سرباز سفید نیزه اش را زیر گلوی شاه گذاشت: کیش!
شاه سیاه سراسیمه به عقب برگشت. هیچ مهره سیاهی در صفحه باقی نمانده بود تا کمکش کند. نگاهی به جسد وزیر سیاه کرد و با نفرت فریاد زد: لعنت به تو و نقشههای احمقانهات!
چشمانش سیاهی رفت. آخرین چیزی که شنید صدای سرباز سفید بود: مات!
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من
