت که چرا ؟ اینقدر بد شانسم و همه چیز یه دفعه برام خراب شده ؟ که یه دفعه صدای می فروش رو از پشت سرم شنیدم .. برگشتم و نگاهش کردم . بالبخندی مهربانانه من رو نگریست و گفت : هی جوون سر کوچه یه می فروش دیگه هست من تموم کردم .
نتیجه اخلاقی این که اون می تموم کرده بود و من بد شانس نبودم .
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
