0

عجب بخت و اقبالي

 
adel_71
adel_71
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 4296
محل سکونت : بوشهر

عجب بخت و اقبالي

دزدي نيمه شب به خانه اي رفت.صاحب خانه در گوشه ي اتاق خوابيده بود.دزدخورجيني راكه با خود داشت روي زمين انداخت تااثاثيه ي خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چيزي نيافت.ديگر نا اميد شد و به سوي خورجين برگشت تا آن را بردارد و برود.در همين موقع صاحب خانه غلتي زد و روي خورجين او خوابيد.دزد خيلي ناراحت شد و با صداي بلند گفت:عجب بخت و اقبالي دارم من ، چيزي بدست نياوردم و خورجينم هم از دست دادم ! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب خانه با صداي بلند گفت: آهاي دزد! وقتي از خانه بيرون رفتي در را ببند تا دزد ديگري به خانه نيايد.دزد ايستاد و به صاحب خانه گفت:من زير انداز براي تو آوردم و حالا در را باز مي گذارم شايد ديگري رو انداز برايت بياورد! تو از باز بودن در ضرر نكردي و نخواهي كرد.!

*** ارزش انسان به تعداد خدمتکاران او نیست، بلکه به تعداد کسانی است که او به آنها خدمت می کند. ***

 

      

 

E-Mail: eBook.rasekhoon@Gmail.com

 

    

وبلاگ من

وبلاگ پارسی بوک

جمعه 24 دی 1389  11:33 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها