مطلب امروز در مورد دهش از جران خلیل جبران است. از کتاب ارزشمند پیامبر.
آنگاه مرد توانگری گفت: با ما از دهش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
هنگامی که از مال خود چیزی می دهید، چندان چیزی نمی دهید. اگر از جان خود چیزی بدهید آنگاه به راستی می دهید.
زیرا که مگر مال چیست. به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید.
و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دور اندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافله زائران شهر مقدس می رود؟
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟ آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است، چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی است.
تو بارها می گویی خواهم داد، اما به آن که سزاوار باشد.
درختان باغ تو چنین نمی گویند، و گله های چراگاه تو نیز هم. این ها می دهند تا زندگی کنند، زیرا ندادن همان است و مردن همان.
بی گمان آن کس که سزاوار دریافت روزها و شبهای خود باشد، سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.
و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد، سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند