چشم به راه
یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.
- - پسرم اومده؟
- - « نه ، داداش نیست ، پرستاره »
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.
*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***
E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com
وبلاگ من