در اتاق انتظار جمعيت فراواني ايستاده بودند. كلافه و منتظر! مرد ميانسال طاسي با كيف سامسونت وارد شد. مي خواست به سمت اتاق رئيس برود. جمعيت مانعش شدند. دوباره تلاش كرد. و باز هم جمعيت نگذاشتند حركت كند. سرآخر با عصبانيت فرياد زد: اصلا هيچ كس را نمي خواهم استخدام كنم. همه بيرون!
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
