0

چشم به راه

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

چشم به راه

یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.

درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.

-   مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!

حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.

-        - پسرم اومده؟

-    - « نه ، داداش نیست ، پرستاره »

 دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد.

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  11:41 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها